تمرین موثر ذهن آگاهی :)

ذهن آگاهی ترجمه‌ای است برای کلمه mindfulness، یک جورهایی به معنای توجه به حال یا حضور در لحظه :) 

حالا انواع روش‌ها پیشنهاد می‌شود، از تنفس شکمی و توجه به دم و بازدم تا چک کردن حواس پنجگانه (الان چی می‌بینم؟ چی می‌شنوم؟ بوی چی میاد؟ ...)، یا راه رفتن و هماهنگی دم و بازدم با شماره گام‌ها، حتی حضور داشتن هنگام خوردن چیزی، مزه مزه کردن، خوب جویدن، به مزه‌اش فکر کردن انگار که بار اول است که می‌خواهی بچشی...

من اما چند وقتی است روش دیگری پیدا کرده‌ام برای جدایی از غوطه وری در گذشته و آینده و چسبیدن به حال، همان لحظه‌ای که هستم، همان دم، از همه روش‌ها کارآمدتر...

و آن چیزی نیست جز: با طمانینه نگاه کردن به لیلی :)‌ به موهایش، به مژه‌های نازش، به لپش، چونه، به لبخندش، به چشم‌هایش...

تبارک الله... چه معجزه‌ای است انسان :)

۱۱ حبه چیده شد. ۱۷

تعادل

حفظ تعادل در زندگی این روزهای من سخت شده...

به لیست عادت‌های سلامتی (آب خوردن، خواب کافی، ورزش، ویتامین و مراقبت از سینوزیت) که می‌پردازم، می‌بینم کار از اون طرف لیست افتاده بیرون و حداکثر روزی دو ساعت نصیبش شده و نگرانی و دلشوره خفه‌ام می‌کند و می‌روم پیش مشاور :-|

روی انجام کار که متمرکز میشم، حس می‌کنم معده درد قدیمی هر روز بهم سلام می‌کنه، دست‌ها و گردنم تیر می‌کشه و تیغه دماغم بوی پاییز می‌دهد :-|

از آن طرف لیلی هست با همه کارهایی که می‌خواهم برایش انجام دهم، کارگاه‌های مادر و کودک، گردش در پارک/خانه بازی با همسالان، دورهمی خانگی با همسالان، پارک دوتایی، موسیقی، آب بازی، ...

به نظرتون در موقع فشار اول از همه، کدوم یکی از موارد بالا رو حذف می‌کنم؟


بله، درست حدس زدین، مورد اول :-| در نتیجه الان یه پریسای از نظر روحی stable و از نظر جسمی داغون هستم که به علت خوردن غذای بیرون مسموم شده و دو ساعت بالا آورده، دوباره آب به اندازه کافی نمی‌خوره و دست و گردنش خشک شده، سینوزیت؟ سلام گرمی می‌رسونده بهتون :-/

۸ حبه چیده شد. ۱۰

مسواک

می‌خواهم به لیلی مسواک زدن یاد بدهم، چرا؟ چون همه انگشت‌هایم قلم شده سر مسواک انگشتی و دندون‌های تیزش :دی

حالا قدم اول چیه؟ این که مسواک رو خودش بکنه توی دهنش که مشکلی نیست، چون دندان‌ها در حال درآمدن بوده و جایشان می‌خوارد!

قدم بعدی چیه؟ آب رو تف کنه بیرون!


حالا چند روز قبل گذاشته بودمش لبه ظرفشویی و آب را پر می‌کردم توی دهنم و تف می کردم توی سینک که یاد بگیره،‌ او هم من رو خیره نگاه می‌کرد و غش غش می‌خندید، بعد لپ‌هایش رو پر آب می‌کرد و همه را قورت می‌داد :)

دلم می‌خواست خودش هم قورت بدهم اون موقع :دی

۱۵ حبه چیده شد. ۱۶

عملیات نجات کودک درون :)

گفتم: یک نکته‌ای که هنوز آزاردهنده است برایم، این که یک نفری حرفی می‌زند که خوشم نمی‌آید (ولی در کل بحث بی اهمیتی است) بعد همین بحث بی اهمیت روی اعصاب، نه تنها من را درگیر خود می‌کند، بلکه یک هو به خودم می‌آیم و می‌بینم که دارم درباره همان موضوع با صابر یا مامانم صحبت می‌کنم، شاید نیم ساعت، یک ساعت :-| یعنی فرصت یک گپ و گفت لذت بخش را از خودم دریغ می‌کنم و آخرش هم نمی‌دانم چرا...

گفت: کودک را ببین :) خودش را می‌کشد بالا و می‌گوید: ببین! من را ببین که چقدر طفلکی‌ام... ببین که چقدر گناه دارم که فلانکی یه چی گفت که خوشم نیومد... ببین چقدر خوبم... اگر ببینی‌اش، نوازشش کنی، دوستش داشته باشی... آرام می‌شود،‌ درونت آرام می‌شود...

گفتم: من هنوز ذهنم درگیر بازسازی خاطره جلسه قبل است،‌ آخر آن اتفاق که افتاده بود، چرا تصویرسازی این قدر در کم کردن زهر داستان موثر بود؟ هر بار که بعد از آن روز خاطره را همان طور بازسازی کردم، حس خوب آن روز تکرار شد،‌ انگار نه انگار که سال‌ها قبل آن قدر رنجیده شده بودم...

گفت: نکته مهم این است که کودک درون فقط دنبال ارضاء نیازهای عاطفی برآورده نشده‌اش هست. اگر نادیده بگیری‌اش، سرزنشش کنی،‌ تنبیه‌اش کنی، هی بکن و نکن در آوری سرش، هی بگویی چرا این طور؟ چرا آن طور؟ می‌شود کودک لجباز، کودک شلخته، اهمال کاری می‌کند، خرابکاری می‌کند، از درون آزارت می‌دهد، هر چی بیشتر سرزنشش کنی و سرکوب شود، بیشتر لجبازی می‌کند و سرکشی. باید مثل دختر خودت که دوستش داری، دوستش داشته باشی :) برایش یک والد کارآمد باشی، والد کارآمدی که ندارد با یک عالمه نیازهای عاطفی برآورده نشده. تو وقتی نیازش را برآورده کنی، اصلاْ مهم نیست که در واقعیت چی اتفاق افتاده بوده، آرام می‌شود، حال تو خوب می‌شود :)))) در واقع مهمترین نکته در بازسازی خاطره این است که خود الانت بروی کمک کودک بی پناه خاطره‌ها و او را در آغوش بگیری، ازش دفاع کنی و دوستش داشته باشی...


خیلی از راهکارهای مشاورم لذت می‌برم،‌ اول تشخیص می‌دهد که کدام طرحواره‌ها درونت فعال است (تله‌های شخصیتی جفری یانگ)، بعد با روش رفتار درمانی-شناخت درمانی (CBT) به تو کمک می‌کند که ببینی پشت احساسات ناخوشایندت چه افکار منفی‌ای خوابیده و چگونه کودک لجباز-والد سرزنشگر پشت افکار را ببینی و با جدول خطاهای شناختی پی ببری که چه افکار مقابله‌ای وجود دارد که به تو حس بهتری می‌دهد (بالا آمدن بالغ) و در این میان گریزی می‌زند به خاطرات دوران کودکی‌ات (آن‌هایی که احتمالاْ در تشکیل طرحواره‌ها نقش موثری داشتند) و با بازسازی آن‌ها کمک می‌کند که والد درونت به یاری کودک بی پناه درون شتافته و او را آرام کند: والد کارآمد، کودک آرام، بالغ حاکم :) حال خوب :)

۱۰ حبه چیده شد. ۱۶

مرگ‌جویان*

گفتم: در کارگاه فرزندپروری همنوا که والدین اشاره می‌کردند یادآوری بعضی از خاطرات کودکی برایشان بسیار آزاردهنده بوده و انگار وسط یک بیابان برهوت رها شده باشند و راهکار چیست؟ تسهیلگر دوره گفت که باید حضور داشته باشی و همین :-/

گفت: یعنی چی باهاش باشی؟ من مراجع دارم که از کودکی خاطره abuse دارد، آن هم از جانب یکی از نزدیکان درجه اول، نمی‌شود که بگویی برو و با این خاطره باش :-/ یک تکنیکی هست به اسم بازسازی خاطره، که تو به مخاطب کمک می‌کنی تا با بازسازی، از تلخی جانکاه خاطره کم کند. مثلا درمانگر گاهی وارد شده نمی‌گذارد اتفاق بیفتد، گاهی مداخله می‌کند، گاهی خود الانت که بزرگ هستی می‌روی کمک کودکی‌هایت یا یک نفر آنجا کمک می‌کند مثل مادر یا ...

بعد به من که با چشمان گرد شده زل زده بودم بهش و رفته بودم تو فکر هیپنوتیزم و اینا گفت: همین الان یه خاطره تلخ از کودکی‌ات تعریف کردی، می‌خواهی با هم بازسازی کنیم؟ چقدر جزئیاتش را به خاطر داری؟

گفتم: خیلی زیاد، به طور خاص این خاطره را بسیار شفاف به یاد می‌آورم و نمی‌دانم چرا...

گفت: شاید به خاطر این بوده که یکی از تله‌ها (طرحواره‌ها) همان موقع شکل گرفته... آماده‌ای؟


و ما وارد خاطره من شدیم و او به من یاد داد که چطور از کودک بی دفاع بچگی‌هایم دفاع کنم و وقتی کودک خاطرات کودکی‌ام در آغوش مادرم پناه گرفت، من به پهنای صورت اشک می‌ریختم و کودکی درونم آرام گرفت...

تجربه غریبی بود...


روان آدمی دنیای غریبی است...


* برای صابر که تعریف کردم، گفت یاد فیلم مرگ‌جویان افتادم، آنجا که می‌خواستند به خاطره روز شروع فوبیای سگ یکی از بچه‌ها برگردند...

۱۱ حبه چیده شد. ۱۵

بازی

گفت: منظور من از بازی یک فعالیت با لذت فراوان و هدف کم هست، چیزی که کودک از شادی قهقهه بزند ولی لزوما هدف خاصی دنبال نشود :-)

یاد تفاوت  game و play افتادم و آن همه مطلب که خواندم درباره  gamification... به خودم نگاه کردم و لیلی و اسباب بازی‌هایش و کتاب‌هایش :-| 

فردای آن روز برای اولین بار با لیلی، دوتایی رفتیم پارک، در حالی‌که فکر می‌کردم دست تنها خیلی سخت باشد ولی واقعا خوش گذشت :-)


۷ حبه چیده شد. ۱۶

میانسالی :)

من بحران سی سالگی نداشتم چون سی سالگی‌ام را دوست داشتم، همان اندازه که سی و پنج سالگی، حتی می‌توانم بگویم سی و پنج سالگی را بیشتر :)

در کل پختگی همراه با قدرت مالی دهه چهارم را بسیار می‌پسندم، دوره‌ای که عمدتاْ از آشفتگی روحی/روانی/مالی/شغلی دهه سوم دور شده و هنوز به دام ناتوانی‌های احتمالاْ جسمی دهه‌های بعدی نیافتاده (و آخرین فرصت برای جلوگیری است البته، هم مالی، هم جسمی و هم همه چی :دی).

سی و پنج سالگی یک جورهایی به آدم حس میانسالی می‌دهد (مخصوصاْ اگر میانگین سنی را ۷۰ در نظر بگیریم)، همان قدر خاطره از گذشته و همان قدر امید به آینده :)

میان سالی ام را دوست دارم، مثل روزهای سه شنبه که وسط هفته است، یک جور تعادل پنهان دارد با خودش انگار.

خوش آمدی سی و پنج سالگی نازنین من :)

خوش نشسته‌ای بر جانم :)

۲۶ حبه چیده شد. ۱۷

مادر همه‌ی بچه‌ها

این عبارت اولین بار تو یک پست اینستاگرامی مرتبط با آگاهی جنسی کودکان به چشمم خورد: مادر همه‌ی بچه‌ها :-) چه جالب!

درباره این بود که لپ بچه‌ی مردم رو نکشیم و یه جور خشونت مخفی است و همان طور که نگران بچه خودمون هستیم، اگه بچه بی‌پناهی رو دیدیم که گیر افتاده و نمی‌تواند از خودش دفاع کند، کمک کنیم، انگار که بچه خود ما باشد...

بعدتر اما در صفحه مادری که کودکش اوتیسم دارد به همین عبارت برخورد کردم، موقعی که هنگام یه برخورد معمولی بین پسرش و کودکی دیگر در پارک از مادر پسر عذرخواهی کرده و فرد مقابل با قیافه حق به جانب گفته که: خانوم برو بچه عقب افتاده ات رو جمع کن، معذرت نخواه :-( :-/ آیا اگر یک درصد خود را مادر یک کودک اوتیسم می‌دانست چنین برخوردی می‌کرد؟

حالا چند روز قبلتر که لیلی واکنش آلرژی داشت و آبریزش بینی و ... سر بردنش به کارگاه مادر و کودک به همین فکر می‌کردم، که اگر سرما خورده باشد چه؟ اگر مادر تارا، آدرین، ایلیا، رسا یا هانا باشم، دوست دارم که لیلی سرماخورده به کارگاه بیاید؟

خوب است خود را پدر/مادر همه‌ی بچه‌ها بدانیم :-)


 

۱۰ حبه چیده شد. ۱۷

مادر خوب، سختگیر، جدی!

اپیزود اول: مادر خوب


گفت: به نظرت مادر خوبی هستی؟

گفتم: نه!

گفت: چرا؟

گفتم: چون به اندازه کافی با دخترم بازی نمی کنم.

گفت: به اندازه کافی یعنی چقدر؟

گفتم: دوستان میگن روزی ۵ ساعت :-|

گفت: خب شما اصلا نمی خواد مادر خوبی باشی، با این معیارهای سختگیرانه ای که داری، همین که یه مادر معمولی باشی خوبه :) بعد هم از اون دوستات که میگن روزی ۵ ساعت دیگه سوال نپرس :دی


دروغ چرا، از وقتی که گفت مادر معمولی هم کافیه، کلاْ خیالم راحت شد، یک مادر معمولی بودن خیلی راحت تره :)


اپیزود دوم: سختگیر

گفت: ببین این برنامه روزانه ای که تو میگی تویش پر است از معیارهای سخت گیرانه، دیکتاتوری بایدها، همه چی باید این طوری باشه، باید اون طوری باشه، بذار یه داستان برایت بگم،‌ یه روز یه شهری بود که یه حاکم سخت گیر داشت. این حاکم سخت گیر دم در شهر یه تخت گذاشته بود به اندازه قد خودش و شرط ورود هر نفری به شهر این بود که اول می خوابوندنش روی تخت، اگر قدش اندازه بود که هیچی، اگه کوتاه تر بود اون قدر می کشیدنش که پاره می شد و می رسید به قد تخت (می مرد قاعدتاْ) یا اگه بلندتر بود اون قدر از سر و تهش می زدند که اندازه تخت می شد (باز هم می مرد :-|)

پس یعنی چی؟ یعنی خیلی از لذت‌ها، ایده‌ها و افکار از دیکتاتوری بایدهای تو رد نمیشن تا بیان تو :-|


من و دیکتاتوری بایدهایم با هم رفیقیم دیگه بعد این همه سال :)


اپیزود سوم: جدی

گفتم: دلم برای کلاس خط و تذهیب و سنتورم تنگ شده، ولی همسرم میگه خدا خیرت بده، تو کارهای خودت هم تمام نمیشه، چطوری میخواهی خط و تذهیب و سنتور هم تویش جا بدهی؟

گفت: خب شما همه برنامه ات پر است از فعالیت های جدی، کار که جدیه، بچه داری که جدیه (و باور کن که اصلا کار لذت بخشی نیست و یک کار تمام وقت حسابیه) برای همین ذهنت دنبال راه فرار می گرده و به تذهیب و ساز و ... فکر می کنی، اونها برای تو فعالیت لذت بخش است،‌ هر چقدر هم که برنامه ات پر باشه دوست داری اون ها رو انجام بدهی.

گفتم: آخه اون لذت بخش‌ها هم اولش تفریحی بود، بعدا تبدیل شده بودند به حرفه :-| مثلا میرفتم خوشنویسی درس می‌دادم یا تذهیب سفارشی روی خط مردم قبول می‌کردم :-|

گفت: خب شما خیلی جدی هستی، همه چی رو خیلی جدی می گیری :-| برای هفته بعد یک لیست مفصل از همه فعالیت هایی که به نظرت لذت‌بخش هست می نویسی و برنامه روزانه ات هم بیار تا ببینیم چرا نمیشه فعالیت‌های لذت بخش رو توی برنامه جا کرد، شاید تو خیلی به خودت سخت می‌گیری!


اپیزود چهارم: منتشره

گفتم: به نظرم برای هر چیزی خیلی نگران میشم، بیشتر از افراد معمولی و در خیلی از موارد.

گفت: یعنی می خواهی بگی نگرانی منتشره داری؟ (Generalized Anxiety Disorder)

گفتم: آره 

گفت: خب یه کاری بکن یه جدول بکش و هر بار که نگران شدی توی ستون اول بنویس حوزه نگرانی چی بوده، ستون دوم موقعیتی که نگرانت کرده چی بوده،‌ ستون سوم شدت نگرانی از ۰ تا ۱۰۰ و ستون چهارم چه رفتاری در برابرش از خودت نشون دادی! تا ببینیم که چقدر منتشره است :دی


من تقریبا پنج روز هست که این جدول رو پر کردم و فقط دو حوزه داره سلامتی و کار با درصد زیر ۴۰ :-| چرا فکر می کردم این قدر منتشره است؟!



پ.ن. این کمپین کوله پشتی مهر رو دیدین؟ کار ارزشمندیه :)

۹ حبه چیده شد. ۱۶

چله تابستون

آخه آدم چله تابستون سرما می خوره؟ من کلی حرف داشتم بزنم براتون، از راهکارهای مشاوره، تمرین هایش و... یا از این که مادر همه بچه ها بودن یعنی چی... یا بعد از این همه مدت یه جلسه حضوری رفتم شرکت و دوستش داشتم...

ولی آنقدر حالم بد هست که یه مشت قرص خوردم و سر سنگین شده ام رو گذاشتم روی بالش و می خواهم بخوابم تا صبح :-(

مرگ بر سرماخوردگی توام با سینوزیت در چله تابستان :دی

۱۱ حبه چیده شد. ۱۶
موضوعات
سروستاه نامه، سنتور (۲۷)
خوشنویسی، تذهیب (۱۷)
کار، iOS، اندروید (۳۳)
زندگی بهتر (۶۹)
یاد ایام (۲۸)
مهلا (۲۰)
صابرانه (۴۳)
از این روزها (۱۰۳)
یک سال بدون... (۱۲)
خانه دوست کجاست؟ (۱۹)
آشپزی، خام گیاهخواری (۱۹)
نی‌نی گولو، لیلی (۵۸)
کتابخوانی (۳)
مشاوره (۷)
آخرین نوشته ها
شکست مثلث :-)
مثلث
هر چی بیشتر،‌ بهتر :-|
FATF
کدبانوگری :-)
ذهن شلوغ
آقای حکایتی، اسم قصه‌گوی ماست...
زندگی خود را دوباره بیافرینید*
اگر دین ندارید...
همسایه
محبوب ترین نوشته ها
لیلی، نام دیگر عشق است...
امن‌سازی
مادرانگی :)
کوچولو بیا*
خواهرانه :-)
خسته نباشید...
بد غذا :-)
یکی بود، یکی نبود
ارزش
همنوا
پربیننده ترین نوشته ها
مهاجرت
هَکَلچه :-)
شفایافتگان
لالایی لیلی :)
بی کلید در* :-)
کوچولو بیا*
مادر شوهر
مادرانگی :)
"هل اتی" کجا رفت؟
لیلی، نام دیگر عشق است...
نوشته های پر بحث تر
هَکَلچه :-)
کوچولو بیا*
لیلی، مثلِ پری
خب تا آخرش رو بگو :-|
لیلی، نام دیگر عشق است...
دوبله وسط :-)
پسر یا دختر! مسئله این است...
بی کلید در* :-)
آشپز که دو تا شد...
یک عالمه یک*
تاریخچه نوشته ها
پیوند ها
گروه نرم افزاری پرکا
دامن گلدار اسپی
تیرمن
جولیک
نارخاتون
یک آشنا
آقاگل ملت
ذهن زیبای یلدا
faella
توکا
وقتی فاطمه روز به روز بزرگتر می‌شود
یک مترسک
وایسیـ ورسا
سیناپس های نارنجی
می‌خواهم فاطمه باشم
غرور شکسته
فیلوسوفیا
پرتقال دیوانه
حریری به رنگ آبان
در دیار نیلگون خواب
دکتر میم
خانومی جانم
روزنوشت های میم صاد
پنجره می‌چکد
ریشه در باد
حنا
زندگی به سبک ام اس
لافکادیو
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان