متاستاز


به مریم گفتم: می دونی چیه؟ یه موقع هایی هست که یک مشکلی در همه جای زندگی آدم متاستاز* می کنه!

گفت: متاستاز؟

گفتم: آره، یعنی مثل سلول های سرطانی خودش را هی تکثیر می‌کنه به همه جا، مثلاً اول فقط سرطان سینه است، بعد می بینی که ریه و کبد و هزار تا جای دیگر هم درگیر شد!

گفت: آهان :-)

گفتم: آره، تقریباً اکثر ما این مهارت را نداریم که جلوی متاستاز "حال بد" را بگیریم. مثلاً اگر در زندگی هر کسی ده تا چیز مهم هست که با بودن اون‌ها حالش خوب باشه، با این بی مهارتی ما، اگه یکی‌اش را از دست بدهیم، انگار که هیچ کدومش را نداریم، دیگه قدر بقیه اونایی که داریم را نمی دونیم، مثلاً زبونم لال اگه بفهمیم یک مریضی لاعلاج گرفتیم، دیگه غذا خوردن هم حالمون را خوب نمی کنه، حتی سفر یا ...

خیلی راحت اسمش را می گذاریم افسردگی و یک هو می بینی به جای مثلاً یک ماه غصه داری، همه زندگی مشغول سوگواری هستیم، سوگوار مهارت هایی که باید یک جایی یک نفری یادمان می داد، یک وقتی، یک روزی باید یاد می گرفتیم و نگرفتیم...

و هیچ چیزی آسان تر از افسردگی نیست...


* آشنایی من با بسیاری از لغات تخصصی علم پزشکی به خاطر یک پدر آزمایشگاه چی و یک مادر به شدت علاقمند به مقوله سلامت است، در خانه پدری من همه چیز روی کانال سلامت تنظیم شده (تلویزیون: شبکه سلامت، رادیو: سلامت، روزنامه: سلامت و یک عالمه کانال تلگرامی سلامت که مطالبشان برایم فوروارد می شود :دی یک مادر خام گیاهخوار و یک پدر به ظاهر بی تفاوت که نگرانی‌اش را صبح‌ها نشان می‌دهد، وقتی همین طوری که در رختخواب هستی، می‌آید خونت را می گیرد که ببرد آزمایش کند :دی)

۱۵
۰۸ شهریور ۱۱:۰۳ بای پولار
دقیقا ما استعداد خاصی در متاستاز روحی داریم :(
و خب من هم خیلی آسیب دیدم توی این زمینه...

ایشالا که همتون سلامت باشید :)

ایشالا، ایشالا :)

۰۳ شهریور ۱۳:۵۱ دلا بانو
هه متاستازه نه متاستاژ:))))

:))))

۰۳ شهریور ۱۳:۵۱ دلا بانو
من متاستاژ شدید دارم:(
البته فکرکنم جمله م از نظردستوری غلطه!!
من زیاد در زندگیم متاستاژ رخ میده! اینطوری انگار بهتر شد:)
میرم اونا که به مرضیه گفتی میخونم! ممنون:)

عزیزی :) همه مون این طوری هستیم :)

۰۲ شهریور ۲۳:۵۹ ستــ ـاره
وای عجب خونواده ایه D: 
چقدر جالب

افسرده بودن ، غمگین بودن، منفی بودن ،  نق زدن ،و همه اینا انرژی کمتری میخواد نسبت به شاد بودن و مثبت بودن...


مخصوصاً که بقیه هم دیگه هیچ انتظاری ازت ندارن، بهت مسئولیت نمیدن، حواسشون بهت هست و این پاداش های منفی باعث میشه هی بیشتر و بیشتر در افسردگی غرق بشیم :-|

۰۲ شهریور ۱۶:۵۹ ماهیِ نفس کِش! :)
دقیقا دقیقا همینطوره..
ناراحت بودن و پکر بودن کار سختی نیس
اما شاد بودن! :)

حفظ شادی خیلی سخته :(

ممنونم بابت این پست ، چون یادم اورد اگرچه روزای سختی هست، اگرچه یه چیزایی نیست که باید باشه ، ولی هنوز خیلی چیزا تو زندگی دارم که تمرکزمو بدم روشون و اون چیزایی که نیستن هم خودم بسازم..
راست میگی ، اسون ترین راهه 

کاشکی یادمون بمونه، کاشکی خودم یادم بمونه :)

۰۲ شهریور ۱۲:۰۹ محمود بنائی
ممنون از متن خوبت، حس خوبی بهم داد، امروز حتما پیگیر یکی از اون کارهایی که حالم را خوب میکنه میشم و حتما درباره اش توی وبلاگم می نویسم.

خواهش می کنم، چه خوب منتظرم :)

۰۲ شهریور ۰۱:۴۳ آقاگل ‌‌‌‌
واقعا صبح به صبح ازتون خون میگیرن پدرجان؟ :))
متاستاز! هم عجب چیزیه ها! باید حواسم به متاستاز حوادث بد باشم! بخصوص این دو هفته متاستاز سوتی دادن داشتم! هر لحظه سوتی میدادم!

فرض کن صبح به صبح :-))))))))))))) 

نه هر وقت که شک می کردند که به مریضی عجیبی دچار شده ام، پدر و مادر شب با هم جلسه شورا برگزار می کردند و صبح پدر محترم من را غافلگیر می کرد :)))))

خیلی خیلی ممنون از پاسخ :)
البته منم داغون نیستم تو این قضیه ولی هنوز برش غلبه نکردم گاهی هست گاهی نیست

عزیزمی :) خوبه باید به هم کمک کنیم، تو هم اگه کاری می کنی که بهتر میشی به من بگو :)

خیلی بابات باحاله :دی 

داستانی داریم باهاش :-)

۰۱ شهریور ۲۰:۲۲ گربه بنفش
اوهوم،متولد شهریورم:)
کلا ۳۱روز شهریور و ۳روز بعد از تموم شدن امتحانات،برای من حکم بهشت رو داره:دی

ماه تولدت مبارک :)
چرا فقط سه روز؟ :-))))

امروز من به یکی از اخلاق های بد خودم تا حدودی فائق اومدم و خیلی خوشحالم! 
اما بیشتر خوشحال می بودم اگر یادم داده بودن که چطور خودم رو کنترل کنم..
این نوع مهارت ها رو کی باید یادمون میداده که نداده؟
+چه پدر باحالی!

در چنین مواردی من خیلی خوشحال می شوم و به شدت از خودم راضی و خشنود می گردم :))))))))))


شاید مدرسه، شاید پدر مادر، نمی دونم... (ولی به جای این همه درس عجیب و غریب و سخت که گاهی فقط به درد تحقیقات پیچیده می خوره، کاشکی چند تا واحد درسی مهارت زندگی داشتیم، مثلاً چطور میشه استرس را کنترل کرد؟ چطور میشه خشم را کنترل کرد؟ و چرا قهر کردن خوب نیست؟ چقدر به بقیه اعتماد کنیم؟ چطوری دروغ نگوییم؟ حسادت چه بلایی سرمان می آورد؟ و ...)

موافقم، باحاله :)

۰۱ شهریور ۱۹:۲۴ گربه بنفش
توی شهریور،متاستاز حال بد معنی نداره:)

تولدت تو شهریوره؟


برای من روز تولدم، ایام سه روزه سالگرد ازدواجم، روز عید و چند تا روز دیگه هست که به هیچ عنوان متاستاز معنا نداره :)))))))))))) بقیه اش را در حال کنترل کردن خودم هستم که شیمی درمانی اش کنم، در نطفه خفه بشه :)

وای ینی باباتون هی میان خون میگیرن ازتون که آزمایش کنن؟؟خخخخخ چه خانواده باحالی=)))))
اینیکه گفتین واقعا هست... من خیلی سعی کردم رو این موضوع کار کنم و واسه خودم تقریبا موفق بودم... ولی دیگرانو هنوز نتونستم :/// بس که در برابر این قضیه مقاومت میکنن، مردم سوریه مقاومت نمیکنن...:/ والا به خدا

بچه که بودم این طوری بود، الان ها خب خونه خودم هستم، ولی گاهی میاد همین جا ازم خون می گیره (البته با هماهنگی قبلی) :))))))))))

برای خودت چی کار می کنی که خوب میشی؟

((: چه جالب انگیز

بسیار جالب انگیزناک :)

عجب! من اول رفتم توی اینترنت متاستاز را سرچ کردم بعد متن رو خوندم :/ اصلا هم نیازی نبود :(

چه خوب که گفتی، من لینک متاستاز را گذاشتم که برای تلفظ ش کسی به مشکل برنخوره :)

دقیقا همینطوره.. چقدر خوب توصیفش کردی..

خواهش می کنم :)

چقدر جالب :)) 

:))) بله

به نظرتون "مهارت جلوگیری از متاستاز حال بد" چیه؟ (تو این پست خودتونو ظاهراً جزو کسایی که این مهارتو ندارن دونستین ولی اگر ممکنه درموردش بیشتر بنویسین. با تشکر قبلی)

اوهوم، مهارت حفظ حال خوب در من خیلی داغونه :-|


یکی از راه هایش "واقعیت درمانی" است، در حال زندگی کردن است، غرق نشدن در افکار چرند است، یکی از مهمترین مهارت هایش اینه که عزت نفس را ببری بالا (و حواست باشه عزت نفس به هیچ عنوان اعتماد به نفس نیست، عزت نفس یک جورایی یعنی دست از سرزنش خودت برداری و خودت را دوست داشته باشی) :)))))))))) 

کلمه کلیدی دیگری که بهت پیشنهاد میدم باهاش سرچ کنی، کتاب تئوری انتخاب ویلیام گلاسر، و هر چیزی که درباره سفر قهرمانی هست و از بهشت ایده آل ذهنی پرت شدن بیرون...

شاید مطالعه درباره سایه های شخصیتی هم کمک کنه بهت، چون گاهی وقت ها وقتی با سایه خودمون رو به رو میشیم، از بهشت پرت میشیم بیرون :-| و حالمان خیلی خیلی بد میشه

من خودم البته نسبت به قدیم ها که داغون بودم، بهتر شدم، بسیار زیاد بهتر شدم، ولی هم چنان در حال تمرین مدام به سر می برم :)

۰۱ شهریور ۱۵:۰۸ 💕 پسر خوب 💕
0_0

^-^

:))))
اون خط اخر ینی دیوونه ام کرد هههه

:))))))))))))) داستانی داشتیم زمان بچگی

۰۱ شهریور ۱۴:۴۵ علی صفری
عالی بوووووووووووووووووووووووووود😊

ممنونم :)

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
موضوعات
سروستاه نامه، سنتور (۲۶)
خوشنویسی، تذهیب (۱۷)
کار، iOS، اندروید (۲۴)
زندگی بهتر (۵۶)
یاد ایام (۲۸)
مهلا (۱۷)
صابرانه (۴۰)
از این روزها (۶۶)
یک سال بدون... (۱۲)
خانه دوست کجاست؟ (۱۵)
آشپزی، خام گیاهخواری (۱۹)
نی‌نی گولو، لیلی (۳۵)
کتابخوانی (۳)
آخرین نوشته ها
کودک یاری :-)
لاله
بدخوابی :-(
لباس بچه :)
جان پناه
مهر مادری...
تو لیلی شو* :)
مهلا و لیلی*
شاخک :-|
شیرخوارگی :)
محبوب ترین نوشته ها
لیلی، نام دیگر عشق است...
مادرانگی :)
کوچولو بیا*
یکی بود، یکی نبود
دوبله وسط :-)
حیوان ناطق
اشک و لبخند
توقع
خطای شناختی :-|
پذیرش :-|
پربیننده ترین نوشته ها
مهاجرت
هَکَلچه :-)
بی کلید در* :-)
کوچولو بیا*
شفایافتگان
مادر شوهر
مادرانگی :)
دوبله وسط :-)
لیلی، نام دیگر عشق است...
لیلی، مثلِ پری
نوشته های پر بحث تر
هَکَلچه :-)
کوچولو بیا*
لیلی، مثلِ پری
خب تا آخرش رو بگو :-|
لیلی، نام دیگر عشق است...
دوبله وسط :-)
پسر یا دختر! مسئله این است...
بی کلید در* :-)
آشپز که دو تا شد...
یک عالمه یک*
تاریخچه نوشته ها
پیوند ها
گروه نرم افزاری پرکا
تیرمن
خاطرات روزانه
دامن گلدار اسپی
جولیک
سرو روان
هیولای درون
سکانس های توکا
وقتی فاطمه روز به روز بزرگتر می‌شود
بابا لنگ دراز
یک آشنا
ذهن زیبای یلدا
یک مترسک
لافکادیو
جادوگر آئورا
آنای خیابان وانیلا
Begin Again
گاه نوشت های یک "من"
آقاگل ملت
بای پولار
وایسیـ ورسا
این روزهای من
بهار پاتریکیان
سیناپس های نارنجی
غرور شکسته
فیلوسوفیا
فیش نگار
نارخاتون
پرتقال دیوانه
حریری به رنگ آبان
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان