آشپزی نکن!


وقتی حالت خوب نیست، آشپزی نکن لطفاً :-|


وقتی به این فکر نکرده ای که چی بپزی،

وقتی روی کار تمرکز نداری،

وقتی به اشتباه به این مغز بیچاره برچسب multi-processor زده ای و انتظار داری هزار تا کار را موازی انجام بدهد،


لطفاً آشپزی نکن...

چون یادت می رود لپه ها را خیس کنی از شب قبل،

حتی یادت می رود لپه ها را بجوشانی و آبش را دور بریزی اول کار،

چون لپه و گوشت را می ریزی در زودپز و پنج دقیقه بعد یادت می آید که پیاز داغ نگرفته ای اصلاً،

چون مجبور می شوی وسط کار در زودپز را باز کنی و یک سری پیاز خام را خرد کنی سر بقیه مواد :-|

چون بادمجان های سرخ شده را همان اول کار می ریزی توی زودپز و بعد از یک ساعت، با یک سری شبه بادمجان له شده رو به رو می شوی به جای بادمجان تراش خورده درست و حسابی وسط خورش،

چون اگر بعد از یک ساعت در زودپز را باز کنی، می بینی که تنها روغن موجود در خورش، همانا روغن بادمجان سرخ شده بوده،

چون اگر آب خورش زیاد باشد، آن قدر همه چیز له شده، که دیگر نمی توانی بگذاری سر اجاق تا آبش برود،



پس وقتی حالت خوب نیست، لطفاً آشپزی نکن... 

چون آشپزی عشق می خواهد :)


حتی اگر درست کردن یک سالاد ساده باشد، حتی اگر پاک کردن چند برگ سبزی خوردن باشد...


آشپزی بی تردید عشق می خواهد...


۹ حبه چیده شد. ۱

ویل لکل همزه لمزه...


زمانی جایی کار می کردم که عوامل بالا دستی درباره آدم های به اصطلاح خودشان زیر دست (که دیگر آنجا کار نمی کردند)، خوب حرف نمی زدند، تا از اسناد و برنامه های مفقوده سئوال می پرسیدی می گفتند که معلوم نیست کجاست، فلانی کارش را خوب تحویل نداده، هارد کامپیوترش را پاک کرده، موقع رفتن دعوا کرده و ...


گذشت تا موقع تحویل کار من :-| هر چه من اصرار می کردم که کار را تحویل بگیرند، هر چه گزارش نوشتم، فلوچارت کشیدم، برای همه خط های برنامه کامنت گذاشتم، باز هم همان طور بودند، ترجیح می دادند که تا لحظه آخر بروم پیش مشتری برای ارائه ولی کسی را معرفی نمی کردند که کار را تحویل بگیرد :-|


حالا شده ماجرای این روزهای من، به این نتیجه رسیده ام که کار کردن برای دوست و آشنا خیلی سخت تر از غریبه هاست، آشناها معمولاً انتظار تخفیف های عجیب و غریب دارند و اگر به هر دلیلی از هزینه ای که برای کار پرداخته اند، راضی نباشند (که متاسفانه در ایران رفتار مرسومی است)، برخوردشان روی رابطه دوستی قدیمی شما تاثیر منفی زیادی می گذارد...


آدم به این فکر می کند که به نفر بعدی درباره اش چه می گویند؟! مخصوصاً اگر از آن دسته آدمهایی باشند که پیش شما، درباره نفرات قبلی زیاد بدگویی می کردند :-| 



دارم به این خطای شناختی فکر می کنم، این که اگر خواستم پروژه ای را شروع کنم که بر حسب اتفاق، کارفرما زیاد درباره کارمندان قبلی اش بدگویی می کند، در تصمیم گیری برای شروع کار، حتماً تجدید نظر کنم :-|


۵ حبه چیده شد. ۴

مسواک یادت نره!


"نهنگ عنبر" فیلم بانمکیه، پر از صحنه هایی که خیلی ها تو دهه چهل و پنجاه تجربه اش کرده اند و برای ما دهه ی شصتی ها، میشه یادآور بزرگترهامون باشه، مثلاً خیلی از صحنه ها من را یاد دایی کوچیکه یا خاله وسطی ام می انداخت :)))))

با همه ی خلاف بازی های یواشکی، آهنگ ها و سرگرمی های خاص اون موقع ها...

پ.ن. یک صحنه ای در فیلم هست، که عشق ارژنگ برای بار دوم از دستش میره، موقع خداحافظی شوهر جدید رویا که دندانپزشک است از پشت شیشه های فرودگاه به ارژنگ علامت میده: مسواک یادت نره :-| این جمله یک جورهایی نماد از دست دادن است، با حسرت تلخی که بعدش میاد سراغ آدم...
۳ حبه چیده شد. ۲

قلم دوش :)))))


مهلا عاشق قلم دوش است، با اون دندون موشی های خوردنی اش کیفی می کند اون بالا که حالت خوب میشه :))))


هر از چند گاهی هم از شدت ذوق پاهایش رو هی می کوبه به شونه هایت که مطمئن بشی جایش خوبه ؛)


فردا می رویم جشن تولد یکسالگی اش، چقدر زود می گذرد...


پ.ن. اگر از دست ویندوز 7 جانتان به لب رسیده و با قرتی بازی های 8 هم حال نمی کنید، ویندوز 10 را شدیداً توصیه می کنم، ترکیب موفقی از همه خوبی های نسل های قبلی و معرفی امکانات جدید دوست داشتنی:)

۸ حبه چیده شد. ۵

مسخ


با خودم قرار می گذارم که باید فلان ساعت به کارهای دیگری بپردازم*، مثلا خوشنویسی، بعد وسط سر و کله زدن با yosemite و پارتیشن بندی برای ویندوز 10 و نصب یک خروار نرم افزار 64 بیتی که تو ساعت رایگان اینترنت، گذاشته بودم، دانلود شوند، می گویم همین که این درست شد بلند میشم، بعد این بلند میشم، بعد بعد اون یکی بلند میشم...


و ساعت می شود 9 شب، صابر خان سر می رسد و غر می زند که بیا شام بخوریم، خشک نشدی پای کامپیوتر؟ ...


پای کامپیوتر که می نشینم، مخصوصا الان که مهسا خانوم** اومده به جمع ما، گرسنه ام نمی شود، پلک نمی زنم*** و نمی فهمم زمان چطور می گذرد، دلم می خواهد زمان تا بی نهایت کش بیاید:-|


چه کنم؟ :-(


* خوشبختانه به قرار ورزش-ساز زدن هنوز وفادارم :)

** مک بوک پروی جدیدم که مثل ماه می مونه:-)

*** آخرش کور نشوم، خوبه :-))))))


۶ حبه چیده شد. ۴

دوب، دوبی، ابودوبی*


این بار که قرار شد صابر برود ماموریت، خیلی بی تابی نکردم (واقعیت این که ماه های بی پایان دوری در سال 93 من را کمی آبدیده کرده)، و چون یک عصر آزاد داشت برای خرید، نشستم و فکر کردم که چه چیزهایی می تواند برایم بخرد ( مثلاً کادوی تولد مهلا --به خاطر تنوع اسباب بازی‌های آنجا--، موبایل برای بابا --به خاطر تخفیف های فوق العاده--، شلوار لی برای خودم و مک بوک پرو) :))))))))


واقعیت این که بعضی از چیزها هستند که این جا پیدا نمی شود، یا پیدا می شود و به آن کیفیت نیست، یا در شرایط بهتر پیدا می شود دقیقاً به همان کیفیت، ولی با قیمت نجومی (مثال: شلوار لی) :-| البته عکس قضیه هم هست، مثلاً همان مدل مک بوک پرو MD101 که دیجی کالا با قیمتی حدود 3 میلیون برای فروش گذاشته، در app store نزدیک 4 میلیون در می آید و من آخرش نفهمیدم که آیا ریگی به کفش این ها هست که ارزان تر می دهند یا به خاطر تحریم و قاچاق و این حرف هاست :-|


راستی استفاده دیگری که می شود از ماموریت خارجه کرد، دانلود با wi-fi خفن هتل است :))))))))) یعنی چیزی که اینجا باید با هندل زدن و صرف کلی پول و وقت دانلود کنی، یک هو می بینی در یک عصر و در چشم بر هم زدنی دانلود شد و همه چیز تمام :)))


* sms صابر از فرودگاه دوبی :)


پ.ن. من خیلی از خدمات دیجی کالا راضی بودم، سریع، مطمئن، پیگیر و مودب :)

۴ حبه چیده شد. ۰

جوجه ی تبدار :-(


مهلا را برده بودیم اورژانس صارم نشان دکتر دهیم ( یکی از آن دکترهای ریکلس شاد:))) )

سمانه برای آقای دکتر توضیح می داد که بچه چند روز پیش تب کرده بوده و داروهایش تمام شده و هنوز حالش بد است و امروز هم دوباره...

دکتر زیر چشمی نگاه می کرد و هر دو جمله یک بار به سمانه یاد آوری می کرد: "خانوم بچه است دیگه..."


حالا مهلای تبدار مظلوم شده بود، چسبیده بود به شال مامانش و از آن پشت دکتر رو یه وری نگاه می کرد، قرار شد معاینه بشه...

تا سمانه گذاشتش روی تخت، جیغش رفت هوا، گریه، گریه، گریه...


از آن مدل های غریبگی خاص یه دختر بچه ی 11 ماهه، حالا دکتر همین طوری در بین آژیرهای مهلا با خونسردی معاینه می کرد، بعد گفت: چند روز قبل وزنش چقدر بود؟ بگذارش روی ترازو...


که مثلاً چک کند وزنش کم نشده باشد، این بار ولی کار سخت تر بود، مهلا شال سمانه را گرفته بود و می رفت که خودش را پرت کند از روی وزنه پایین :-|


دکتر: "خانم! شما برو اون ور، شما برو اون ور، بچه نبیندت" :)))))))))))))))))

و من داشت دلم کباب می شد از جیغ های طفلکی، چه رسد به سمانه...


دکتر می گفت که ویروسی است، ان شاء الله که بلا دوره :)



پ.ن. آن قدر تمرین آهسته خوردن برایم چالش برانگیز بود که وسطش لپم را گاز گرفته ام و دو روز است که دیگر غذا نمی توانم بخورم، آنقدر که جای آفت ها درد می کند :-| 



۵ حبه چیده شد. ۰

به آرامی و زیبایی* :)

 

بحث داغ یکی از شب های اخیر من و صابر، علت خطاهای شناختی در تصمیم گیری های من بود، جدای این که چند مورد به موارد اشاره شده در نوشته قبلی ام اضافه کردم ("وقتی کسی می گوید: تو نمی توانی!")، صابر نظر خوبی داد، 

گفت: "اگر در پاسخ هایی که می دهی کمی از شتاب زدگی کم کنی، مثلاً بگویی بعداً پاسخ می دهم، اجازه بدهید کمی فکر کنم، فرصت بگیری برای مشاوره... حتی اگر این وسط مشاوره هم نگیری، خطاهایت نصف می شود!"


بعد صحبت کردیم درباره عجله کردن و صبوری، می گفت: نگاه کن چقدر در انجام کارهایت عجله می کنی... چقدر تند راه می روی، تند حرف می زنی، تند غذا می خوری... این ها همه تاثیر دارد، گاهی آدم برای این که جلوی شتاب زدگی هایش در تصمیم گیری را بگیرد، باید طور دیگری تمرین کند، مثلاً سعی کند آرام غذا بخورد، آرام راه برود، حتی تمرین کند آرام و شمرده حرف بزند، از روی عمد...


چقدر یاد صحبت های استاد افتادم سر کلاس های سنتور شنبه، استاد کیانی همیشه درباره ریز زدن نظر مشابهی دارند، می گویند: شما وقتی درست یاد گرفته ای چطور تند ریز بزنی که اگر بگویم سرعتش را کم کن، بتوانی همان قدر شمرده بزنی... وگرنه در آن آشفتگی معلوم نیست چه می نوازی...


احساس کردم مشابهت عجیبی بین این دو پدیده هست، من اصلاً بلد نیستم آرام حرف بزنم، یا حتی آرام غذا بخورم :-| 

زمان کارمندی، وقتی می رفتیم غذاخوری، همیشه نفر اول من غذایم را تمام می کردم، شاید در کمتر از 3 دقیقه :-|


اما دو روز است که دارم تمرین می کنم، می نشینم جلوی ساعت و سعی می کنم غذا خوردنم 15 دقیقه طول بکشد (چه کار حوصله بری :)))))))))) ) و آن قدر آرام می خورم که احساس می کنم می فهمم در همه اجزای غذا چه ریخته ام :)


از حق نگذریم لذتش بیشتر است :)


* "به آرامی و زیبایی" عبارت تاکیدی من هست، برای وقت هایی که آن قدر هول هستم که همه چیز خراب می شود، مثلاً سر قلم گیری های تذهیب که واقعاً دقت می خواهد و صبوری، یا موقع گیر افتادن در ترافیک شبانه تونل رسالت (شرق به غرب)، آن موقع ها با خودم تکرار می کنم، به آرامی و زیبایی، به آرامی و زیبایی و بعد کارها بهتر پیش می رود :)))


چند وقت پیش که Interstellar می دیدیم، عبارتی بود تحت عنوان "nice and easy" که خلبان موقع هدایت سفینه تکرار می کرد، فکر می کنم معادل همین به آرامی و زیبایی من باشد :-)))))))))))

۷ حبه چیده شد. ۴

لوطی و طوقی...


نشسته ام در اتاق انتظار دندانپزشکی شبانه روزی:-|

به انتظار صابر لوطی که می گوید تا صبرش تمام نشود، نمی گوید دندانش درد می کند:-| که در این سال ها بارها با هم آمده ایم دندانپزشکی شبانه روزی، از ساعت 9 شب به بعد... یک بار که خیلی دیر بود، خوابم برد روی صندلی های اتاق انتظار حتی...

نمی دانم کجای این لوطی گری محسوب می شود که نگویی دندانت درد می کند تا به عصب برسد، ولی تجربه عجیبی است ساعت 11 شب در دندانپزشکی شبانه روزی بودن...

آن وقت می بینی که همه مردم چقدر لوطی هستند و از بعد ساعت 10، دانه دانه با لپ های باد کرده و چشمان سرخ سر می خورند سمت دندانپزشکی که بتوانند بخوابند لااقل...



۷ حبه چیده شد. ۳

خطای شناختی تصمیم گیری و مشاوره :-|

خوب می دانم که در زندگی زیاد دچار خطای شناختی می شوم، خطاهای شناختی خودشان را در تصمیم گیری های سخت نشان می دهند و دام اصلی این است که بلد باشی چطور یک تصمیم سخت بگیری :-|

تصمیم سخت، یعنی انتخاب بین دو مورد با مزایای گوناگون ولی ارزش مشابه برای شما و هر چقدر بیشتر احساس خفن بودن داشته باشی در توجیه کاری که کردی، حتی به فکر استفاده از تصمیم گیر هم نمی افتی که حداقل کمک کند گزینه ها را اولویت بندی کنی :-|

چندی است به این نتیجه رسیده ام، یکی از بزرگترین دام هایی که باعث می شود شروع به انجام دادن کاری بکنم که "نمی‌خواهم"، عبارت "تو نمی‌توانی" هست... یعنی کافیه وسط جلسه آشنایی برای شروع یک کار، کارفرما درباره نتوانستن من نظر بدهد، آن وقت دیگر به خواستن و شرایط و پول و وقت و خانواده و ... به هیچی فکر نمی کنم! در لحظه گارد بسته می گیرم که "البته که من می توانم"!!!!!!

و خب چون استعداد غریبی در توجیه کردن دارم (هم برای خودم و هم برای دیگران) می توانم تا مدت‌ها کاری را ادامه دهم که نمی‌خواهم، با این توجیه که می‌توانم :-|

و خب شاید هزاران هزار کار باشد که من بتوانم، آیا باید بروم همه را انجام دهم؟ چه چیز را می خواهم ثابت کنم، نمی دانم :-|


حالا این وسط فقط چند نفر هستند که علاوه بر دلسوزی، جسارت این را دارند که به من گوشزد کنند که "یادت رفته که این کار را دوست نداری؟" و بعد پافشاری کنند، من را به چالش بکشند و اصرار کنند که چرا...

خدا را شکر برای همان چند نفر :)


پ.ن. سایت متمم هم دو نوشته مرتبط با این موضوع دارد:

 خطاهای شناختی تصمیم گیری: تایید خود :-| 

 خطاهای شناختی تصمیم گیری: چرا این تصمیم را گرفتید؟ :-|||


۴ حبه چیده شد. ۰
موضوعات
سروستاه نامه، سنتور (۲۷)
خوشنویسی، تذهیب (۱۷)
کار، iOS، اندروید (۳۴)
زندگی بهتر (۶۹)
یاد ایام (۲۸)
مهلا (۲۱)
صابرانه (۴۳)
از این روزها (۱۱۴)
یک سال بدون... (۱۲)
خانه دوست کجاست؟ (۲۰)
آشپزی، خام گیاهخواری (۱۹)
نی‌نی گولو، لیلی (۶۲)
کتابخوانی (۳)
مشاوره (۸)
آن سوی آب‌ها (۲)
آخرین نوشته ها
سه‌سالگی :)
بازسازی
فریز
مرو ای دوست...
تزویر و ریا
احساسات رنگی رنگی
قاطعیت
کودکی
فک و صورت
کلید اسرار
محبوب ترین نوشته ها
لیلی، نام دیگر عشق است...
امن‌سازی
مادرانگی :)
کوچولو بیا*
خواهرانه :-)
مسئله
خسته نباشید...
جان، لیلی لیلی
دوازده ماه در یک قاب
یکی بود، یکی نبود
پربیننده ترین نوشته ها
مهاجرت
هَکَلچه :-)
شفایافتگان
لالایی لیلی :)
بی کلید در* :-)
مادر شوهر
کوچولو بیا*
مادرانگی :)
لیلی، مثلِ پری
"هل اتی" کجا رفت؟
نوشته های پر بحث تر
هَکَلچه :-)
کوچولو بیا*
لیلی، مثلِ پری
خب تا آخرش رو بگو :-|
لیلی، نام دیگر عشق است...
پسر یا دختر! مسئله این است...
دوبله وسط :-)
بی کلید در* :-)
آشپز که دو تا شد...
سه و چهار :-)
تاریخچه نوشته ها
پیوند ها
گروه نرم افزاری پرکا
دامن گلدار اسپی
تیرمن
جولیک
نارخاتون
یک آشنا
آقاگل ملت
ذهن زیبای یلدا
faella
توکا
وقتی فاطمه روز به روز بزرگتر می‌شود
یک مترسک
وایسیـ ورسا
سیناپس های نارنجی
می‌خواهم فاطمه باشم
غرور شکسته
فیلوسوفیا
پرتقال دیوانه
حریری به رنگ آبان
در دیار نیلگون خواب
دکتر میم
خانومی جانم
روزنوشت های میم صاد
پنجره می‌چکد
ریشه در باد
حنا
زندگی به سبک ام اس
لافکادیو
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان