شام آخر

جونم براتون بگه که از آنجایی که اینجا هنوز وارد جمعه نشدیم، این پنجشنبه و شام‌‌گاهش مصادف است با شام آخر مسیح، فردا میشه goed vrijdag که میشه همون جمعه خوب* و مسیح رو به صلیب می‌کشند، شنبه مراسم تدفین است و یکشنبه روزی که قرص ماه کامل هست، مصادف است با عید پاک که اعتقاد دارند مسیح از قبر بر می‌خیزد و داستان‌های دیگه، حالا اینجا من آدم مذهبی به اون معنا ندیدم، ولی این چهار روز تعطیلات عید پاک رو به عنوان یه holiday خفن گرامی داشته و به خوشی می‌گذرونند :)

* جایی خوندم که نوشته بود چون اعتقاد بر این هست که مسیح به خاطر گناهان نوع بشر به پای صلیب رفت و فداکاری کرد و ... بهش میگن جمعه خوب، آدینه‌ی نیک...

۷ حبه چیده شد. ۱۶

شگفتی

لیلی رو بیدار می‌کنم تا صبحانه بخوره و راه بیفتیم،‌ همین طوری با دهن پر مخلوط هلندی و انگلیسی و فارسی بلغور می‌کنه و لقمه‌های صبحانه رو به زحمت آب میوه قورت میده! صابر زودتر رفته سر کار،‌ باید لیلی رو بگذارم مهدکودک و برگردم پروژه رو ببرم برای تایید نهایی. 

لیلی که آماده شد می‌رویم سمت انباری، دوچرخه را در میارم، لیلی از خوشحالی جیغ می‌کشه: آخ جون دوچرخه‌سواری :) هر بار همین کار رو می‌کنه، و من عاشق این ویژگی کودکانه‌اش هستم، این که هر چیز ساده و تکراری و معمولی قابلیت این رو داره که مثل بار اول شگفت زده‌اش کنه. توی راه پشت سر من مدام جیغ شادی می‌کشه!

می‌رسیم به مهدکودک،‌ با خوشحالی میاد پایین و می‌دود بغل مربی، برایش دست تکان می‌دهم و دوباره من می‌مانم و اسب خوش‌رکاب :) می‌رسم کتابخانه مرکزی، می‌خواهم قبل تحویل نهایی یکبار دیگه پروژه رو run کنم، توی ذهنم دارم نقشه پروژه شخصی خودم رو طراحی می‌کنم، یه پروژه خاص بین المللی :) توی نوتیفیکشن بار نگاهم می‌افتد به پیام مامان، می‌خواهم برایش بنویسم که الان سرم شلوغه و بعدتر به‌اش پیام می‌دهم که می‌بینم نوشته تحریم‌ها برداشته شده :))))

از خوشحالی یه لحظه خشکم می‌زنه :) توی دلم قند آب میشه، تند تند تایپ می‌کنم مگه میشه؟ چطوری؟ مامان زنگ می‌زنه و گپ می‌زنیم، خیلی خوشحالم، فکر این که برمی‌گردیم همیشه کمکم کرده که کم نیارم، حتی توی روزهای خیلی سخت :) به بوس برای مامان می‌فرستم و به صفحه مونیتور زل می‌زنم... باورم نمیشه، دیگه دست و دلم به کار نمیره :) برای صابر پیام می‌دهم که به خانه بر می‌گردیم :)

برایم یه لبخند می‌فرستد، یعنی زنگ بزنم بهش؟


پ.ن. به دعوت دامن گلدار اسپی چالش تصور آینده :)

۱۱ حبه چیده شد. ۱۱

Lelie

موقعی که می‌خواستیم اسم برای لیلی انتخاب کنیم رو یادتون هست؟ من اون موقع‌ها ایده‌ام این بود که یه اسمی انتخاب کنم که اگه بعدتر بزرگ شد و به نظرش لیلی کلاسیک اومد و خواست که مثلاْ صدایش کنند lily مشکلی نباشه، یعنی املای فارسی‌اش یکی باشه :دی ولی بعد سر گرفتن پاسپورت هر چی با خودم کلنجار رفتم دلم راضی نشد که بنویسم Lily و همون Leili رو گذاشتم تو پاسپورت :)

حالا چی شده؟ فهمیدم که این‌جا به گل لیلیوم که همان Lily (به انگلیسی) باشه میگن Lelie و این رو مثل لیلی ما می‌خونند :))) 

حسن تصادف :) یعنی من هر بار گفتم اسم دخترم لیلی هست و پشت تلفن اینا بودیم طرف پشت خط نوشته بود Lelie :) فکر می‌کنند اسم محلی خودشون است و هر بار من براشون توضیح می‌دهم که در ایران نماد عشق است و اسم یک شخصیت تو یک داستان قدیمیه و ...

۱۲ حبه چیده شد. ۲۱

بشکن :)

یعنی من در عجبم از تغییرات دمایی اینجا :-/ یعنی اگر با سرمای بیرون رفیق شدم و سرمای داخل خونه روی اعصابم پیاده روی می‌کند، بدانید و آگاه باشید که شیب تند تغییرات دمایی من را خواهد کشت :-|

من ظهر که لیلی رو برده بودم پارک، آفتابی وسط آسمان می‌درخشید که دوستان همه با تاپ و شلوارک تردد می‌کردند، ساعت ۶ رفتیم خرید از فروشگاه دم خونه، من با یه سویشرت بودم و کمی لرزیدم در راه و از فروشگاه که آمدیم بیرون در حد قندیل بستن سرد بود :دی

یعنی راحت ۱۵ درجه افت دما داشتیم در عرض چهار ساعت :-|

یعنی با یک بشکن از بهار میریم تو تابستون، با بشکن دوم از تابستون میریم تو زمستون :دی

۷ حبه چیده شد. ۱۷

صندوق پستی

یکی از مهمترین ارکان زندگی شما اینجا صندوق پستی است و بس :) یعنی وقتی بچه بودم همیشه فکر می‌کردم که مثلاً صندوق پستی دقیقاً چیه، اگه یه صندوق است پس چرا من تا حالا یه دونه واقعی‌اش رو ندیدم؟! و این که آیا کد پستی همون کار رو می‌کنه یا نه و ... و از اونجایی که خیلی به نامه نوشتن و دریافت نامه علاقه داشتم، هی برای مجلات مختلف نامه می‌فرستادم، بلکه جوابی دریافت کنم :دی
حالا اینجا شما هر روز می‌تونی صندوق پستی* عزیزتون رو با کلید باز کرده و چند تا نامه خیلی مهم تویش پیدا کنید، از شهرداری، اداره مهاجرت، واکسیناسیون کودک و ... :دی 

* بله :) از همون صندوق‌ها که معمولاً قاب بیرونیش دم خونه‌های آپارتمانی اونجا هم هست و اگه واقعاً صندوقی پشتش باشه، داخلش آشغال و تراکت تبلیغاتی است!
۱۰ حبه چیده شد. ۱۳

Refugee

خانومه تو پارک، در حالی که لیلی هاپو هاپو گویان خودش رو به سگش رسانده و نازش می‌کرد، با لبخند ازمن پرسید که کجایی هستیم.

گفتم: ایران

گفت: پناهنده‌اید؟

گفتم: نه، همراه همسرم آمدیم که اینجا کار می‌کند، برای یک شرکت آلمانی :)

از آنجا که من و لیلی همچنان سگ زیبایش را نوازش می‌کردیم، مکثی کرد و ادامه داد: جالبه شما یا دخترتان با سگ مشکلی ندارین، تا جایی که می‌دونم در کشورهای اسلامی سگ نجس محسوب می‌شود...

گفتم: در تهران، دخترم را می‌بردم مدرسه طبیعت، در باغ گیاهشناسی، آنجا سگی داشتیم که مراقب حریم مدرسه و بچه‌ها بود، برای همین سگ‌ها را خیلی دوست دارد :)

پ.ن. دیگر نگفتم برایش که در سال جدید مجوز مدارس طبیعت لغو شده‌است :-( یکی از ویژگی‌های اینجا این است که رگ وطن پرستی‌ات می‌زند بالا و دوست نداری کسی چیزی بگوید درباره ایران، مخصوصاً این که ایرانی نباشد...

۴ حبه چیده شد. ۱۸

بلوبری

- لیلی، شما مامان روبی هستی یا باباش؟

- بابا :) بابا :)

-  بابای روبی، می‌خواهی برای نهار روبی چی درست کنی؟

- بلوبری :-)


در سئوال اول همیشه دومین چیزی که در سئوال هست رو به عنوان جواب میگه :) اینجا بلوبری ارزان‌تر از انگور است :دی

۴ حبه چیده شد. ۱۳

زنگ تفریح :)

امروز در راه مهدکودکی که با لیلی رفتیم بازدید، یه مدرسه ابتدایی* بود با یه حیاط در حد پارک :) و بچه‌ها مشغول بازی و شادی، این که میگم پارک واقعاً پارکی بود مفصل، پر از تاب و سرسره و بچه‌هایی با مهارت‌های فیزیکی فوق العاده :)

نشون به اون نشون که ما چهل و پنج دقیقه بعد از مهدکودک زدیم بیرون و بچه‌های مدرسه همچنان در پارک-حیاط دوست داشتنی‌شان در حال بازی، و نکته مهم رو گرفتین؟ این که چرا من می‌تونستم داخل حیاط مدرسه رو ببینم؟ چون حیاط مدرسه‌ دیوار نداشت و فقط یه لبه داشت که حریم مدرسه رو از محله جدا می‌کرد، وگرنه که بچه‌ها می‌تونستند خیلی راحت بیایند بیرون :) 

یاد بچگی‌های خودم افتادم و اون یه ربع زنگ تفریح در حیاط خالی با دیوارهای زندان اوین که با کلی التماس شاید یه توپ والیبال بهمون میدادن :-| که اونقدر درگیر استرس کلاس زنگ بعد بودیم که ترجیح می‌دادیم همون جا تو کلاس بمونیم و اصلاً تو حیاط نرویم ...

* مدرسه ابتدایی اینجا یعنی از چهار تا دوازده سال.

۷ حبه چیده شد. ۱۰

فرزندپروری :)

سال ۹۷ برای من با چهار دست و پا رفتن لیلی شروع شد، و با دغدغه مهارت‌های کلامی‌اش تمام... پارسال بعد از پایان تعطیلات، در اواسط نه ماهگی، اولین کارگاه مادر و کودک رو تجربه کردیم. و کل سال ترکیبی بود از کارگاه‌های مادر و کودک مختلف، دوره‌های فرزند پروری (حضوری، مجازی، سی دی، صوتی)، استرس پروژه‌هایی که نیمه شب انجام می‌دادم و تمام نمی‌شد، جلسات مشاوره، خواندن کتاب‌های روانشناسی کودک، آرامش مدرسه طبیعت، بازی و دورهمی در پارک، خانه دوستان و گروه مادرانی که مدتی همراهشان بودم و از آن روزها چند دوست خوب صمیمی برایم به یادگار مانده...

نیمه دوم سال با زمزمه‌های زندگی خارج از کشور شروع شد و با ماموریت‌های طولانی مدت صابر، در نهایت ده روز مانده به پایان سال، کشور را ترک کردیم... تجربه‌ای جدید و بسیار دور از دایره امن مادری که یک سال تلاش کرده بود با همه بی‌ثباتی اوضاع مملکت، مهارت‌ها و چیرگی‌های لازم برای قابل پیش‌بینی‌‌های آینده کودکش را به دست بیاورد :)

هر چند ۹۷ برای من سال فرزندپروری بود، می‌خواهم ۹۸ را متفاوت شروع کنم، سال سی و ششم، امسال می‌خواهم فرزند خودم باشم :) می‌خواهم برای گسترش دایره امن خودم کاری بکنم، از کار ساده‌ای مثل تجربه دوچرخه‌سواری در خیابان‌های امن اینجا (مخصوصاً با لیلی) تا تجربه کار در اروپا (حتی دورکاری یا کارآموزی)، با ترکیبی از ورزش، مسافرت و زندگی سالم‌تر :)

می‌خواهم لپ تاپ جدیدی بخرم، و شاید دوچرخه، کل شهر را بگردم و حتی شهرهای نزدیک، می‌خواهم فصل جدیدی از کار و زندگی رو شروع کنم، با همه تجارب کارمندی، فریلنسری، دورکاری، پروژه‌ای و ... اگر بشود لیلی را نصف روز بگذارم مهدکودک و تمام آخر هفته و صبح‌ها رو عمیقاً با هم خوش باشیم.

بسم‌الله سال ۹۸، خوش بنشینی بر جان من... 

۴ حبه چیده شد. ۹
در جستجوی درون و برون...
موضوعات
سروستاه نامه، سنتور (۲۷)
خوشنویسی، تذهیب (۱۷)
کار، iOS، اندروید (۳۴)
زندگی بهتر (۷۵)
یاد ایام (۲۸)
مهلا (۲۲)
صابرانه (۴۳)
از این روزها (۱۳۰)
یک سال بدون... (۱۲)
خانه دوست کجاست؟ (۲۳)
آشپزی، خام گیاهخواری (۱۹)
نی‌نی گولو، لیلی (۷۷)
کتابخوانی (۴)
مشاوره (۸)
آن سوی آب‌ها (۳۶)
آخرین نوشته ها
برنامه‌ریزی
شاید آرزوی کسی باشی
ستاره قطبی
پاتریشیا*
دریچه چشم کودک
بر سر دوراهی
چطوری ایرانی؟
شاگرد آخر کلاس
مدینه فاضله
قربون چشم بادومی
محبوب ترین نوشته ها
لیلی، نام دیگر عشق است...
امن‌سازی
کوچولو بیا*
مادرانگی :)
خواهرانه :-)
شوک دمایی
حضور
مسئله
لیلی، جانِ مامان
خسته نباشید...
پربیننده ترین نوشته ها
مهاجرت
هَکَلچه :-)
شفایافتگان
لالایی لیلی :)
بی کلید در* :-)
مادر شوهر
لیلی، مثلِ پری
مادرانگی :)
پسر یا دختر! مسئله این است...
کوچولو بیا*
نوشته های پر بحث تر
هَکَلچه :-)
کوچولو بیا*
لیلی، مثلِ پری
خب تا آخرش رو بگو :-|
لیلی، نام دیگر عشق است...
دوبله وسط :-)
پسر یا دختر! مسئله این است...
بی کلید در* :-)
آشپز که دو تا شد...
گاه اندوه من
تاریخچه نوشته ها
مهر ۱۳۹۸ ( ۹ )
شهریور ۱۳۹۸ ( ۸ )
مرداد ۱۳۹۸ ( ۹ )
تیر ۱۳۹۸ ( ۹ )
خرداد ۱۳۹۸ ( ۹ )
ارديبهشت ۱۳۹۸ ( ۹ )
فروردين ۱۳۹۸ ( ۹ )
اسفند ۱۳۹۷ ( ۸ )
بهمن ۱۳۹۷ ( ۹ )
دی ۱۳۹۷ ( ۸ )
آذر ۱۳۹۷ ( ۸ )
آبان ۱۳۹۷ ( ۸ )
مهر ۱۳۹۷ ( ۹ )
شهریور ۱۳۹۷ ( ۹ )
مرداد ۱۳۹۷ ( ۹ )
تیر ۱۳۹۷ ( ۸ )
خرداد ۱۳۹۷ ( ۱۰ )
ارديبهشت ۱۳۹۷ ( ۹ )
فروردين ۱۳۹۷ ( ۹ )
اسفند ۱۳۹۶ ( ۸ )
بهمن ۱۳۹۶ ( ۱۰ )
دی ۱۳۹۶ ( ۷ )
آذر ۱۳۹۶ ( ۹ )
آبان ۱۳۹۶ ( ۹ )
مهر ۱۳۹۶ ( ۸ )
شهریور ۱۳۹۶ ( ۷ )
مرداد ۱۳۹۶ ( ۲ )
تیر ۱۳۹۶ ( ۶ )
خرداد ۱۳۹۶ ( ۹ )
ارديبهشت ۱۳۹۶ ( ۸ )
فروردين ۱۳۹۶ ( ۹ )
اسفند ۱۳۹۵ ( ۹ )
بهمن ۱۳۹۵ ( ۸ )
دی ۱۳۹۵ ( ۱۰ )
آذر ۱۳۹۵ ( ۹ )
آبان ۱۳۹۵ ( ۱۰ )
مهر ۱۳۹۵ ( ۹ )
شهریور ۱۳۹۵ ( ۹ )
مرداد ۱۳۹۵ ( ۸ )
تیر ۱۳۹۵ ( ۱۰ )
خرداد ۱۳۹۵ ( ۹ )
ارديبهشت ۱۳۹۵ ( ۹ )
فروردين ۱۳۹۵ ( ۹ )
اسفند ۱۳۹۴ ( ۸ )
بهمن ۱۳۹۴ ( ۹ )
دی ۱۳۹۴ ( ۹ )
آذر ۱۳۹۴ ( ۸ )
آبان ۱۳۹۴ ( ۸ )
مهر ۱۳۹۴ ( ۹ )
شهریور ۱۳۹۴ ( ۹ )
مرداد ۱۳۹۴ ( ۶ )
آبان ۱۳۹۳ ( ۳ )
مهر ۱۳۹۳ ( ۸ )
شهریور ۱۳۹۳ ( ۹ )
مرداد ۱۳۹۳ ( ۹ )
تیر ۱۳۹۳ ( ۹ )
خرداد ۱۳۹۳ ( ۱۰ )
ارديبهشت ۱۳۹۳ ( ۹ )
فروردين ۱۳۹۳ ( ۸ )
اسفند ۱۳۹۲ ( ۳ )
پیوند ها
گروه نرم افزاری پرکا
دامن گلدار اسپی
تیرمن
جولیک
نارخاتون
یک آشنا
آقاگل ملت
ذهن زیبای یلدا
faella
توکا
وقتی فاطمه روز به روز بزرگتر می‌شود
یک مترسک
وایسیـ ورسا
سیناپس های نارنجی
می‌خواهم فاطمه باشم
غرور شکسته
فیلوسوفیا
پرتقال دیوانه
حریری به رنگ آبان
در دیار نیلگون خواب
دکتر میم
خانومی جانم
روزنوشت های میم صاد
پنجره می‌چکد
ریشه در باد
حنا
زندگی به سبک ام اس
لافکادیو
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان