مادر همه‌ی بچه‌ها

این عبارت اولین بار تو یک پست اینستاگرامی مرتبط با آگاهی جنسی کودکان به چشمم خورد: مادر همه‌ی بچه‌ها :-) چه جالب!

درباره این بود که لپ بچه‌ی مردم رو نکشیم و یه جور خشونت مخفی است و همان طور که نگران بچه خودمون هستیم، اگه بچه بی‌پناهی رو دیدیم که گیر افتاده و نمی‌تواند از خودش دفاع کند، کمک کنیم، انگار که بچه خود ما باشد...

بعدتر اما در صفحه مادری که کودکش اوتیسم دارد به همین عبارت برخورد کردم، موقعی که هنگام یه برخورد معمولی بین پسرش و کودکی دیگر در پارک از مادر پسر عذرخواهی کرده و فرد مقابل با قیافه حق به جانب گفته که: خانوم برو بچه عقب افتاده ات رو جمع کن، معذرت نخواه :-( :-/ آیا اگر یک درصد خود را مادر یک کودک اوتیسم می‌دانست چنین برخوردی می‌کرد؟

حالا چند روز قبلتر که لیلی واکنش آلرژی داشت و آبریزش بینی و ... سر بردنش به کارگاه مادر و کودک به همین فکر می‌کردم، که اگر سرما خورده باشد چه؟ اگر مادر تارا، آدرین، ایلیا، رسا یا هانا باشم، دوست دارم که لیلی سرماخورده به کارگاه بیاید؟

خوب است خود را پدر/مادر همه‌ی بچه‌ها بدانیم :-)


 

۱۷
۰۲ شهریور ۱۰:۳۸ دامنِ گلدار
یادته میگفتی سر دورهمی با بچه‌های دوره راهنمایی مامانها وقتی بچه‌هاشون رو دوست داری دوستتر دارن آدم رو؟ تناظر عجیبی هست بین این دوتا مسئله الان :)

+ درسته، میتونه خیلی پیچیده باشه، من خیلی بهش فکر میکنم و شاید باید درباره‌اش بنویسم، راجع به اینکه چه چیزکاراکتر مادر و عشق مادر رو ایجاد میکنه، این عشق است که مولد نقشه یا نقشه که به همراهش عشق رو میاره؟ آیا میشه عشق را با همه یکسان تقسیم کرد؟ چه میدونم! :)

چه سخنان گهرباری گفتم قدیم ها :-)))

۲۴ مرداد ۱۶:۱۱ گندم بانو
بعضی چیزا خییییلی سخت به نظر میان. ولی اگه اونقدری تکرار بشن که تبدیل به عادت یا حتی فرهنگ بشن، دیگه اونقدرا سخت نیستن.
امیدوارم یه روزی این قضیه فرهنگ ما بشه :)

چه آرزوی قشنگی کردی گندم جانم :*

۲۴ مرداد ۰۰:۲۲ دامنِ گلدار
به نظر من مادر واقعی مادر همه بچه‌هاست حتما، چون کسی که نتونه خوبی بقیه رو ببینه یک جایی توی مسیر مادرانگی خودش هم نمیتونه بچه‌اش رو اونطور که باید درک کنه. نگاهش از بیرونه همیشه. 

این حرف درسته کاملاْ ولی نکته اینه که چقدر می تونیم مادر واقعی باشیم :)

۲۳ مرداد ۱۵:۲۹ بهارنارنج :)
صد درصد🤗

:)

چقدر خوب میشه اگه واقعا همه این دیدگاه و پیدا کنن.

بله بله :)

قضیه ی هرچه برای خودت می پسندی ه :)
حالا نه صرفا در مورد بچه، کلا تو زندگی 

آره همین طوره ولی اجرا کردن این یکی خیلی سخت تره من مادرهای کمی رو دیدم که واقعا در چنین شرایطی با بچه مردم به اندازه بچه خودشون مهربون باشند

۲۳ مرداد ۱۱:۲۰ قاسم صفایی نژاد
یعنی هنوز کسانی پیدا میشن که با اوتیسم اینطوری برخورد کنند؟
بعضی وقتا فکر میکنم ترحم بیش از حد مردم اونا رو آزار میده. فکر نمیکردم هنوز این مدل آدمها وجود داشته باشند.

چرا هستن هنوز متاسفانه، گاهی از اوقات این همه اطلاع رسانی هم فایده نداره چون به نظر بعضی ها هر کسی که با خودش فرق کنه عقب افتاده است :(

۲۳ مرداد ۰۸:۰۹ آقای مُرَّدَد
آفرین

:-)

کلا قرار دادن خودمون توی موقعیت بقیه آدم ها همیشه خوبه.

دقیقا، فقط مادر بچه دیگه بودن گاهی سخته، چون هر کسی بچه خودش رو بیشتر از بقیه دوست داره و این می تونه خیلی آسیب زننده باشه در روابط و کنترلش سخت تره کمی

۲۲ مرداد ۲۲:۲۹ خانومی ...
باهات موافقم .

:-*

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
موضوعات
سروستاه نامه، سنتور (۲۷)
خوشنویسی، تذهیب (۱۷)
کار، iOS، اندروید (۳۳)
زندگی بهتر (۶۹)
یاد ایام (۲۸)
مهلا (۲۰)
صابرانه (۴۳)
از این روزها (۱۰۴)
یک سال بدون... (۱۲)
خانه دوست کجاست؟ (۲۰)
آشپزی، خام گیاهخواری (۱۹)
نی‌نی گولو، لیلی (۶۰)
کتابخوانی (۳)
مشاوره (۷)
آخرین نوشته ها
آیلین
شالاپ-شلوپ
دایره امن
یادگیری آزاد
ای بابا :-)
انسانگرا
دون دون
شب تبدار
شکست مثلث :-)
مثلث
محبوب ترین نوشته ها
لیلی، نام دیگر عشق است...
امن‌سازی
مادرانگی :)
کوچولو بیا*
خواهرانه :-)
خسته نباشید...
بد غذا :-)
جان، لیلی لیلی
دوازده ماه در یک قاب
یکی بود، یکی نبود
پربیننده ترین نوشته ها
مهاجرت
هَکَلچه :-)
شفایافتگان
لالایی لیلی :)
بی کلید در* :-)
کوچولو بیا*
مادر شوهر
مادرانگی :)
"هل اتی" کجا رفت؟
لیلی، نام دیگر عشق است...
نوشته های پر بحث تر
هَکَلچه :-)
کوچولو بیا*
لیلی، مثلِ پری
خب تا آخرش رو بگو :-|
لیلی، نام دیگر عشق است...
دوبله وسط :-)
پسر یا دختر! مسئله این است...
بی کلید در* :-)
آشپز که دو تا شد...
شهاب الدین*
تاریخچه نوشته ها
پیوند ها
گروه نرم افزاری پرکا
دامن گلدار اسپی
تیرمن
جولیک
نارخاتون
یک آشنا
آقاگل ملت
ذهن زیبای یلدا
faella
توکا
وقتی فاطمه روز به روز بزرگتر می‌شود
یک مترسک
وایسیـ ورسا
سیناپس های نارنجی
می‌خواهم فاطمه باشم
غرور شکسته
فیلوسوفیا
پرتقال دیوانه
حریری به رنگ آبان
در دیار نیلگون خواب
دکتر میم
خانومی جانم
روزنوشت های میم صاد
پنجره می‌چکد
ریشه در باد
حنا
زندگی به سبک ام اس
لافکادیو
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان