let it go

اول این طور بود که تصمیم گرفتم فیلد کاری‌ام رو عوض کنم، فریلنسری شروع کردم به پر کردن رزومه و تولید نمونه کار که بزرگترین مزیتش برایم جسارت بود :)

یک عالمه درخواست استخدام داشتم و یک عالمه رفتم مصاحبه، بعد یک روزی وسط آن همه رهایی رسیدم به این که انگار "این کار" همونی هست که می‌خواهم... که می‌خواستم... چی شد؟ چسبیدم بهش :-| 

چسبیدم و برایم مهم شد، یکی از مهمترین دلایلش این که خیلی نزدیک بود به خانه... بعد هی تلاش کردم که نگهش دارم، با همه ویژگی‌های آقای فرفر که گاهی مسئله ساز بود، با همه اختلاف نظرمان درباره حقوق/زمان مورد نیاز برای انجام هر تسک با آقای سین سین، چسبیده بودم بهش، بعد که باردار بودم، و حتی وقتی لیلی به دنیا آمد، شده بود بخشی از تعریف خودم.

چند وقت قبل به خودم گفتم مگه فیلد رو عوض نکردی که حالت بهتر بشه؟ و با آقای سین سین وارد پروسه پیچیده‌ای شدیم، در روزهایی که خوب نبود،‌ نه برای من، نه برای او... در نهایت همه این‌ها می دانید مشکل چطور حل شد؟

یک روز خبر رسید که جای شرکت را عوض کردند، بی خبر... از دو تا ایستگاه اتوبوس بالای خانه رفته اند بومهن، یا نمی‌دونم رودهن... بعد یک هو تابو شکست، بند پاره شد،‌ آن چیزی که این همه مدت برای نگه داشتنش تلاش می‌کردم کلاْ از بین رفت :)

و نکته مهم این که حالم خوب شد :) آن همه انرژی که صرف نگه داشتن کار می‌کردم، تبدیل شد به این که دیگه برای من چه فرقی ‌می‌کنه این ها که این قدر دورند! و از روزی که حسم عوض شد و نگاهم به صورت مسئله تغییر کرد انگار تازه وارد دنیای واقعی شدم :)


دنیایی که با رها کردن وابستگی‌ها شروع میشه، وابستگی‌هایی که خودمان تعریف کرده‌ایم در حالی که ادعا می‌کنیم مستقل و رها هستیم.

۱۹
۲۱ تیر ۲۲:۳۲ ابوالفضل ...
نه من آلترناتیو هر وقت بوده کاملا موردی که قبلا آزارم می‌داده رو رها کردم. به راحتی...

خب خیلی خوبه آلترناتیو برات جواب میده :-)

۱۶ تیر ۱۴:۴۲ قاسم صفایی نژاد
یاد اون یادداشت شهید چمران افتادم. میگه من از همه چیز آزاد و رها شده‌ام حتی دیگر به دنبال پیروزی نیستم!!

«ما به سوی خدا می‌رویم تا از همه فرآورده‌های مادی عالم بی‌نیاز گردیم، نه آنکه خدا را وسیله رسیدن به مصالح شخصی خود کنیم.

بنابراین در کشمکش زندگی، به سوی پیروزی چشم ندوخته‌ام و به هیچ کس امیدی نداشته‌ام و هیچگاه سعی نکرده‌ام که پاکی و لطافت قلبی خود را، فدای پیروزی و نجات کنم.

منی که از همه چیز گذشته‌ام و حتی امید خود را از پیروزی قطع کرده‌ام، دیگر دلیلی ندارد که در برابر نظام‌ها و قدرت‌ها، فشارها، تهدیدها و تطمیع‌ها به زانو درآیم، من از همه چیز آزاد شده‌ام و پاکی و لطافت خود را به هیچ چیز حتی به نجات و پیروزی نمی‌فروشم.»

 

دستنوشته دی 1356 در لبنان


چقدر دلنشین بود،‌ روحش شاد :)

۱۶ تیر ۱۲:۱۶ مهدی صالح پور
منم به شدت توی موقعیتی که هستم، حسِ یه جوری‌ای دارم! هم دوسش دارم هم نه. شاید وابستگی باشه، شاید رودروایسی با رییس! نمی‌دونم...

باید با خودت سنگات رو وا بکنی :)

۱۵ تیر ۱۱:۰۳ بانوی عاشق
خداروشکر که الان راحتی و آسوده

مرسی :)

۱۵ تیر ۰۱:۴۷ آقاگل ‌‌
یاد وقتایی افتادم که میریم سینما. بعد می‌بینیم فیلمش آبکیه! ولی جرئت اینکه از سالن بزنیم بیرون رو نداریم. فکر می‌کنیم اگر بیرون بیایم ضرر کردیم. ولی خب واقعیت اینه که اگر بمونیم تو بیشتر ضرر کردیم که. هم وقتمون رفته و هم از فیلم لذتی نبردیم.

بله آقاگل، عالی بود این تمثیل :)

۱۵ تیر ۰۰:۵۹ دامنِ گلدار
زمانش رسیده بود، یعنی خودت هم آماده‌تر شده بودی هرچند که آگاه نباشه آدم.
ایشالا دوباره جایی پیدا کنی که برایت خوبه.

:) نیومدم بیرون گل گلی :*‌ این وابستگی ذهنی ام تموم شد، یعنی واقعا فرق نمی کنه که بگن برو یا نرو یا بخوام برم یا نه، مهم این بود که چون مهمترین مزیتشون رو از دست دادن، جسارت پیدا کردم که حقوقم رو مطالبه کنم و نگران نباشم که بعدش چی میشه :)

این طوری بود که خیلی چسبید :)

۱۴ تیر ۲۳:۱۸ کروکدیل بانو
ولی لحظه ی رها کردن مثل ول کردن کش میمونه.شترق میخوره رو ناخون آدم و درد داره...هرچی بیشتر کشیده باشی ماجرا رو بیشتر درد داره...قطعا کوتاهه و می ارزه به رهایی بعدش...رها شدن بعدش تو خلا...نداشتن پلن بی...سردرگمی و آشوب از نو ساختن...اینا میترسونه آدمو از ول کردن

خوب توصیف کردی پریسا جانم :) اون ترس از آویزان ماندن ته دل آدم رو خالی می کنه... ولی واقعا می ارزه :)

۱۴ تیر ۲۲:۵۲ ابوالفضل ...
درسته سر قضیه ی ارشد کاملا رهاش نکرده بودم. چون جایگزینی که براش در نظر گرفتم و قرار بود ذهنم رو منعطف کنه خراب شد.
اینجا هم همینطوره آلترناتیوی ندارم برای زمانی که این کارم رو ول کنم...

می دونی چطوریه ابوالفضل، اصل قضیه اینه که باید به صورت ذهنی رها بشه، مثلا در مورد کار فعلی من، نکته مهم اینه که هنوز دارم باهاشون کار می کنم با رضایت بسیار بیشتر و استرس بسیار کمتر، چرا؟ چون وابستگی رو به صورت ذهنی رها کردم، گرچه در عمل دارم کار می کنم باهاشون هنوز :)


ولی موافقم باهات که آلترناتیو به رها کردن کمک می کنه، گرچه همیشه این طور نیست، یعنی به صورت فیزیکی یه چیزی رو رها می کنیم،‌ آلترناتیو هم داریم، ولی هنوز ذهنمون درگیرش هست :(

۱۴ تیر ۲۲:۳۷ ام اسی خوشبخت
نکته مهمی بود, گاهی نسبت به کارم این حس رو دارم.

باید سیگنال خطر رو دریافت کنی، گاهی ما ignore می کنیم :)

۱۴ تیر ۲۲:۲۵ ابوالفضل ...
خب نگاه کن خودت ولش نکردی یه جوری پای جبر این وسط باز شده. منم خیلی وقتا بدم نمی أد اخراج یا تعدیل بشم! اما شهامت اینکه خودم برم بیرون از کارم رو ندارم. آخه یه تجربه از یه جهاتی بد توی این طور جرئت به خرج دادنا موقع انصراف از ارشدم داشتم...

خب دقیقا می خواستم همین رو بگم ابوالفضل :) که وقتی با جبر رهایش کردم دیدم ای دل غافل چی کار داشتم می کردم اون وسط :) می دونی چی می خواهم بگم؟ انگار تلنگر بود


به نظرم توی انصراف ارشد هنوز به اون مساله چسبیده بودی، چون وقتی رها می کنی، دیگه مساله ات نیست، خوب میشی

۱۴ تیر ۲۲:۱۹ آسـوکـآ آآ
دقیقا همینطوری
ما ایر افکاری هستیم که خودمون واسه خودمون بزرگشون کردیم

تعبیر بسیار زیبایی بود آسوکا :)

۱۴ تیر ۲۲:۱۳ پشمآلِ پشمآلو
این نکته که گفتی تو خیلی از روابطم کاربردیه .. ادم هی یچیو کش میده چون فک میکنه بدون اون نمشه بعد یهو که جدا میشه میبینه ن بابا همجی چیز مهمیم نبود
خداروشکر ک حالت خوبه:)

دقیقا دقیقا به چه نکته مهمی اشاره کردی، درباره روابط هم همین طوره :)

ممنونم :*

۱۴ تیر ۲۲:۱۰ 👑هــَمــٰزاٰدِ نــــیلـــگــونـــــ ...
سلام رفیق
وب جالبی داری😎
من و رفقام یع وب زدیم با عنوان"کلکلوها✌"
مرسیتم اگ سربزنی و دنبال کنی...جبران میشع
عااا با تبادل لینــک هم موافقم:)

kalkaloha.blog.ir




ببین من همین وبلاگ خودم رو با دنبال کننده های فعلی ام بتونم مرتب و بی دلخوری پیش ببرم باید کلاهم رو بیاندازم هوا :))))))))

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
موضوعات
سروستاه نامه، سنتور (۲۷)
خوشنویسی، تذهیب (۱۷)
کار، iOS، اندروید (۳۳)
زندگی بهتر (۶۴)
یاد ایام (۲۸)
مهلا (۲۰)
صابرانه (۴۳)
از این روزها (۹۲)
یک سال بدون... (۱۲)
خانه دوست کجاست؟ (۱۷)
آشپزی، خام گیاهخواری (۱۹)
نی‌نی گولو، لیلی (۵۳)
کتابخوانی (۳)
آخرین نوشته ها
اقتصاد ایران
می رقصم و می چرخم و...
let it go
همنوا
جان، لیلی لیلی
مژدگانی :)
کودک نوپا
دوازده ماه در یک قاب
اشرف مخلوقات :)
جام جهانی چشمات :*
محبوب ترین نوشته ها
لیلی، نام دیگر عشق است...
امن‌سازی
مادرانگی :)
کوچولو بیا*
خواهرانه :-)
خسته نباشید...
همنوا
جان، لیلی لیلی
ارزش
یکی بود، یکی نبود
پربیننده ترین نوشته ها
مهاجرت
هَکَلچه :-)
شفایافتگان
بی کلید در* :-)
کوچولو بیا*
لالایی لیلی :)
مادر شوهر
مادرانگی :)
لیلی، نام دیگر عشق است...
دوبله وسط :-)
نوشته های پر بحث تر
هَکَلچه :-)
کوچولو بیا*
لیلی، مثلِ پری
خب تا آخرش رو بگو :-|
لیلی، نام دیگر عشق است...
دوبله وسط :-)
پسر یا دختر! مسئله این است...
بی کلید در* :-)
آشپز که دو تا شد...
گاه اندوه من
تاریخچه نوشته ها
پیوند ها
گروه نرم افزاری پرکا
دامن گلدار اسپی
تیرمن
جولیک
نارخاتون
یک آشنا
آقاگل ملت
ذهن زیبای یلدا
faella
توکا
وقتی فاطمه روز به روز بزرگتر می‌شود
یک مترسک
وایسیـ ورسا
سیناپس های نارنجی
می‌خواهم فاطمه باشم
غرور شکسته
فیلوسوفیا
پرتقال دیوانه
حریری به رنگ آبان
در دیار نیلگون خواب
دکتر میم
خانومی جانم
روزنوشت های میم صاد
پنجره می‌چکد
ریشه در باد
حنا
زندگی به سبک ام اس
لافکادیو
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان