جان من است او...

اولین بار هست که بعد از ۱۳ ماه جگرگوشه را گذاشتم خانه مامان و برگشتم خانه که کار کنم. پیش مامانی زیاد مانده ولی این که بعدش برگردم خانه اولین بار است.

این چند وقت که لیلی جان راه افتاده،‌ مدام میاد کنار صندلی من و میگه من را بغل کن که بنشینم روی میز،‌ فکر کنم دلش می‌خواد مثل من بزنه روی کیبرد لپ تاب :دی برای همین شاید روزی ۱-۲ ساعت کار کرده باشم، خانه پر. 

صبح ها که حوالی ۶ بیدار میشه (دختر سحر خیز مامان‌:*) و چقدر زودتر از او می‌تونم بیدار بشم مگه؟ و شب‌ها که می‌خوابه انگار یه تریلی از رویم رد شده و دیگه توانایی کار کردن ندارم :-| در نهایت همون یکی دو ساعتی که در طول روز بخوابه.

ولی حالا که نیست، دست و دلم به کار کردن نمیره :-\ نشستم توی هال، همه‌اش فکر می‌کنم که توی اتاق، توی تختش خوابیده و بروم نگاهش کنم :( حس می‌کنم صدای نفس‌هایش میاد، دلم برایش تنگ شده...


پ.ن. یادتون هست یک سری چیزهای لیلی گم شده بود؟ 

قاشق سبز رنگ پیدا شد :) کجا بود؟ در فاصله بین در فر و لبه بالایی اجاق گاز که وقتی در فر بسته است عمراْ که به نظر آدم برسه میشه در آن لبه باریک چیزی رو جا کنه :دی

۱۹
۰۷ مرداد ۱۵:۱۴ آقاگل ‌‌
پس یکی از اجسام گم شده پیدا شد. :-))

به عقل جن هم نمی رسید خدایی اش :)

۰۷ مرداد ۰۱:۱۷ ح. شریفی
خدا حفظش کنه :)

مرسی :)

۰۶ مرداد ۱۲:۱۸ بانوچـ ـه
زنده باشه این وروجک دوست داشتنی :*

ممنونم :)

این بچه ها یجوری میان تو زندگی و یه جوری تمام قلب و فکر ادمو صاحب میشن که  گاهی یادت نمیاد تا قبل اومدنشون چجوری زندگی میکردی و چه احساسی داشتی...
البته من بچه ندارم ولی زیاد دیدم  دست مردم :دی

دیگه ببین بچه خود آدم چطوریه :)

چقدر شیرین و بامزه.
امیدوارم سالم باشه.

:) ممنونم

۰۵ مرداد ۱۹:۰۴ منتظر اتفاقات خوب (حورا)
آخه قاشق چجوری رفته اونجا؟ :-))))

ببین چه موش کوچولوییه دیگه :)

جانتان بسلامت الهی 💚🙏


مثل علی ما وقتی نیستش تا دو سه روز انگار یه چیز گم کردیم.

:) دقیقا همون حسه

۰۴ مرداد ۲۱:۲۴ بهارنارنج :)
عزیزم:)

:)

۰۴ مرداد ۲۰:۰۵ خانومی ...
عزیزم :(
لیلی که توی خونه نباشه انگار یه چیزی کمه ...

انگار هیچی نیست تو خونه :(

بزرگ که بشه بلاگر حرفه ای میشه با این حساب:دی

خدا حفظش کنه(:

:) دوست دارم بعدا این جا رو بخونه

۰۴ مرداد ۱۵:۲۲ قاسم صفایی نژاد
حتی از جان عزیزتر است. به قول عرفا «آن» است.

به به به کامنت های شما :)

۰۴ مرداد ۱۵:۰۶ ملکه بانو
اولین بارهایی که آدم بچه اش رو میذاره جایی، عمرا اگه بتونه با آرامش به کارش برسه. عجیب مادرها وابسته ترند به بچه ها

:)

۰۴ مرداد ۱۵:۰۰ حوا بانو
آخی... :) خدا حفظتون کنه واسه هم ؛)

:)

۰۴ مرداد ۱۴:۴۱ تیردخت :)
چه دلنشین ...

:)

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
موضوعات
سروستاه نامه، سنتور (۲۷)
خوشنویسی، تذهیب (۱۷)
کار، iOS، اندروید (۳۳)
زندگی بهتر (۶۹)
یاد ایام (۲۸)
مهلا (۲۰)
صابرانه (۴۳)
از این روزها (۱۰۳)
یک سال بدون... (۱۲)
خانه دوست کجاست؟ (۱۹)
آشپزی، خام گیاهخواری (۱۹)
نی‌نی گولو، لیلی (۵۸)
کتابخوانی (۳)
مشاوره (۷)
آخرین نوشته ها
شکست مثلث :-)
مثلث
هر چی بیشتر،‌ بهتر :-|
FATF
کدبانوگری :-)
ذهن شلوغ
آقای حکایتی، اسم قصه‌گوی ماست...
زندگی خود را دوباره بیافرینید*
اگر دین ندارید...
همسایه
محبوب ترین نوشته ها
لیلی، نام دیگر عشق است...
امن‌سازی
مادرانگی :)
کوچولو بیا*
خواهرانه :-)
خسته نباشید...
بد غذا :-)
یکی بود، یکی نبود
ارزش
همنوا
پربیننده ترین نوشته ها
مهاجرت
هَکَلچه :-)
شفایافتگان
لالایی لیلی :)
بی کلید در* :-)
کوچولو بیا*
مادر شوهر
مادرانگی :)
"هل اتی" کجا رفت؟
لیلی، نام دیگر عشق است...
نوشته های پر بحث تر
هَکَلچه :-)
کوچولو بیا*
لیلی، مثلِ پری
خب تا آخرش رو بگو :-|
لیلی، نام دیگر عشق است...
دوبله وسط :-)
پسر یا دختر! مسئله این است...
بی کلید در* :-)
آشپز که دو تا شد...
یک عالمه یک*
تاریخچه نوشته ها
پیوند ها
گروه نرم افزاری پرکا
دامن گلدار اسپی
تیرمن
جولیک
نارخاتون
یک آشنا
آقاگل ملت
ذهن زیبای یلدا
faella
توکا
وقتی فاطمه روز به روز بزرگتر می‌شود
یک مترسک
وایسیـ ورسا
سیناپس های نارنجی
می‌خواهم فاطمه باشم
غرور شکسته
فیلوسوفیا
پرتقال دیوانه
حریری به رنگ آبان
در دیار نیلگون خواب
دکتر میم
خانومی جانم
روزنوشت های میم صاد
پنجره می‌چکد
ریشه در باد
حنا
زندگی به سبک ام اس
لافکادیو
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان