پاییز

باورم نمیشه پاییز به این زودی شروع بشه :'|

امروز با لیلی رفته بودیم بلوط‌های ریخته رو جمع کنیم برای غذای روبی، عروسک محبوبش، چنان سوزی می‌آمد که حس کردم در عرض چند روز برگ درختان سبز هم به زرد و نارنجی تغییر رنگ داده‌اند :دی

سلام پاییز...

بعد از ماجراهای لیلی و مهدکودک، دیروز رفتم دیدن یه گروه از مادران غیر بومی که بچه‌هاشون عمدتاً زیر دو سال بودند. نکته جالب برای من تجارب گسترده هر کدام از زندگی در خارج کشور محل تولدشان بود، حتی خانمی که پاکستانی بود هم مدت‌ها جای دیگری زندگی کرده بود و همه چیز در دایره امن و در توان هضم خانواده!

یک لحظه فکر کردم چه خوب که دایره امن هر کدامشان به اندازه دنیا وسعت دارد...

۲ حبه چیده شد. ۱۳

مرثیه‌ای برای یک رویا

تمام خانه بازی‌های سرپوشیده شهر را با هم رفته‌ایم، چند تا؟ سه تا... و تمام پارک‌ها در شعاع پنج کیلومتری، و کنار دریا و جنگل و هر مزرعه کودکانی که با ترکیب دو خط اتوبوس یا اتوبوس-tram قابل دستیابی بود! گشته‌ایم دنبال هر کارگاه مادر و کودکی ‌که برگزار شود در شهر، چند تا یافتیم؟ فقط یکی بعد از تعطیلات مدارس... و سر زدیم به موزه کتاب کودک و سرگرمی‌های دریایی بچه‌ها. تابستان دارد تمام می‌شود، بدون مهدکودک...

پ.ن. نمی‌دانم از کی به کامنت‌ها پاسخ نداده‌ام، آن قدر گذشته که به نظرم یک قرن می‌آید... خواستم دیگر ننویسم دیدم تنها روتینی که در چهار پنج سال گذشته برایم محترم بوده این دو بار در هفته وبلاگ نویسی است، دلم نیامد :) شرمنده لطف و محبت بی دریغ شما، همه را خوانده‌ام، گاه بارها

۸ حبه چیده شد. ۱۴

پروانه

لیلی گفت: "برو" و با دست پروانه رو دور کرد، گفتم: "لیلی جان، پروانه است، نگاهش کن چه نازه، پروانه، پروانه، بیا" یه هو صدای یه خانمی از بالا گفت: "شما الان گفتین پروانه؟" :-)

چی‌؟ شاخک‌هایم تیز شد، کی داشت فارسی حرف می‌زد؟ کسی از من سئوال پرسید؟ صدا از کجا بود؟ سرم رو بلند کردم و دیدم یه خانمی تو بالکن ایستاده و با لبخند نگاهم می‌کنه، دوباره گفت: "شما گفتین پروانه؟"

گفتم: "بله بله" و نیشم تا بناگوش باز شد که یک نفر داشت فارسی حرف می‌زد، کجا؟ تو بالکن خانه همسایه‌ی کناری :) کمی با هم گپ زدیم، من و لیلی کنار باغچه‌ی خونه‌ی اونها تو خیابون و اون تو بالکن طبقه دوم، گفت اسمش کریستین است و  نیمه ایرانی، با همسر و پسرش ده روز است آمدند اینجا. 

فرض کن یه خانواده اینترنشنال واقعی: پدر ایرانی، مادر فرانسوی، شوهر هلندی، بیست سال لندن بودند و بچه‌شون انگلیسی :دی برایم جالب بود که اینقدر خوب فارسی حرف می‌زد، مخصوصاً که پدرش ایرانی بود، نه مادرش؛ حتی بهش گفتم، کلی خوشحال شد، گفت: من همیشه فارسی رو دوست داشتم، همیشه و همین چند دقیقه قبل داشتم با عمه‌ام تو تهران صحبت می‌کردم :)

۲ حبه چیده شد. ۲۰

آموخته یا منحصر به‌ فرد

یک کاسه پلاستیکی گرفته دستش و می‌کشد روی پنجره. صدایی بلند می‌شود شبیه کشیدن ناخن روی تخته سیاه :-| زیر چشمی نگاهش می‌کنم کنجکاو است و شاد، می‌خندد و با دقت نگاه می‌کند که چطور این صدا ایجاد می‌شود.

اول گوش‌هایم را می‌گیرم و همان طور که از پشت دست‌هایم هنوز صدای سوت مانندش آزاردهنده است، به این فکر می‌کنم که آیا این واکنش طبیعی منحصر به‌ فرد من بوده یا در گذر زندگی آموخته‌ام که آزار ببینم مثل ترس از سوسک؟

۳ حبه چیده شد. ۱۳

شرجی

یعنی با گذشت یک ماه از تابستان و چهار ماه از آغاز سال، این اولین روزی هست که تمایل پیدا کردم داخل خانه لباس آستین کوتاه بپوشم :دی

ولی حقیقتا این دو سه روز هوا گرم شده، یعنی ۳۶-۳۸ درجه با رطوبت بالای ۵۰ درصد مثل این می‌مونه که رفته باشی سونای تر :) ولی خب نهایت موج گرما اینجا پنج روز دوام داره، از شنبه برمی‌گردیم به همان ۲۰ درجه قدیم.

پ.ن‌. اگر ار اون‌هایی هستید که به رده بندی سنی برای کتاب اعتقاد ندارید، این چند وقت دو کتاب خواندم و حظ وافر بردم: "شگفتی" آر.جی.پالاسیو و "توتوچان دخترکی آنسوی پنجره" تتسوکو کورویاناگی که خاطرات نویسنده کتاب از سال‌های دبستان در مدرسه توموئه است.

۴ حبه چیده شد. ۱۲

رنج‌ها

می‌گفت: هیچ می‌دونستی که هدف ما تو این دنیا رسیدن به شادی و خوشبختی نیست؟ این که اگه روی یافتن شادی سرمایه گذاری کنی زدی جاده خاکی :-|

گفتم: پس چیه؟ 

گفت: معنا! هدف زندگی بشر یافتن معنای زندگیه، که مسلما با رنج همراه است و هر رنجی به همراهش رشد هست و بلوغ، پس در هر رنجی نعمتی موجود است و بر هر نعمت شکری واجب!

"زیرا زندگی مشکلی نیست که باید حل شود، بلکه آزمایشی است که باید آن را زندگی کرد. کافی است برای معنایی عمیق‌تر و عمیق‌تر رنج کشید. چنین معنایی غنا می‌بخشد و پاداش خود است"-- کتاب مرداب روح، نوشته جیمز هالیس

نمی‌دونم چرا یاد آیه ۴ سوره بلد افتادم: "لقد خلقنا الانسان فی کبد" و ... هیچی دیگه، فقط اومدم بگم لطفا رنج‌های زندگی‌تون رو بغل کنید :)

۵ حبه چیده شد. ۱۶

شکست

اولین بار که یکی از مداد شمعی‌هایش شکست، پرت شدم به همه روزهایی که کاری رو کرده بودم که نباید، با دهن باز، ماتِ مداد شمعی مونده بودم... "شکست؟" نگاهم کرد و از شنیدن کلمه شکست خنده‌اش گرفت، "بذار برم چسب بیارم" رفتم چسب آوردم و در حالی‌که تلاش می‌کردم با چسبِ مایع کمر شکسته مداد شمعی رو صاف کنم، دیدم یک کمر شکسته دیگه رو گرفته سمتم و میگه: "چفس" یعنی چسب :دی

این بهت‌زدگی موند باهام، سر اولین ماژیکی که یه شب تا صبح درش باز مونده بود و از فردایش خشک شد و دیگه ننوشت، سر قلموی آبرنگ که شکسته و کمرش صاف نشده، سر خمیربازی‌ها که اونقدر همه رو به هم فشار داده فقط به درد ساختن المر و پتوی چهل تیکه می‌خوره :دی

ولی امروز عصر از همون پتوی چهل تیکه یه گردالو ساخت و زد سر یکی از مدادهای نوک شکسته‌اش (که بیشتر از خود مداد به تراشیدنش علاقه داره) و گرفت سمتم و گفت: مامان! بستنی :)

یعنی کی گفته که باید در همه ماژیک‌ها رو بست و مداد شمعی‌ها رو نشکست و خمیربازی‌ها رو قاطی نکرد؟ "ول کن جهان را، قهوه‌ات یخ کرد" :)

۶ حبه چیده شد. ۱۷

انتزاعی

یک عدد سوسک مرده زیر صندلی من جاخوش کرده بود، اولین بار ندا دید و با یه شبه سقلمه بهم فهماند که بهتره نترسم و سوسک رو هدایت کرد کمی دورتر!
یه مامان بزرگ هم کنارم نشسته بود، از اونهایی که موهای نقره‌ای‌شون رو از وسط فرق باز کردند و زیر روسری‌شان سنجاق زدند، یکبار وسط بحث زیر گوشم گفت: این انتزاعی که میگن یعنی همون نزاع و اینا؟ داشتم ریشه انتزاع رو با انفعال و افتعال تو ذهنم مطابقت می‌دادم که دوباره پرسید: ادبیات فانتزی که استاد الان اشاره کردند یعنی همون جن و پری؟ 
حالا شما به عنوان تمرین یه داستان فانتزی بنویسید درباره رابطه‌ی انتزاعی مادر بزرگ با جن سوسک شده :دی

پ.ن. از کارگاه قصه‌گویی غزال نصیری، شورای کتاب کودک
۲ حبه چیده شد. ۸

برداشت

خواستم با کالسکه لیلی از در جلوی اتوبوس وارد بشم که راننده در را باز نمی‌کرد و هی ایما و اشاره که از در وسط بیایید بالا!

سر کالسکه رو کج کردم به سمت در وسط اتوبوس و منتظر موندم مسافرها پیاده شدند، وقتی با کالسکه جا گیر شدیم، دیدم که وسط راهروی ابتدای اتوبوس یه سگ خوابیده اندازه گراز :دی خب قاعدتا لجم گرفت و تو دلم گفتم که به! بیا! سگ عزیز بر کالسکه بچه اولویت داشته! صاحب سگ هم همون جا در صندلی اول نشسته بود و با راننده گپ می‌زد و من هر چند یکبار نگاه "همینه رشد جمعیتتون منفیه"طور بهشون می‌انداختم...

ایستگاه بیمارستان که خواستند پیاده بشن، تازه متوجه شدم که بنده خدا نابینا بوده و بالتبع سگ مزبور، سگ راهنما :-| بعد از کلی خجالت و شرمندگی و اینا یاد این جمله افتادم که خشم، غم یا شادی شما ربطی به اتفاق بیرونی ندارد، بلکه برداشت شما از اون اتفاق است که در احساس درونی شما، نقش اصلی رو ایفا می‌کنه! برای همین یک اتفاق یکسان، یک فیلم مشترک، یک کتاب معروف می‌تونه یکی رو بخندونه و دیگری رو به های های گریه بیاندازه :)

۸ حبه چیده شد. ۱۹

اعتصاب غذا

به مربی لیلی میگم: خب این که بچه‌های دیگه همه اینجا شاد هستند که دلیل نمیشه، بچه‌ها متفاوتند (در واقع می‌خواستم بگم هر بچه منحصر بفرد است، ولی کلمه‌اش به ذهنم نرسید، بعدتر دوستی بهم گفت می‌تونستی بگی unique) لیلی در خانه، پارک و خونه همه دوستان و آشنایان خیلی بچه شاد و پر جنب و جوشی است و غذا خوردن رو خیلی دوست داره، وقتی این‌جا پیش شما هیچی نمی‌خوره و همه‌اش می‌خواد بخوابه، برای من نشانه این است که راحت نیست، خوش نیست، و این برای من مهمتر از هر چیز دیگه است!
ناگفته نماند وقتی به تغییر مهد لیلی فکر می‌کنم مور مور میشم :-( حتی فکر می‌کنم شاید مهد رفتن برایش زود بوده و بهتره بیاد ور دل خودم، در هر حال که من اینجا کار پاره وقت سه روز در هفته پیدا نکردم...
۵ حبه چیده شد. ۱۰
در جستجوی درون و برون...
موضوعات
سروستاه نامه، سنتور (۲۷)
خوشنویسی، تذهیب (۱۷)
کار، iOS، اندروید (۳۴)
زندگی بهتر (۷۲)
یاد ایام (۲۸)
مهلا (۲۲)
صابرانه (۴۳)
از این روزها (۱۲۹)
یک سال بدون... (۱۲)
خانه دوست کجاست؟ (۲۲)
آشپزی، خام گیاهخواری (۱۹)
نی‌نی گولو، لیلی (۷۶)
کتابخوانی (۴)
مشاوره (۸)
آن سوی آب‌ها (۳۲)
آخرین نوشته ها
قربون چشم بادومی
واسط
انسان‌نگر
دلتنگی
آخرین تمشک وحشی
همه چی قاطی
حضور
مزرعه
خشم قلمبه*
باز باران
محبوب ترین نوشته ها
لیلی، نام دیگر عشق است...
امن‌سازی
کوچولو بیا*
مادرانگی :)
خواهرانه :-)
شوک دمایی
حضور
مسئله
لیلی، جانِ مامان
خسته نباشید...
پربیننده ترین نوشته ها
مهاجرت
هَکَلچه :-)
شفایافتگان
لالایی لیلی :)
بی کلید در* :-)
مادر شوهر
لیلی، مثلِ پری
مادرانگی :)
پسر یا دختر! مسئله این است...
کوچولو بیا*
نوشته های پر بحث تر
هَکَلچه :-)
کوچولو بیا*
لیلی، مثلِ پری
خب تا آخرش رو بگو :-|
لیلی، نام دیگر عشق است...
دوبله وسط :-)
پسر یا دختر! مسئله این است...
بی کلید در* :-)
آشپز که دو تا شد...
گاه اندوه من
تاریخچه نوشته ها
شهریور ۱۳۹۸ ( ۸ )
مرداد ۱۳۹۸ ( ۹ )
تیر ۱۳۹۸ ( ۹ )
خرداد ۱۳۹۸ ( ۹ )
ارديبهشت ۱۳۹۸ ( ۹ )
فروردين ۱۳۹۸ ( ۹ )
اسفند ۱۳۹۷ ( ۸ )
بهمن ۱۳۹۷ ( ۹ )
دی ۱۳۹۷ ( ۸ )
آذر ۱۳۹۷ ( ۸ )
آبان ۱۳۹۷ ( ۸ )
مهر ۱۳۹۷ ( ۹ )
شهریور ۱۳۹۷ ( ۹ )
مرداد ۱۳۹۷ ( ۹ )
تیر ۱۳۹۷ ( ۸ )
خرداد ۱۳۹۷ ( ۱۰ )
ارديبهشت ۱۳۹۷ ( ۹ )
فروردين ۱۳۹۷ ( ۹ )
اسفند ۱۳۹۶ ( ۸ )
بهمن ۱۳۹۶ ( ۱۰ )
دی ۱۳۹۶ ( ۷ )
آذر ۱۳۹۶ ( ۹ )
آبان ۱۳۹۶ ( ۹ )
مهر ۱۳۹۶ ( ۸ )
شهریور ۱۳۹۶ ( ۷ )
مرداد ۱۳۹۶ ( ۲ )
تیر ۱۳۹۶ ( ۶ )
خرداد ۱۳۹۶ ( ۹ )
ارديبهشت ۱۳۹۶ ( ۸ )
فروردين ۱۳۹۶ ( ۹ )
اسفند ۱۳۹۵ ( ۹ )
بهمن ۱۳۹۵ ( ۸ )
دی ۱۳۹۵ ( ۱۰ )
آذر ۱۳۹۵ ( ۹ )
آبان ۱۳۹۵ ( ۱۰ )
مهر ۱۳۹۵ ( ۹ )
شهریور ۱۳۹۵ ( ۹ )
مرداد ۱۳۹۵ ( ۸ )
تیر ۱۳۹۵ ( ۱۰ )
خرداد ۱۳۹۵ ( ۹ )
ارديبهشت ۱۳۹۵ ( ۹ )
فروردين ۱۳۹۵ ( ۹ )
اسفند ۱۳۹۴ ( ۸ )
بهمن ۱۳۹۴ ( ۹ )
دی ۱۳۹۴ ( ۹ )
آذر ۱۳۹۴ ( ۸ )
آبان ۱۳۹۴ ( ۸ )
مهر ۱۳۹۴ ( ۹ )
شهریور ۱۳۹۴ ( ۹ )
مرداد ۱۳۹۴ ( ۶ )
آبان ۱۳۹۳ ( ۳ )
مهر ۱۳۹۳ ( ۸ )
شهریور ۱۳۹۳ ( ۹ )
مرداد ۱۳۹۳ ( ۹ )
تیر ۱۳۹۳ ( ۹ )
خرداد ۱۳۹۳ ( ۱۰ )
ارديبهشت ۱۳۹۳ ( ۹ )
فروردين ۱۳۹۳ ( ۸ )
اسفند ۱۳۹۲ ( ۳ )
پیوند ها
گروه نرم افزاری پرکا
دامن گلدار اسپی
تیرمن
جولیک
نارخاتون
یک آشنا
آقاگل ملت
ذهن زیبای یلدا
faella
توکا
وقتی فاطمه روز به روز بزرگتر می‌شود
یک مترسک
وایسیـ ورسا
سیناپس های نارنجی
می‌خواهم فاطمه باشم
غرور شکسته
فیلوسوفیا
پرتقال دیوانه
حریری به رنگ آبان
در دیار نیلگون خواب
دکتر میم
خانومی جانم
روزنوشت های میم صاد
پنجره می‌چکد
ریشه در باد
حنا
زندگی به سبک ام اس
لافکادیو
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان