اشرف مخلوقات :)

این که مراحل رشد یک کودک رو از نزدیک و لحظه به لحظه ببینی، باعث میشه به عجائب خلقت ایمان بیاوری :)

همه مراحلش زیباست، از این که در ابتدا فقط قدرت مکیدن داره (اول ضعیف بعد قوی‌تر) تا وقتی که یاد می‌گیره چطور همزمان با ورود فرنی به دهنش آن را قورت بدهد و تف نکند (قورت دادن چیزی که بدون مکیدن وارد دهنش شده) تا بعدتر که جویدن (از نرم تا سفت) را یاد می‌گیرد (جویدن و بلعیدن با هم) و نوشیدن بدون این که بپرد تو گلویش (با نی، با لیوان سوراخ دار،‌ با لیوان معمولی)! 

حالا برای راه رفتن و ایستادن هم همین طور، از این که اولش فقط می‌تونه سیخ رو به سقف بخوابه بگیر تا شروع به نشستن و غلتیدن به روی شکم، غلتیدن از شکم به پشت (اولین مدل جابجایی لیلی غلتیدن‌های پشت سر هم بود از این ور فرش به اون ور:دی)، و بعدتر کشیدن خودش روی زمین، تا برسد به چهار دست و پا (که اول پاها رو می‌کشه روی زمین و بعد بلند می‌کند، عبور از موانع و شیرجه زدن)، این وسط تلاش برای ایستادن (که خودش هزار مرحله داره، اول با دو دست به یک جا، بعد یک دستی، بعد بدون حمایت، بعدتر وقتی ایستاد چیزی هم می‌گیرد دستش و بعدتر حتی در حالت ایستاده آب می‌خورد :دی) و در پایان: راه رفتن...

اولین بار که پایش را از روی زمین بلند می‌کند بدون این که دستش به جایی باشد، اوج سرور، شادی و غرور برایش هست، حیف که بزرگ می‌شویم، بدون این که لذت،‌ غرور و افتخار این لحظات یادمان بماند...

۱۷
۲۹ خرداد ۱۳:۲۷ بهارنارنج :)
وای استوری لیلیمونو دیدم 
وای پریسا اگه بودم لپ یا بازوشو گاز میگرفتم،نهاونقدر که درد بگیره هان نه،فقط درحدی که خارش دندونام رفع شه،یه دختر خاله گوگولی دارم اونو گاهی گاز میگیرم اخم میکنه میگه منو نخور:)))

عزیز دلم می دونه داری کم کم می خوریش تا تموم بشه :دی

۲۹ خرداد ۱۳:۱۳ قاسم صفایی نژاد
دیشب به من می‌گفت: بابا! حال داری باهام بازی کنی؟ گفتم آره. یه کم بازی کردیم، گفتم دیگه حال ندارم. گفت: حال داری! گفتم نه، یه ذره خودتو برام لوس کن که حال داشته باشم بازی کنم. گردنش رو کج کرد و خودشو لوس کرد.
باهاش بازی کردم دوباره.
بعد گفت: بابا! از من بپرس حال دارم باهات بازی کنم؟ گفتم: حال داری باهام بازی کنی؟ گفت: نه! خودتو لوس کن که باهات بازی کنم :))))))))))

دختر جیگره جیگر :)

۲۹ خرداد ۰۹:۲۸ اسمارتیز :)
میگن من اولین باری که تونستم بدون هیچ حمایت و دست به در و دیوار گرفتتی راه برم، اینقدر ذوق زده شده بودم که تا شب فقط راه میرفتم، هی میخورد زمین باز میخندیدم و دوباره ره میرفتم... اینقدر راه رفتم که از خستگی بیهوش شدم :) 
ولی بچه ها وقتی راه میرن و از راه رفتنشون ذوق میکنن آدم دلش میخواد بگیره محکمممم فشارشون بده و بچلونه شون بس دلبر میشن :))))

عزیز دلم خیلی حس خوبیه :)

بند آخر منو قورت داد... هضم کرد... تجزیه نمود... 

ای دل غافل :)

چه پست نازی بود وجدانا (:

اون فرنی خوردن رو که گفتید واقعا خندم گرفت... چون ما الان یه مورد داریم یه قاشق می‌خوره دوتا می‌ریزه بیرون((:
ان‌شاالله زیر سایه‌ی شما عاقبت به خیر و افتخارآمیزتر بشه(:

ایشالا ایشالا :)

۲۹ خرداد ۰۰:۲۰ چوگویک ...
من جزو معدود کساییم که غرور و لذتش یادمه چون به سختی و دیر راه افتادم ولی انقد تشویق شدم انگار کوه کندم :)) واسه هیچی اونقد تشویق نشدم :)) همونجا تو اوج باید خداحافظی میکردم 

عزیز دلم :)‌ چه خوبه که یادته :*

۲۸ خرداد ۲۳:۵۰ آقاگل ‌‌
یه فیلم ازش گذاشته بودین توی اینستا. دیدنش خیلی خوب بود. :)) و انرژی‌بخش. :))

خودم همون فیلم رو به عنوان فیلم انگیزشی هی نگاه می کنم :دی

۲۸ خرداد ۲۳:۴۶ آسـوکـآ آآ
من یادمه پسر داییم و قتی اولین بار بدون اینکه دستش رو جایی بذاره تونست بایسته
اینقدر خوشحال شدیم که همه جیغ زدیم :)) و بچه تا یک هفته دیگه نتونست بایسته :دی

عزیز دلم :))))

نمیدونم چرا ولی با فکر اینکه یه زمانی منم بلد نبودم راه برم و بعد به مروز توانا شدم و تونستم راه برم حس غرور بهم دست داد اصن D: انگار مثلا فقط من یاد گرفتم راه برم و هیچکی دیه مثه من نیست :/ همینقدر حس غرور مسخره‌ای دارم :/ D: 

خیلی هم غرور خوبیه :)‌ آفرین به این دید مثبت تو دختر

۲۸ خرداد ۲۳:۱۰ گیوم اِوار
کودکی که کم کم بزرگ می شود و پدری که کم کم پیر

ای داد

۲۸ خرداد ۲۳:۰۵ ام اسی خوشبخت
واقعا حیف :)

اوهوم

۲۸ خرداد ۲۲:۵۹ فاطمه سین
قسمت جالب اینه که آدم بزرگا یادشون نمیاد خودشون یه زمانی کوچیک بودن، همینقدر ناتوان… و طوری رفتار می کنن که انگار هیچ وقت کوچیک نبودن.
مراحل تکامل انسان از یک سلول تا به وجود اومدن انسانی بالغ شگفت انگیز ترین آیة خلقته

بلی بلی :)

۲۸ خرداد ۲۲:۵۰ پشمآلِ پشمآلو
واقعنااا! جدا از اینکه بچه ها خودشون با چیزای پیش پا افتاده ذوق میکنن ادم وقتی دور و برشونه به این چیزا خودشم بیشتر توجه میکنه
ممکنه الا خیلی چیزای محیرالعقول دورم باشه ک نمیبینمشون
پست خیلی انگیزشی بود:)

شما خودت نماد انگیزه هستی برای من :)

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
موضوعات
سروستاه نامه، سنتور (۲۷)
خوشنویسی، تذهیب (۱۷)
کار، iOS، اندروید (۳۳)
زندگی بهتر (۶۴)
یاد ایام (۲۸)
مهلا (۲۰)
صابرانه (۴۳)
از این روزها (۹۲)
یک سال بدون... (۱۲)
خانه دوست کجاست؟ (۱۷)
آشپزی، خام گیاهخواری (۱۹)
نی‌نی گولو، لیلی (۵۳)
کتابخوانی (۳)
آخرین نوشته ها
اقتصاد ایران
می رقصم و می چرخم و...
let it go
همنوا
جان، لیلی لیلی
مژدگانی :)
کودک نوپا
دوازده ماه در یک قاب
اشرف مخلوقات :)
جام جهانی چشمات :*
محبوب ترین نوشته ها
لیلی، نام دیگر عشق است...
امن‌سازی
مادرانگی :)
کوچولو بیا*
خواهرانه :-)
خسته نباشید...
همنوا
جان، لیلی لیلی
ارزش
یکی بود، یکی نبود
پربیننده ترین نوشته ها
مهاجرت
هَکَلچه :-)
شفایافتگان
بی کلید در* :-)
کوچولو بیا*
لالایی لیلی :)
مادر شوهر
مادرانگی :)
لیلی، نام دیگر عشق است...
دوبله وسط :-)
نوشته های پر بحث تر
هَکَلچه :-)
کوچولو بیا*
لیلی، مثلِ پری
خب تا آخرش رو بگو :-|
لیلی، نام دیگر عشق است...
دوبله وسط :-)
پسر یا دختر! مسئله این است...
بی کلید در* :-)
آشپز که دو تا شد...
گاه اندوه من
تاریخچه نوشته ها
پیوند ها
گروه نرم افزاری پرکا
دامن گلدار اسپی
تیرمن
جولیک
نارخاتون
یک آشنا
آقاگل ملت
ذهن زیبای یلدا
faella
توکا
وقتی فاطمه روز به روز بزرگتر می‌شود
یک مترسک
وایسیـ ورسا
سیناپس های نارنجی
می‌خواهم فاطمه باشم
غرور شکسته
فیلوسوفیا
پرتقال دیوانه
حریری به رنگ آبان
در دیار نیلگون خواب
دکتر میم
خانومی جانم
روزنوشت های میم صاد
پنجره می‌چکد
ریشه در باد
حنا
زندگی به سبک ام اس
لافکادیو
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان