آشغال ها رو بذار دم در :-|

اگه گیر یه مساله ای افتادید که حل نمیشه، سوالی، باگ نرم افزاری، مدار لاینحلی،... هر چی، حتی مشکلات خانوادگی :-) به جای این که خودتون رو خفه کنید و لاینقطع در مساله غوطه ور بشین، همین حالا کار رو متوقف کنید و بروید بخوابین!

به مغز بیچاره تون اجازه بدین که آشغال ها رو بذاره دم در* :-)

راهی که برای من جواب داد، Delegate** بود، یکی از Dهای ماتریس آیزنهاور برای اولویت بندی که هیچ وقت استفاده نمی کردم، به معنای واگذار کردن کارهای غیرمهم ضروری به یه نفر دیگه، به این ترتیب که وقتی اونقدر از درست شدن مک بوک نازنینم ناامید شده بودم که به فکر خریدن یه لپ تاپ دیگه افتادم که وسط اون اغتشاش فکری، سرباره ی داغونی بود، صابر پیشنهاد داد یه ایمیل بزنم به آقای سین سین و ازش بخوام یا برام لپ تاپ بخرند یا  یکی از لپ تاپ های شرکت رو بدهند به من یا... در نتیجه بار مساله از دوشم برداشته شد تا دریافت جواب رییس و نشستم سر کار و در کمتر از یک ساعت مشکل رو پیدا کردم و تمام :-) 


*از مجموعه سخنان گهربار باربارا اوکلی در Learn how to learn، سرفصل جالبی در coursera :-) 

** یکی از keywordهای #C که در جاوا طور دیگه ای استفاده می کنیم به همین معنای واگذار کردن! که اولین بار که فهمیدم چیه به مانند ارشمیدس اورکا گویان در کوچه ها دویدم :دی


۸
۱۵ بهمن ۰۰:۵۵ بنیامین دهقانیان
روش خوب و جالب و صدالبته رایجیه ... 

:) بله بله

۰۳ بهمن ۱۵:۴۶ ابوالفضل ;)
بعضی وقتا آشغالا اینقدر پخش می شن توی ذهن که یه فرصت فقط باید بگذاری برا جمع کردنشون. دیگه جلوی در گذاشتنش مرحله ی بعدیه.

باید ولش کنی خودش garbage collector داره :)))))))

۰۳ بهمن ۱۲:۱۷ گندم بانو
مغز من خودش تنش میخاره!!!! :/
خو شب که من خوابیدم، وقتی خوابای عجق وجق میبینه، یعنی کرم از خودشه دیگه!!

همه مغزهامون این طوری اند گندم، کرمو شدند :-|

۰۳ بهمن ۰۸:۱۷ آقاگل ‌‌
من این طور وقتا مشکل رو رها می‌کنم میرم یه پفک نمکی می‌خرم میام می‌شینم می‌خورم. :| :)) نمی‌دونم شاید تأثیر کودک درونمه. خلاصه بعدش میام مشکل حل میشه. یبارم سر یک برنامه متلب از صبح تا ظهر درگیر بودم حل نشد. ولش کردم رفتم سلف نهار خوردم. بعدم رفتم کتابخونه کتاب بخونم. وسط کتاب خوندن در حالی که اصلاً فکرم سمت اون برنامه هم نبود یهویی یه جرقه زد و فهمید مشکلش کجاست. :d
.
اینا رو بیخیال. از لیلی چه خبر؟ چرا هیچی نمیگین ازش؟ :))

آخ آخ آخ پفک نمکی :) آیکون عشق و لاو و آه پفک نمکی محبوب من :) من یه زمانی یه بسته بیسکوییت می خریدم و مدت های مدید راه می رفتم، پنچ ایستگاه اتوبوس، ده ایستگاه... و قدم هایم را می شمردم،‌خیلی خوب بود،‌ولی الان که نمیشه :(


این دفعه از لیلی میگم :) مرسی خیلی خوبه،‌ممنونم دایی جانش‌:)

۰۳ بهمن ۰۴:۲۹ گلاویژ ...
من اینجور مواقع حتی اگه خوابمم ببره تو خواب با اون مشکل سروکله می زنم

آره ولی فایده نداره، باید بگذاری به یه چیز دیگه فکر کنه تا بتونه آشغال های این رو بریزه دور :)

۰۳ بهمن ۰۱:۰۰ یاسین . میم
آره من هم به همین نتیجه رسیدم، خوابیدن بعضی اوقات بهترین کاره که فردا بشه با یه ذهن باز به مسئله پرداخت :)
من که مدتیه از کد زدن دور شدم، ولی هم توی کارهای مهندسی و هم توی فضاهای هنری که الان تجربه اش می کنم آماده بودن ذهن خیلی مهمه. وقتی که سرحال باشی یه ایده قشنگ هنری و یا یه راه حل زیبا برای یه مسئله به ذهن آدم می رسه.

Learn how to Learn باید جالب باشه... ممنون بابت معرفیش :)

اون دوره یکی از بهترین دوره های coursera است، اگه وقت داری حتما یه بار وقت بگذار و دنبال کن :)

۰۲ بهمن ۲۳:۵۷ ام اسی خوشبخت
یه شب که تا ساعت 12 تو محل کارم بودم تا یه باگی رو رفع کنیم, به این اصل مهم رسیدم و فهمیدم بی فایده است و باید برم بخوابم, صبح فردا با صرف نیم ساعت باگ رفع شد.
ممنون که این نکات کلیدی رو یادآوری میکنید :)

آفرین دقیقا، چون خودت تجربه کردی خوب می فهمی چی میگم :)

۰۲ بهمن ۲۳:۲۸ یا فاطمة الزهراء
من دوست دارماااااا ولــــــــــــــــی وقتی ذهنم درگیر بشه شده و نمیتونم کاریش کنم ... بعد خوابمم نمیبره و میمیرم در نهایت!

آره این مورد برای من پیش اومد فاطمه، دقیقا همین دفعه، سه شب نخوابیدم :-|


اون قدر که ذهنم درگیر بود، ولی موقعی که بی خیالش شدم و گذاشتم یکی دیگه به جای من فکر بکنه، کمی خوابم برد و بعد مشکل حل شد :)

۰۲ بهمن ۲۳:۲۵ محمد حسین آذربهرام
سلام!
چقدر محتوای وبلاگتون مفیده!!!
مطلب خیلی خوبی هم نوشته بودید و فوق العاده بود.
خوشحال میشم به وبلاگ من هم سر بزنید و اگه قابل دونستید دنبال کنید.

طول می کشه تا من یه وبلاگ رو دنبال کنم :)

۰۲ بهمن ۲۳:۲۱ علی ابن الرضا
چشم میرم بخوابم ممنون از توصیه

کار خوبی کردی :)

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
موضوعات
سروستاه نامه، سنتور (۲۷)
خوشنویسی، تذهیب (۱۷)
کار، iOS، اندروید (۳۱)
زندگی بهتر (۵۹)
یاد ایام (۲۸)
مهلا (۱۹)
صابرانه (۴۲)
از این روزها (۷۷)
یک سال بدون... (۱۲)
خانه دوست کجاست؟ (۱۶)
آشپزی، خام گیاهخواری (۱۹)
نی‌نی گولو، لیلی (۴۳)
کتابخوانی (۳)
آخرین نوشته ها
trend
ملغمه :)
نهفت*
حرفه‌ای گری :-|
نگران غمزده نباش!
مهر مهلا :-)
چه پسر گلی...
مدیریت بحران
کلسترول
گاه اندوه من
محبوب ترین نوشته ها
لیلی، نام دیگر عشق است...
مادرانگی :)
کوچولو بیا*
یکی بود، یکی نبود
ارزش
اشک و لبخند
توقع
حیوان ناطق
خطای شناختی :-|
دوبله وسط :-)
پربیننده ترین نوشته ها
مهاجرت
هَکَلچه :-)
شفایافتگان
بی کلید در* :-)
کوچولو بیا*
مادر شوهر
مادرانگی :)
دوبله وسط :-)
لیلی، نام دیگر عشق است...
لیلی، مثلِ پری
نوشته های پر بحث تر
هَکَلچه :-)
کوچولو بیا*
لیلی، مثلِ پری
خب تا آخرش رو بگو :-|
لیلی، نام دیگر عشق است...
دوبله وسط :-)
پسر یا دختر! مسئله این است...
بی کلید در* :-)
آشپز که دو تا شد...
گاه اندوه من
تاریخچه نوشته ها
پیوند ها
گروه نرم افزاری پرکا
تیرمن
خاطرات روزانه
دامن گلدار اسپی
جولیک
سرو روان
هیولای درون
سکانس های توکا
وقتی فاطمه روز به روز بزرگتر می‌شود
بابا لنگ دراز
یک آشنا
ذهن زیبای یلدا
یک مترسک
لافکادیو
جادوگر آئورا
آنای خیابان وانیلا
Begin Again
گاه نوشت های یک "من"
آقاگل ملت
بای پولار
وایسیـ ورسا
این روزهای من
بهار پاتریکیان
سیناپس های نارنجی
غرور شکسته
فیلوسوفیا
فیش نگار
نارخاتون
پرتقال دیوانه
حریری به رنگ آبان
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان