مهلا لالا :-)

دیروقت بود، می خواستیم برگردیم خونه کم کم، ولی مهلا با اون چشم های درشت نازش، داشت عکس های کتاب داستانش رو نشونم می داد و بلبل زبونی می کرد.

یادم افتاد چند وقت پیش، در یکی از پیشنهادهای روزانه وبلاگ جولیک، یک پدری تعریف می کرد که خانمش موقع خوابوندن پسر کوچولویشان همیشه آخر داستان، شخصیت اصلی رو می خوابونه، مثلاً اگه داستان باب اسفنجیه، آخرش باب اسفنجی میره میخوابه، اگه داستان بزبز قندیه، بچه هاش آخرش میرن می خوابن و ...

به خودم گفتم بیا امتحان کنیم :دی یکی از عکس های کتاب رو نشون مهلا دادم و همین طوری که از خودم داستان در می آوردم، گفتم: ماهی لالا، ماهی لالا، ماهی خوابیده، مهلا هم بخوابه :-)

اون هم یه نگاهی به ماهی انداخت، بعد با اون انگشتهای کوچولوش چشم های ماهی رو نشونم داد و گفت: عمه! ماهی بیداره :-)))))


هیچی دیگه رفتم در افق محو شدم :-)

۱۹
:)))
مامان من همیشه وسط قصه خوابش می برد! قصه هایی که من میشنیدم هیچوقت ته نداشت! :))

آخی، چه با نمک بوده :-)

:))))

:)))))

۳۰ فروردين ۲۱:۴۸ بای پولار
به قول گندم قصه شفاهی خیلی بهتره. من خودم بچه بودم عاشق قصه ها و حرفایی بودم که بزرگترا خودشون تعریف می کردن. و چقدر بیشتر درگیرشون می شدم. کتاب رو بچه باید خودش تنهایی کنکاش کنه و قصه بسازه. فارغ از اون چیزی که نوشته.

حالا ما یه بار خواستیم از روی کتاب برای بچه داستان بگیم، ببین چه داستانی شد :))))))))))))))

کامنت حورا :)))))
واااااااای خدااا

خیلی کامنتش خوب بود :)))

۲۹ فروردين ۱۹:۴۰ بانوی دی ماه
انقد نبتید بگیم ده 80 دهه 90 فلانن بیسارن 
بابا این بندگان خدا فقط یکم هوششون بیشتره:)

ما هم چیزی نگفتیم، شرح مصیبت بود :دی

۲۹ فروردين ۱۸:۲۴ محمود بنائی
:))) 
 یک دختر دایی دارم کلا نمیشد براش داستان تعریف کنی،  میگفتی خرگوشه اینجوری داشت راه میرفت،  میگفت خرگوش که راه نمیره :/ بعد پا میشد حرکت خرگوش را اجرا میکرد،  کلا بزاری خودشون بخوابن و اصلا چیزی نگی خیلی بهتره. 

:)))))))))) چه بچه زبلی بوده :)

۲۹ فروردين ۱۷:۰۴ مجتبی مطوری
D:

:))))

۲۹ فروردين ۱۲:۴۵ دچــ ــــار
واقعا میتونم بگم منفجر شدم از خنده :))) میگفتین با چشم باز میخابه عمه :/

بعد دیگه نمی شد خودش رو خواب کرد، می گفتیم بخواب، می گفت من هم با چشمهای باز می خوابم :)))))

۲۹ فروردين ۱۱:۵۶ یــاسـᓄـךּ ●‿●
:))
ای شیطون :)

:))))

۲۹ فروردين ۱۱:۰۳ منتظر اتفاقات خوب (حورا)
:))))
اصلا بچه هارو نمیشه گول زد!!
 من وقتی دندونم میفتاد، مامانم میگفت قراره کلاغه برات دندون میاره، منم پشت پنجره منتظر دندونم می موندم!!!!!!

ای جانم، چه بچه گوگولی ای بودی تو :*

:)))
دمش گرم.

:)))))

۲۹ فروردين ۰۱:۰۱ گیره 📎📎
بچه های این دوره زمونه رو نمیشه گول زد😂😂

هوای افق چطوره خخخخ

خیلی خوب، صاف، آبی، آفتابی :)))))))))

😃😃😃😃😃😁😀😀😀
یعنی کلی خندیدم :))))
تازه این دوره کارآموزیه :)))
دوره اصلی با لیلی جان است :))))
از همین الان امتحان کنین یک دو سه حرکت :)))):دی 😀😀😁😉😃😃

والا میگن هر بچه با بچه دیگه فرق داره، کارآموزی رو بچه مردم جواب نمیده :)))))

این زمان عجب با سرعت میگذره! مهلا کی اینقد بزرگ شد که حرف میزنه و کتاب دست میگیره؟ انگار فقط 3 4 ماه از اون موقعی گذشته که یه سایت پیدا کردی میگفت نی نی تو شکم مامانش الان اندازه کدوم میوه س! پیر شدیم رفت :)

از بلاگفا می خوندی حبه انگور رو؟ :))))

:))))))))))))))))))
منم همین کارو می کنم معمولا ولی بعد یه لالایی کامل انتظار دارن بقیه داستانو تعریف کنم:| خب فهمیدیم خوابیدن فرداش چی؟ وقتی صبح شد چکار کردن؟:|
داستانیه:دی

این عالی بود :))))

همین دیگه بچه های این دوره زمونه آدمو خواب می کنن تا آدم اونا رو :دی

:دی این حرف حقیقتاً درسته :)

نتیجه میگیریم نباید از رو کتاب قصه بگیم!!!! باید از خودمون قصه در بیاریم!!! :))))

مامان منم میگه همیشه هر چی میخواسته به من یاد بده با قصه‌های من درآوردی یاد میداده... مثلا حسادت نکردن به برادرم که دو سال کوچیکتر بود.... با قصه آماده‌م کرده بود که یه بچه جدیدو بپذیرم و حسادت هم نکنم! :)

اااااااااااااااا من فکر کردم شما دوتایی اید، تو و آبجی کوچیکه :)

۲۸ فروردين ۲۱:۴۶ یا فاطمة الزهراء
:))))) 
میگفتی داره میخوابه :))) 

مفهوم با چشم باز خوابیدن رو نمی فهمه :))))

:))))))
نتیجه تلاش برای گول زدن بچه!

که با شکست رو به رو شد :))))

۲۸ فروردين ۲۰:۵۵ آقاگل ‌‌
این روشا برای بچه های دهه 60-70 شاید جواب میداد ولی برا بچه های دهه گودزیلا نه:d

اون پست وبلاگه هم بچه اش مال نسل جدید بود، فقط فکر کنم دهه 80 ی بود، این جوجه ما دو سالشه :-)

۲۸ فروردين ۲۰:۲۲ اسمارتیز :)
میگفتین که ماهی ها با چشم باز می‌خوابن خب:) واقعیتم هست تازه :)

بعد اگه می گفت من هم از امشب ماهی ام، با چشم باز می خوابم چه می کردم؟ :-)

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
موضوعات
سروستاه نامه، سنتور (۲۶)
خوشنویسی، تذهیب (۱۷)
کار، iOS، اندروید (۲۴)
زندگی بهتر (۵۶)
یاد ایام (۲۸)
مهلا (۱۷)
صابرانه (۴۰)
از این روزها (۶۶)
یک سال بدون... (۱۲)
خانه دوست کجاست؟ (۱۵)
آشپزی، خام گیاهخواری (۱۹)
نی‌نی گولو، لیلی (۳۵)
کتابخوانی (۳)
آخرین نوشته ها
کودک یاری :-)
لاله
بدخوابی :-(
لباس بچه :)
جان پناه
مهر مادری...
تو لیلی شو* :)
مهلا و لیلی*
شاخک :-|
شیرخوارگی :)
محبوب ترین نوشته ها
لیلی، نام دیگر عشق است...
مادرانگی :)
کوچولو بیا*
یکی بود، یکی نبود
دوبله وسط :-)
حیوان ناطق
اشک و لبخند
توقع
خطای شناختی :-|
پذیرش :-|
پربیننده ترین نوشته ها
مهاجرت
هَکَلچه :-)
بی کلید در* :-)
کوچولو بیا*
شفایافتگان
مادر شوهر
مادرانگی :)
دوبله وسط :-)
لیلی، نام دیگر عشق است...
لیلی، مثلِ پری
نوشته های پر بحث تر
هَکَلچه :-)
کوچولو بیا*
لیلی، مثلِ پری
خب تا آخرش رو بگو :-|
لیلی، نام دیگر عشق است...
دوبله وسط :-)
پسر یا دختر! مسئله این است...
بی کلید در* :-)
آشپز که دو تا شد...
یک عالمه یک*
تاریخچه نوشته ها
پیوند ها
گروه نرم افزاری پرکا
تیرمن
خاطرات روزانه
دامن گلدار اسپی
جولیک
سرو روان
هیولای درون
سکانس های توکا
وقتی فاطمه روز به روز بزرگتر می‌شود
بابا لنگ دراز
یک آشنا
ذهن زیبای یلدا
یک مترسک
لافکادیو
جادوگر آئورا
آنای خیابان وانیلا
Begin Again
گاه نوشت های یک "من"
آقاگل ملت
بای پولار
وایسیـ ورسا
این روزهای من
بهار پاتریکیان
سیناپس های نارنجی
غرور شکسته
فیلوسوفیا
فیش نگار
نارخاتون
پرتقال دیوانه
حریری به رنگ آبان
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان