درون و برون :)))


من درونم یک بخش برنامه نویس دارم که همیشه در حال برنامه ریزی است، این بخش برنامه نویس، گاهی به معنای عام واقعاً برنامه می نویسد، C، Matlab، VHDL... و گاهی به معنای خاص چرتکه می اندازد و شرایط را تعیین می کند!

من درونم یک بخش جستجوگر هم دارم، این بخش جستجوگر دنبال یادگیری چیزهای جدید است، فقط کافیه یک مبحث برای یادگیری به اش معرفی کنی تا همه اش را مثل فوم جذب و از شادی پف کند!

من درونم یک بخش بلند پرواز جاه طلب هم دارم، این بخش مسئولیت تعیین افق ها را به عهده دارد، یک سری قله برایت می سازد و هنوز نفس نفس زنان به بالای قله نرسیدی، یک قله دیگه علم می کند! 

من درونم یک بخش خیلی جدی هم هست، یک خود منطقی که هیچ شوخی ندارد و غافلگیری را نمی پسندد، بسیار متمرکز است و هر لحظه با برنامه ریزی های درون برنامه نویس و انگیزه های درون جستجوگر به سمت اهداف درون بلند پرواز حرکت می کند و نمی گذارد از راه منحرف بشوی!

در پایان من یک درون فرهیخته هم دارم، درونی که عاشق خواندن و نوشتن و هنر و عرفان و علوم انسانی است، عاشق فکر کردن و فیلم و تئاتر است، آرام و بی سر و صداست و وقتی با درون جستجوگر لابی می کند، درون بلند پرواز هزار تا قله برای معرفی رو می‌کند :)))

 

پ.ن. یادداشت استاد مجید کیانی به یاد استاد محمد رضا لطفی

۰ حبه چیده شد. ۰

من یار مهربانم :)


برای آدم هایی که:

در همه مناسبت ها (عید، تولد، سوغاتی، بازدید، عیادت، سالگرد ازدواج،...) و غیر مناسبت ها (همین یک روز معمولی :) ) برای هم یا دیگران کتاب می خرند،

نصف دیوار اصلی پذیرایی نقلی شان را به جای دکوراسیون لوازم تزیینی و چینی، اختصاص داده اند به همین کتاب ها،

و حتی نصف کتاب هایی که دارند در کتابخانه مذکور جا نشده و در کتابخانه والدین، خانه دوستان، زیر تخت، بالای کمد و ... میزبان آن هاست...

نمایشگاه کتاب تهران نباید جذابیت خاصی داشته باشه!

حتی این که گشتن در یک مغازه کتابفروشی همیشه یکی از بهترین سرگرمی هایشان بوده یا بن سرای اهل قلم به صابر حیف می شود هم توجیه خوبی نیست و دردی از پر شدن کتابخانه دوا نمی کند :)

پس چرا برنامه را خالی می کنی که بروی نمایشگاه وسط آن شلوغی سرسام آور و ترافیک نابود کننده؟ چرا وقتی به اندازه نصف همین کتابخانه پر، کتاب می خری و برمی گردی آن قدر حالت خوب است که برق شادی را در چشمانت می شود دید؟

واقعاً چرا؟

۰ حبه چیده شد. ۰

مهمان نوازی...


یعنی مدت هاست که تلویزیون جذابیتش را برایم از دست داده، برایم طبیعی شده که هر کسی پرسید که فلان فیلم را دیدی یا نه؟ بگویم: من تلویزیون نگاه نمی کنم!

نه این که منظورم دقیقاً رسانه ملی باشد، منظورم هر چیزی است که قبل از دیدنش ندانی به دیدنش می ارزد یا نه، چه ملی، چه بین المللی!

حالا وقتی آدم می رود مهمانی و میزبان همان اول کار برای نشان دادن مهمان نوازی تلویزیون را روشن می کند و همه زل می زنند به اش یا وقتی می آیند خانه و تو هر چی سعی می کنی برایشان میزبان خوبی باشی و گپ بزنید، باز هم ساعت را نگاه می کنند و اشاره می کنند که یعنی تلویزیون را روشن نمی کنی... چه باید کرد؟

 

سرو ستاه نامه:

این جلسه کلاس را خیلی دوست داشتم، نه به خاطر این که شهناز کت را خیلی خوب در آورده بودم و استاد راهنمایی ام کرد که چگونه سه گاه را شروع کنم، بیشتر به خاطر این که راجع به اصول گوشی در آوردن یک گوشه صحبت کردند، این که آهنگ آن گوشه را باید در ذهنت بشنوی انگار... چیزی که این چند مدت خیلی درگیرش بودم :)

بحث راجع به طبیعی بودن نغمه های موسیقی ایرانی هم تامل برانگیز بود، این که همه نغمه ها به نوعی هارمونیک چندم کدام یکی هستند و فاصله ها چه حرفی برای گفتن دارند، این که همه چیز بر اساس طبیعت است، فاصله ستاره ها، صدای بلبل، صدای باد، دریا...

۰ حبه چیده شد. ۰

شهناز کُت*


کت های صابر را انداختم تو ماشین لباسشویی و گذاشتم رو درجه پشم :دی خودش خانه نبود و اولش کمی دو دل بودم که بیاندازم یا نه که تصمیمم را کبری کردم و انداختم!

وسط کار زنگ زد که یک خبری ازم بگیرد که چطوری و نهار چه کردی، گفتم کت هایت را انداختم تو ماشین، طفلک یه مکث طولانی کرد و بعد پرسید کدوم هایشان را؟

گفتم: همه شان را :دی

دیگه چیزی نگفت، گفت باشه، دستت درد نکنه، ولی اگه از فرم افتادند بعدش باید یک فکری بکنیم...

حالا کت ها را آویزان کردم جلویم، هر چی هم اتو کشیدم فایده نداشت!

یک کمی مچاله شدند، چه کنم؟ :)

 

* اسم آخرین گوشه از درس های دستگاه شور، درس پنجاهم :)

۰ حبه چیده شد. ۰

به حباب نگران لب یک رود قسم...


در نظر بگیرید یک صبح دل انگیز بهاری "کاردیبهشت کرده جهان را بهشت وار" در خیابانی به آرامی قدم می‌زنید، به سر چهار راه همیشگی رسیده و قصد رد شدن از خیابان را دارید که ناگهان سر و کله یک کیف قاپ حرفه ای پیدا می‌شود، به شما نزدیک شده، کیف شما را گرفته و با چاقو شما را تهدید می‌کند که کاری به کارش نداشته باشید، واکنش شما چیست؟

درگیری (fight): با وی درگیر شده و سعی می کنید کیف خود را پس بگیرید.

در رفتن (flight): عقب نشینی کرده و در خلاف جهت وی شروع می‌کنید به دویدن.

درماندگی (freeze)*: در جا خشکتان می‌زند و حتی نمی‌توانید نفس بکشید!

این مثال ساده‌ای است از واکنش موسوم به fight-flight-freeze یا درگیری-دررفتن-درماندگی** در برابر خطر. نکته جالب توجه این که تحت فشار روانی (که بیشتر به عنوان استرس می‌شناسیم)، شبیه همین واکنش‌ها در بدن بروز می‌کنند.

واکنش طبیعی بدن به استرس به ما کمک می‌کند سالم و در امنیت باقی بمانیم. به بیان دیگر وقتی دچار استرس می‌شویم، بدن ما به به گونه ای در مقابل خطر واکنش نشان می‌دهد که انگار در مرحله آماده سازی برای یک فعالیت بدنی سنگین و مقابله با جراحت و آسیب دیدگی احتمالی قرار داد و این روند به ما کمک می‌کند درگیر شویم یا فرار کنیم:

الف) ترشح هورومون کورتیزول که سبب شکست چربی و اسیدهای چرب و بالتبع آن افزایش غلظت چربی در خون خواهد شد. بدین ترتیب چربی آماده تبدیل به به گلوکز و تامین انرژی برای فعالیت سنگین می‌شود.

ب) رفع خستگی عضلانی که سبب می‌شود دیرتر احساس خستگی کنیم و مدت بیشتری در مبارزه دوام بیاوریم یا به فرار ادامه دهیم.

پ) افزایش ضربان قلب، که موجب افزایش جریان خون در بدن و تسریع خون رسانی به عضله ها می‌شود.

ت) انعقاد سریعتر خون، برای جلوگیری از آسیب در هنگام خونریزی.

ث) نفس کشیدن سریع‌تر، برای افزایش اکسیژن رسانی به عضله‌ها.

یعنی واکنش درگیری-در رفتن-درماندگی برای نجات جان ما در مواجهه با خطر امری ضروری و حیاتی است، با این حال می‌دانیم که بالا رفتن چربی خون و ضربان قلب و زودتر لخته شدن خون، در مواردی خطر بروز سکته قلبی را افزایش می‌دهد. پس آیا در مواجهه با هر نوع استرس چنین واکنشی ضروری است؟

به مثال ابتدای بحث برگردیم، در نظر بگیرید روز بعد همان مسیر همیشگی را طی می‌کنید تا به آن چهار راه برسید، این بار قبل از رسیدن به چهارراه علائمی مشابه روز قبل تجربه خواهید کرد: تپش قلب، لرزش دست، سست شدن زانوها، تنگی نفس، ...

گرچه این بار خطری شما را تهدید نمی‌کند، ذهن شما دست به خیال پردازی زده و برای مقابله با خطر احتمالی کلیه اعضا و جوارح شما را بسیج نموده است! این تعریف دقیق نگرانی و اضطراب از دیدگاه علمی است، یعنی تجربه همان واکنش‌های روان-تنی در حالی که خطری وجود ندارد... معروف‌ترین نشانه‌های اضطراب عبارتند از:

درگیری: گریه، پرخاشگری، مشت کردن دست‌ها، لگد انداختن، دندان قروچه، لب گزیدن، ترش کردن معده، خصمانه نگاه کردن و با لحن تند و آزار دهنده حرف زدن

در رفتن: کوتاه و بریده بریده نفس کشیدن، تکان دادن پا، بی قراری کردن، از یک کار به کار دیگر پریدن، راه رفتن و دو دو زدن چشم

درماندگی: یخ کردن، بی‌حس شدن، پریدن رنگ، بند آمدن نفس، تپش قلب و گرفتگی عضلات

 

شاید از آنجا که پیشتر، معروف بودم به پریسای بی قرار که خیلی زود و بی دلیل نگران می‌شود، بررسی ریشه علمی وقوع استرس، واکنش های شیمیایی بدن و تفاوت استرس با اضطراب برایم جالب بود. این ماه برای کنترل واکنش های درگیری-در رفتن- درماندگی در هنگام بروز تشویش و نگرانی تلاش خواهم کرد :)

 

سرو ستاه نامه:

                              "سعدی اندازه ندارد که چه شیرین سخنی"

استاد این جلسه نیز درباره شباهت موسیقی و خوشنویسی صحبت کردند (مثال‌های استاد در زمینه تمرین و ممارست در موسیقی معمولاً به شباهت‌های خوشنویسی و موسیقی اشاره می‌کند) و مثال جالبی مطرح نمودند راجع به شباهت "ریز" به حرف کشیده  و "اشاره" به انتهای نازک حروف در خوشنویسی. در ضمن بیان کردند که اگر می شد موسیقی را شبیه خوشنویسی در برگه ثبت کرد، پیشرفت ما برای خودمان ملموس‌تر بود :)

یکی از بچه‌ها گوشه رهاب دستگاه شور را برای درس انتخاب کرده بود (با آهنگ: گل شکر و بیار یار!) و استاد برای توضیح اشاره به نت پایین، روی همان نت و نت بالا، مثال این گل، گل، آن گل را زدند که با بیان هر کدام لحن صدایشان هم تغییر می‌دادند که به نظر برای تفهیم مطلب کمک بزرگی بود.

در پایان هم به مناسبت روز بزرگداشت سعدی (دوشنبه این هفته)، درباره زندگی سعدی، سفرها و بوستان و گلستان صحبت کردند (یکی از بچه ها هم برای آواز "منّت خدای را عزو جل" را انتخاب کرده بود که مناسبت داشت :)) و استاد تصنیف زیر را در دستگاه ماهور اجرا نمودند:

ای نفس خرّم باد صبا، از بر یار آمده ای مرحبا

قافله ی شب چه شنیدی ز صبح؟ مرغ سلیمان چه خبر از سبا؟

 

* این واکنش در ابتدا بر دو بخش بود، "در گیری و در رفتن" که به امید به نجات انتخاب می‌شوند، بعدها محققین به این نتیجه رسیدند که واکنش سومی وجود دارد به نام "درماندگی" یا تسلیم که به خاطر ناامیدی از نجات انتخاب می‌شود!

** از هر نوع ترجمه روان تر برای این سه واژه که مفهوم را بهتر برساند، به شدت استقبال می‌شود، واژگان مرسوم در ادبیات روانشناسی حال حاضر "جنگ-گریز-انجماد" است که هر چند تعصبی در این زمینه وجود ندارد، به نظرم انجماد به هیچ عنوان حق مطلب را ادا نمی‌کند، برای همین این سه واژه پیشنهادی من است که لااقل هر سه با "د" شروع می‌شوند:)

۱ حبه چیده شد. ۰

کنترل خشم :)


من این ماه را با سه تجربه مهم به پایان می برم:

 

اول: رویکرد خودآگاه به رفتارهای روزانه، تشخیص و کنترل محرک های خشم و مرور واکنش ها بعد از بروز عصبانیت، برای من از مهمترین عوامل کنترل خشم هستند.

مثال: فرض کنید که من می دانم وقتی چیزی می گویم و کسی که دوستش دارم و نگرانش هستم مخالفت می کند، عصبانی می شوم، اگر از قبل بدانم چنین اتفاقی می افتد و تصمیم آگاهانه بگیرم بر کنترل خشم، موفق خواهم شد :) به علاوه دانستن این که قبل از بروز عصبانیت چه محرک های جسمی در من فعال می شود (داغ شدن سر، سوزش چشم، خشک شدن دهان و سوزش گلو، تنگی نفس، تند شدن ضربان قلب، ...) بهتر می توانم از بروز واکنش جلوگیری کرده و به عنوان یک ناظر خارجی تماشاگر عصبانیتی باشم که به زودی فروکش می کند!


دوم: تغییر دیدگاه دفاعی و حق به جانب به دیدگاه طنز یا مهربان و دلسوزانه به من کمک می کند تا از چنگال خشم به عنوان مهمترین عامل دفاع در برابر خطر (خطری که واقعاً وجود ندارد)، رهایی یابم :دی

مثال: در مسیر برگشت به تهران، مواقعی که از کسی سبقت می گرفتیم و صابر برای احتیاط به ماشین کناری بوق می زد، به جای حرص خوردن به راننده ماشین کناری سلام می کردم (یعنی این بوق سلام بود!) :دی این طوری خنده ام می گرفت و فضا تلطیف می شد، یا مواقعی که برای مامان یک موضوعی را توضیح می دادم و مدام حرف خودش را تکرار می کرد (اصرار بر کاری که برای سلامتی اش مضر است)، به جای موضع دفاعی گرفتن (در حالی که کسی حمله نکرده :دی) سعی می کردم مهربان باشم و دلسوزانه به رنجی که پشت این مخالفت قرار دارد فکر کنم، به این که چه کمکی برای درمان آن رنج زمینه ای از دستم  بر می آید...


سوم: دست کشیدن از کمال گرایی منفی (همه چیز باید مطابق ایده آل های من باشد) و تغییر دیدگاه خود محوری به دیدگاه کمک به دیگران (جهان لزوماً بر مدار ما نمی چرخد) از دیگر موارد کنترل خشم هستند :))))

مثال: دیدگاه اشتباهِ همه چیز باید مطابق ایده آل های من باشد، شاید مهمترین عامل پرخاشگری است، مثل زمانی که فکر می کنم باید همیشه همان غذایی که دوست دارم آماده باشد یا ماشین کناری جلویم نپیچد، یا اگر کسی در خیابان به من تنه زد، حتماً عذرخواهی کند. به علاوه اگر این قدر خودم را مرکز جهان فرض نکنم، دیگر ناراحت نمی شوم که چرا در یک فضای صمیمانه همه باید فارسی حرف بزنند، چون فقط من کردی بلد نیستم، زیرا قرار است به همه خوش بگذرد، نه فقط من :)

۰ حبه چیده شد. ۱

قاف سیمرغ


درست سه سال از آن روز می گذرد، 25 فروردین ماه 1390! انگار همین دیروز بود...

ایمیل‌ها با جواب یک ایمیل از خیل ایمیل‌های فورواردی (that's our life) شروع شد، و دوشنبه‌های شش ماه بعد و کتابفروشی بهمن و مانتوی آبی کمرنگِ من و کت و شلوار قهوه ای سوختهِ تو و ساعی اولی، ساعی دوم، ساعی سوم ... ملت اول، ملت دوم... 

باورم نمی شود که سه سال از آن روز می گذرد، که 25 فروردین ماه هر سال، روز بزرگداشت عطار روزهای نوجوانی من است :) عطارِ تذکرة الاولیا، عطارِ حلّاج، عطارِ رابعه...  

و تو هنوز همان صابر آرامی که وسط روز زنگ می زنی برای غافلگیری: "آماده ای عصر برویم همایش بزرگداشت عطار*؟ "

 

سرو ستاه نامه**:

به مناسبت دوشنبه این هفته، روز بزرگداشت عطار نیشابوری، استاد برایمان از داستان عطار گفت و درویشی که در دکان جان داد، از عرفان و هفت شهر عشق، از سفر مرغان، از سی مرغ که انگار یک مرغ بودند و گفت که شروع هر کاری مثل سفر عشق مرغان است، مثل همین کلاس ردیف که بعضی ها دو سه گوشه، یک دستگاه که یاد گرفتند انگار به قدر نیاز از آب چشمه نوشیده اند و همان جا می مانند و می گویند این جا چه سر سبز و خرم است و ادامه راه را نمی روند، و فقط همان سی مرغ در کسوت یک مرغ هستند که به کمال می رسند. 

در بخش دیگری از کلاس راجع به حضور دل در هنگام یادگیری صحبت کردند، این که می توان حتی حضور فیزیکی نداشت، ولی با تمام وجود حاضر بود! در انتهای کلاس هم برایمان گوشه ای اجرا کردند در دستگاه شور با زمزمه این شعر:

"بی‌خودی می‌گفت در پیش خدای              کای خدا آخر دری بر من گشــــــای

رابعــه آنجــا مگر بنشـــــســـته بود               گفت: ای غافل کی این در بسته بود؟"

 

* سیمرغ در قصر، همایش بزرگداشت عطار نیشابوری که ساعت 18:30-20:30 امروز دوشنبه، در سالن فرخی یزدی باغ موزه قصر برگزار می شود.

** سرو ستاه (یک گوشه قدیمی موسیقی ایرانی، ستاه همان سه تار است)، نام آموزشگاه موسیقی استاد کیانی است، و بخش "سرو ستاه نامه" می کوشد هر چند کوتاه گذری داشته باشد به مباحثی که در کلاس شنبه های استاد مطرح می شود.

۰ حبه چیده شد. ۰

آیا خواب تحقق آرزوهای ماست؟


برای امثال مایی که علوم انسانی (ادبیات، منطق، فلسفه، تاریخ، ...) در طبقه بندی درس های بچه تنبل ها جای می گرفت و از همان اول با عقیده ی هر چه باهوشتر، ریاضی و فیزکت بهتر، بزرگ شدیم، کمی سخت و ناملموس است که بپذیریم فروید پدر علم روانکاوی است...

با آن پس زمینه سیاه در کتاب های معارف و تبلیغات منفی وسیع، اگر کمی منصف نباشیم و مطالعات جانبی نداشته باشیم، فروید برایمان همان مرتد بزرگی است که عامل فروپاشی بنیان خانواده در غرب محسوب می شود!!!

حال جدای آن که آیا خانواده ها در غرب فرو پاشیده اند یا ما توهم خود برتر بینی نسبت به تمام عالم داریم، باید اعتراف کنم که چه بپذیریم یا نه، زیگموند فروید بی تردید محقق بزرگی بوده و همه ما پایه های علم روانکاوی را مدیون یافته های وی هستیم :)

از این رو، گرچه ترجمه کتاب "تفسیر خواب" فروید چنان که باید و شاید روان نیست، ولی اگر کمی به اصول روانکاوی و روانشناسی یا تفسیر معنای خواب هایتان علاقه دارید، بد نیست این کتاب را بخوانید :)

۰ حبه چیده شد. ۰

به دوست مهربانم، مونا


سلام مونای عزیزم :*


خواستم سنتور خان را بیاورم به قصد در آوردن مقدمه قرچه که دلم هوایت را کرد :) انگار همه خاطرات یک سال و نیم گذشته مثل نوار فیلم از جلوی چشمم رد شد، از آن ایمیل کجایی دختر و پارک ملت تا آخرین جلسه کلاس سنتور که آمده بودی...

دلم تنگ شد برای شنبه ها که منتظر می ماندم بیایی و بگویی به! پریسا چقدر پیشرفت کرده ای :) برای بعد کلاس ها که کلی راجع به کار من، کار تو، برنامه های زندگی، کلاس خط، حرف های Leo Babauta، James Clear، Brene Brown، کار آفرینی، وبلاگ من و تز دکترای تو حرف می زدیم، حتی وقت هایی که می آمدم خانه تان و اون طوری روی زمین می نشستم که کیفم را ببندم برای خداحافظی و تو می گفتی که پریسا می خواستم راجع به پروژه ام باهات حرف بزنم...

پروازت به کانادا چطور بود؟ سرمای هوا اذیت کننده نیست؟ حال سنتورت چطور است؟ در سفر طوریش نشد؟ آن جا خوب جا گیر شده ای؟ هر روز ساز می زنی؟ استادت را دیدی؟ همه چی خوب است؟ :)

 

امیدوارم که اوضاع درس و زندگی به کمال خوبی پیش برود و با کوله بار موفقیت برگردی :)

به امید سالی پر از شادی و سلامتی :*

 

راستی سال نو مبارک :)

پریسا

۰ حبه چیده شد. ۰

Sarisa*


صابر می گفت که یک جمله رمزی وجود دارد که به عرفان و آقای حیدری مربوط میشه، این که اگه خوب آشنایی بدهیم می توانیم تا دم در ورودی فرودگاه پیش برویم :) نفهمیدیم که جمله رمز جواب داد یا مسئول پارکینگ با جسارت صابر حال کرد، ولی اجازه داد که وارد بشویم :))))

وسط فرودگاه امام یکی از چمدان های مریم و محمد صادق را کج کردیم و رویش سفره خاتم کاری اصفهان انداختیم، بعد ظرف شش پیمانه استانبولی را گذاشتیم وسط و حمله :))))))))))))) قیافه کسانی که از کنارمان رد می شدند و نگاهشان به لپ های ماه چهار نفر که حسابی تپل شده بود، بسیار دیدنی بود، ولی ته دیگ استانبولی چیز خیلی ردیفی از کار در آمده بود و فکر کنم بیشتر دلشان می خواست آن ها هم می نشستند سر سفره خداحافظی :)

حالا این بین یک گروه فیلم برداری هم پیدا شدند که دلشان یک سری سیاه لشکر می خواست و من و صابر لااقل سه بار یک مسیر ثابت را با چمدان های مریم و محمد صادق رفتیم و برگشتیم که فیلمبرداری انجام شود :))))

 

* مموشی (نام خودمانی محمد، برادر کوچکتر صابر) اسم خانه ما را در گوشی اش این طوری ثبت کرده :))))

۰ حبه چیده شد. ۰
موضوعات
سروستاه نامه، سنتور (۲۷)
خوشنویسی، تذهیب (۱۷)
کار، iOS، اندروید (۳۱)
زندگی بهتر (۵۹)
یاد ایام (۲۸)
مهلا (۱۹)
صابرانه (۴۲)
از این روزها (۷۷)
یک سال بدون... (۱۲)
خانه دوست کجاست؟ (۱۶)
آشپزی، خام گیاهخواری (۱۹)
نی‌نی گولو، لیلی (۴۳)
کتابخوانی (۳)
آخرین نوشته ها
trend
ملغمه :)
نهفت*
حرفه‌ای گری :-|
نگران غمزده نباش!
مهر مهلا :-)
چه پسر گلی...
مدیریت بحران
کلسترول
گاه اندوه من
محبوب ترین نوشته ها
لیلی، نام دیگر عشق است...
مادرانگی :)
کوچولو بیا*
یکی بود، یکی نبود
ارزش
اشک و لبخند
توقع
حیوان ناطق
خطای شناختی :-|
دوبله وسط :-)
پربیننده ترین نوشته ها
مهاجرت
هَکَلچه :-)
شفایافتگان
بی کلید در* :-)
کوچولو بیا*
مادر شوهر
مادرانگی :)
دوبله وسط :-)
لیلی، نام دیگر عشق است...
لیلی، مثلِ پری
نوشته های پر بحث تر
هَکَلچه :-)
کوچولو بیا*
لیلی، مثلِ پری
خب تا آخرش رو بگو :-|
لیلی، نام دیگر عشق است...
دوبله وسط :-)
پسر یا دختر! مسئله این است...
بی کلید در* :-)
آشپز که دو تا شد...
گاه اندوه من
تاریخچه نوشته ها
پیوند ها
گروه نرم افزاری پرکا
تیرمن
خاطرات روزانه
دامن گلدار اسپی
جولیک
سرو روان
هیولای درون
سکانس های توکا
وقتی فاطمه روز به روز بزرگتر می‌شود
بابا لنگ دراز
یک آشنا
ذهن زیبای یلدا
یک مترسک
لافکادیو
جادوگر آئورا
آنای خیابان وانیلا
Begin Again
گاه نوشت های یک "من"
آقاگل ملت
بای پولار
وایسیـ ورسا
این روزهای من
بهار پاتریکیان
سیناپس های نارنجی
غرور شکسته
فیلوسوفیا
فیش نگار
نارخاتون
پرتقال دیوانه
حریری به رنگ آبان
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان