بیا دل بتکانیم :)


در مرخصی یک روز مانده به عید، خانه تکانی کردن چیزی است شبیه خودکشی شب سال نو!


یعنی این وسط پدر و مادر آدم هم سر برسند و دلشان برای دختر دردانه شان بسوزد و محض کمک احوال بودن پدر مهربان هم بگوید بیا زیر همه مبل ها را تمیز کنیم و زیر میز تلویزیون و زیر میز نهار خوری و حتی زیر جاکفشی با آن عظمت!!!!!!!!!!!!!!

باید بودید و قیافه صابر را می دیدید که وسط کار داغون و خراب از جلسه های کش دار اعصاب خورد کن، سر رسید به امید استراحت و از یک طرف نمی خواست کمک کند و از طرف دیگر نمی دانست باید جواب حاجی را چه بدهد که آن وسط کجکی زیر جاکفشی خم مانده بود :))))))))))))))

۰ حبه چیده شد. ۰

سندرم شاگرد اول...


همیشه آخر سال می افتم به صرافت هدف گذاری برای سال بعد، امسال اما بعد از ماجرای احساس کفایت و سرگردانی بین efficacy و efficiency، مونا کتاب The Gift of Imperfection را به من داد و من از جستجوی بی فایده برای حل مشکل efficacy افراطی که جزو نوادر روزگار است، دست کشیده و تمرکزم را گذاشتم بر درمان perfectionism یا به عبارتی کمال گرایی منفی.


و واقعاً متعجب شدم وقتی به شباهت خلق و خویم با المان های کمال گرایی منفی پی بردم... شاید برای اولین بار که به چالش کشیده شدم سه سال پیش بود با موضوع happiness در کلاس free discussion. برای من شادی در برآورده شدن مجموعه ای از اهداف کوچک و بزرگ برنامه ریزی شده تعریف می شد و وقتی سمیه، شاداب ترین دوست آن روزهایم گفت که برای خندیدن و شادی دلیل نمی خواهد، صادقانه بگویم که به جای غبطه خوردن و جستجو به دنبال سبک زندگی بهتر، در دلم او را الکی خوش خواندم!

بعدها بیشتر به چالش کشیده شدم، چرا که ازدواج تو را وارد دنیای اجتماعی یک خانواده جدید می کند و علیرغم تلاش شبانه روزی ام برای برگرداندن زندگی به دوران اوج*، هر روز نگران تر می شدم... نگران این که با کم شدن یکی از داشته هایم** به شدت احساس ناکافی بودن می کنم و همیشه جای خالی یکی را با دیگری پر می کنم (جدای از این که در چندین و چند مهارت عالی باشم). 

انگار یک احساس مبهمی همیشه هست (همان صدای درونی) که نگران است به قدر کافی خوب نباشی و مدام تکرار می کند:

دختر خوبی باش! همسر خوبی باش! خواهر خوبی باش! عروس خوبی باش! کارمند خوبی باش! دوست خوبی باش! شاگرد خوبی باش! 

-خوشحالی؟               - نه!

-چرا نیستی؟              - به قدر کافی خوب نیستم!

در همین راستا، بعد از این که چند بار هم به چالش کشیده می شوی، یک نفر مزاحم پیدا می شود و سئوالات معلوم الحال سقراطی می پرسد: شادی یعنی چه؟ مهربانی یعنی چه؟ خودت را دوست داری؟!

به صورت ساختار شکنانه ای شروع می کنی به ساده کردن زندگی، خنده و موسیقی و بازی...

هی هر روز سرعت زندگی را کم می کنی، در خیابان آهسته راه می روی و می گذاری سبز طلایی جوانه های درختان ته دلت شکوفه بزند، برای تولد مادرت یک بازی می خری و وسط بهت و حیرت همه کتاب "چگونه خودمان را دوست بداریم" را به او هدیه می دهی...

همه سایت ها را بالا و پایین می کنی تا فرق حسد، خشم، نگرانی و ترس را درک کنی و بعد فکر می کنی که چطور می توان همیشه شاد و راضی بود بی بهانه...

حتی وقتی در آزمایشگاه منتظر جواب تست سرطان نشسته ای، حتی وقتی کار پیدا نمی کنی یا کسی را از دست می دهی...

من فهمیده ام که نمی دانم چطور باید زندگی کنم، چطور عصبانی نشوم، نگران نباشم، کمرو نباشم، شجاع باشم و ...

چگونه بهتر نباشم ولی شاد باشم...

برای همین هر ماه برای رهایی از یکی از این بندها تمرین می کنم:

ماه اول: خشم                      ماه دوم: نگرانی                         ماه سوم: ترس

ماه چهارم: سرزنش دیگران       ماه پنجم: سرزنش خود                ماه ششم: کم رویی

ماه هفتم: نارضایتی                ماه هشتم: افسردگی                 ماه نهم: وابستگی

ماه دهم: به هم ریختگی          ماه یازدهم: سستی کردن            ماه دوازدهم: حسادت (رشک)



* دوران اوج، برای من در پیشرفت قابل توجه در یک سلسله کلاس آموزش مهارت های گوناگون خلاصه می شد، که اسمش را می گذاریم سندرم شاگرد اول!

** منظور از داشته ها، کلاس های آموزش مهارت جدید است :)

*** تصمیم دارم این وبلاگ را هر دوشنبه و پنج شنبه به روز کنم، اگر ننوشتم، برایم غیبت بزنید :دی

۰ حبه چیده شد. ۱

آینه جهان نما...

دوستانم آینه های من هستند...


می آیند دور هم می نشینیم و گپ می زنیم، می روم و یک جایی در راه در مسیر صحبت کوتاهی می کنیم، چطوری؟ چه خبر؟ چه می کنی؟ چگونه می گذرد؟


بعد انگار این حرف های من است که از زبان یک نفر دیگر می شنوم، انگار خودم هستم در آینه آن ها، مدام حرف می زنیم از زندگی و کار و مملکت و هر کس مثالی می آورد به تایید و مدام همه چی در هم ضرب می شود، همه چی به توان می رسد، می بینی تنها نیستی در گرفتاری ها و می بینی که کس دیگری هم راه حلی ندارد، یا اگر داشته باشد (یک در هزار) به کار تو نمی آید...


بعد آن ها می روند و تو می مانی و یک اندوه بی پایان، که چرا و چرا ما و چرا من کاری نمی کنم؟


دلم می خواهد لااقل من آینه جهان نما باشم برایشان که وقتی من را می بینند این قدر غصه دار نروند، این قدر خسته و کلافه، این قدر درمانده...


کاش می شد دردهای خودم را فراموش کنم، که پیشنهاد دهم برای زندگی بهتر، که دیگر هیچ مثالی نیاورم به تایید غصه ها، که انگار دامن همه مان آلوده شده در لجن های مرداب، که بگویم می شود همه کمی بالاتر بایستیم، می شود دست کمک دراز کنیم برای بقیه، که می شود چشم ها را شست...


جور دیگر باید دید :)

۰ حبه چیده شد. ۰
موضوعات
سروستاه نامه، سنتور (۲۷)
خوشنویسی، تذهیب (۱۷)
کار، iOS، اندروید (۳۱)
زندگی بهتر (۵۹)
یاد ایام (۲۸)
مهلا (۱۹)
صابرانه (۴۲)
از این روزها (۷۷)
یک سال بدون... (۱۲)
خانه دوست کجاست؟ (۱۶)
آشپزی، خام گیاهخواری (۱۹)
نی‌نی گولو، لیلی (۴۳)
کتابخوانی (۳)
آخرین نوشته ها
trend
ملغمه :)
نهفت*
حرفه‌ای گری :-|
نگران غمزده نباش!
مهر مهلا :-)
چه پسر گلی...
مدیریت بحران
کلسترول
گاه اندوه من
محبوب ترین نوشته ها
لیلی، نام دیگر عشق است...
مادرانگی :)
کوچولو بیا*
یکی بود، یکی نبود
ارزش
اشک و لبخند
توقع
حیوان ناطق
خطای شناختی :-|
دوبله وسط :-)
پربیننده ترین نوشته ها
مهاجرت
هَکَلچه :-)
شفایافتگان
بی کلید در* :-)
کوچولو بیا*
مادر شوهر
مادرانگی :)
دوبله وسط :-)
لیلی، نام دیگر عشق است...
لیلی، مثلِ پری
نوشته های پر بحث تر
هَکَلچه :-)
کوچولو بیا*
لیلی، مثلِ پری
خب تا آخرش رو بگو :-|
لیلی، نام دیگر عشق است...
دوبله وسط :-)
پسر یا دختر! مسئله این است...
بی کلید در* :-)
آشپز که دو تا شد...
گاه اندوه من
تاریخچه نوشته ها
پیوند ها
گروه نرم افزاری پرکا
تیرمن
خاطرات روزانه
دامن گلدار اسپی
جولیک
سرو روان
هیولای درون
سکانس های توکا
وقتی فاطمه روز به روز بزرگتر می‌شود
بابا لنگ دراز
یک آشنا
ذهن زیبای یلدا
یک مترسک
لافکادیو
جادوگر آئورا
آنای خیابان وانیلا
Begin Again
گاه نوشت های یک "من"
آقاگل ملت
بای پولار
وایسیـ ورسا
این روزهای من
بهار پاتریکیان
سیناپس های نارنجی
غرور شکسته
فیلوسوفیا
فیش نگار
نارخاتون
پرتقال دیوانه
حریری به رنگ آبان
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان