خارج برنامه...


این هفته یکی از شلوغ ترین هفته های امسال بود :-|

یک هفته برای آموزش انعطاف پذیری به من :))))))))

یکشنبه که مجبور شدم برای ثبت نام آزمون انجمن خوشنویسان تا دزاشیب بروم و در هر ساعت روز که با Google Maps چک کردم، کمتر از ۴۵ دقیقه پیشنهاد نمی داد و فقط مسیرهای پیشنهادی اش عوض می شد :-| در نتیجه دو ساعت خارج برنامه داشتیم یک شنبه :)


دوشنبه برای عزیزترین دبیر ریاضی همه زندگی ام پیام فرستادم که اگر برایتان مناسب هست این هفته هم را ببینیم و قرار با خانم حریریان و بهناز رویایی فیکس شد برای سه شنبه، پس پنج ساعت خارج برنامه داشتیم در سه شنبه :-|


چهارشنبه خاله ام گفت که آخرین روز ثبت نام کنکور فنی و حرفه ای است و اگر امکانش هست شب به پسرخاله کمک کنم، در نتیجه سه ساعت  خارج برنامه داشتم کتلت می پختم به عنوان یک غذای سه مرحله ای که در نهایت شب در جواب ببخشید که ساده بود، گفتند: "حالا اشکال نداره ما خودمون هم شب ها حاضری می خوریم :-|" آخه وجداناً من قورمه سبزی پخته بودم، نیم ساعت طول می کشید و آخرش هم می شد مجلسی :-|


امروز هم در راستای همان یکشنبه که رفتم ثبت نام آزمون، کلاً  خارج برنامه بودم و از صبح تا حالا، از روی همه سرمشق هایم یک بار نوشتم برای آزمون فردا، پس امروز هم یک روز کامل خارج برنامه :-|


در راستای تکمیل این هفته، الان هم دایی ام زنگ زد که دایی جان ما فردا می آییم خانه شما شام :-|


خدا را شکر فردا هفته تموم میشه :)))))))))))

۹ حبه چیده شد. ۸

به احترام سکوت...


سکوت، برگزیده جشنواره بهترین تکنیک کنترل احساسات :)

۸ حبه چیده شد. ۱۱

چند مرحله ای


غذاها به چند دسته تقسیم می شوند: یک مرحله ای، دو مرحله ای و سه مرحله ای :-|

غذاهای یک مرحله ای: غذاهایی هستند که فقط یک مرحله شما را درگیر می کنند، یعنی فقط یک مرحله به حضور شما نیاز هست:-| مثل: عدس پلو، ماکارونی، سبزی پلو با ماهی (یعنی همزمان قابلیت آماده کردن دارند، مثلاً همان طور که برنج را بار می گذارید، می توانید مراحل درست کردن مخلوط عدس و پیازداغ را هم انجام دهید و بعد با شعله پخش کن بگذارید روی حرارت کم و بروید سر کارتان تا آماده شود)


غذاهای دو مرحله ای: مثل انواع خورش ها، آش ها*، ...

غذاهای سه مرحله ای: مثل لازانیا، دلمه بادمجان-فلفل-گوجه و ...


خب چه کنیم؟ نمی شود که هر روز غذای یک مرحله ای بپزیم :-| در نتیجه یک سری از غذاهای دو مرحله ای را با کمک زودپز :دی و صرف نظر کردن از مجلسی نشدن، به غذای یک مرحله ای تبدیل می کنیم :)))))


مثلاً در خورش قورمه سبزی، همان اول که در زودپز را باز کردیم همه را با هم می ریزیم تویش** :) به همین سادگی به همین خوشمزگی، شما برو و یک ساعت و نیم دیگر بیا و یک قورمه سبزی جا افتاده ردیف تحویل بگیر، کی می فهمد که چند مرحله سرش وقت گذاشتی؟ 


پ.ن. این آخر هفته، هفته کنسرت و نمایشگاه است :)

امروز عصر که کنسرت تک نوازی استاد کیانی هست در فرهنگستان هنر

فردا هم افتتاحیه نمایشگاه گروهی خط و تذهیب خانم اکبرزاده است، به همراه گروه مهرنگاران در کاخ سعد آباد.


اگر دوست داشتید بیایید :)


* متاسفانه این روش تبدیل دو مرحله ای به یک مرحله ای برای آش رشته جواب نمی دهد، یعنی باید سرش بایستی، حبوبات جدا، سبزی جدا، رشته جدا، کشک جدا، ... :-| همه را با هم بریزی داغون میشه :))))))))))


** شایان ذکر است، کپی رایت این روش متعلق به بهار جان است، یادش بخیر حوالی سال 90 این روش را یادم داد و من انواع روش های پخت قورمه سبزی را تست کردم ولی هیچ کدام به اندازه روش یک مرحله ای خوب جا نمی افتد :) هر کجا که هست، خدایش سلامت بدارد :)



۶ حبه چیده شد. ۹

شکلات جرقه ای*


وقتی یک نفر با همه دید مثبتی که در سال های دور به زندگی داشته، می گوید که دیگر نمی توانم با این شرایط ادامه دهم، ولم کن، کم آورده ام و کم کم فرو می رود در دنیای افسردگی، نجاتش در مقام یک دوست خوب خیلی دشوار است...


چون همه راه هایی که بلدی و تجربه کرده ای، به درد کسانی می خورد که دید مثبت نداشته اند ( به درد خودت مثلاً :-) )، کسی که خودش خدای مثبت نگری است را چه کنم؟ وقتی می گوید این همه دیدگاه مثبت به زندگی را دیگر نمی خواهد... ای دل غافل :-(


* بهناز رویایی برایم سه تا شکلات جرقه ای آورده بود، تا به حال نخورده بودم ازشان :) 

دستور العمل داشت، باید می گذاشتی در دهانت طوری که کم کم بچسبد به سقف دهان، بعد بگذاری آرام آرام آب شود، انگار کاتالیزور واکنش جرقه ها (چه علمی گفتم مثلاً :))))))))) آب باشد، به محض ترکیب، جق جق جق شروع می کند در دهانت به جرقه زدن، انگار یک سری جرقه کوچولو گذاشته باشی روی زبانت :)


تجربه اش را دوست داشتم :)

۱۱ حبه چیده شد. ۶

آفتاب زدگی :-|


قبل ترها نمایشگاه کتاب تهران در محل دائمی نمایشگاه بین المللی برگزار می شد، که با توجه به شلوغی شهر و ترافیک چمران، این داستان تا سال 85 بیشتر ادامه پیدا نکرد و منتقل شد به مصلی تهران...

اوایل که داستان انتقال نمایشگاه به مصلی مطرح شد، حرف و حدیث زیاد بود، مثلاً می گفتند که اینجا محل نماز است و برای نماز عید فطر و این حرفها ساختید و کاربری اش برای نمایشگاه کتاب مناسب نیست و نمایشگاه جا نمی شود تویش و مشکل ترافیک را که حل نمی کند و ... خلاصه این که جا شد و بعداً هر نمایشگاه دیگری هم که فکرش را بکنید جا شد همان جا و ترافیک هم بود :-)))))))

 

و یک ده سالی آن جا شده بود نمایشگاه کتاب، تا این که اساتید به این نتیجه رسیدند که مدرن شوند و برای نمایشگاه های بزرگ در کلان شهری مثل تهران چاره ای دیگری بیاندیشند، و نتیجه IQ دسته جمعی آقایان شد این "شهر آفتاب" که به همراه ایستگاه مترویش دو روز است افتتاح شده اند، با هم :-|


بگذریم که "شهر آفتاب" از یک طرف چسبیده بود به دانشگاه آزاد واحد "یادگار امام" و از آن طرف به "دانشگاه شاهد" و امروز و فردا و پس فردا در ایام مقدس کنکور کارشناسی ارشد به سر می بریم و این دو تا، حوزه امتحانی یه بدبخت هایی بودند که مثل ما لاجرم ساعتی در ترافیک گیر افتادند :-|


بماند که امروز مبعث بود و در روز تعطیل نمایشگاه کتاب برای کاربر حرفه ای رفتن ندارد، ولی نمایشگاه دیگر آن قدرها دم دست هم نبود که وسط هفته را خالی کنم و تنها بروم دم بهشت زهرا، در حال فاتحه خواندن برای درگذشتگان، مدام به روح پرفتوح سازندگان این مملکت در آن طرف جاده هم درود بفرستم :-|


خلاصه خواستم بگویم اگر ماشین دارید، برای دیدن این نمایشگاه استثنائاً ماشین نبرید :-| فقط تصور کنید من را پشت فرمان، در حالی که ساعت 1 بعد از ظهر، یک ساعت در ترافیک جاده قم، دم عوارضی مانده بودم و نه راه پیش داشتیم و نه راه پس و تصور کنید صابر از ابوظبی برگشته را که ساعت یک ربع به دوازده هم چشمانش از هم باز نمی شد، پشت آن ترافیک :-|


نه تابلوی راهنمایی، نه راهنمایی فیزیکی، نه معلوم بود باید از کجای این پارکینگ خارج شد، نه کسی بود که جواب را بداند :-|


در گرمای میانه اردیبهشت، وقتی که در جاده قم گرد و خاک هم به هواست، سوز گرمای قبرستان که می خورد به صورت آدم، دل آدم هوای همان نمایشگاه بین المللی سر سبز اتوبان چمران را می کند، حالا نه آنجا، حداقل همان مصلی بر عباس آباد :-|


دردسرتان ندهم، در پارکینگ که پیاده می شدی پیاده تا نمایشگاه 20 دقیقه است (اگر حوصله نکنی در صف کیلومتری خیل مشتاقان منتظر ون و اتوبوس بشوی)، و باعث تاسف که معلوم نبود یک جایی به آشکاری غرفه سرای اهل قلم کجاست (ما که هر چه گشتیم پیدا نکردیم)، اینترنت دیتای همراه اول کار نمی کرد، هیچ کس آدرس نمی دانست، غرفه اطلاعات را باید با کلی مصیبت پیدا می کردی، ابتدا و انتهای راهروهای ناشران عمومی راهنما نزده بودند که در این راهرو چه ناشرانی هستند، معلوم نبود چطور باید به مترو رسید (جماعتی مسیر برعکس مترو را می رفتند، در حالی که یک نفر آن وسط گفت که دارید اشتباه می روید:-|)، هر جایی که می رفتی آب معدنی بگیری برای خوردن، در حد آب جوش بود و ...


فکر کنم دچار آفتاب زدگی شده ایم :-(

۱۱ حبه چیده شد. ۶

رو به بالا...


برای همه ما روزهایی پیش می آید که سرحال نیستیم، روزهایی که انگار غم و غصه همه عالم تلنبار شده روی دلمان، بی حوصله، کلافه و خسته ایم :(
شاید بدانیم دلیلش چیست، اگر کمی خوش شانس باشیم...
وگرنه اکثراً دلیل مشخصی وجود ندارد، جز یک غم قدیمی، دلتنگی برای یک خاطره دور یا عوارض کمال گرایی به خاطر درست انجام نشدن کاری که مطابق انتظار ما باید درست می شد...

از آن روزهایی که حس می کنیم، هیچ کاری حال آدم را خوب نمی کند...

برای من پیش آمده که در چنین روزهایی بیشتر از ۱۵ ساعت در خواب به سر برده ام، یعنی اول صبح بیدار شده ام با این حس که خوب نیستم، دوباره خوابیده ام به امید بهتر شدن، نزدیک ظهر بیدار شدم و خب... دوباره خوب نیستم :-| پس ساعت ۳ خوابیدم تا ۷ شب و ساعت ۱۰ شب دوباره می خواهم بخوابم :-|||||||||

اگر سئوالتان این هست که چطور می شود این همه مدت خوابید، تا حالا دچار فازهایی از افسردگی نشده اید، چون وقتی آن قدر بی حوصله اید که مرگ و زندگی برایتان فرق نکند، دیگر بیداری چه سود؟ :-/

حالا نگران نشوید، این فقط یک مثال کوچک هست از روزهایی که خوب نیستم (شاید اگر کمی توپولو باشید، روزهای بد برای شما به خوردن افراطی هله هوله منجر شود یا اگر جوش جوشی هستید، در یک حمله انتحاری همه جوش هایتان را بکنید، مثلاً :-|)

هدف از این نوشته پیشنهاد یک راهکار است :)

لئو بابوتا در آخرین نوشته وبلاگش، راهکار بی نظیری پیشنهاد می کند، او می گوید که برای همه ما این لحظات کلافگی یا بی حوصلگی به وجود می آید، مخصوصاً اگر در حال پیاده سازی یک روند مثبت برای زندگیتان هستید (مثلاً عادت هر روز ورزش کردن) و شاید این که بدانیم مشکل همگانی است به ما کمک کند حالمان کمی بهتر شود :)

و اما راهکار...

خوب است بدانیم که وقتی در یک حلقه بی پایان بیهودگی-کلافگی گیر افتاده ایم، برای رهایی باید خود را ملزم کنیم که کار کوچکی از حلقه "دل خوش کُنَک"‌هایمان انجام دهیم، مثلاً یک پیاده روی کوچولو، یک دوش آب سرد، تمیز کردن خانه، گوش دادن به موسیقی، ...

یا هر کاری که در حلقه خوبی های شماست :)
این گونه از loop بی پایان کلافگی نجات پیدا کرده و یک گام در جهت بهبود حالمان بر می داریم، خبر خوش این که همان طور که حال بد رزونانس می کند، حال خوب هم پله پله، گام به گام به سوی خوب تر شدن پیش می رود :)

و یک لحظه نگاه می کنید و می بینید که انگیزه ها برگشته :)
فقط یادتان باشد، لیست خوب‌ها، آن هایی هستند که بعد از انجام حالتان خوب می شود، مثلاً "خواب" برای من جزو خوب‌ها نیست، پس اگر کلافه هستم، خواب بی خواب :)))))))))

برای شما شاید این باشد که در کلافگی محض دارید یک ظرف پر از هله هوله را نوش جان می کنید (بی خیال رژیم و سلامتی و این حرف‌ها)، چه باید کرد؟ وسط کار به خودتون بیایید، یک لحظه مکث، یک نفس عمیق، داری چه می کنی؟

بله، یادتان بیاید که این شروع سقوط به دره کلافگی های بی انتهاست، پس قبل از آن که حالتان بیشتر از اینی که هست از خودتان بد شود، فرآیند را متوقف کرده و یک گام به سوی صعود بردارید (مثلاً یک لیوان آب چطوره؟ یا باز کردن پنجره اتاق، یا شستن صورت...)، ناامید نشوید، قله در همین نزدیکی است :)


-حلقه دل خوش کنک های شما شامل چه کارهایی است؟
۷ حبه چیده شد. ۵

یک Indie شجاع باش :)


چهارشنبه و پنجشنبه ای که گذشت، همایش پنجشنبه بازار برگزار شد به همت کافه بازار و در سالن همایش‌های برج میلاد، به قول خودشان دومین گردهمایی توسعه دهندگان و فعالان صنعت اپلیکیشن و موبایل در ایران :)


با توجه به متوسط رنج سنی شرکت کنندگان و حتی فراتر از آن کارمندان کافه بازار (۲۲ سال)، و با حضور کم سن و سال ترین توسعه دهنده امسال با ۱۲ سال سن، به عنوان یک دهه شصتی می توانستید نسبت به بخشی از جماعت، احساس مادرانگی داشته باشید، حتی :-|


راستش من پنل‌های برگزار شده را دوست نداشتم، شاید به خاطر آن که لذت بردن شما از یک پنل، بیشتر به هم سو بودن عقیده شما با مجری مراسم در پاس کاری مناسب بین شرکت کنندگان پنل مربوط می شود، و در این زمینه من و آرش برهمند هیچ هم عقیده نبودیم :-|


با این حال کارگاه ها خوب بودند*، شاید به خاطر این که ارائه دهنده‌ی یک کارگاه از قبل یک presentation خوب آماده می‌کند، فارغ از این که مجری پنل چه سئوال پرت و پلایی بپرسد یا نه :)


و اما کارگاه مورد علاقه من، کارگاه "از بازی سازی در ایران تا بازی سازی ایرانی" با ارائه امیرحسین فصیحی، مدیر عامل شرکت فن افزار شریف بود که بعد از همه صحبت های مفیدی که درباره صنعت بازی سازی و مفهوم Fun و هزینه های جذب مخاطب گفت، اواسط بحث رسید به مفهوم توسعه دهنده مستقل (Indie Development)، کسانی که در تاریکی حرکت می کنند، و مشعل های صف شکنانه را شجاعانه همراه خود می برند تا صنعت زنده بماند :)


گرچه به عنوان یک Indie Developer شما نهایتاً کارآفرین نمی شوید و بنا بر این که چقدر به ارزش ها و نوآوری اهمیت داده و چقدر پول در می آورید می توانید بین Sell-outs (کسانی که کار را کپی می کنند ولی پولدارند) تا Starving Artists (کسانی که فقط به خلاقیت فکر می کنند ولی هیچی پول ازشان در نمی آید) در نوسان باشید :-|


و بعدتر درباره این گفت که برخلاف آنچه همه شنیده ایم، داستان "کار تیمی بلد نبودن ایرانی ها"، هیچ ریشه تاریخی ندارد و میترا که "ایزد نگهبان پیمان‌ها" در آیین ایرانیان باستان بوده...

با دو ویژگی اصلی مهر (یک: بخشندگی و مهربانی، دو: جنگاوری و عدالت) چگونه به ما کمک می‌کند که این معضل "فردی کار کردن" را تبدیل به مهارت تشکیل تیم های بزرگ موفق کنیم :)


باشد که "مهر" نگاهبان پیمان هایمان باشد :)



* اگر علاقه داشتید در همایش شرکت کنید فقط به خاطر کارگاه ها و نه لزوماً آشنایی با بقیه و ...، تا چند وقت دیگر ویدئوی همه کارگاه‌ها و پنل های همایش امسال در آپارات قرار خواهد گرفت :) مثل ویدئوهای پنج شنبه بازار ۹۳ که در لیست طبقات کانال کافه بازار در آپارات هم اکنون قابل مشاهده است :)


پ.ن.حالا ما یک بار تصمیم گرفتیم، ارسال نوشته را موکول کنیم به جمعه روزی :) بیان با افتخار آمده اعلان زده که برق دیتاسنتر قطع شده و مژده! مژده! به اطلاعات شما آسیبی نرسیده، به سرنوشت بلاگفا دچار نشویم، صلوات :-|

۶ حبه چیده شد. ۵

دنده معکوس :)


با اجازه از شخص هولدن که اصولاً روانشناس است، صرفاً از آن لحاظ که من ازدواج کرده ام و به امور مربوط به مشاوره خانواده، روانشناسی و زیرشاخه های آن بسیار علاقمندم، دوستان و آشنایان گاهی از من مشاوره ازدواج می‌گیرند :))))))))))))) (قول بدهید که مرا برای پا توی کفش بزرگان کردن، در بارگاهتان محاکمه نکنید:) )


و خب معمولاً راضی هستند :))))))))

نکته مهم اما، روش مشاوره من است، یک روش مشاوره من در آوردی به اسم مشاوره معکوس :)


به این ترتیب که در فرآیند آشنایی، خواستگاری، نامزدی و ... خودم یا نزدیکان هر اشتباهی رخ داده و بعدتر سختی هایی پیش آورده به سبب حرف های ناپخته، سعی می کنم به طرف مقابلم گوشزد کنم که یا آن کار را نکند، یا راهی در مسیر عکس در پیش بگیرد :)


خلاصه اگر مشاوره خواستید، در خدمتم :)

۹ حبه چیده شد. ۸

خط چشم...


اولین بار که فهمیدم قلم گیری یعنی چه، اصلاً خوشم نیامد :-| قلم گیری به خط نازکی می‌گویند که با قلمویی به نازکی یک موی گربه (همان قلموی 000 که می‌خوانیمش سه صفر) زده شده در مرکب رقیق شده، دور همه چیز کشیده شود، دور گلبرگ ها، دور برگ ها، دور ساقه‌ها و ...

یادم می آید بچه که بودم اگر می خواستم خیلی خفن باشم، دور هیچ کدام از عناصر نقاشی شده را با مداد مشکی پررنگ نمی کردم :-| و نهایت این بود که به تناسب رنگ آن قسمت، از مداد رنگی کم رنگ و پررنگ (یا فشار دست متفاوت) استفاده می کردم، یعنی داخل گلبرگ کم رنگ و دور آن پر رنگ :)


حالا ولی بعد از یک سال تذهیب، می فهمم قلم گیری یعنی چه، این که چرا باید خیلی خیلی نازک انجام شود و چرا بدون قلم گیری، کار جلوه ندارد، عین آن می ماند که برای یک چشم، خط چشم بکشی :) 


در این حد موثر است در زیبایی کار :)

۱۱ حبه چیده شد. ۱۰
موضوعات
سروستاه نامه، سنتور (۲۷)
خوشنویسی، تذهیب (۱۷)
کار، iOS، اندروید (۳۱)
زندگی بهتر (۵۹)
یاد ایام (۲۸)
مهلا (۱۹)
صابرانه (۴۲)
از این روزها (۷۷)
یک سال بدون... (۱۲)
خانه دوست کجاست؟ (۱۶)
آشپزی، خام گیاهخواری (۱۹)
نی‌نی گولو، لیلی (۴۳)
کتابخوانی (۳)
آخرین نوشته ها
trend
ملغمه :)
نهفت*
حرفه‌ای گری :-|
نگران غمزده نباش!
مهر مهلا :-)
چه پسر گلی...
مدیریت بحران
کلسترول
گاه اندوه من
محبوب ترین نوشته ها
لیلی، نام دیگر عشق است...
مادرانگی :)
کوچولو بیا*
یکی بود، یکی نبود
ارزش
اشک و لبخند
توقع
حیوان ناطق
خطای شناختی :-|
دوبله وسط :-)
پربیننده ترین نوشته ها
مهاجرت
هَکَلچه :-)
شفایافتگان
بی کلید در* :-)
کوچولو بیا*
مادر شوهر
مادرانگی :)
دوبله وسط :-)
لیلی، نام دیگر عشق است...
لیلی، مثلِ پری
نوشته های پر بحث تر
هَکَلچه :-)
کوچولو بیا*
لیلی، مثلِ پری
خب تا آخرش رو بگو :-|
لیلی، نام دیگر عشق است...
دوبله وسط :-)
پسر یا دختر! مسئله این است...
بی کلید در* :-)
آشپز که دو تا شد...
گاه اندوه من
تاریخچه نوشته ها
پیوند ها
گروه نرم افزاری پرکا
تیرمن
خاطرات روزانه
دامن گلدار اسپی
جولیک
سرو روان
هیولای درون
سکانس های توکا
وقتی فاطمه روز به روز بزرگتر می‌شود
بابا لنگ دراز
یک آشنا
ذهن زیبای یلدا
یک مترسک
لافکادیو
جادوگر آئورا
آنای خیابان وانیلا
Begin Again
گاه نوشت های یک "من"
آقاگل ملت
بای پولار
وایسیـ ورسا
این روزهای من
بهار پاتریکیان
سیناپس های نارنجی
غرور شکسته
فیلوسوفیا
فیش نگار
نارخاتون
پرتقال دیوانه
حریری به رنگ آبان
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان