توقع

انتظار داشتن می‌تواند با اختلاف زیاد از بقیه مسائل، مدال طلای برهم زدن روابط را به خودش اختصاص بدهد :-|

مخصوصاً زمانی که بعد از یک مدت طولانی دوست/آشنای شما با حالت طلبکارانه‌ای تماس می‌گیرد و شاکی که تو کجایی، چرا حالی از ما نمی‌پرسی و هیچ خبری ازت نیست...


یک زمانی دوستی داشتم که خیلی به نوبتی تلفن زدن اعتقاد داشت، مثلاً یک بار که زنگ می‌زد، تا من زنگ نمی‌زدم خبری ازش نمی‌شد، در نتیجه در برخورد با چنین افرادی من دو رویکرد دارم، یا دیگه زنگ نمی‌زنم و خدانگهدار، یا آن قدر زنگ می‌زنم در فواصل کوتاه تر از اونی که بخواد جبران کند، که به این نتیجه برسد که از این عادتش دست بکشد :-|

۲۰
۲۲ بهمن ۰۰:۱۲ جودی آبوت
جالبه 
خب ی وقتایی میشه آدم زندگیش میپیچه بهم، یا مشکلات پیدا میکنه یا سرش شلوغ میشه ... اونموقع دیگه خیلی چیزا از اولویت خارج میشه !

اوهوم :-(

۲۰ بهمن ۱۳:۴۲ یک آشنا
حالا فکر قضیه فراتر بره از دوستی ، یعنی ما تو خانواده این مشکل رو داریم ، عمو ها و عمه همه انتظار دارن که هر هفته حالشون رو بپرسی ، و زنگ بزنی ! ، تازه وقتی هم زنگ میزنی ، کلی شاکی میشن که چرا دیز زنگ زدی و فلان و بهمان و اینا ، اصلا یه وضعی 
یه بار رک و راست برگشتم گفتم ، اینقدری که انتظار دارید خودتون هم عمل میکنید ، ادم هرکسی رو دوست داشته باشه حالش رو میپرسه والا...
یعنی از این مساله دلم خونه ها ، هنوزم ترکشاش تو بدنم هست

اووووووووووووووه این خیلی اعصاب خرد کن است :-|

۱۹ بهمن ۲۲:۴۹ بای پولار
باز اینا که به روابط اقتصادی نگاه می کنن برای من یکی قابل تحمل ترن تا اونایی که خیلی خیلی نمک نشناس و منفعت طلبن...

اوهوم، متاسفانه :(

۱۸ بهمن ۲۱:۲۵ واران :)
من خواهر شوهر هیچ کدومشون نیستم خداوکیلی :)))
همین امروزم عروسمون بهم گفت :)
گفت از تو هیچ خواهرشوهری ندیدم :))
باور کنین من هیچوقت هیچوقت خواهرشوهر بازی نکردم و ایشالا نخواهم کرد :)

این را تو رویت که نباید بگن که :) تو روی هیچ کس نمیگن خواهر شوهر، مگه این که خیلی سلیطه بازی دربیاره :)))))

۱۷ بهمن ۱۴:۲۱ گل بهار ..
انتظار داشتن وقتی دوزش بالا بره میشه توقع بی جا و طلبکاری که این خیلی بده 

توقع بیجا :-) میخواستم عنوان مطلب رو همین بذارم، بعد منصرف شدم :-)

۱۷ بهمن ۱۱:۵۶ بنت شهرآشوب
من با اینجور آدما سریع به هم میزنم
دوستی که اینقدر متوقع باشه اصلا با روحیات من سازگار نیست

به نظرم دوستی یه پیوند قلبیه. نه این که هی زنگ بزنی و حالشو بپرسی

موافقم، شدید :-)

۱۶ بهمن ۰۹:۲۰ واران :)
سلام به پریسا بانو :)
خوبی ؟
تو مورد اول آخ آخ من  اینمورد رو در بین دوست و آشنا   دیدم ...

+
مورد دوم 
من‌ نوبتی تلفن‌ کردن رو اصلا دوست ندارم ....
ولی خب اینم دوست ندارم هی  من زنگ‌ بزنم طرف مقابلم زنگ نزنه :| 
مثلا فکر کنین یکی از عروس هامون:دی
 به هیچکی زنگ نمیزنه و همیشه انتظار داره ما بهش زنگ بزنیم اونوقت شما چه رویکردی داشتین در این یه مورد ؟:دی :)))

خیبت از عروس جایزه :دی :))))
من‌ تلفن نوبتی رو  قبول ندارم ولی خب گاهی وقتها در مقابل همچین عروس های جایز میشه دیگه !:دی :)))
ولی خدا میدونه باز   من دلم طاقت نمیاره من زنگ میزنم :))))):دی 



خب من شبیه عروس شمام :-) خوبه خواهر شوهرم نیستی :-))))

۱۶ بهمن ۰۰:۵۲ هولدن کالفیلد
من یه روزگاری، از سر رفاقت زیاد و احساس راحتی با دوستام، سراغشون رو نمیگرفتم، یعنی خیلی به خیلی طولانی میشد سراغ گرفتنام، اگه اونا خبر میگرفتن به شدت گرم و دوستانه هم برخورد میکردم و کلا شائبه ی ناز کردن نبود! اما بعدا از دوستم شنیدم که "تو که اصلا نمیگی بیا بریم بیرون" چون اون هر هفته میگفت، و من خیلی بهم برخورد، برخورد که چرا با 26-27 سال سن با اینهمه استدلال و منطق چیدن که "نه دوستام خودشون میدونن، نه من روراستم همه خوششون میاد، نه من همیشه باهاشون خوبم میدونن من اهل تماس گرفتن نیستم" راضی شدم که یه تعامل اجتماعی ساده رو (هر چند نپسندم شکلش رو) از روابطم حذف کنم! این شد که کم کم مجبور کردم خودم رو منم خبر بگیرم، منم زنگ بزنم، منم ازشون بخوام بریم بیرون! منم ازشون بله میام و نه وقت ندارم بشنوم! اگر فیلمی دیدم یا کتابی خوندم که خوب بود، به اون دوستم که به ذائقه اش میخوره در جا معرفی کنم، که در پسش سلام و علیکی هم کرده باشیم و از این دست رفتارها
الان دیگه مجبور نیستم این کارا رو کنم، چون این جور گهگداری در ارتباط بودن ها دیگه جزو رفتارمه! الان با رفتارم راحتم و میفهمم اون همه استدلال شبه روشنفکری عقلانی، شطحیاتی بیش نبوده!
نه که الان هر روز در تماس باشم یا هی زنگ بزنم، نه من هنوزم منم و با این فرمت ها زیاد حال نمیکنم، اهلشم نیستم، ولی الان اگه ده روز خودم از دوستم بی خبر باشم، روز یازدهمم بد میگذره، یه پی ام یا تماس، کسی رو نکشته، هوم؟

تحلیلت رو دوست داشتم هولدن :-) ولی همچنان برای من به آدمش بستگی داره، کسی که در دایره دوستانم تعریفش می کنم هر کاری می کنم براش، بقیه بیخود طلبکارند :-/

حالا اینکه طرف خودش تماس بگیره و شاکی بشه خوبه. یه سری هم هستن ازشون یاد میکنی و اظهار فلانی دلم برات تنگ شده بود و اینا، بعد شاکین که پارسال دوست و امسال آشنا... و نیستی و اینا:| 

اونا واقعا مزخرف های روزگارند :-/

:))
عاره خوب نیست...ولی اگه همش هم یه نفر زنگ بزنه...شاید اون یه نفر بعد یه مدتی پیش خودش بگه:«لابد خوشش نمیاد بهش زنگ بزنم که اصلا زنگ نمیزنه!»
:))

خب شاید طرف مقابل راهای دیگه رو ترجیح میده، مثلا این که هم رو ببینید :-)

۱۵ بهمن ۰۱:۴۲ محمود بنائی
عجب ترفندهایی :) من اصولا به رفتار طرف فکر هم نمیکنم مثلا یکبار زنگ زد دیگه زنگ نزد به ذهنم نمیرسه که منتظر تلفنه منه! :/

مگر این که به روتون بیاره، مثلاً؟

۱۴ بهمن ۲۱:۵۵ الکس وات
این وسط یه سری هستن صرفا چون از شما بیکار ترن تو یه بازه زمانی بهت زنگ میزنن :| بعد همینا با نمیدونم دوتا پیام فووروارد کردن انتظار دارن پس فردا یجایی تو یه اداره ای یا توی موقعیت بدی که گیر کردن سر اون بری به دادشون برسی . یعنی چی خب . تقارن نداره اصن انتظاری که دارن با خدمتی که ارائه دادن :| 

خیلی مثال بانمکی بود، تقارن ندارن :دی

|:منم از همین ادمام 

از اونایی که هی سر مردم غر می زنن؟ :-|

۱۴ بهمن ۱۷:۳۳ یا فاطمة الزهراء
اینا رو باید بست به تیرک و تیر بارون کرد :|||

این راه حل رو می پسندم :-))

یه شیوه سر صحبتو باز کردنه سخت نگیرید کلا:دی

آخه لج آدم در میاد :-)

۱۴ بهمن ۱۴:۴۴ دچــ ــــار
بدآموزی داره نمیتونم بگم :/

:) از دست شما :)

۱۴ بهمن ۱۴:۳۶ yalda shirazi
باز این خوبه، یکی از دوستام، بعد از 6 ماه، "من" احوالش رو پرسیدم، به جای اینکه تشکری کنه، طلبکارانه میگه :چه عجب یادی از من کردی... :| گفتم اگه خیلی راس میگی چرا تو زنگی نزدی. والا!
منم دیگه کاری به کارشون ندارم!

دیگه اینا از اون دسته آدمهای خیلی پررو هستند :-| همون کار درستی می کنی :)

۱۴ بهمن ۱۴:۱۸ פـریـر ...
دقیقا!!! :|

:)

۱۴ بهمن ۱۴:۱۳ منِ ناشناس
منم اینقدربدم میاداز اینایی که بعداز چندماه زنگ میزنن ومیگن خبری ازمانمی گیریا
یکی نیست بهشون بگه توچرا زودترخبری نگرفتی؟

آخ آخ، حرف دل من رو زدی انگار :)

۱۴ بهمن ۱۳:۵۵ gandom baanoo
منم خیلی از آدمای طلبکار بدم میاد!!!!
یعنی کافیه یکی بهم بگه چرا از من خبری نمیگیری... دیگه تا عمر دارم ازش خبر نمیگیرم! :/

اصلاْ طلبکاری رو مخ است :-|

۱۴ بهمن ۱۳:۵۱ פـریـر ...
خوب نیست اینجوری! همین نوبتی نوبتی خبر گرفتن از همدیگه :/

آره من حتی یه بار گفتم،‌گفتم مگه آدم نوبتی دلش تنگ میشه؟ آدم هر وقت یاد دوستش بیفته دلش تنگ بشه زنگ می زنه دیگه،‌این که بگیم نه نوبت اونه،‌وایمیستم تا زنگ بزنه خیلی داغونه :-|

۱۴ بهمن ۱۳:۴۶ دچــ ــــار
من قبلا سعی میکردم توجیه بیارم براشون ولی الان جور دیگه ای رفتار میکنم :)

چه جوری مثلاْ؟ :)

۱۴ بهمن ۱۳:۱۹ محمد ابراهیمے
شاید گزینه دوم معقول تر و دینی تر باشد...

الکی مثلا من خیلی مذهبی ام :-|

برای من بستگی به ارزش طرف مقابل داره، این که هنوز برام ارزشمنده یا مدت هاست که دیگه حرفی بینمون نمونده...

بله:|

:-)

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
موضوعات
سروستاه نامه، سنتور (۲۶)
خوشنویسی، تذهیب (۱۷)
کار، iOS، اندروید (۲۴)
زندگی بهتر (۵۶)
یاد ایام (۲۸)
مهلا (۱۷)
صابرانه (۴۰)
از این روزها (۶۶)
یک سال بدون... (۱۲)
خانه دوست کجاست؟ (۱۵)
آشپزی، خام گیاهخواری (۱۹)
نی‌نی گولو، لیلی (۳۵)
کتابخوانی (۳)
آخرین نوشته ها
کودک یاری :-)
لاله
بدخوابی :-(
لباس بچه :)
جان پناه
مهر مادری...
تو لیلی شو* :)
مهلا و لیلی*
شاخک :-|
شیرخوارگی :)
محبوب ترین نوشته ها
لیلی، نام دیگر عشق است...
مادرانگی :)
کوچولو بیا*
یکی بود، یکی نبود
دوبله وسط :-)
حیوان ناطق
اشک و لبخند
توقع
خطای شناختی :-|
پذیرش :-|
پربیننده ترین نوشته ها
مهاجرت
هَکَلچه :-)
بی کلید در* :-)
کوچولو بیا*
شفایافتگان
مادر شوهر
مادرانگی :)
دوبله وسط :-)
لیلی، نام دیگر عشق است...
لیلی، مثلِ پری
نوشته های پر بحث تر
هَکَلچه :-)
کوچولو بیا*
لیلی، مثلِ پری
خب تا آخرش رو بگو :-|
لیلی، نام دیگر عشق است...
دوبله وسط :-)
پسر یا دختر! مسئله این است...
بی کلید در* :-)
آشپز که دو تا شد...
یک عالمه یک*
تاریخچه نوشته ها
پیوند ها
گروه نرم افزاری پرکا
تیرمن
خاطرات روزانه
دامن گلدار اسپی
جولیک
سرو روان
هیولای درون
سکانس های توکا
وقتی فاطمه روز به روز بزرگتر می‌شود
بابا لنگ دراز
یک آشنا
ذهن زیبای یلدا
یک مترسک
لافکادیو
جادوگر آئورا
آنای خیابان وانیلا
Begin Again
گاه نوشت های یک "من"
آقاگل ملت
بای پولار
وایسیـ ورسا
این روزهای من
بهار پاتریکیان
سیناپس های نارنجی
غرور شکسته
فیلوسوفیا
فیش نگار
نارخاتون
پرتقال دیوانه
حریری به رنگ آبان
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان