باز اومده ماه مهر...


قدیم ترها یک هم اتاقی داشتم در شرکت که وقتی حالش خیلی بد بود، پروژه هایش پیش نمی رفت یا هیچ راه حلی به ذهنش نمی رسید، همه کارهایش را متوقف می کرد و از یک صبح تا ظهر می چسبید به تمیز کردن میز کارش :)


همه پوشه ها را مرتب می کرد، برگه های اضافی را می ریخت دور، می رفت از مستخدم دستمال می گرفت و همه جا را دستمال می کشید...


بعد فردای اون روز انگار همه چیز به طور ناگهانی بهتر می شد :)


امروز یادش افتاده بودم :-| به عنوان روزهای آخر تابستان، یک خانه تکانی نصفه نیمه ی نیمه سالی انجام دادم، و الان که شب است، هیچ خسته نیستم...


احساس می کنم چقدر انگیزه دارم برای شروع کردن یه کار جدید، برای ادامه دادن مسیر، برای بهتر بودن، خدایا شکرت :)

۳ حبه چیده شد. ۱

خوشبختی یه رازه...


برای همه ما در زندگی روزهایی پیش میاد که سرحال نیستیم، از همان اول صبح توی رختخواب، وقتی چشمهایمان نیمه باز هست، می دانیم که سرحال نیستیم :-| 


شاید کم پیش بیاید یا زیاد، ولی مهم این است که بدانیم چطور می شود بهتر شد، مثلاً با آب خوردن، دوش گرفتن، یک چرت کوتاه، یا شاید تمیز کردن خانه...

یکی از این روزهایی که فکر می کردم سرحال نیستم، امینه برایم یک دوره آموزشی فرستاد در coursera به نام:

A Life Of Happiness And Fulfillment


یک دوره آموزشی شش هفته ای است برای افزایش سطح شادی و خوشبختی در شما، نکته جالب این که در هفته اول نخستین درس، از 7 موردی یاد می شود که باعث می شود سطح خوشبختی و شادمانی شما به شدت کاهش یابد، برایم جالب بود که چقدر آن اشتباهات برایم آشنا هستند :-|


و الان چند روزی است دارم به این دو سئوال فکر می کنم که تمرین درس اول است:

الف) خوشبختی از نظر شما چیست؟

ب) برای رسیدن به آن چه باید کرد؟


شاید دوست داشته باشید جواب هایتان را برایم بنویسید :)

۴ حبه چیده شد. ۱

بازی


این که از صبح درگیر یک سری آموزش و تست برنامه نویسی وب باشی تا الان و وسط روز موقع مطالعه چند مقاله در لینکدین جذب یک انجمن gamification ایرانی شوی، خیلی سخت است که پستی بگذاری برای وبلاگ مثلاً درباره ریزش برگ های پاییزی :))))))))))


حالا تصور کن که به هوای این که کاری برای این انجمن کرده باشی، دو ویدئوی TED مرور کرده باشی در این زمینه، علاوه بر یک عالمه ویدئوی دیگر که درباره مفهوم بازی است و نیاز ما به بازی کردن...

اگر حوصله داشتید و البته امکانات این  ویدئوی جالبی است و همین طور این یکی :)

در واقع مفهوم gamification خیلی هم ربطی به اپلیکیشن موبایل ندارد، و می توانی این مفهوم را به محیط کار یا آموزش کودکان در مدرسه تعمیم دهی، یعنی هر کاری که باعث شود یک فرآیند تبدیل به بازی شود، مخصوصاً اگر آن فرآیند خاص یک کاربرد جدی داشته باشد، ولی تو آن را در قالب یک بازی (چیزی که رقابت می کنی-- با خودت یا بقیه، پاداش می گیری، و برای حس رضایت دوپامین در مغزت ترشح می شود) ارائه کنی...

این دقیقاً چیزی است که برای کارهایم به آن نیاز دارم :)

پ.ن. روزهای اول ورود من به کلاس سنتور، مصادف بود با شهرآشوب زدن مونا و بعد از او نازنین، به عنوان رنگ محبوب من، بعدها زنگ موبایل را گذاشتم شهرآشوب شور که در طول روز به مناسبت های مختلف بشنوم، 17 مهر کنسرت شهرآشوب استاد هست، ساعت 18، فرهنگستان هنر، سالن آسمان :)

۰ حبه چیده شد. ۱

چهل تیکه...


آدم ها شبیه تکه های پارچه هستند، هر کدام یک رنگ، یک طرح، وقتی آشنا می شوید، انگار سنجاق می شوند به جانت، یک سنجاق نامرئی می آید و پارچه آن ها را می دوزد به پارچه تو...


بعد دیگر یک تکه پارچه نیستی با طرح خودت، شده ای یک پارچه چهل تیکه (مثل لحاف های دست دوز رنگی رنگی)، و همه رابطه ها سنجاق شده اند به وجودت، همه تان شده اید یک جان در جان تو...


آن وقت ممکن است بعضی از این آدم ها بروند، بروند یک دنیای دیگر در همین دنیا یا آن دنیا، دیگر نبینی شان، دیگر نباشند، برایت بشوند یک خاطره دور دور کمرنگ، آن قدر کمرنگ که انگار همان دست نامرئی بیاید و سنجاق را باز کند، بعد پارچه چهل تیکه تو بعضی جاهایش خالی می‌شود...


نگاه که می کنی، می بینی هوا چقدر سرد شده، سوز غم است انگار که می آید، سوز غم سردت می کند، آن قدر که پارچه های رنگی ات کم شده...


هوای آخرهای تابستان غمگینم می کند، یاد کسانی می افتم که نیستند، که دیگر ندارمشان :(

۲ حبه چیده شد. ۱

آرام آرام


یادمه ماه های آخر کارمندی، با سپیده خیلی  جور شده بودم، دختر نازنینی بود و اون موقع ها یک گوشی جدید سامسونگ خریده بود و کلی عبارات تاکیدی جالب برایش می آمد از طرف گروه هایی که عضو بود تو وایبر خدابیامرز :))))


چند وقت پیش رفتم سراغ فایل هایی که اون موقع ها ازش گرفته بودم، قانون جذب و قانون شکرگزاری... نکته مهم این که چقدر احساس بهتر شدن به آدم کمک می کنه که دیدگاهش رو به زندگی عوض کنه، شاید اصطلاح بچه غول بیشعور را برای ضمیر ناخود آگاه شنیده باشید، بچه است چون منطق سرش نمیشه، غول است چون قدرت جادویی داره و بیشعوره چون فرق بین خوب و بد را نمی فهمه :-O


حالا فرض کنید یک شب سرد زمستانی است، باید به منزل برسید و باور شما این است که حکماً باید مدت زمان زیادی را در سرما بگذرانید و ماشین گیرتون نمیاد، فکر می کنید با این باور همین که پایتان برسه کنار خیابون یه تاکسی گرم قبراق جلوی پایتان ترمز می زنه؟ عمراً :))))))))))


در واقع ضمیر ناخودآگاه مسئولیتش اینه که باورهای شما را تحقق بده، حالا اگه باور شما اینه که پایان نامه تون تموم نمیشه، خب ضمیر ناخود آگاه مثل یه بچه غول بیشعور برایتان اون رو محقق می کنه و نمی فهمه که شما واقعاً نمی خواهید اون اتفاق بیفته و فقط می ترسید!


اگه باورتون اینه که پولدار میشین، سلامتی تون را به دست میارید یا یه کار خوب گیر میارید، همون اتفاق میفته، اگه واقعاً باور داشته باشید :) باورهای ما آن قدر قدرتمندند که می توانند دنیا را تکان بدهند :)


بیایید باورهای مثبتی داشته باشیم، اولین اصل در روانشناسی مثبت نگر :) ;)

۳ حبه چیده شد. ۱

سرنوشت


من یک پسرخاله ای دارم، شاهین نام، شانزده ساله. از این سن ها که پسرها توی کل کل کم نمیارن (واقعیت این که پسرها در هیچ سنی در کل کل کم نمیارن :دی)


خلاصه شبی رفته بودیم پارک ژوراسیک و در ارتفاعات با صابر کل انداخت که من در خوردن کم نمیارم، و شاید بدانید که صابر بین 125تا 130 کیلو در نوسان است و یک پسر شانزده ساله پینوکیویی حتما در مورد غذا مقابلش کم میاورد!!!


حالا آن شب این دو تا تهش ادامه دادند و هیچ کدام نپذیرفت که بستنی اضافه آخر کار را نخورد و بعد به این فکر افتادند که با آن شکم در حال قل قل چطور بارها را برگردانند پایین.


شاهین برای زبل بازی و به هوای این که قابلمه سبک تر از سبد است، گفت که قابلمه را می آورد، غافل از این که خاله همه ظرف ها را بر خلاف همیشه چیده بود در قابلمه و سبد واقعا سبک بود :-\


حالا تصور کنید شاهین را با آن قد بلند استخوان ترکانده سن بلوغ، شکم قل قل و قابلمه به دست، تلو تلو خوران در راه برگشت، در حالی که تمام سعی خودش را می کند که کم نیاورد :-)



۲ حبه چیده شد. ۰

گاهی بساط عیش خودش جور می‌شود...


مامان ثنا از الهام شماره رنگ مویش را پرسید، این که رنگ مو را دوست ندارد و به من اشاره کرد و گفت: خوش به حالتون که موهایتان را رنگ نمی کنید، من هم رنگ مو دوست نداشتم، قبل از این که همه موهایم یک شبه سفید بشه...


برامون تعریف کرد که چطور دختر بزرگش رو در یک حادثه از دست داده، همین طور که صدایش را خیلی آورده بود پایین، به ثنا و محسن که دور کلاس می دویدند و شلوغ می کردند، اشاره کرد و گفت: ثنا بچه اولم نیست، دختر بزرگم اگه زنده بود، الان دبیرستان می رفت...


تعریف کرد که چطور در یک شب همه موهایش سفید شده، این که بعد از مرگ دختر بزرگش چطور سخت گیری اش نسبت به بچه دار شدن را فراموش کرده و حالا حتی بعد از محسن هم دلش می خواد بچه دیگری داشته باشه...


داستان غم انگیزی داشت، و ما مات مانده بودیم از عمق غمی که در نگاهش بود...



بهار و گل "طرب انگیز" گشت و توبه شکن

به شادی رخ گل، بیخ غم ز دل برکن...


(گرچه نزدیک پاییز هستیم، ولی این بیت از حافظ را نوشتم به افتخار طرب انگیز ماهور که این بار برای استاد می زنم، دوباره :) )

۳ حبه چیده شد. ۱

کمبود نقدینگی


برای کسانی شبیه من که خیلی از بانک رفتن خوششان نمی آید و ترجیح می دهند که همه چیز را با موبایل و اینترنت بانک انجام دهند و اگر خیلی مجبور باشند، فوقش بروند تا دم عابر بانک مثلاً ... مرور کردن 5 بانک در یک روز چیزی شبیه کابوس است :))))


با اوضاع داغونی که بورس پیدا کرده و شرایط اقتصادی عجیبِ من که خوشبینم به همین درآمد روزی هزار تومن بازار :-| صافکاری آلبالو خانوم یک سرباره‌ی عجیب بود که برای جبران آن، ناچار شدم بروم سایت کدال و گزارش مجمع سالیانه شرکت ها را چک کنم، و بعد که نتیجه نگرفتم بشینم و تک تک تلفن امور سهامداران را پیدا کنم که زنگ بزنم شیراز و خوزستان و ... که ببینم مثلاً سود مجمع 92 را که نگرفتم چه شده (آن موقع ها چقدر خوشحال بودم که اصلاً سراغی ازش نگرفته بودم) و آخرش چقدر دستم را می گیرد :-|


در میزان هوش و ذکاوت حضرات که هر شرکتی سود سهامش را می ریزد به حساب یک بانک که شکی نیست :-| فقط من مانده ام که مثلاً حساب شبا به چه درد می خورد و مثلاً فلسفه معاملات آنلاین به چه کار آید به غیر پر شدن جیب کارگزاری، وقتی آخرش باید بروی بانک ملت (یک ساعت)، بانک سپه(نیم ساعت)، بانک تجارت(دو بار، هر کدام نیم ساعت-- چون شعبه اول سیستمش قطع بود)، بانک صادرات (1 ساعت-- رسیده بودم دم ظهر) و بانک سینا (یک ربع-- تفاوت بانک خصوصی و دولتی را احساس کردید؟ :))) ) و آن همه معطل شوی برای گرفتن چندرغاز در این رکود اقتصادی و کمبود نقدینگی :-|


البته صابر می گوید ما دچار رکود تورمی هستیم :-O یک پدیده ی ناخوشایند اقتصادی که در عین حال که مملکت دچار رکود است و صنعت کامل خوابیده، تورم هم داریم :-|


به این میگن نور علی نور :))))))))))


پ.ن. گاهی شوکه می شوم وقتی کسی که انتظارش را ندارم چیزی می گوید درباره حبه انگور، سخنی، درددلی، همدردی... انگار یادم رفته آدرس اینجا را برای دوستان بسیار قدیمی ام فرستاده ام، خیلی خیلی پیش از این ها...

برای همین وقتی می نویسم ملاحظه ای در کار نیست، چون هیچ یادم نمی آید که چه کسی یادش هست تا به این جا سر بزند :)))) اگر گاهی چیزکی می گویم اسباب دلگیری، به دل نگیرید :)

۴ حبه چیده شد. ۱

Networking و دیگر هیچ...


و ما به یک همایش برنامه نویسان موبایل رفتیم که به منظور معرفی سرویس جدید MBaas بود با همراهی پارک علم و فناوری دانشگاه تهران و همراه اول :)

و یک عالمه آدم سرشناس از پارک علم و فناوری و همراه اول و وزارت ارتباطات و فناوری اطلاعات آمدند حرف زدند و گفتند چرا از شرکت های خصوصی حمایت نمی شود و تامین اجتماعی فلان و اداره مالیات بهمان...

و یک عالمه برنامه نویس موبایل آنجا بودند، رنگ به رنگ، از اندروید و iOS گرفته تا ویندوز فون :)


و اما هیچ کدام از این ها مهم نبود، حتی نهار همایش که در حد شام عروسی مجللی بود و خیلی چسبید، همه رایگان :))))))))))


مهم این بود که من با چند نفر آشنا شدم، مهمتر از همه دختری به نام ناهید که سه سالی بود برنامه نویسی اندروید می کرد و کلی همدردی کردیم و کلی راهنمایی کرد که چه کار باید کرد و مثلاً Android Studio بهتر از Eclipse هست و پارسال اسفند ماه بازار یک همایش برگزار کرده و ....


رفته بودم برای همین اصلاً، این که چند نفر را ببینم در همین حوزه کاری و گپ بزنیم ساعتی :)

۲ حبه چیده شد. ۲
موضوعات
سروستاه نامه، سنتور (۲۷)
خوشنویسی، تذهیب (۱۷)
کار، iOS، اندروید (۳۱)
زندگی بهتر (۵۹)
یاد ایام (۲۸)
مهلا (۱۹)
صابرانه (۴۲)
از این روزها (۷۷)
یک سال بدون... (۱۲)
خانه دوست کجاست؟ (۱۶)
آشپزی، خام گیاهخواری (۱۹)
نی‌نی گولو، لیلی (۴۳)
کتابخوانی (۳)
آخرین نوشته ها
trend
ملغمه :)
نهفت*
حرفه‌ای گری :-|
نگران غمزده نباش!
مهر مهلا :-)
چه پسر گلی...
مدیریت بحران
کلسترول
گاه اندوه من
محبوب ترین نوشته ها
لیلی، نام دیگر عشق است...
مادرانگی :)
کوچولو بیا*
یکی بود، یکی نبود
ارزش
اشک و لبخند
توقع
حیوان ناطق
خطای شناختی :-|
دوبله وسط :-)
پربیننده ترین نوشته ها
مهاجرت
هَکَلچه :-)
شفایافتگان
بی کلید در* :-)
کوچولو بیا*
مادر شوهر
مادرانگی :)
دوبله وسط :-)
لیلی، نام دیگر عشق است...
لیلی، مثلِ پری
نوشته های پر بحث تر
هَکَلچه :-)
کوچولو بیا*
لیلی، مثلِ پری
خب تا آخرش رو بگو :-|
لیلی، نام دیگر عشق است...
دوبله وسط :-)
پسر یا دختر! مسئله این است...
بی کلید در* :-)
آشپز که دو تا شد...
گاه اندوه من
تاریخچه نوشته ها
پیوند ها
گروه نرم افزاری پرکا
تیرمن
خاطرات روزانه
دامن گلدار اسپی
جولیک
سرو روان
هیولای درون
سکانس های توکا
وقتی فاطمه روز به روز بزرگتر می‌شود
بابا لنگ دراز
یک آشنا
ذهن زیبای یلدا
یک مترسک
لافکادیو
جادوگر آئورا
آنای خیابان وانیلا
Begin Again
گاه نوشت های یک "من"
آقاگل ملت
بای پولار
وایسیـ ورسا
این روزهای من
بهار پاتریکیان
سیناپس های نارنجی
غرور شکسته
فیلوسوفیا
فیش نگار
نارخاتون
پرتقال دیوانه
حریری به رنگ آبان
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان