ترس...


باید اعتراف کنم تمرین برای نترسیدن، یا همان وانمود کردن به شجاعت واقعاً کار سختی است :)

در ماه گذشته، شاید فقط یک بار با تمام وجود موفق بودم، شبی توفانی که در کلاس خوشنویسی کنار استادم، خانم اکبر زاده نشسته بودم و استاد می گفت: چقدر صدای وحشی باد وقتی از گذر کانال کولر رد می شود ترسناک است و من که دلم آشوب شده بود، همان طور آرام نشسته بودم و می گفتم: چیزی نیست، ببینید چقدر این لحظه زیباست حتی اگر زوزه های باد شبیه صدای گرگ باشد :) تا حدی که خانم اکبرزاده واقعاً تحت تاثیر قرار گرفته بود و می گفت: شما واقعاٌ شجاعید، این صداها من را می ترساند...

به غیر از این نمونه موفق، هنگامی که می ترسم (مثلاً وقتی راننده تاکسی حرکات مارپیچی می کند)، حتی وقتی که به زبان وانمود کنم که چیزی نشده، دست هایم می لرزد، و حتی می توانید در لحظه اول جا خوردنم را تشخیص دهید، وقتی که چند سانتی به عقب می پرم یا محکم دسته صندلی را می چسبم!

انگار برای کنترل موفق ترس، ماه های بیشتری تمرین لازم است :)

۰ حبه چیده شد. ۰

عدسی عمه :)


به سمانه پیام می دهم: می خواهی برو سایت babycenter چک کن، ببین نی نی الان اندازه کنجد، عدس، گیلاس، ... یا مثلاً هلو است :)

پیام می آید: حامد نی نی اندازه عدس است :)

می گویم: سمانه اشتباه فرستادی پیام رو که :* من پریسام، الهی عمه قربون اون عدس کوچولو بره :)

دارم عمه می شوم و این حس خوبی است :)

گرچه در دید عامه مردم، عمه، به هیچ عنوان جایگاه خاله را ندارد، با این حال، این که آدم یک نسبت مستقیم با یک بچه کوچولویی داشته باشد و تنها فرد با آن نسبت در کل خانواده بچه محسوب بشود، حس خوبی است، قبلتر این احساس را نداشتم ولی حالا فکر می کنم این که آدم عمه یک بچه ای هم باشد، بسیار دوست داشتنی است :)


سرو ستاه نامه: 

این بار استاد می گفت که گوشه ها مثل دعا هستند، وقتی روزی یکی دو تا گوشه هم بزنی انگار که داری دعا می کنی، این قدر با طبیعت و جریان اطرافت یکی می شوی :) بعد بحث این شد که آدم باید برای دل خودش بزند و اگر یک وقتی دوستی، آشنایی، فامیلی خواست برای آن ها هم...

نوبت من شده بود، گفتم: استاد فامیل که تا من و سنتور را با هم می بینند، می گویند بیا و برایمان علی سنتوری بزن :)))) استاد به فکر فرو رفت و بعد گفت: اگر کسانی که زیاد با این موسیقی آشنایی ندارند خواستند برایشان ساز بزنی، بگو که با تو در دلشان آهنگ را تکرار کنند، مثلاً ریتم دام دام دام دا دا دام دام ... را همراه این که تو ساز می زنی برای خودشان بخوانند، این طور چون ساده است و می توانند تکرار کنند، خوششان می آید و در فضای موسیقی غرق می شوند :)))))

سیمین هم سلمک می خواند و به قول استاد یک سری از نت ها را ژوست در نمی آورد (یعنی دقیق سر نت نبود)، برای همین استاد شروع کرد به سولفژ کار کردن، می زد روی سیم و به سیمین می گفت که با صدای آن بخواند... خلاصه این شد شروع سولفژ خوانی همه، استاد از سر کلاس شروع کرد و به یکی دیگه از بچه ها گفت که حالا تو بخوان و بعد نفر بعدی ... نوبت من که شد داشتم آرام برای خودم می خواندم، استاد گفت: حالا تو بلند بخوان! و بعد گفت درست است، این نت را بخوان، درست است، ... و آخرش گفتند که من توانسته ام گوشم را با صدای ساز کوک کنم و خارج نخوانم :)))))))))))))))))) و این که چنین تمرین هایی برای گوشی کار کردن موسیقی بسیار مفید است :)

۰ حبه چیده شد. ۱

بگو نه!


گاهی وقت ها با "نه" گفتن مشکل دارم، معمولاً دو حالت دارد:

یک: مواقعی که نمی خواهم تصور فردی که برایم مهم است، راجع به من عوض بشود، مثلاً دوستی می خواهد که کاری را برایش انجام بدهم و چون نمی خواهم برنجانمش یا به نظرش یک طور دیگه بیاید، مخالفت نمی کنم...

دو: گاهی چون دنبال دردسر نمی گردم، ترجیح می دهم نظر واقعی ام را برای خودم نگاه دارم، مثلاً اگر یک نفر بحث چالش برانگیزی راه بیاندازد و خودش را خیلی حق به جانب بداند، برایم سخت است که مخالفت کنم، مخصوصاً اگر ول کن نباشد و داستان خیلی کش دار بشود :(

حالا به هر دلیلی که از گفتن نه طفره می روم، همان موقع هم حالم خوب نیست، چه برسد که برگردم و عقب را نگاه کنم...

دنبال راه حل می گردم...

۰ حبه چیده شد. ۰

لطفاً مرا اهلی کن :(


نمی دونم باید با این حس چی کار کنم که صبح ها توپ انرژی و امید و انگیزه ام، عصرها مچاله و خسته و ناامید. باور کنید اصلاً نمی خواهم غر بزنم یا شکایت کنم :) فقط می خواهم کمی درد و دل کنم، من کمی دچار کمبود دوست شده ام :((((

من حتی قبل از مدرسه، همیشه یه چندتایی دوست داشتم که خیلی زیاد می دیدمشون، یا هر روز می رفتم با هم بازی می کردیم، یا باهاشون می رفتم مدرسه و بر می گشتم یا با هم یک جا کار می کردیم، هر چی که بود همیشه بودند، همیشه بودند که آدم وقتی می دیدشون راجع به زمین و هوا و خونه و زندگی باهاشون گپ بزنه :((((

اون موقع ها که ایمیل و اینترنت و این حرفا هم نبود، خاطرات بچگی هایم را که می خوانم، حتی تابستون ها را  نه برای این که عاشق مدرسه بودم، فقط برای این دوست نداشتم که باعث می شد یک سه ماهی دوست هایم را نبینم،...

حتی شرکت قبلی را با همه مزخرفی که بود، با رئیس بزرگ و داستان هایش، با مدیر عامل و اعصاب خوردی هایش، فقط به خاطر دوستایی که خیلی عزیز بودند و هر روز می دیدمشون، دوست داشتم :(

ولی این شرکت جدید، با همه مزایایش، با این که خیلی به محل کار صابر نزدیک است و صبح ها با هم میریم سر کار، با این که حقوقش را مرتب میده و تقریباً همه چیزش اصولیه و بچه هایی که باهاشون کار می کنم آدم های خوب و با مزه ای هستند، جای خفه کننده ای است :(

ساعت نهار بر خلاف جای قبلی، بدترین ساعت روز است و همیشه دلم می خواهد زودتر تمام بشه و برگردم بالا، حتی به این فکر می کنم که عمراً تا آخر امسال اینجا دوام بیاورم، ساعات زیادی در روز به این فکر می کنم که چطور میشه از اینجا رفت و چه کارهای دیگه ای بلدم که بکنم :(

حتی چیدمان اتاق محل کارم (یک اتاق 4 در 5 متری  که جدیداً شده ایم 6 نفر آقا، یک نفر من:)))) عملاً امکان استخدام یک نفر جدید را کلاً کنسل کرده و آن قدر که تلاش کرده ام با دخترهای بخش های دیگه و طبقه های دیگه کمی صمیمی تر باشم، و بعد از 8 ماه هیچ فایده ای نداشته، به این نتیجه رسیده ام که یا من این قدر پیر شده ام که دیگر نمی توانم دوست جدید پیدا کنم یا این ها این قدر نچسب هستند و جمعشان را بسته اند که دیگر جایی برای نفر جدید نیست :(

به نظر صابر که من خیلی لوسم و محیط کار یعنی این و بهتر است به جای این که به این فکر کنم کاشکی یک دوستی داشتم که هر روز باهاش می رفتم نهار می خوردم، تا میدون ونک باهاش قدم می زدم و صبح ها منتظرش بودم که پس کی میاد، که اگه یک روز نمی آمدم به اش خبر می دادم که نگران نشه، که اگه یک روز نمی اومد دلم برایش تنگ بشه، بهتر است کمی حرفه ای باشم...

در کمال غیر حرفه ای بودن، می خواهم بروم یک جایی که بشود کمی نفس کشید :( که بشود راجع به این دستشویی مشترک زنانه-مردانه که هر روز 30 نفر متقاضی دارد، شوخی کرد و خندید، که وقتی که صبح مسموم شده ام و تا ظهر چهار بار بالا آوردم، این فقط صابر نباشد که خبر دار می شود، که ساعتم را نگاه کنم که چرا ظهر نمی شود که برویم نهار بخوریم، که نهارمان را با هم تقسیم کنیم و بگویند پریسا اگر تو را نداشتیم کی برایمان هر روز سبزی خوردن می آورد :(((((

دلم برای دوستانم و گذشته بسیار تنگ شده :((((((((((

۰ حبه چیده شد. ۰

از ته چین شهمیرزادی تا ملخ فیروزکوهی :)


نرفته بودم شهمیرزاد، برایم مانند شهر افسانه ها در آرزوهای مامان بود: "یه بار هم پیش نیومد بریم این شهمیرزاد رو ببینیم..." خوش آب و هوا بود، گرچه احتمالاً برای مامان هم دیگر شبیه شهر رویاهایش نخواهد بود، بعد از سنگسر با آن درخت های شاه توت کنار جاده که همه را وا داشته بود بایستند و یک دل سیر شاه توت بخورند، نزدیک ظهر رسیدیم به شهمیرزاد؛ بیشتر شبیه درکه بود به گمانم با یک غذای خاص، به اسم ته چین شهمیرزادی که عبارت بود از:

شوید پلو با گوشت بره + یک تکه سیب زمینی آب پز + یک تکه هویج آب پز + بادمجان سرخ کرده و آلو پرورده شهمیرزادی

به نظرم خیلی خوشمزه بود و با دوغ محلی بسیار چسبید :) از آن جا که شهر پر شده بود از یک سری بچه پولدار با ماشین مدل بالای پلاک تهران، اصلاً احساس نمی کردی که رفته ای سفر و انگار کن که سری زده بودی به درکه و دربند!!! 

برای همین بقیه مسیر را ادامه دادیم به سمت دامغان، تمام روزهای کودکی ام که به دیدن عمه ها، عمو و مادربزرگ مادرم قصد رفتن به دامغان می کردیم، جاده دامغان یک راه داغ خسته کننده ی کویری بود، هیچ وقت این مسیر را تا سمنان از فیروز کوه و از سمنان تا دامغان از جاده گذری از شهمیرزاد نرفته بودم، یک جاده بسیار سر سبز و خرم که نزدیک های دامغان می رسید به چشمه علی :)

چشمه علی هم بخشی از آرزوهای مامان بود که هیچ وقت از نزدیک ندیده بود، یک کوشک ییلاقی شاهان قاجار (فتحعلی شاه) که تشکیل می شد از دو کاخ مقابل هم، یکی میان آب و دیگری در رو به رو با آب بسیار زلال، پر از ماهی و مرغابی :)

در دامغان باد تندی می وزید توفان مانند و من دلم هوای پدر بزرگ و مادر بزرگ از دست رفته ام را کرده بود، دیگر از فامیل قدیم کسی نمانده بود آن قدر نزدیک و آشنا که بخواهی بروی سراغشان، شهر به خاطر شبه توفانی که همه جا را فرا گرفته بود به حالت نیمه تعطیل در آمده بود و چون جایی پیدا نکردیم برای ماندن، برگشتیم به سمت سمنان برای شب ماندن:)))

اما مسیر برگشت هم پر ماجرا بود، مخصوصاً حمله ملخ های سیاه به منطقه فیروزکوه و جابان تا حدی که زمین پوشیده بود از ملخ و جرات نمی کردی که توقف کنی حتی به هوای گیلاس های سرخی که کنار جاده چشمک می زد :)

۰ حبه چیده شد. ۰

موزه موسیقی


اگر روزی گذارتان به میدان تجریش افتاد، به غیر از گشت و گذار و بازار گردی و امام زاده صالح، سری هم به موزه موسیقی بزنید. در سمت چپ خیابان مقصود بیگ، خیابان موزه، یک ساختمان اخیراً باز سازی شده است که فضای موسیقی را برایتان زنده می کند، پر از سازهای اصیل ایرانی متعلق به دوره های مختلف و بومی مناطق مختلف ایران (از جنوب تا شمال، از خراسان تا کردستان). در ضمن یک دستگاه گویا به رایگان در اختیارتان گذاشته می شود که هنگام بازدید بخش های مختلف، سازها و مناسبت استفاده از آن ها را برایتان شرح دهد و حتی قطعه ای کوچک پخش کند که حسی از صدای آن ساز داشته باشید :)

برای ما که رسانه ملی مان اجازه نمایش سازها را ندارد، شاید بازدید موزه موسیقی برای آشنایی با سازها، یک باید ملی-میهنی باشد :)

قرار بود به مناسبت روز بزرگداشت فردوسی، کنسرت فردوسی و موسیقی استاد در موزه موسیقی برگزار شود. از قبل بلیت‌ها شماره صندلی نداشتند و استاد عذرخواهی کرده بود بابت این که سالن آمفی تئاتر موزه 40 صندلی بیشتر ندارد و شاید مجبور شویم که بایستیم... من هم دیگر پیامک و ایمیل تبلیغ برای دوستانم نفرستادم، چون تقریباً از دو هفته قبل از روز کنسرت، همه بلیت ها تمام شده بود و 70 بلیت بدون صندلی هم داشتیم :)

سالن کوچک بود و صمیمی با ویژگی های آکوستیکی مناسب برای اجرا بدون میکروفون، و آقای مرادخانی (مدیر موزه) مثل بسیاری از شاگردهای قدیمی استاد روی زمین نشستند :) 

البته این کنسرت به نوعی اجرای دوباره کنسرت سال 90 راجع به فردوسی بود که DVD آن مراسم هم قبل از ورود به سالن در اختیار علاقمندان قرار گرفت. با این اوصاف، من خیلی این کنسرت را دوست داشتم، گرچه جای همه دوستانم خالی بود (مونا، مریم، خانم اکبرزاده، ...) ولی تحقیق استاد راجع به نام دستگاه‌ها، گوشه‌ها و سازها در ابیات شاهنامه به همراه اجرای زیبای دستگاه سه گاه بسیار به دلم نشست :)

۰ حبه چیده شد. ۰

گربه در پرواز*


تا حالا توفان دیده اید؟ تا حالا وسط توفان گیر کرده اید؟

وقتی ماشین های ونک-اکباتان می رفت که به سر ستاری برسد، سر پیچ حکیم-کاشانی سر همه مسافرها و راننده برگشته بود سمت توفان...

یک هیولای عظیم سیاه که داشت به ما نزدیک و نزدیک تر می شد...

پا تند کردم که برسم به پلکان ورودی خانه و توفان با سرعتی نزدیک می شد که ترسیدم من را با خودش ببرد!

خدا رحم کرد :) رسیدم بالا و باد، درب ورودی آپارتمان را داشت از جا می کند، آن قدر شدت باد زیاد بود که برای این که مطمئن شوم در بی مهابا باز نمی شود، در را قفل کردم!!!

پیش بینی شده امروز و فردا هم چنان توفان ادامه دارد و هم اکنون آسمان آبستن توفانی دیگر است...

 

پ.ن. شدت توفان را از تعداد تلفات و خسارات ناشی می توان تخمین زد، ولی تخمین دیگر این که همه فامیل صابر با دیدن اخبار، این قدر نگرانمان شده بودند، که شب زنگ زدند تا مطمئن شوند همه سالمیم :)

* شنیده ها حاکی است که چند عدد گربه پرنده در هنگام توفان رویت شده اند :)))))))))

۰ حبه چیده شد. ۰

خانه و خانواده :))))


این چند روز، روزهای درخشانی بودند، اول یک مهمانی گرفتم با قورمه سبزی:) روز بعدش مقدمات دلمه گوجه-فلفل-بادمجان (غذای محبوبم) را فراهم کردم و امروز نهار دلمه داشتیم (جای شما خالی)، فردا هم می خواهم آش رشته درست کنم :) یک دختر کدبانو 

خانه را مرتب کردم، کارهایم را مرتب کردم، همه لباس ها را شستم، یک سری دیگر لواشک درست کردم، این وسط مهمانی هم رفتیم و بی دریغ ساز زدم و خط نوشتم و ورزش کردم :)

شنا سوئدی:

اگر هر روز با کامپیوتر بیدار می شوید و می خوابید، اگر از کمربند شانه ای تان در موقعیت ثابت سر پایین، زیاد کار می کشید (مثل نوشتن، ساز زدن، غذا پختن، ...) بیایید و به ما ملحق شوید! برنامه تمرینی برای رکورد 100 شنا سوئدی به شما کمک می کند که برای همیشه از گرفتگی عضلات سرشانه و کتف رها شوید :)

برنامه به این گونه است که سه روز در هفته انتخاب می کنید (مثلاً انتخاب من دوشنبه، چهار شنبه و جمعه است) و بر طبق برنامه ذکر شده (بسته به این که در کدام هفته از شروع تمرین قرار دارید) مطابق مدل پیشنهادی پیش می روید تا هفته هفتم :) 

مهم نیست از چه هفته ای تصمیم می گیرید که شروع کنید و حتی مهم نیست که بخواهید با ما پیش بروید یا نه (برنامه این کار از اینجا برداشته شده است)، می توانید روند خودتان را در پیش بگیرید، ولی بیایید در لذت تکمیل این برنامه همراه باشیم :)

منتظرتان هستیم :)))))

سرو ستاه نامه:

استاد این بار تعریف می کردند برایمان: "وقتی که جوان بودم، یک موسسه ای بود به اسم چاووش که با آقای لطفی خدا بیامرز یک جا بودیم (البته در زمان تعریف این خاطره ایشان رفته بودند آمریکا) و خواهر آقای لطفی مسئول هماهنگی کارها و کلاس ها بود. من کلاس های موسیقی ام را به همین شیوه رایج این روزها برگزار می کردم آن موقع ها، هر ساعت را به چهار قسمت تقسیم کرده بودیم و چهار نفر می آمدند درس می گرفتند و می رفتند... یک بار خواهر آقای لطفی به من گفت: آقای کیانی، می دانید چند نفر در رزرو کلاس های شما مانده اند؟ افرادی هستند که نزدیک سه سال است منتظر کلاسند! و من آن موقع پیش خودم فکر کردم که چرا باید این طور باشد... بعد یک سفری رفتم به کانادا و هوا بسیار سرد بود، می دانید در سرما حس غربت بیشتر سراغ آدم می آید... من در روزهای برنامه که بسیار تنها بودم، به ایران فکر می کردم و حس کردم که چقدر دلتنگ ایران و مردمش هستم :) بعد به این فکر کردم که چرا باید افرادی سه سال منتظر من بمانند؟ مگر من کی هستم؟! و همان موقع تصمیم گرفتم که اگر برگشتم ایران، روند تشکیل کلاس هایم را عوض کنم، دیگر به هیچ کس نگویم که جا نداریم، یا باید منتظر بمانی، بگذارم هر کسی که مشتاق یادگیری موسیقی ایرانی است بیاید و فقط برای دل خودم کار کنم :)

می دانید بعضی کارها فقط دلی است، یعنی باید با دلت و برای دلت کار کنی که جواب بدهد، اگر دل حضور نداشته باشد، اثر کار از بین می رود، مثل پزشکی، اگر پزشک کارش را به پول بسنجد اثر شفابخشی دستش از بین می رود، مثل تدریس، اگر آموزگار مبنا را بر پول بگذارد، تاثیر آموزش از بین می رود، دل حرم امن است، باید با دل کار کنیم"

البته کلام استاد بسیار شیرین تر از اینی است که نقل به مضمون کردم،فقط خواستم شما هم در لذت حرف های آن روز استاد سهیم باشید :)

۱ حبه چیده شد. ۰

گنجشک لالا، مهتاب لالا...


آدم وقتی اولویت های کاری اش را می چینه، قاعدتاً آن کاری که بیشترین اولویت را داره با بالاترین کیفیت انجام میشه :) مثلاً اولویت امروز عصر من: گوشه کرشمه مویه سه گاه، خوشنویسی (چلیپای سرمشق این هفته)، برنامه روز اول-هفته اول شنا سوئدی، شام و نوشتن پست وبلاگ!

در نتیجه الان که ساعت 11:30 شب است، با وجودی که کلی از قبل به "سرو ستاه نامه" این هفته فکر کرده بودم (استاد ماجرای تصمیم شان را تعریف کردند برای تشکیل کلاس گروهی) و قصد داشتم که حسابی شما را تهییج کنم در برنامه شنا سوئدی 7 هفته ای به ما بپیوندید، پست وبلاگ واقعاً مظلوم واقع شده و در حالی دارم به برنامه مهمانی فردا و قورمه سبزی فکر می کنم که چشم هایم از هم باز نمیشه :)

۰ حبه چیده شد. ۰

آلو، آلبالو، زردآلو، شفتالو :))))


به موزها نگاه می کردم که بسی رسیده بودند و خوشرنگ، به دلم صابون شیر موز حسابی در تمام هفته را مالیدم و به صابر گفتم که می رود از این غرفه هم موز بخرد؟

صابر نگاهی به موزها انداخت و با اشاره به زردآلوهای ردیف کناری گفت: می خواهی زرد آلوی ته صندوقی هم بخرم برای مربای زردآلو-کیوی؟

گفتم: باشد، کمی بخر، مثلاً یکی، دو کیلو که با کیوی ها آماده کنیم برای مربا :)

رفت و با یک جعبه زرد آلو برگشت   گفتم: پسر جان! چرا این قدر زیاد خریدی؟ قرارمان یکی دو کیلو بود...

گفت: یکی دو کیلو را از ته صندوقی ها نمی داد!!!

بله! و ما با نزدیک 17 کیلو زرد آلو معادل 50 هزار تومان پول رایج مملکت برگشتیم خانه و چون دیگر هیچ دستمان جا نداشت و خیلی سنگین بودند، اصلاً موز هم نخریدیم!!!

خلاصه می گویند محرومیت خلاقیت می آورد، ولی گاهی فراوانی هم خلاقیت می آورد و تو وقتی که 17 کیلو زردآلو روی دستت مانده باشد (یک بخشی له و یک بخشی سالم و یک بخشی نیمه له) به مخت فشار می آوری که بعد از جدا کردن سالم ها، با بقیه زردآلو چه کارها می شود کرد، و این لیست موارد قابل تهیه از زرد آلو است:

مربای زردآلو، لواشک زردآلو، شربت زردآلو و برگه خشکه زردآلو!

و از ساعت 11 ظهر تا ساعت 6 عصر جمعه مشغول تهیه موارد فوق بودیم :)

نتیجه گیری: وقتی رفتید تره بار و دلتان موز خواست، بی خیال شوید و برگردید خانه 

 

پ.ن. این ماه، ماه مهار ترس است و جدای ترس هایی که در طبقه بندی نگرانی قرار می گیرند، مهمترین تفاوت شجاعت و ترسو بودن، وانمود کردن به شجاعت است، این ماه تمرین می کنم :)

۰ حبه چیده شد. ۰
موضوعات
سروستاه نامه، سنتور (۲۷)
خوشنویسی، تذهیب (۱۷)
کار، iOS، اندروید (۳۳)
زندگی بهتر (۶۹)
یاد ایام (۲۸)
مهلا (۲۰)
صابرانه (۴۳)
از این روزها (۱۰۸)
یک سال بدون... (۱۲)
خانه دوست کجاست؟ (۲۰)
آشپزی، خام گیاهخواری (۱۹)
نی‌نی گولو، لیلی (۶۱)
کتابخوانی (۳)
مشاوره (۷)
آخرین نوشته ها
شب زنده دار :-|
بلاد کفر
معنا
نور کم انتهای آشپزخانه
مسئله
سفر
بی‌تجربه :-)
آیلین
شالاپ-شلوپ
دایره امن
محبوب ترین نوشته ها
لیلی، نام دیگر عشق است...
امن‌سازی
مادرانگی :)
کوچولو بیا*
خواهرانه :-)
مسئله
خسته نباشید...
ارزش
بد غذا :-)
جان، لیلی لیلی
پربیننده ترین نوشته ها
مهاجرت
هَکَلچه :-)
شفایافتگان
لالایی لیلی :)
بی کلید در* :-)
مادر شوهر
کوچولو بیا*
مادرانگی :)
"هل اتی" کجا رفت؟
لیلی، نام دیگر عشق است...
نوشته های پر بحث تر
هَکَلچه :-)
کوچولو بیا*
لیلی، مثلِ پری
خب تا آخرش رو بگو :-|
لیلی، نام دیگر عشق است...
دوبله وسط :-)
پسر یا دختر! مسئله این است...
بی کلید در* :-)
آشپز که دو تا شد...
شهاب الدین*
تاریخچه نوشته ها
پیوند ها
گروه نرم افزاری پرکا
دامن گلدار اسپی
تیرمن
جولیک
نارخاتون
یک آشنا
آقاگل ملت
ذهن زیبای یلدا
faella
توکا
وقتی فاطمه روز به روز بزرگتر می‌شود
یک مترسک
وایسیـ ورسا
سیناپس های نارنجی
می‌خواهم فاطمه باشم
غرور شکسته
فیلوسوفیا
پرتقال دیوانه
حریری به رنگ آبان
در دیار نیلگون خواب
دکتر میم
خانومی جانم
روزنوشت های میم صاد
پنجره می‌چکد
ریشه در باد
حنا
زندگی به سبک ام اس
لافکادیو
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان