مرغ‌ها و آدم‌ها...

 تا حالا به خانم های باردار برخورد کرده اید که مدام خودشان  را باد می زنند یا سر سیاه زمستان شکایت می کنند که دارند گُر می گیرند؟

برایم جالب بود که شبیه مرغ ها که برای گرم کردن تخم هایشان مدت طولانی روی آن ها می نشینند (به قول صابر، کُرچ می شوند)، دمای بدن مادرها هم، بعد از فرآیند تخمک گذاری به طور محسوسی می رود بالا، تا فضای گرم و نرمی برای جوجه ای که می خواهد به دنیا بیاید، فراهم بشود :)

۰ حبه چیده شد. ۰

برتر از گوهر

خانم اکبرزاده عقیده دارد درون من یک خطاط ذاتی هست، خطاطی که همه سرمشق ها را می تواند در بیاورد، از مقدماتی تا فوق ممتاز، چند بار پرسیده که از چند سالگی خطاطی می کردم یا چند نفر در خانواده خوشنویس هستند!!!

جواب دو سئوال فوق، به ترتیب همین یک سال و نیم که پیش شما می آیم و هیچ کس هست.

من می دانم که درونم هیچ خطاطی نیست، خوشنویسی یک علاقه بوده برایم و وقتی با چاشنی دقت همراه می شود، درونم می تواند مدل ها را تقلید کند، حرکت دست، فشار قلم، اندازه مرکب...

من بدون الگو، هیچ الگوی ذهنی خطاطی ندارم، هیچ خوشنویسی ذاتی در خونم نیست، بدون سرمشق احساس خوشنویس بودن ندارم...

مثل موسیقی که بدون صدای ساز، در سرم هیچ صدایی پخش نمی شود که بنوازم...

هنر باید به جان بنشیند .

۰ حبه چیده شد. ۰

گم شده...

یکی از کابوس‌های فراموش نشده ی کودکی هایم زمانی بود که چیزی را گم می کردم...

وای خدای من... چه خواهد شد؟ بدون مداد قرمز، بدون ژاکت سرخابی، پاک کن سفید و خط کش دوست داشتنی ام چه کنم؟ در ذهن کودکانه من هر کدام این وقایع چیزی در حد فاجعه بود...

گم کردن هر چیزی برایم عذاب بود، بسیار دردناک و بسیار جبران ناپذیر و مدام تکرار می شد...

حال در یکی از بهترین شب‌های زندگی ام، در حالی که با صابر غرق در طعم ملس نمایش ترانه های محلی بودیم، فهمیدم که سوئیچ ماشین را گم کرده ام، انگار به یکباره پرت شدم به کودکی های دور و رنج همه گم کردن ها وجودم را فرا گرفت...

اما این روزها کمی بهتر شده ام، به این فکر کردم که فقط همین یکبار چنین چیز مهمی را گم کرده ام و اشکالی ندارد چون کلید یدک خانه مامان است، به این فکر کردم که شاید اگر زودتر سوار ماشین می شدیم در راه اتفاق بدی می افتاد و همان نیم ساعتی که کنار خیابان با صابر نشستیم و گپ زدیم تا بابا برسد با سوئیچ، شبمان را درخشان کرد :) به این که شاید من گم نکرده باشم، شاید کسی از کیفم برداشته باشد، همان پسری که در ولیعصر چسبیده بود به کوله پشتی ام...

کمی بهتر شده ام، کمی :)))))))))

پ.ن. ماه رهایی از کمرویی را آغاز می کنیم، با چالش های سنگین :) در حالی که در طی دو هفته گذشته، 5 مراسم رسمی تولد داشتم (جداگانه با مامان، خاله، صابر، مریم و ساهره، بهناز و امیر و الهام) شامل سه شام و یک نهار و یک کافی شاپ، دو کیک و یک عالمه کادوهای رنگارنگ (یک کادوی پستی از آمریکا از طرف بهار جان)، نزدیک به صد تبریک تولد، یک سینما، یک تئاتر و کلی عکس و خاطره :))))) بسیار خوش گذشت امسال :) جای شما خالی...

۰ حبه چیده شد. ۰

آویشن

چقدر حیف که چند روز بیشتر به اتمام اجرای نمایش ترانه های محلی نمانده، چون جا داشت که به اندازه دو صفحه برایش مدح و ثنا بنویسم :)

داستان آهنگسازی که به دنبال خاطره های کودکی اش بر می گردد ایران و در یک سفر نمادین از شمال تا جنوب ایران را به دنبال بازیگران گمنامی می گردد که در فیلم های نوستالژیک کودکی هایمان نقش فرعی کوچکی داشتند، مثل داماد فیلم مادیان یا یکی از پسرهای باشو غریبه کوچک و به این بهانه آهنگ های منطقه ای نواحی مختلف را برایمان اجرا می کردند مثل قلاقیران که هانا کامکار خواند به یادخودسوزی های ایلام در فیلم بمانی و چقدر من و صابر زار زدیم به سوز صدایش...

گل آویشن انگارنخ تسبیح 8 تکه نمایش بود که به شیوه های مختلف در همه نمایش حضور داشت:)

پرویز پور حسینی، علیرضا قربانی و فواد حجازی همراه ما نمایش رادیدند...

۰ حبه چیده شد. ۰

دکمه چِکّی* !

دوران دبستان من و حامد، خانه ما شهرک دانشگاه** بود، مادرم یکی از این کلاس های خیاطی خانگی می رفت در بلوک کناری و به عنوان مدل، الگوی درسش را برای من می دوخت :)

خیلی از هم سن و سال‌های من آن سال ها چشمشان دنبال لباس های رنگ و وارنگ من بود که هر یکی دو هفته یک بار به تناسب درس مادرم عوض می شد...

بعدتر که از شهرک برگشتیم به تهران***، نزدیک خانه مان چهار یا پنج تا خرازی بود، یکی از سرگرمی های من این بود که دنبال مادرم راه بیفتم و دکمه و نخ بخریم برای لباس های دیگر، به لطف همان روزهاست که من هنوز دوخت دندان موشی و زنجیره ای بلدم :))))

لپ کلام این که امروز می خواستم چند تا دکمه چِکّی (واقعاً نمی دانم اسمش در خرازی ها چیست) بخرم برای یک مانتوی قدیمی که به هوای جلو باز بودنش سال هاست در کمد لباس مانده...

باور کردنی نبود که هیچ کدام از پنج خرازی کودکی هایم نبودند، همه تغییر کاربری داده بودند به فروشگاه لوازم آرایش :))))

چقدر ذائقه مردم تغییر کرده است...

 

* مادرم به دکمه مخفی می گفت چِکّی، از این دکمه ها که نری و مادگی روی هم سوار می شود و صدا می کند: چیک!

** شهرک دانشگاه علوم پزشکی تهران که معروف بود به شهرک دانشگاه، و در واقع یک امتیاز ویژه بود برای زمان جنگ و بیشتر کارکنان به هوای خانه های بتنی آنجا، رنج دوری از مرکزیت شهر و بی آبی را تحمل و کوچ کرده بودند به کیلومتر 9 جاده مخصوص کرج که این روزها اسمش شده اتوبان شهید لشکری :)

*** آن روزها عوارضی خروج از تهران در جاده مخصوص و قبل از کیلومتر 9 بود، برای همین گرچه ما منطقه 9 آموزش و پرورش بودیم، ولی از دید فامیل خارج تهران محسوب می شدیم :دی

۰ حبه چیده شد. ۰

زندگی :)

زندگی همیشه به ما لبخند می زند، گاهی از روزها آن قدر غصه دار، خشمگین و بی قراریم که لبخند زندگی را بد تعبیر می کنیم...

چشم ها را باید شست :)

۰ حبه چیده شد. ۰

خوش بینی و رویا :-)

دوستی دارم که گاهی صدایش می زدم بهناز رویایی :)

اگر از خواننده های قدیمی تر این جا باشید، شاید اسمش برایتان آشنا باشد... بهناز بسیار خوش بین است و من اخیراً که از دیدگاه دیگری به حرف هایش گوش می کنم می فهمم که توضیحات خوش بینانه او از وقایعی که هر کدام به تنهایی برای من در حد فاجعه است، چقدر در زندگی به او کمک کرده است که با مشکلات راحت تر کنار بیاید و زندگی شادتری داشته باشد، و مهمتر این که هیچ وقت امیدش را از دست ندهد...

این روزها دوست دارم کمی رویایی باشم :)

۰ حبه چیده شد. ۰

در آستانه سال سی و یکم :-)

گاهی یک لحظه هایی هستند که خیلی دوست داشتنی اند، مثلاً:

دوست کوچکترت که هیچ وقت همدیگر را ندیدید و صدایت می زند آبجی، ازت می خوات که برای انتخاب رشته کمکش کنی :)

وقتی که غصه داری و با اونی که خیلی دوستش داری راه می روی و یک خاطره قدیمی شاد تعریف می کنی که کمی حالت بهتر بشه، یک نکته خیلی جزئی از اون روز یادش باشه که سرحالت بیاره :)

خاله ات بیاید پیشت و وقتی از گرفتن یک مهمونی دور همی برای تولدت کاملاً ناامید شدی، بگه که خودش برایت مهمونی می گیره و غصه نخور :)

مادرت بگه که برو هر چی دوست داری برای تولدت بخر و نگران پولش نباش :)

درست وقتی که دلت خیلی برای گذشته ها تنگ شده، یکی از دوستایت برایت یک کلیپ شاد بفرسته که تویش دو تا بچه دو قلو با یک آهنگ ریتمیک می رقصند :)

 

همه روزها پر از لحظه های دوست داشتنی اند، کاش می دیدیم شان :)

۰ حبه چیده شد. ۰

ادب ساز به ز صولت اوست :-)

یک هفته نشد به سنتور خان سلام کنم، اون اوایل عذاب وجدان گرفته بودم، بعد دیدم خب میزبانی و تمرین هر شب ساز جور در نمی آید (حداقل اون موقع حسم این بود، هر چند الان حسم این نباشه)، برای همین یک هفته دو تایی رفتیم مرخصی، من یه ور، سنتور خان یه ور دیگه.

حالا دیروز در آوردمش، می بینم آن قدر این هفته باد کولر خورده و شبا از سرما به خودش لرزیده، هر چی سیم زرد که خودم انداخته بودم از کوک خارج شده، طفلک نه اون به سرما عادت داشت، نه من به دوری او :))))

پ.ن. تازه خبر دارید عدسی عمه شده قد نارنگی؟ :*

۰ حبه چیده شد. ۰

گاهی نمی‌دانی...

گاهی از اوقات بزرگترها رو به راه نیستند، شاید بیمار شده باشند (روحی یا جسمی) یا درگیر یک اعتقاد نادرست باشند (از این اعتقادات خرافی پیچیده)، شاید از تو بخواهند کاری برایشان بکنی که به صلاح نیست (به صلاح خودشان بیشتر) یا از کارهایی که انجام می دهی اشکال بگیرند (از درس خواندن، سر کار رفتن یا حتی غذا خوردن)...

در همه این موارد نمی دانی باید چه کار بکنی، بگویی که اشتباه می کنند و مهربانانه مخالفت کنی، در حالی که نگران هستی که دلگیر شوند یا به میلشان رفتار کنی و گاهی اشاره کوتاهی کنی به راه های دیگر...

۰ حبه چیده شد. ۰
موضوعات
سروستاه نامه، سنتور (۲۷)
خوشنویسی، تذهیب (۱۷)
کار، iOS، اندروید (۳۱)
زندگی بهتر (۶۴)
یاد ایام (۲۸)
مهلا (۱۹)
صابرانه (۴۳)
از این روزها (۸۷)
یک سال بدون... (۱۲)
خانه دوست کجاست؟ (۱۷)
آشپزی، خام گیاهخواری (۱۹)
نی‌نی گولو، لیلی (۵۰)
کتابخوانی (۳)
آخرین نوشته ها
امن‌سازی
ابهام
بد غذا :-)
خسته نباشید...
کتاب کودک :)
کارگاه مادر و کودک :)
مثل گورخر :)
هر چه بیشتر، بهتر :-|
خارها گل می شود :-)
پیری* و هزار دردسر :)
محبوب ترین نوشته ها
لیلی، نام دیگر عشق است...
مادرانگی :)
امن‌سازی
کوچولو بیا*
خسته نباشید...
یکی بود، یکی نبود
ارزش
بد غذا :-)
دوبله وسط :-)
اشک و لبخند
پربیننده ترین نوشته ها
مهاجرت
هَکَلچه :-)
شفایافتگان
بی کلید در* :-)
کوچولو بیا*
مادر شوهر
مادرانگی :)
لالایی لیلی :)
لیلی، نام دیگر عشق است...
دوبله وسط :-)
نوشته های پر بحث تر
هَکَلچه :-)
کوچولو بیا*
لیلی، مثلِ پری
خب تا آخرش رو بگو :-|
لیلی، نام دیگر عشق است...
دوبله وسط :-)
پسر یا دختر! مسئله این است...
بی کلید در* :-)
آشپز که دو تا شد...
گاه اندوه من
تاریخچه نوشته ها
پیوند ها
گروه نرم افزاری پرکا
دامن گلدار اسپی
تیرمن
جولیک
نارخاتون
یک آشنا
آقاگل ملت
ذهن زیبای یلدا
faella
توکا
وقتی فاطمه روز به روز بزرگتر می‌شود
یک مترسک
وایسیـ ورسا
سیناپس های نارنجی
می‌خواهم فاطمه باشم
غرور شکسته
فیلوسوفیا
پرتقال دیوانه
حریری به رنگ آبان
در دیار نیلگون خواب
دکتر میم
خانومی جانم
روزنوشت های میم صاد
پنجره می‌چکد
ریشه در باد
حنا
زندگی به سبک ام اس
لافکادیو
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان