چشم مایی!


بعد از ظهر جمعه در حالی که هوا توفانی شده بود و من آخرین مراحل نصب اتوکد را روی کامپیوتر شاهین، پسرخاله، تکمیل می کردم، درد چشم راستم شروع شد...

گوشه داخلی اش یه چند تا تیر کشید، و من گذاشتم به حساب این که هوا موقع توفان کمی تاریک شده بود و نور اتاق هم کم بود و من دماغم رفته بود توی مانیتور :)))))))))))))


شب خوابیدم و شنبه نزدیک های عصر دوباره یه سلامی کرد :) احساس کردم یه ربطی به خستگی چشم داره که چشم راست شروع می کنه به آلارم دادن :))))

حالا دیروز که تو شوک رفتار ناشایست شرکتی بودم که شنبه با اون همه انرژی مثبت رفتم پیششان، ولی امروز ساعات زیادی را به شیوه دزد دریایی طی کردم (یه روسری نازک بسته بودم، کجکی روی چشمم) :)


گذشت تا یک ساعت پیش صابر زنگ زد که خبر بدهد در راه باشگاه هست با دوستانش، حال و احوال پرسید، گفتم که چشمم درد می کند :-|


گفت درمان قدیمی را انجام داده ای؟ (یک درمان سنتی محلی است، این گونه که در آب خنک پلک می زنی، بیشترین کاربردش خواباندن پف چشم است بعد از گریه:)))))))))))-- به نظر صابر این یه جور درمان خنک سازی چشم است:) )


گفتم: نه... و بعد پیش خودم فکر کردم چرا که نه؟


الان ساعتی گذشته و به اندازه کل این دو روز حالم خوب شده :) خدایا شکرت :))))

۳ حبه چیده شد. ۱

عصر یک روز پاییزی :)


یک لیست مقابلم نشسته که فقط چند مورد کوچکش باقی مانده...

صبح یکشنبه بود که لیست را نوشتم...

برای همه کارهایی که می خواستم تا 15 مهر تمام شود، 15 مهری که می خواستم بروم شرکت جدید را ببینم (که تماس گرفتند و گفتند شنبه بیا)


آن وقت، لیست در خود 15 مهر هم ادامه یافت (از دوختن روکش لحاف بگیر تا گوشه آذربایجانی ماهور، از عوض کردن فویل اجاق گاز تا تکمیل زیرنویس ویدئوهای TED برای گروه گیمیفیکیشن) و حالا فقط پاسخ به نامه ی دوست عزیزتر از جان مانده و تمام :)


حس و حال غریبی دارم، خوشحالم که فردا کنسرت استاد است، می دانم که حال و هوای خوبی پیدا می کنم :)


برای نهار بچه سیب زمینی پختم (یک سری سیب زمینی نقلی را توی روغن زیتون و آویشن و نمک خواباندم، بعد دورشان فویل پیچیدم و گذاشتم یک ساعت و نیم در فر کبابی شود با چند حبه سیر)، خیلی خوشمزه شد :)


چند بار تصور کردم که شنبه چطور خواهد گذشت، آن ها چطوری اند و من چه کار کنم؟ :)

مثل دفعه قبل استرس نگرفته ام که شب خواب ببینم به جای توانیر رفته ام واوان :))))))))))))

تمام صحنه هایی که تصور کرده ام پر است از راضی، شادی و مهربانی، فکر کنم دوستشان داشته باشم :)

۳ حبه چیده شد. ۱

لحاف پاییزی :)


کوچک که بودیم، مامان یادمان داده بود چطوری برای لحاف ها روکش بدوزیم (یک دوخت خاص داشت)...

وقتی روکش ها را می شست، به هم کمک می کردیم تا روکش به آن بزرگی به خوبی تا بخورد و روی بند رخت بماند...

بعد روکش را پهن می کردیم کف اتاق، از همه طرف می کشیدیم تا صاف صاف و بدون چروک باشد...

مرحله بعد خود لحاف را می آوردیم و می انداختیم وسط روکش، روکش ژرسه وسط لحاف هم پهن می کردیم درست آن وسط بالا...

بعد با کلی مراسم و دقت کناره ها را تا می زدیم و لحاف را جلد می کردیم عین دفترهای مدرسه مان :))))


دیروز بعد از مدت ها وقت شد که روکش لحاف را عوض کنم، شاید ده روزی می شد که شسته بودمش، ولی فرصتی نبود برای دوختن...

بعد دیدم چقدر سخت است، تنهایی روکش کردن لحاف :)))))


 وسط یک فرش 2 در 3 که آن هم کجکی انداخته ایم وسط هال و یک گوشه اش زیر مبل است، یک گوشه اش زیر میز وسط هال و یک گوشه اش زیر میز تلویزیون (آن یکی گوشه نرسیده به میز نهار خوری تمام می شود :))))))))))))) )


خلاصه کلی نشستم آن وسط و هر سوزنی که می زدم یاد گذشته ها کردم، یاد پهن کردن روکش، پهن کردن لحاف، تا زدن کناره ها و دوختن...

یادش بخیر :)

۵ حبه چیده شد. ۳

دوستی نیز گلی است :)


بودن با دوستانم حالم را خوش می کند،


وقتی درباره ی امید با هم صحبت می کنیم، وقتی درباره شادی صحبت می کنیم، وقتی درباره غم صحبت می کنیم، انگار تکه های وجودم هستند در کالبدهای دیگر...

۲ حبه چیده شد. ۰

حال خوب :)


امروز یک روز توفانی بود، نگران نباشید، از آن توفان های خوب :)))))))))))


از آن روزها که صبح رفتم دیدم بهاره و امیر و کلی راجع به ایده های ناب اپلیکیشن صحبت کردیم و در حالی که به این فکر می کردم که چقدر عالیه که با این دو نفر کار کنم، عصر رفتم یک جای دیگر برای گرفتن پروژه و کارمان به این جا رسید که شاید از شنبه بروم پیششان برای کار --حتی تمام وقت، آن قدر که رویم تاثیر مثبت گذاشتند و آن قدر که خوشم آمد ازشان :)


برای یکی دو ساعت بعد از برگشتن در شوک بودم، این که انرژی مثبت این روزهای اخیر چقدر زندگی آدم را متحول می کند:))))


و چقدر اتفاق خوب می تواند برای آدم بیفند در یک روز، در چند ساعت :)

۲ حبه چیده شد. ۰

من در میان و ...


با تمام تکنیک هایی که برای بهتر بودن به کار می گیرم، خیلی از اوقات مهار کار از دستم خارج می شود...


البته پیشرفت مهمی که حاصل شده است این که معمولاً در میانه کار خودم را می بینم که دارم اشتباه می کنم، عصبانی شده ام، نگرانم، یا ترسیده ام... ولی معمولاً مهار کار در میانه بسیار دشوارتر از زمانی است که هنوز شروع نکرده ای...


اخیراً به یک مفهوم جدید از نگرانی رسیده ام، این که من بیشتر روزها نگرانم و استرس دارم چون آینده برایم نامعلوم است، اگر بپذیرم که همین نامعلوم بودن است که آینده را زیبا می کند، دیگر نگران نمی شوم :)


به تمرین ادامه می دهیم :))))

۱ حبه چیده شد. ۰

باز اومده ماه مهر...


قدیم ترها یک هم اتاقی داشتم در شرکت که وقتی حالش خیلی بد بود، پروژه هایش پیش نمی رفت یا هیچ راه حلی به ذهنش نمی رسید، همه کارهایش را متوقف می کرد و از یک صبح تا ظهر می چسبید به تمیز کردن میز کارش :)


همه پوشه ها را مرتب می کرد، برگه های اضافی را می ریخت دور، می رفت از مستخدم دستمال می گرفت و همه جا را دستمال می کشید...


بعد فردای اون روز انگار همه چیز به طور ناگهانی بهتر می شد :)


امروز یادش افتاده بودم :-| به عنوان روزهای آخر تابستان، یک خانه تکانی نصفه نیمه ی نیمه سالی انجام دادم، و الان که شب است، هیچ خسته نیستم...


احساس می کنم چقدر انگیزه دارم برای شروع کردن یه کار جدید، برای ادامه دادن مسیر، برای بهتر بودن، خدایا شکرت :)

۳ حبه چیده شد. ۱

خوشبختی یه رازه...


برای همه ما در زندگی روزهایی پیش میاد که سرحال نیستیم، از همان اول صبح توی رختخواب، وقتی چشمهایمان نیمه باز هست، می دانیم که سرحال نیستیم :-| 


شاید کم پیش بیاید یا زیاد، ولی مهم این است که بدانیم چطور می شود بهتر شد، مثلاً با آب خوردن، دوش گرفتن، یک چرت کوتاه، یا شاید تمیز کردن خانه...

یکی از این روزهایی که فکر می کردم سرحال نیستم، امینه برایم یک دوره آموزشی فرستاد در coursera به نام:

A Life Of Happiness And Fulfillment


یک دوره آموزشی شش هفته ای است برای افزایش سطح شادی و خوشبختی در شما، نکته جالب این که در هفته اول نخستین درس، از 7 موردی یاد می شود که باعث می شود سطح خوشبختی و شادمانی شما به شدت کاهش یابد، برایم جالب بود که چقدر آن اشتباهات برایم آشنا هستند :-|


و الان چند روزی است دارم به این دو سئوال فکر می کنم که تمرین درس اول است:

الف) خوشبختی از نظر شما چیست؟

ب) برای رسیدن به آن چه باید کرد؟


شاید دوست داشته باشید جواب هایتان را برایم بنویسید :)

۴ حبه چیده شد. ۱

بازی


این که از صبح درگیر یک سری آموزش و تست برنامه نویسی وب باشی تا الان و وسط روز موقع مطالعه چند مقاله در لینکدین جذب یک انجمن gamification ایرانی شوی، خیلی سخت است که پستی بگذاری برای وبلاگ مثلاً درباره ریزش برگ های پاییزی :))))))))))


حالا تصور کن که به هوای این که کاری برای این انجمن کرده باشی، دو ویدئوی TED مرور کرده باشی در این زمینه، علاوه بر یک عالمه ویدئوی دیگر که درباره مفهوم بازی است و نیاز ما به بازی کردن...

اگر حوصله داشتید و البته امکانات این  ویدئوی جالبی است و همین طور این یکی :)

در واقع مفهوم gamification خیلی هم ربطی به اپلیکیشن موبایل ندارد، و می توانی این مفهوم را به محیط کار یا آموزش کودکان در مدرسه تعمیم دهی، یعنی هر کاری که باعث شود یک فرآیند تبدیل به بازی شود، مخصوصاً اگر آن فرآیند خاص یک کاربرد جدی داشته باشد، ولی تو آن را در قالب یک بازی (چیزی که رقابت می کنی-- با خودت یا بقیه، پاداش می گیری، و برای حس رضایت دوپامین در مغزت ترشح می شود) ارائه کنی...

این دقیقاً چیزی است که برای کارهایم به آن نیاز دارم :)

پ.ن. روزهای اول ورود من به کلاس سنتور، مصادف بود با شهرآشوب زدن مونا و بعد از او نازنین، به عنوان رنگ محبوب من، بعدها زنگ موبایل را گذاشتم شهرآشوب شور که در طول روز به مناسبت های مختلف بشنوم، 17 مهر کنسرت شهرآشوب استاد هست، ساعت 18، فرهنگستان هنر، سالن آسمان :)

۰ حبه چیده شد. ۱

چهل تیکه...


آدم ها شبیه تکه های پارچه هستند، هر کدام یک رنگ، یک طرح، وقتی آشنا می شوید، انگار سنجاق می شوند به جانت، یک سنجاق نامرئی می آید و پارچه آن ها را می دوزد به پارچه تو...


بعد دیگر یک تکه پارچه نیستی با طرح خودت، شده ای یک پارچه چهل تیکه (مثل لحاف های دست دوز رنگی رنگی)، و همه رابطه ها سنجاق شده اند به وجودت، همه تان شده اید یک جان در جان تو...


آن وقت ممکن است بعضی از این آدم ها بروند، بروند یک دنیای دیگر در همین دنیا یا آن دنیا، دیگر نبینی شان، دیگر نباشند، برایت بشوند یک خاطره دور دور کمرنگ، آن قدر کمرنگ که انگار همان دست نامرئی بیاید و سنجاق را باز کند، بعد پارچه چهل تیکه تو بعضی جاهایش خالی می‌شود...


نگاه که می کنی، می بینی هوا چقدر سرد شده، سوز غم است انگار که می آید، سوز غم سردت می کند، آن قدر که پارچه های رنگی ات کم شده...


هوای آخرهای تابستان غمگینم می کند، یاد کسانی می افتم که نیستند، که دیگر ندارمشان :(

۲ حبه چیده شد. ۱
در جستجوی درون و برون...
موضوعات
سروستاه نامه، سنتور (۲۷)
خوشنویسی، تذهیب (۱۷)
کار، iOS، اندروید (۳۴)
زندگی بهتر (۷۲)
یاد ایام (۲۸)
مهلا (۲۲)
صابرانه (۴۳)
از این روزها (۱۲۸)
یک سال بدون... (۱۲)
خانه دوست کجاست؟ (۲۲)
آشپزی، خام گیاهخواری (۱۹)
نی‌نی گولو، لیلی (۷۶)
کتابخوانی (۴)
مشاوره (۸)
آن سوی آب‌ها (۳۲)
آخرین نوشته ها
واسط
انسان‌نگر
دلتنگی
آخرین تمشک وحشی
همه چی قاطی
حضور
مزرعه
خشم قلمبه*
باز باران
Peppa pig :)
محبوب ترین نوشته ها
لیلی، نام دیگر عشق است...
امن‌سازی
کوچولو بیا*
مادرانگی :)
خواهرانه :-)
شوک دمایی
حضور
مسئله
لیلی، جانِ مامان
خسته نباشید...
پربیننده ترین نوشته ها
مهاجرت
هَکَلچه :-)
شفایافتگان
لالایی لیلی :)
بی کلید در* :-)
مادر شوهر
لیلی، مثلِ پری
مادرانگی :)
پسر یا دختر! مسئله این است...
کوچولو بیا*
نوشته های پر بحث تر
هَکَلچه :-)
کوچولو بیا*
لیلی، مثلِ پری
خب تا آخرش رو بگو :-|
لیلی، نام دیگر عشق است...
دوبله وسط :-)
پسر یا دختر! مسئله این است...
بی کلید در* :-)
آشپز که دو تا شد...
گاه اندوه من
تاریخچه نوشته ها
شهریور ۱۳۹۸ ( ۷ )
مرداد ۱۳۹۸ ( ۹ )
تیر ۱۳۹۸ ( ۹ )
خرداد ۱۳۹۸ ( ۹ )
ارديبهشت ۱۳۹۸ ( ۹ )
فروردين ۱۳۹۸ ( ۹ )
اسفند ۱۳۹۷ ( ۸ )
بهمن ۱۳۹۷ ( ۹ )
دی ۱۳۹۷ ( ۸ )
آذر ۱۳۹۷ ( ۸ )
آبان ۱۳۹۷ ( ۸ )
مهر ۱۳۹۷ ( ۹ )
شهریور ۱۳۹۷ ( ۹ )
مرداد ۱۳۹۷ ( ۹ )
تیر ۱۳۹۷ ( ۸ )
خرداد ۱۳۹۷ ( ۱۰ )
ارديبهشت ۱۳۹۷ ( ۹ )
فروردين ۱۳۹۷ ( ۹ )
اسفند ۱۳۹۶ ( ۸ )
بهمن ۱۳۹۶ ( ۱۰ )
دی ۱۳۹۶ ( ۷ )
آذر ۱۳۹۶ ( ۹ )
آبان ۱۳۹۶ ( ۹ )
مهر ۱۳۹۶ ( ۸ )
شهریور ۱۳۹۶ ( ۷ )
مرداد ۱۳۹۶ ( ۲ )
تیر ۱۳۹۶ ( ۶ )
خرداد ۱۳۹۶ ( ۹ )
ارديبهشت ۱۳۹۶ ( ۸ )
فروردين ۱۳۹۶ ( ۹ )
اسفند ۱۳۹۵ ( ۹ )
بهمن ۱۳۹۵ ( ۸ )
دی ۱۳۹۵ ( ۱۰ )
آذر ۱۳۹۵ ( ۹ )
آبان ۱۳۹۵ ( ۱۰ )
مهر ۱۳۹۵ ( ۹ )
شهریور ۱۳۹۵ ( ۹ )
مرداد ۱۳۹۵ ( ۸ )
تیر ۱۳۹۵ ( ۱۰ )
خرداد ۱۳۹۵ ( ۹ )
ارديبهشت ۱۳۹۵ ( ۹ )
فروردين ۱۳۹۵ ( ۹ )
اسفند ۱۳۹۴ ( ۸ )
بهمن ۱۳۹۴ ( ۹ )
دی ۱۳۹۴ ( ۹ )
آذر ۱۳۹۴ ( ۸ )
آبان ۱۳۹۴ ( ۸ )
مهر ۱۳۹۴ ( ۹ )
شهریور ۱۳۹۴ ( ۹ )
مرداد ۱۳۹۴ ( ۶ )
آبان ۱۳۹۳ ( ۳ )
مهر ۱۳۹۳ ( ۸ )
شهریور ۱۳۹۳ ( ۹ )
مرداد ۱۳۹۳ ( ۹ )
تیر ۱۳۹۳ ( ۹ )
خرداد ۱۳۹۳ ( ۱۰ )
ارديبهشت ۱۳۹۳ ( ۹ )
فروردين ۱۳۹۳ ( ۸ )
اسفند ۱۳۹۲ ( ۳ )
پیوند ها
گروه نرم افزاری پرکا
دامن گلدار اسپی
تیرمن
جولیک
نارخاتون
یک آشنا
آقاگل ملت
ذهن زیبای یلدا
faella
توکا
وقتی فاطمه روز به روز بزرگتر می‌شود
یک مترسک
وایسیـ ورسا
سیناپس های نارنجی
می‌خواهم فاطمه باشم
غرور شکسته
فیلوسوفیا
پرتقال دیوانه
حریری به رنگ آبان
در دیار نیلگون خواب
دکتر میم
خانومی جانم
روزنوشت های میم صاد
پنجره می‌چکد
ریشه در باد
حنا
زندگی به سبک ام اس
لافکادیو
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان