جان پناه

یک راه برای آرام کردن لیلی جان، عمودی خواباندن جگرگوشه روی شانه چپ است، به صورتی که ضربان قلب شما را حس کند...

سر کوچکش را می گذارد روی شانه شما، نفسهای گرمش می خورد به پشت گردنتان و آرام آرام خوابش می برد :-)

چند هفته ای است، شاید یک ماه یا بیشتر حتی، که در این حالت دست راستش را به جایی گیر می دهد، انگار که بخواهد مطمئن شود که نمی افتد، به یقه پیراهن، بالای شانه یا رشته ای آویزان از موهای پشت سر...

اما گاهی دستهای کوچکش مشت شده باقی می ماند روی گردن یا کناره ی ترقوه، بی آنکه چیزی را گرفته باشد... به خیال کوچکش چیزی را در مشت گرفته، جان پناهی شاید...


پ.ن. آنقدر کارهایم تلنبار شده و هی در ذهنم اولویت بندی کردم و یادم رفته که دست به دامن این اپلیکیشن های TO-DO شده ام :-| در همین راستا در keep گوگل جان، چند تا category ساخته ام و پاسخ به کامنت های شما بالای لیست friends می درخشد :-)

۱۰
۱۹ مهر ۰۰:۲۴ انگور ...
وااااای اصلا نمی دونین که من با خوندن این پست ها چه غش و ضعفی کردم ^_^
اشتباه میگن، مادری خود خود بهشته ^_^
چی بهتر از اینکه آدم جان پناه تمام وجود خودش باشه ^_^
خوشیتون، حال خوبتون مستدام باشه ^_^زیاااااد

چه تعبیر قشنگی بود که مادری خود بهشت است :*

۱۱ مهر ۱۰:۱۵ مهدی صالح پور
از سختی های زندگی مدرن!

لیست های تلنبار شده ی انجام نشده :(

۱۱ مهر ۰۷:۲۴ ♫ شباهنگ
چه شیرین و دلنشین توصیف کردی خوابیدنِ لیلی رو ^-^
خدا حفظش کنه 

مرسی شباهنگ مهربان جانم :*

۱۱ مهر ۰۵:۱۲ مترسک ‌‌
لیلی 3>

دایی جانش :)

۱۰ مهر ۲۳:۴۸ آقاگل ‌‌
گفتین کامنت ها یادم افتاد این چند روز فقط پست رفتم. و جواب کامنتا رو ندادم. :|

پس هم دردیم با هم :) انگار یه بار مسئولیتی رو دوش آدمه وقتی جواب کامنت ها رو نداده

۱۰ مهر ۲۳:۴۷ آقاگل ‌‌
عنوان چه خوب بود برا این پست. :))

یه پست دیگه داشتم آقاگل خیلی قدیم ها، ایام جوانی :) درباره کوه بود، اون هم عنوانش همین بود :)

۱۰ مهر ۲۳:۰۸ بهارنارنج :)
یه حس خاصی بهم داد:)

خداحفظش کنه

:) خیلی حس خوبیه :*

هر وقت یکی از سه قلوها اینجوری تو بغلم خوابش می بره , اینجوری که نفس هاشونو حس می کنم, جوری که انگار بغل آدم امن ترین جا براشون میشه! اینقدررررر دلم می خواد که یکیشون برای همیشه برای خودِ خودم می بود *__* 
که کاش مادر باشم, که کاش مادر بشم *__* 

وای توکا جانم، توکای مهربانم :) تو همین الان هم مادر شدی انگار، با اون سه قلوهای نازم :*

۱۰ مهر ۲۱:۴۶ پسر مشرقی
ای جانم. خوش به حالت مامانِ لیلی که این عروسک رو داری 😊

این لیلی جان، عزیز دل همه مون است پسر جان :)

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
موضوعات
سروستاه نامه، سنتور (۲۶)
خوشنویسی، تذهیب (۱۷)
کار، iOS، اندروید (۲۴)
زندگی بهتر (۵۶)
یاد ایام (۲۸)
مهلا (۱۷)
صابرانه (۴۰)
از این روزها (۶۶)
یک سال بدون... (۱۲)
خانه دوست کجاست؟ (۱۵)
آشپزی، خام گیاهخواری (۱۹)
نی‌نی گولو، لیلی (۳۵)
کتابخوانی (۳)
آخرین نوشته ها
کودک یاری :-)
لاله
بدخوابی :-(
لباس بچه :)
جان پناه
مهر مادری...
تو لیلی شو* :)
مهلا و لیلی*
شاخک :-|
شیرخوارگی :)
محبوب ترین نوشته ها
لیلی، نام دیگر عشق است...
مادرانگی :)
کوچولو بیا*
یکی بود، یکی نبود
دوبله وسط :-)
حیوان ناطق
اشک و لبخند
توقع
خطای شناختی :-|
پذیرش :-|
پربیننده ترین نوشته ها
مهاجرت
هَکَلچه :-)
بی کلید در* :-)
کوچولو بیا*
شفایافتگان
مادر شوهر
مادرانگی :)
دوبله وسط :-)
لیلی، نام دیگر عشق است...
لیلی، مثلِ پری
نوشته های پر بحث تر
هَکَلچه :-)
کوچولو بیا*
لیلی، مثلِ پری
خب تا آخرش رو بگو :-|
لیلی، نام دیگر عشق است...
دوبله وسط :-)
پسر یا دختر! مسئله این است...
بی کلید در* :-)
آشپز که دو تا شد...
یک عالمه یک*
تاریخچه نوشته ها
پیوند ها
گروه نرم افزاری پرکا
تیرمن
خاطرات روزانه
دامن گلدار اسپی
جولیک
سرو روان
هیولای درون
سکانس های توکا
وقتی فاطمه روز به روز بزرگتر می‌شود
بابا لنگ دراز
یک آشنا
ذهن زیبای یلدا
یک مترسک
لافکادیو
جادوگر آئورا
آنای خیابان وانیلا
Begin Again
گاه نوشت های یک "من"
آقاگل ملت
بای پولار
وایسیـ ورسا
این روزهای من
بهار پاتریکیان
سیناپس های نارنجی
غرور شکسته
فیلوسوفیا
فیش نگار
نارخاتون
پرتقال دیوانه
حریری به رنگ آبان
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان