مرخصی پایان سال :-|

از مرخصی‌های امسال صابر نزدیک به همه‌اش مانده :-| توانسته با کلی چانه زدن، دو هفته‌اش را زنده کنه و در نتیجه تا 14 اسفند در خدمت خانه و خانواده است...

البته مرخصی واقعاً خوب و لذت بخش است، و نمی‌خواهم بدجنس باشم، ولی اگر شما آدمی هستید که پروژه‌هایتان را در خانه انجام می‌دهید، احتمالاً این که یک نفر، دو هفته (دقیقاً در روزهای شلوغ پایان سال که باید همه کارها تحویل داده بشوند) کنار گوش شما هی در مرخصی طی کند، خیلی جذاب نیست :-|


مخصوصاً این که من کلاً آدم بدغذای بی‌اشتهایی هستم و خیلی که هنر کرده باشم، از هفته چهاردهم به بعد، روی ریتم افزایش وزن هفته‌ای 0.5 کیلو وفادار مانده‌ام که حد نرمال برای مادر و بچه است. 


حالا مشکل کجاست؟ این که صابر خیلی خوش غذا و همیشه گرسنه است :-| و این سئوال محبوب همیشگی‌اش هست: پریسا حالا چی بخوریم؟  :-)))))


این یعنی انتظار می رود که در پایان این دو هفته تبدیل بشوم به یک توپولوی گرد قلقلی :-)))))

۲۳ حبه چیده شد. ۱۶

زمان بندی :-|

و یک نوع زمان بندی محبوب رؤسا وجود داره که فارغ از هر نوع قول و قراری که قبلش با هم گذاشته باشید و توافق هایی که کردید، در یکی از دو دسته زیر جا می گیرد:

۱- هر چه زودتر، بهتر :-|

۲- تماس در آخرین ساعت مرسوم اداری روز برای محول کردن کاری که باید تا فردا صبحش آماده باشه :-|

۱۵ حبه چیده شد. ۱۷

یکی بود، یکی نبود

نوشته بود که گوش نی‌نی گولو تکمیل شده و صداها را می‌شنود...

و برایش داستان بخوانید :-)


به عنوان تنها کتاب کودکانه کتابخانه، قصه‌های خوب، برای بچه‌های خوب* را بر می‌دارم و می‌خوانم... اواسط داستان خیر و شر، صابر شاکی می‌شود: "این داستان که می‌خوانی مناسب سن بچه نیست" 


من: ":-| خب چه بخوانم؟ همین را داریم فقط"

صابر: "از خودت داستان بگو :-)"


و من تبدیل می شوم به پریسای قصه گو و با یکی بود، یکی نبود از قورباغه کوچولو کنار برکه می‌گویم تا مهتاب کوچولو کنار پنجره و او تبدیل می شود به صابر قصه گو که همه شخصیت‌های اول داستانش اسم دارد حتی اگر قورباغه و آهو باشند و آخر داستان‌هایش "قصه ما به سر رسید" ندارد و همه کلاغ‌ها به خانه‌هایشان می‌رسند :-)


* مجموعه کتاب داستان محبوب من در اواخر دبستان، نوشته مهدی آذر یزدی

۳۰ حبه چیده شد. ۲۱

نی نیِ مهلا :*

بهش میگم: "عمه! بیا بیا ببین من یه نی نی تو دلم دارم"

از همون دور دلش رو میده جلو، کمرش رو می بره عقب، به دلش اشاره می کنه و میگه:"خودم نی نی دارم!"

میگم: "کو؟ من که نمی بینمش. بیا ببینم" و یک عالمه بوسش می کنم :-)


سمانه از دور اشاره می کنه، طوری که مهلا نفهمه، میگه: "فکر کنم به خاطر عکسیه که از وقتی شش ماهه باردار بودم، نشونش دادم، چند روز پیش یه عروسک کرده بود زیر لباسش و وقتی می گفتیم نی نی ات کو؟ می گفت: ایناهاش :-)"


پ.ن. کسی نظری داره چرا به زنِ دایی و زنِ عمو میگیم زن دایی، زن عمو، ولی به شوهر عمه و شوهر خاله میگیم عمو؟ خب به اون دو تا اولی هم بگیم خاله :-)

۲۸ حبه چیده شد. ۱۱

توقع

انتظار داشتن می‌تواند با اختلاف زیاد از بقیه مسائل، مدال طلای برهم زدن روابط را به خودش اختصاص بدهد :-|

مخصوصاً زمانی که بعد از یک مدت طولانی دوست/آشنای شما با حالت طلبکارانه‌ای تماس می‌گیرد و شاکی که تو کجایی، چرا حالی از ما نمی‌پرسی و هیچ خبری ازت نیست...


یک زمانی دوستی داشتم که خیلی به نوبتی تلفن زدن اعتقاد داشت، مثلاً یک بار که زنگ می‌زد، تا من زنگ نمی‌زدم خبری ازش نمی‌شد، در نتیجه در برخورد با چنین افرادی من دو رویکرد دارم، یا دیگه زنگ نمی‌زنم و خدانگهدار، یا آن قدر زنگ می‌زنم در فواصل کوتاه تر از اونی که بخواد جبران کند، که به این نتیجه برسد که از این عادتش دست بکشد :-|

۲۴ حبه چیده شد. ۲۰

سوسیس بندری :-)

بحث بود سر ساندویچ، صابر گفت: قضیه ساندویچ رو یادت هست؟

گفتم: در حد اسمش :دی

گفت: همون قضیه فشردگی، وقتی یه تابع در همسایگی یه نقطه، بین دو تا تابع کوچکتر و بزرگتر از خودش قرار بگیرد، اگر حد دو تا تابع بالایی و پایینی در همسایگی اون نقطه، به سمت یک مقدار یکسان میل کند، حد تابع وسطی هم به همان نقطه میل می کند و اون دو تا، وسطی را مثل ساندویچ در بر می گیرند!

گفتم: خب من بعضی از مباحث ریاضی رو فول فهمیدم مثل جبر و مثلثات و هندسه اقلیدسی و بعضی ها رو شرمنده اخلاق ورزشکاریت :-)))) بیا از تعریف تابع و حد شروع کنیم :-))))


بعد سر این گپ زدیم که تابع چرا به وجود آمد و مثل توابع برنامه نویسی قرار است تو ریاضی به چه کار ما بیاد، این که همسایگی یه نقطه چیه، تو زندگی واقعی شبیه چیه و چرا حد (همان limit) به وجود آمد و به چه درد می خورد، بماند که singular points چی هستند :-)

دیشب برای اولین بار به این نتیجه رسیدم که علوم انسانی چقدر نیازمند حساب دیفرانسیل-انتگرال هست :-)))) که بررسی هر تغییری به دانش دیفرانسیل و هر جمع بندی نیازمند انتگرال است :-)


پ.ن. یک عالمه سپاس ویژه برای پیشنهاد دهندگان "خانه پوشالی"، که شایان ذکر است امشب دیدن season1 به اتمام خواهد رسید :-) {از کجا می دونستید کوین اسپیسی بازیگر محبوب من است؟}

به افتخار کوین اسپیسی، بزن اون دست قشنگه رو :-)

۱۵ حبه چیده شد. ۱۵

آشپز که دو تا شد...

این شب‌ها به لطف صابر که زودتر می‌آید خانه و منِ بلاتکلیف که هنوز به این نتیجه نرسیده‌ام که چه سریالی را دانلود کنم*، دریافته‌ایم که شبکه ۱ از ساعت ۸ تا یک ربع به ۹، مسابقه‌ای پخش می‌کند تحت عنوان دستپخت که ظاهراً مدت زمان طولانی از زمان پخش آن می‌گذرد ولی ما فقط این سه گروه آخر را دیده‌ایم، یعنی از گروه ۱۲ به این ور (مسابقه هر گروه ۱۰ روز طول می‌کشد با حذف ۶ نفر از ۹ نفر حاضر در هر گروه).

برای کسانی که این مسابقه را تا به حال ندیده‌اند، بگویم که یک مسابقه آشپزی است با یک داور فرانسوی و چند داور ایرانی که گردشی عوض می‌شوند و جذابیت اصلی آن به چالش‌های عجیب و غریبی است که شرکت کنندگان با آن رو به رو هستند (مثلاً باید نام غذا را از روی لیست مواد اولیه حدس بزنند یا چشمانشان را می‌بندند و از روی بو و مزه باید مواد اولیه را بگویند و  یا یک سری مواد اولیه به‌شان می‌دهند و می‌گویند از روی این‌ها هر غذای دلخواهی خواستید درست کنید...) و امتیاز دهی شامل تکنیک کار، تمیزی میز، تفکیک زباله، مصرف بهینه انرژی، طراحی غذای نهایی و مزه غذا است.


خلاصه کنم، دیشب گروه ۱۴م با یک چالش آشپزی گروهی رو به رو بودند و تقسیم شده بودند به سه گروه سه نفری که مثلاً گروهی آشپزی کنند.


نکته اما، گروهی بود که از همان اول کار شروع کردند به غر زدن، یک نفر را به سرگروهی انتخاب کرده بودند، فقط به هوای این که recipeها را حفظ است، در حالی که تره هم برایش خرد نمی‌کردند :-|


در نتیجه گروه دچار از هم گسیختگی بدی شد، با هم دعوا کردند، عضوی که به عنوان ساده ترین کار حتی بلد نبود سس مایونز درست کند، آخرش زبان درازی می‌کرد که تقصیر سرگروه بود و آن یکی هم از همان اول، بدون وقفه غر می‌زد که این سرگروه به درد نمی‌خورد و من نمی‌توانم این طوری کار کنم :-|


در نتیجه به صورت گروهی ضربه خوردند، پایین ترین امتیاز به آن‌ها تعلق گرفت، غذایشان افتضاح شد و من را یاد این انداخت که چقدر بلدیم کار گروهی کنیم، چقدر وقتی خودمان یک سرگروه را انتخاب می‌کنیم به جای همکاری و حرف گوش کردن، مدام غر می‌زنیم که من باید سرگروه می‌بودم (انگار که چه مدال افتخاری نصیب آدم می‌کند) و ... چقدر آبرویمان جلوی آن سرآشپز فرانسوی رفت :-|



* لطفاً اگر سریال خوبی دیده‌اید، پیشنهاد دهید :) شایان ذکر است: LOST، prison break، 24، Band of Brothers و Game of Thrones دیده شده فقط و در نتیجه هر چیز دیگری به غیر از این لیست قابلیت پیشنهاد دادن دارد :) البته از اتاق فرمان اشاره می‌کنند که Breaking Bad هم خوب است، و rankش بالاست و از این حرف‌ها، بگذارم برای دانلود؟

۳۷ حبه چیده شد. ۱۸

آواتار طور

وقتی یک نفر دچار بیماری سخت، مزمن و طاقت فرسایی می شود، دلداری هایی از جنس "غصه نخور، زود خوب می شوی"، "امیدوار باش فردا روز دیگری است" یا" به فرداهای روشن بیاندیش" کمک چندانی به احوالات فرد نمی کند!

در واقع مشکل بیمار این نیست که نمی خواهد باور کند خوب نمی شود، وقتی آدم در دوره های طولانی با یک بیماری دست و پنجه نرم می کند، مسئله خواستن و نخواستن نیست، او به واقع یادش نمی آید که روزهایی که بهتر بود، چطور بود یا چه حسی داشت...

بحث افسردگی و لجبازی نیست، او واقعاً نمی تواند امیدوار باشد، چون یادش نمی آید، بیماری آدم را ناتوان، درمانده و ناچار می کند و در چنین شرایطی نمی توان انتظار داشت که بتواند تصویر کند روزهای خوشی چگونه بودند...

شاید یک پیشنهاد خوب، استفاده از ترکیب دارو و واقعیت مجازی برای یادآوری روزهای بدون درد، نقص یا ناتوانی است. حتی یک روز یا چند ساعت می تواند امید را برگرداند، نقاشی یک روز امیدبخش وقتی دقیقا وسط آن روز به تصویر کشیده می شوی، باعث می شود یادت بیاد خوبی چه شکلی است، وقتی حالت خوب بود چه حسی داشتی و باید به چی فکر کنی :-)

۲۵ حبه چیده شد. ۱۸
موضوعات
سروستاه نامه، سنتور (۲۶)
خوشنویسی، تذهیب (۱۷)
کار، iOS، اندروید (۲۶)
زندگی بهتر (۵۸)
یاد ایام (۲۸)
مهلا (۱۸)
صابرانه (۴۰)
از این روزها (۶۸)
یک سال بدون... (۱۲)
خانه دوست کجاست؟ (۱۵)
آشپزی، خام گیاهخواری (۱۹)
نی‌نی گولو، لیلی (۳۸)
کتابخوانی (۳)
آخرین نوشته ها
مگو چیست کار...
بستنی اش خوشمزه تره :-)
باورها
وجه تسمیه :-)
یک گل، صد گل، صدها گل :)
با خودمان مهربان باشیم :-)
زیر گنبد کبود :-)
ما و مادران ما...
چمن نکاریم :-)
کودک یاری :-)
محبوب ترین نوشته ها
لیلی، نام دیگر عشق است...
مادرانگی :)
کوچولو بیا*
یکی بود، یکی نبود
اشک و لبخند
دوبله وسط :-)
حیوان ناطق
خطای شناختی :-|
توقع
پذیرش :-|
پربیننده ترین نوشته ها
مهاجرت
هَکَلچه :-)
بی کلید در* :-)
کوچولو بیا*
شفایافتگان
مادر شوهر
مادرانگی :)
دوبله وسط :-)
لیلی، نام دیگر عشق است...
لیلی، مثلِ پری
نوشته های پر بحث تر
هَکَلچه :-)
کوچولو بیا*
لیلی، مثلِ پری
خب تا آخرش رو بگو :-|
لیلی، نام دیگر عشق است...
دوبله وسط :-)
پسر یا دختر! مسئله این است...
بی کلید در* :-)
آشپز که دو تا شد...
یک عالمه یک*
تاریخچه نوشته ها
پیوند ها
گروه نرم افزاری پرکا
تیرمن
خاطرات روزانه
دامن گلدار اسپی
جولیک
سرو روان
هیولای درون
سکانس های توکا
وقتی فاطمه روز به روز بزرگتر می‌شود
بابا لنگ دراز
یک آشنا
ذهن زیبای یلدا
یک مترسک
لافکادیو
جادوگر آئورا
آنای خیابان وانیلا
Begin Again
گاه نوشت های یک "من"
آقاگل ملت
بای پولار
وایسیـ ورسا
این روزهای من
بهار پاتریکیان
سیناپس های نارنجی
غرور شکسته
فیلوسوفیا
فیش نگار
نارخاتون
پرتقال دیوانه
حریری به رنگ آبان
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان