غبارروبی خاطره ها


مگه میشه خونه تکونی کنی و آلبوم عکس ها رو ورق نزنی؟

مگه میشه به عکس رفتگان که می رسی، گریه نکنی؟

مگه میشه جعبه کادوهای عروسی/کارت تبریک تولدها رو که گردگیری می کنی، دونه دونه نوشته های روی پاکت ها رو نخونی، شاید برای هزارمین بار؟

مگه میشه جلد کتابها رو پاک کنی و صفحات نشون گذاشته ات را نگاه نکنی؟

مگه میشه سر هر تکه گم شده ای که یواشکی پیداش میشه، همه خاطراتش رو مرور نکنی؟

نمیشه...

 

اگه هم بشه، من نمی تونم :( حتی اگه خونه تکونی در روز پنجمش هم تموم نشه و کارها بمونه برای فردا...

هیچ مهم نیست، مگه زندگی غیر از همین دلخوشی های کوچولو است :)


۸ حبه چیده شد. ۸

خانه تکانی و دیگر هیچ!


وسط خانه تکانی خفن تاریخی پریسا گونه، موقعی که می خواستم فویل بکشم روی اجاق گاز و املتی بخورم ساعت 3... دیدم که فویل تمام شده :-|


در نتیجه به مدت یک ساعت اعلام استراحت کردم و به جای نیمرو و املت و مخلفات، سالاد کاهو خوردم برای نهار، بسیار خوشمزه :)


نکته مهم سالاد این بود که فقط چکاندن لیموی تازه روی سالاد می تواند یادت بیاورد که در روز دوم خانه تکانی چقدر خراش ریز و درشت روی دستهایت ایجاد کرده ای...


پیش به سوی خرید فویل و ادامه کار :)

۸ حبه چیده شد. ۷

بیا ساقی آن می...


وسط همه حرف هایی که زدیم آن شب، وسط همه خستگی‌ها، گفتم: راستی من امروز گوشه ساقی نامه را تمرین می کردم، این هفته ماهور تمام می شود، آخرین گوشه در آخرین هفته سال...

گفت: چه خوب :) بیا برایم بزن :)


از آنجا که هیچ وقت به صدای ساز من علاقه نشان نداده، گفتم: الان؟ (ساعت 11 شب بود)

گفت: آره، در اتاق را می بندیم که صدا بیرون نرود...


یک جورهای ملسی دلم غنج رفت :) گفتم باشد، رفتم سر سنتور خان و شروع کردم به ساقی نامه زدن (با گیر و گرفت فراوان --چون استاد هنوز تایید نکرده و بیشتر چیزی را می زدم که در آورده بودم تا این که نهایی باشد...)


تمام که شد، گفت: ساز زدن تو و آواز خواندن من مثل همند، هر دو perfect نیستند، ولی دل نشینند :)

و گفت: من ساقی نامه را خیلی دوست دارم، هر شب برایم می زنی از این به بعد؟


و من هر شب برایش ساقی نامه می زنم از آن به بعد :)


پ.ن. ساقی نامه حافظ را که حتماً خوانده اید، می توانید ساقی نامه رضی الدین آرتیمانی را با صدای شهرام ناظری برای بار هزارم گوش کنید و یک کمی بروید در فضای خانقاه و مقام و ساقی و جانان...

۷ حبه چیده شد. ۷

آرزو


انگار نه انگار که تا همین دیروز، یا حتی همین قبل از ظهر امروز... آرزویم این بود که تا قبل از عید، به روزرسانی خفنی که برای اولین اپ‌مان آماده کرده بودم، تمام شود و قبل از این که بازار کرکره هایش را بکشد پایین بگذارم آن جا :-|


به محض این که آرزویم برآورده شد، یک لحظه احساس تهی بودن کردم :-| فکر کردم خب پس چرا این طور نیست؟ چرا آن طور نیست؟ چرا این نشد؟ 


دوستی داشتم قدیم تر ها همیشه می گفت: کاش آن قدر لیاقت داشته باشیم که بعد از برآورده شدن آرزوهایمان، یادمان بماند که یک روزی چنین آرزویی داشتیم...


کاش یادمان بماند همه آرزوهای برآورده شده را، این طور کمی مهربان تر خواهیم بود، لااقل با زندگی، با خودمان :)

۱۲ حبه چیده شد. ۷

کمی آرام تر شاید...


در راستای اعتقاد من به تعابیر روانشناسانه خواب ها* دیشب خواب می‌دیدم که باید در کلاس زبان نامعلومی یک lecture مجهولی را  ارائه کنم که نه تنها lecture را بلد نیستم**، بلکه مسیر را هم گم کرده ام و هر چه می‌روم نمی‌رسم و مدام ماشین اشتباه سوار می‌شوم و مدام راننده مسیر را اشتباه می‌رود و مدام ترافیک و مدام ساعت را نگاه می‌کنم که دیر شده و مدام و مدام و مدام...

عرض کنم خدمتتان که تعابیر مجموعه خواب‌های امتحان گواه استرس و نگرانی شماست :-|

با این مضمون که شما اکثراً خواب امتحان درسی را می‌بینید که در آن کوچکترین مشکلی نداشته‌اید***، با این trick که ضمیر "ناخودآگاه" می‌خواهد حواس شما را پرت کند از:

 استرس کشنده‌ای که درگیرش هستید،

و مثل زهر هلاهل هی به خورد مغزتان می‌دهید،

و با فکرش ساعت ها در روزهای قبل زندگی کرده‌اید!


و trick به این ترتیب کارساز می شود که وقتی صبح چشم باز می‌کنید، یادتان هست که تمام شب باید به امتحانی می‌رسیدید که وجود خارجی ندارد، در نتیجه در یک لحظه (لااقل چند دقیقه ای) حالتان خوب می‌شود که چه خوب که امتحان ندارم... :)

حالا هی بگویید چرا خواب امتحان می‌بینم :-| طفلک ضمیر "ناخودآگاه" شما :)


* به استناد نظرات مرحومین فروید و یونگ علیهما السلام :))))

** در کل زندگی ام اتفاق نیافتاده، یعنی در این حد :-|

*** کما این که من در حد پرستش عاشق کلاس های زبانی بودم که می‌رفتم، به علت علاقه عجیب و غریب من به زبان‌های خارجی :-|

۱۳ حبه چیده شد. ۸

سکوت...

الان در ذهن من ملغمه ای است از 30+16، استیک*، دی کاپریو، متریال دیزاین، شهرزاد، رنگ شلخو، شرفه و شیخ صنعان :-|

+ oh my God (که الان صابر هر دو دقیقه یه بار برای نفر پشت تلفن تکرار می کنه)


من دیگه حرفی ندارم :-|


* کلیپ استیک سوریلند :)

۹ حبه چیده شد. ۷

خام پخته خواری...


اولین بار ایده بهناز بود، آمده بودند مهمانی خانه ما، با امیر و الهام و نسترن، مثلا برای تولد غافلگیری الهام که از برق نگاهش معلوم بود خوب می دانست مهمانی تولد اوست :)

قرار بود لازانیای معروفم را درست کنم که نمی دانم چرا تصمیم گرفتم به سلامتی پایبند باشم :-| یکبار برای مریم و محمد صادق (خواهر بزرگ صابر و متعلقات:دی) استامبولی مجلسی پخته بودم و با ته دیگ تعریفی وسط فرودگاه امام خورده بودیم در راه بدرقه آنها به کانادا...


این بار تا گفتم استامبولی باشد به جای لازانیا با آن همه سس سفید و سه نوع پنیر پیتزا و... دخترها همه کلی ذوق که به به استامبولی نخورده ایم خیلی وقت و دست پریسا درد نکند...


شب همین طور که بین مهمانی و آشپزخانه سُر می خوردم، از یک جایی معلومم شد که برنج استامبولی از فرط حساسیت من برای مجلسی در آمدن کلاً خام مانده و بر همگان واضح و مبرهن است که استامبولی وارفته هر چه قیافه نداشته باشد مزه اش خوب است، ولی استانبولی خام فقط قیافه استو به کار نیاید :-|


خلاصه در همین احوالات بودم که بهناز آمد آشپزخانه که پری گلی چه شده؟ همه چی خوب است؟ نگران به نظر می رسی...


گفتم برایش، که در آشپزخانه اپن، شما عملاً چیزی برای پنهان کردن نداری:-|


گفت یک ترفندی از مادر امیر یاد گرفته به این ترتیب که کمی آب بریزی دوباره در قابلمه و مثل اولین مراحل دم کشیدن، شعله گاز را تا آخر باز کنی و مثلا پنج دقیقه منتظر بمانی... قول داد که این یک فوت کوزه گری است و برنج را نجات می دهد :)))


گرچه من مثل همیشه زیادی محتاط بودم و آب زیاد ریختم و هی در قابلمه را باز کردم که ببینم از خامی در آمد یا نه و کمی وا رفت، ولی راه نجات بخشی بود...


حالا هر بار که پیش می آید، راهش حسابی چاره ساز است :)



۱۵ حبه چیده شد. ۸

از حال بد به حال خوب :)


گاهی آنقدر منتظر آمدن کسی هستم، رخ دادن واقعه ای یا تمام شدن وضعیتی که هیچ نمی فهمم که چه لحظات خوبی از دست می رود پنهانی...

انگار همه عمر می گذرد آرام آرام در لحظات هراس آور گنگ انتظار، غافل از این که زندگی همین گذر است، همین در مسیر بودن، همین لحظه های ناب حال...


گاهی تلنگری باید برای یادآوری، شاید این روزهای من تلنگری است...

باشد عبرت آیندگان گردیم :)

۱۱ حبه چیده شد. ۱۲
موضوعات
سروستاه نامه، سنتور (۲۷)
خوشنویسی، تذهیب (۱۷)
کار، iOS، اندروید (۳۱)
زندگی بهتر (۵۹)
یاد ایام (۲۸)
مهلا (۱۹)
صابرانه (۴۲)
از این روزها (۷۷)
یک سال بدون... (۱۲)
خانه دوست کجاست؟ (۱۶)
آشپزی، خام گیاهخواری (۱۹)
نی‌نی گولو، لیلی (۴۳)
کتابخوانی (۳)
آخرین نوشته ها
trend
ملغمه :)
نهفت*
حرفه‌ای گری :-|
نگران غمزده نباش!
مهر مهلا :-)
چه پسر گلی...
مدیریت بحران
کلسترول
گاه اندوه من
محبوب ترین نوشته ها
لیلی، نام دیگر عشق است...
مادرانگی :)
کوچولو بیا*
یکی بود، یکی نبود
ارزش
اشک و لبخند
توقع
حیوان ناطق
خطای شناختی :-|
دوبله وسط :-)
پربیننده ترین نوشته ها
مهاجرت
هَکَلچه :-)
شفایافتگان
بی کلید در* :-)
کوچولو بیا*
مادر شوهر
مادرانگی :)
دوبله وسط :-)
لیلی، نام دیگر عشق است...
لیلی، مثلِ پری
نوشته های پر بحث تر
هَکَلچه :-)
کوچولو بیا*
لیلی، مثلِ پری
خب تا آخرش رو بگو :-|
لیلی، نام دیگر عشق است...
دوبله وسط :-)
پسر یا دختر! مسئله این است...
بی کلید در* :-)
آشپز که دو تا شد...
گاه اندوه من
تاریخچه نوشته ها
پیوند ها
گروه نرم افزاری پرکا
تیرمن
خاطرات روزانه
دامن گلدار اسپی
جولیک
سرو روان
هیولای درون
سکانس های توکا
وقتی فاطمه روز به روز بزرگتر می‌شود
بابا لنگ دراز
یک آشنا
ذهن زیبای یلدا
یک مترسک
لافکادیو
جادوگر آئورا
آنای خیابان وانیلا
Begin Again
گاه نوشت های یک "من"
آقاگل ملت
بای پولار
وایسیـ ورسا
این روزهای من
بهار پاتریکیان
سیناپس های نارنجی
غرور شکسته
فیلوسوفیا
فیش نگار
نارخاتون
پرتقال دیوانه
حریری به رنگ آبان
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان