شلنگ

اینجا وسط کاهش همه‌ی سخت‌گیری‌های مربوط به قرنطینه و تعطیلی تابستانی مدارس به مدت شش هفته، چند روز پیش در نزدیکی مرکز شهر یک رستوران سوری پیدا کردیم با منویی پر از حُمُّص و محمّره و شاورما. صاحب رستوران،‌ شاطر حسن به غایت مهربان و مهمان‌نواز، از طعم دلپذیر غذاها و فضای گرم و صمیمی رستوران که بگذریم، هیچ چیز به اندازه‌ی شلنگ موجود در دستشویی آدم را یاد وطن نمی‌انداخت :دی

پ.ن. راستی لیلی در لاتاری انتخاب مدارس، در مدرسه‌ی انتخاب اول برنده شد، موقع باز کردن ایمیل نتایج در حدی خوشحال شدم که روز اعلام نتایج کنکور :-|

۱۰ حبه چیده شد. ۱۴

ابن‌سیرین

گفت: "پریسا به نظرت این خوابم یعنی چی؟ دیشب خواب می‌دیدم پدر مرحومم رو در آغوش گرفتم..." کمی نگاهش کردم و از سر بامزگی گفتم: "تعبیر خواب یونگ می‌خواین یا ابن‌سیرین؟" چشم‌هایش گرد شد، تو این مایه‌ها که ابن‌سیرین کیه دیگه :دی کمی توضیح دادم برایش که تو مدل یونگ فقط و فقط خودت می‌تونی بگی معنای خوابت چیه ولی دم ابن سیرین گرم برای همه رو گفته :) فکر کنم حوصله نداشت، گفت: "پس همون ابن‌سیرین رو بگو" :)))

روی یکی از این سایت‌ها زدم و گفتم: "یعنی درهای رحمت الهی به رویت باز میشه!" نیکولا هم داشت نگاه می‌کرد ببیند تعبیر خواب مادرش چی میشه :دی کمی فکر کردم که درهای رحمت الهی رو به انگلیسی چی بگم، بعد از روی متن ادامه دادم: یعنی نزول نعمت و برکت :)))) کریستین گفت: خیلی سخت شد، همین نزول نعمت و برکت به فارسی یعنی چی؟ 

نتیجه‌گیری: با ابن‌سیرین خواب تعبیر نکنید :)

۸ حبه چیده شد. ۱۲

کیپ

گوش راستم گرفته، دوشنبه قبل بود، بیدار شدم و دیدم نمی‌شنوم.‌ بنا به سابقه گرفتگی به خاطر جرم گوش و هدفونی که چهار ساعت در روز توی گوش فرو می‌کنم، فرض را گذاشتم به جرم و شروع کردم به سرچ کردن، از سایت روازاده تا مقاله‌های wikihow. در یک هفته گذشته، اول روغن زیتون چکاندم و بعد دو قطره متفاوت امتحان کردم که هیچ فرقی نکرد و عملاً هیچی نمی‌شنوم. امروز با GP تماس گرفتم، منشی ابتدا خوب گوش کرد و بعد از یک سری سئوال گفت که برای چهارشنبه بعد عصر می‌تواند بهم وقت بدهد، آن ‌هم با assistant دکتر :-|

گفتم که با گوش راستم هیچ نمی‌شنوم و این واقعا آزاردهنده است... عذر خواست که نزدیک تعطیلات هستیم و همه holiday هستند و خیلی شلوغ هستند و ... یاد آخرین باری افتادم که ده، یازده سال قبل برای جرم گوش رفته بودم پیش متخصص گوش و حلق و بینی، درست همان روزی که وقت گرفته بودم، آهی کشیدم و دوباره به روغن زیتون فکر کردم :(

۱۰ حبه چیده شد. ۱۳

عروسکی به نام دودو

گفت: "نگران نباش، فقط کافیه یه دوست پیدا کنه... یه دونه دوست..." الهه‌ی ناز من گفت... وقتی در قطعی اینترنت آبان، تیک خاکستری تنها تصمیم گرفته بود برای تنهایی‌اش کاری بکند...

نمی‌دانم چرا این حرف این‌قدر چسبید ته قلبم، شاید چون این من بودم که یک دانه دوست می‌خواستم که باهاش شیرینی لحظه‌ها را پیدا کنم، نه لیلی. هر چی که بود دو ماه بعد لیلی در پلی‌گروپ یک دوست پیدا کرد، به کمک دودو*. دودو، میمونی که دست‌هایش را به کمک مگنت دور گردنت حلقه می‌زند.‌ 

وقتی دخترکی تازه وارد نصف روز گریه کرده بود؛ دودو، بوسش کرده بود، نازش کرده بود و سخاوتمندانه دست‌هایش را به دور گردن دخترک گریان حلقه زده بود و از آن روز به بعد لیلی یک دوست پیدا کرده بود.

روزی که بعد از قرنطینه برگشتیم پلی گروپ را یادم نمی‌رود، برق عشقی که می‌درخشید در نگاه این دو تا دختر که ماه‌ها همدیگر را ندیده بودند و دست‌هایی که دور گردن هم حلقه زده بودند.

انگار لیلی یک راه پیدا کرده بود برای دوست پیدا کردن، یک راه به جای زبانی که بلد نبود و نیست، ابراز "محبت" با دودو... هر وقت یکی از بچه‌ها گریه می‌کند، چه تازه واردی که دلتنگ خانه است و چه قدیمی‌تری که انگشتش خورده به لبه میز، دست‌های دودو دور گردنش حلقه می‌زند :)

* عروسک میمونی که برایش خریدیم که با خودش ببرد پلی‌گروپ. بعدتر فهمیدم که در فرانسه به baby comforterها می‌گویند doudou، یه چیزی مثل Teady Bear برای آمریکایی‌‌ها.

۷ حبه چیده شد. ۱۸

خواب

یه تکنیکی برای "سرت رو بگذار رو بالش و بخواب" یاد گرفتم که میگه: با پنج شماره هوا رو از دماغ بکش داخل، با شش شماره از دهان بده بیرون، بعد با شش شماره دم، هفت شماره بازدم، هفت شماره دم، هشت شماره بازدم... ادامه بده تا دوازده شماره دم، سیزده شماره بازدم و تا سه بار تکرار کن. حتما جایی در میانه مسیر خوابت می‌بره :) این چند وقت که برای من جواب داده، مخصوصا اگر وسط روز خواستم به زور استراحت کنم یا وسط شب از خواب پریدم و خواستم دوباره خوابم ببره، حالا شما هم امتحان کنید ببینید چطوریه :)

۸ حبه چیده شد. ۱۳

لاتاری

احساس می‌کنم از چرخ گوشت رد شدم :-| در این حد لهیدگی... حدود ساعت یازده دوشنبه شب به صورت کاملاً اتفاقی، متوجه شدم فقط تا جمعه این هفته وقت دارم لیلی را برای سال بعد مدرسه ثبت نام کنم...

چاره چی بود؟ در کمتر از دو روز، هشت تا گزینه در آوردم (به خاطر کرونا فقط با مطالعه سایتشان، دیدن عکس‌ها و فیلم‌ها، نظرات مردم در Google review و فیس‌بوک و دیدن حیاط مدرسه از پیاده‌رو؛ تا به صورت شهودی بگم که بچه‌ها چقدر شاد بودند و چقدر از نظر نژادی مخلوط محسوب می‌شدند)، اولویت بندی کردم و چیدم تو لیست، در این حد خلاصه کنم که در نهایت دیروز ظهر در لاتاری انتخاب مدرسه ابتدایی برای سال آینده لیلی ثبت نام کردیم!

میگم لاتاری، چون در حد انتخاب رشته دانشگاه آزاد بود که انتخاب اول خیلی با انتخاب‌های بعدی فرق داشت و اینجایی که انتخاب کردیم ۳۵ نفر ثبت نام کردن و ۲۸ نفر جا دارن، گفت قرعه کشی می‌کنیم :-| برای کی؟ تیر سال بعد...

اندر عجائب یک کشور صنعتی پیشرفته...

 

۷ حبه چیده شد. ۱۵

دومینو

حالا دارم گام به گام و عملی یاد می‌گیرم و تمرین می‌کنم که یک اتفاق، شامل سلسله‌ی به هم پیوسته‌ای از رویدادهای متوالی است (مشاهده)، که سر هر کدام یک عالمه فکر میاد تو ذهنم و من بنا به هر گذشته و حالی که دارم انتخاب می‌کنم کدوم فکر برایم بمونه و به دنبالش چه احساسی داشته باشم، همون تئوری انتخاب ویلیام گلاسر که می‌گفت شما افسرده نمیشی، افسردگی می‌کنی، شما هستی که اون احساس را انتخاب می‌کنی :)

و رویدادها شبیه مهره‌های یک دومینو پشت سر هم می‌ریزند و اونجایی که من کنترل دارم، تنها نقطه کنترل من، انتخاب فکرِ مرتبط با رویداد، در نتیجه احساس متناسب و برداشتن مهره دومینو است.

من در هر لحظه و هر حال می‌توانم اون کسی باشم که وقتی نوبت برمی‌گرده سمت من مهره را بردارم :)

به زبان گفتن ساده، به عمل درآوردن سخت، خیلی خیلی سخت...

۸ حبه چیده شد. ۹

پوشش

وای که لیلی رسیده به مرحله‌ای که در مورد ظاهر مردم تو خیابون نظر میده، بلند و رسا :-| مثلا میگه مامان (با لحن کش‌دار) اون خانومه چرا با زیرپوش اومده تو خیابون؟ :) مامان اون آقاهه چرا شلوار نپوشیده؟ فقط شورت پوشیده :-| حالا هی من برایش توضیح می‌دهم که مامان جان ظاهر مردم حریمشان است و اینجایی که ما زندگی می‌کنیم مردم در انتخاب نوع پوشش محدودیتی ندارند و مسلما خیلی ها دوست ندارند که بقیه درباره ظاهرشان تو خیابان نظر بدهند مگر این که ازت درخواست کنند... ولی تو دلم میگم خوبه که این‌ها نمی‌فهمند که این بچه چی میگه :)

۹ حبه چیده شد. ۱۷

به تعداد انگشتان دست...

می‌پرسه: مامان چند سالته؟ نگاهش می‌کنم و میگم: سی و شش (تو دلم میگم در آستانه‌ی سی و هفت :دی)، کمی فکر می‌کنه و میگه: با انگشت‌هایت نشون بده! می‌خندم و انگشتان هر دو دستم را سه بار باز و بسته می‌کنم تا برسم به شش آخر :))) کمی بعد او هم چند بار مشت‌های کوچولویش را باز و بسته می‌کند و روی سه تای آخر مکث می‌کند و میگه: من هم سه سالمه :*

پ.ن. از این به بعد می‌تونم بگم شش سالمه، دو ماه دیگه میشه هفت سالم :دی

۴ حبه چیده شد. ۱۹
در جستجوی درون و برون...
موضوعات
سروستاه نامه، سنتور (۲۷)
خوشنویسی، تذهیب (۱۷)
کار، iOS، اندروید (۳۶)
زندگی بهتر (۸۴)
یاد ایام (۲۸)
مهلا (۲۳)
صابرانه (۴۵)
از این روزها (۱۶۷)
یک سال بدون... (۱۲)
خانه دوست کجاست؟ (۲۶)
آشپزی، خام گیاهخواری (۱۹)
نی‌نی گولو، لیلی (۱۰۱)
کتابخوانی (۶)
مشاوره (۸)
آن سوی آب‌ها (۸۷)
داستان (۲)
چالش وبلاگی (۱)
آخرین نوشته ها
یک سگ آتشفشان :)
تخم‌مرغ آب‌پز
اهلی
تروما
بازگشت به زبان‌آموزی
شمشیر در سنگ
ناخوش‌احوالی
تخت دایناسوری
مثل یک ظرف خالی
نظم وبلاگی
محبوب ترین نوشته ها
لیلی، نام دیگر عشق است...
گاهی بیرون رو نگاه کن
کوچولو بیا*
سهیم شدن
امن‌سازی
مادرانگی :)
یازده ضربدر سه
سوگواری
بسی عشق بودی در این چهار سال
حضور
پربیننده ترین نوشته ها
شفایافتگان
هَکَلچه :-)
مهاجرت
لالایی لیلی :)
"هل اتی" کجا رفت؟
پسر یا دختر! مسئله این است...
مادر شوهر
بی کلید در* :-)
لیلی، مثلِ پری
مادرانگی :)
نوشته های پر بحث تر
هَکَلچه :-)
کوچولو بیا*
لیلی، مثلِ پری
خب تا آخرش رو بگو :-|
لیلی، نام دیگر عشق است...
دوبله وسط :-)
پسر یا دختر! مسئله این است...
بی کلید در* :-)
آشپز که دو تا شد...
سه و چهار :-)
تاریخچه نوشته ها
مهر ۱۴۰۰ ( ۷ )
شهریور ۱۴۰۰ ( ۸ )
مرداد ۱۴۰۰ ( ۷ )
تیر ۱۴۰۰ ( ۹ )
خرداد ۱۴۰۰ ( ۹ )
ارديبهشت ۱۴۰۰ ( ۹ )
فروردين ۱۴۰۰ ( ۹ )
اسفند ۱۳۹۹ ( ۸ )
بهمن ۱۳۹۹ ( ۹ )
دی ۱۳۹۹ ( ۹ )
آذر ۱۳۹۹ ( ۸ )
آبان ۱۳۹۹ ( ۷ )
مهر ۱۳۹۹ ( ۸ )
شهریور ۱۳۹۹ ( ۹ )
مرداد ۱۳۹۹ ( ۹ )
تیر ۱۳۹۹ ( ۹ )
خرداد ۱۳۹۹ ( ۹ )
ارديبهشت ۱۳۹۹ ( ۹ )
فروردين ۱۳۹۹ ( ۸ )
اسفند ۱۳۹۸ ( ۹ )
بهمن ۱۳۹۸ ( ۸ )
دی ۱۳۹۸ ( ۹ )
آذر ۱۳۹۸ ( ۹ )
آبان ۱۳۹۸ ( ۱۱ )
مهر ۱۳۹۸ ( ۹ )
شهریور ۱۳۹۸ ( ۸ )
مرداد ۱۳۹۸ ( ۹ )
تیر ۱۳۹۸ ( ۹ )
خرداد ۱۳۹۸ ( ۹ )
ارديبهشت ۱۳۹۸ ( ۹ )
فروردين ۱۳۹۸ ( ۹ )
اسفند ۱۳۹۷ ( ۸ )
بهمن ۱۳۹۷ ( ۹ )
دی ۱۳۹۷ ( ۸ )
آذر ۱۳۹۷ ( ۸ )
آبان ۱۳۹۷ ( ۸ )
مهر ۱۳۹۷ ( ۹ )
شهریور ۱۳۹۷ ( ۹ )
مرداد ۱۳۹۷ ( ۹ )
تیر ۱۳۹۷ ( ۸ )
خرداد ۱۳۹۷ ( ۱۰ )
ارديبهشت ۱۳۹۷ ( ۹ )
فروردين ۱۳۹۷ ( ۹ )
اسفند ۱۳۹۶ ( ۸ )
بهمن ۱۳۹۶ ( ۱۰ )
دی ۱۳۹۶ ( ۷ )
آذر ۱۳۹۶ ( ۹ )
آبان ۱۳۹۶ ( ۹ )
مهر ۱۳۹۶ ( ۸ )
شهریور ۱۳۹۶ ( ۷ )
مرداد ۱۳۹۶ ( ۲ )
تیر ۱۳۹۶ ( ۶ )
خرداد ۱۳۹۶ ( ۹ )
ارديبهشت ۱۳۹۶ ( ۸ )
فروردين ۱۳۹۶ ( ۹ )
اسفند ۱۳۹۵ ( ۹ )
بهمن ۱۳۹۵ ( ۸ )
دی ۱۳۹۵ ( ۱۰ )
آذر ۱۳۹۵ ( ۹ )
آبان ۱۳۹۵ ( ۱۰ )
مهر ۱۳۹۵ ( ۹ )
شهریور ۱۳۹۵ ( ۹ )
مرداد ۱۳۹۵ ( ۸ )
تیر ۱۳۹۵ ( ۱۰ )
خرداد ۱۳۹۵ ( ۹ )
ارديبهشت ۱۳۹۵ ( ۹ )
فروردين ۱۳۹۵ ( ۹ )
اسفند ۱۳۹۴ ( ۸ )
بهمن ۱۳۹۴ ( ۹ )
دی ۱۳۹۴ ( ۹ )
آذر ۱۳۹۴ ( ۸ )
آبان ۱۳۹۴ ( ۸ )
مهر ۱۳۹۴ ( ۹ )
شهریور ۱۳۹۴ ( ۹ )
مرداد ۱۳۹۴ ( ۶ )
آبان ۱۳۹۳ ( ۳ )
مهر ۱۳۹۳ ( ۸ )
شهریور ۱۳۹۳ ( ۹ )
مرداد ۱۳۹۳ ( ۹ )
تیر ۱۳۹۳ ( ۹ )
خرداد ۱۳۹۳ ( ۱۰ )
ارديبهشت ۱۳۹۳ ( ۹ )
فروردين ۱۳۹۳ ( ۸ )
اسفند ۱۳۹۲ ( ۳ )
پیوند ها
گروه نرم افزاری پرکا
دامن گلدار اسپی
تیرمن
جولیک
نارخاتون
یک آشنا
آقاگل ملت
ذهن زیبای یلدا
faella
توکا
وقتی فاطمه روز به روز بزرگتر می‌شود
یک مترسک
وایسیـ ورسا
می‌خواهم فاطمه باشم
غرور شکسته
فیلوسوفیا
پرتقال دیوانه
حریری به رنگ آبان
در دیار نیلگون خواب
دکتر میم
خانومی جانم
روزنوشت های میم صاد
پنجره می‌چکد
ریشه در باد
حنا
صخره‌نورد
لافکادیو
هیچ
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان