گاهی بیرون رو نگاه کن

این که میگن اون ور آب اگه بیفتی زمین و در حال مرگ هم باشی، هیچ کس نمیاد سراغت رو، نظری ندارم؛ چون خودم دو بار با دوچرخه خوردم زمین و هر دفعه، دو نفر سراسیمه دویدند بالای سرم که کمک می‌خواهی؟ ولی در جایی که به نظر من به‌شان مربوط نمیشه ورود نمی‌کنند، مثلا بچه در اتوبوس شروع می‌کند به جیغ و داد و گریه و پا کوبیدن، نه تنها نظرات حکیمانه "حتما گرمشه" "سردشه" "خسته‌ است" نمی‌دهند، بلکه غر و اعتراض و چشم گرداندن و اخم و تخم "خفه کن صداش رو" "اااااه سرم رفت" هم ندارند. در کل تلاش می‌کنند باهات تماس چشمی نگیرند و در کمال حفظ آرامش از پنجره بیرون رو نگاه کنند :)

۲۸

یاد حریم افتادم. باشد که یاد بگیریم.😘

:) حریم جاری در همه جا

یادمه برنامه‌ی سلام صبح بخیر چند تا مهمون خارجی دعوت کرده بود. یکی از ژاپن بود. حدود ۲۰ سال بود ساکن ایران بود. ازشون پرسین ویژگی ایرانیا چیه؟
با خنده و تمسخر زیرپوستی گفت همش از آدم سوال میپرسن همش میخوان بدونن چیکار میکنی فلان جا رفتی فلانی  رو میشناسی لباست رو چند خریدی چند سالته معدلت چنده و ...
گفت اوایل برام عجیب بود که چرا انقدر کنجکاو هستن. الان دیگه میدونم چرا. گفت چون ایرانیا از قدیم و ندیم که زندگی‌ها عشایر‌طور بود و بخاطر شرایط جغرافیایی و آب و هوایی همش باید کوچ میکردن واسه همین باید میفهمیدن و سردرمی‌آوردن که مقصد بعدی‌ای که میخوان کوچ کنن آب و هواش چطوره‌ ولی ژاپنی ها همشون یک تکه زمین رو داشتن و از کوچ هم خبری نبود زندگیشون ثبات داشت و خونه و زمینشون همه یه جا بود. واسه همین کسی نمیخواست سر از کار کسی در بیاره و ببینه فلان ولایت چه خبره. گفت اینه که این رفتار برای مردم ایران باقی مونده و هنوز کنجکاون ولی مردم قدیمی ایران بخاطر جغرافیا سوال میپرسیدن ولی امروز چون اون رفتار واسشون مونده بیجا و بیخود در مورد هر چیزی که بهشون مربوط نیست کنجکاوی میکنن (میخواست بگه مردم ایران بدبخت بودن).
قبل از اینکه حرفای این خانمه رو بشنوم هم من همچین قضاوتی درباره‌ی مردم داشتم. چون مردم خیلی فضولن. باورم این بود که کسانی که زیاد سوال میپرسن و کنجکاوی میکنن و اگر خیط شن رو میارن به سرک کشیدن و دست از کنجکاوی برنمیدارن، اینا آدمهایی هستن که از زندگیشون راضی نیستن و احساس بدبختی میکنن. برای همین دوست دارن با کنجکاوی کردن و فضولی در زندگی دیگران سرگرم بشن تا احساس بدبختی کمتر آزارشون بده.
وگرنه کسی که احساس خوشبختی قلبی داره آرامه و تمایلی به شنیدن احوال و زندگی مردم نداره. اصلا اخبار دیگران براش جذابیتی نداره. براش مهم نیست.
ایرانیا هم اکثراً احساس عقده دارن.

چه تجربه خوبی تعریف کردی

۲۷ بهمن ۱۱:۰۱ آقاگل ‌‌

اینجا یک بار توی خیابون می‌رفتم. ترافیک بود تقریباً. یک موتوری جلوم زد روی ترمز. تا اومدم ترمز بگیرم، تعادلم از دست رفت. از سمت راست خوردم به ماشینی که کنارم بود. چراغ جلوم خورد توی آینه‌ی ماشینش و پرت شد وسط خیابون. خودم چیزی نشدم، اما واکنش راننده‌ی ماشین این بود که: وحشی! چته. آقای موتوری هم که از پشت خورده بودم به لاستیک عقبش. برگشت یه نگاهی انداخت و گازش رو گرفت و رفت. بحث خوردن زمین شد یاد این افتادم. :))

 

 

این زمین خوردنه خیلی خشن بود :-|

۲۵ بهمن ۲۲:۴۳ محمود بنائی

یکبار دوران دانشجویی توی اتوبوس با دوستام بودیم و.مشغول بگو و بخند و شیطنت و... دو نفر ردیف جلوی ما بودن بنظرم اونام اجدادشان خارجکی بود چون حتی یکبار سر نچرخوندن سمت ما فقط نگاه کنن! من اون‌موقع یک حس خوبی پیدا کردم ازون رفتارشون، آرزو کردم میتونستم مثل اونا برخورد کنم. 

لیلی جان ما را کسی نمیتونه چپ نگاه کنه. 

 

اجداد خارجکی عالی بود :)

۲۵ بهمن ۲۰:۲۸ جولیک ‌‌‌‌‌

یه بار داشتم شب از کلاس بر‌می‌گشتم و زار می‌زدم، یه خانمی سگش رو برده بود پارک محل سر‌پا بگیره، اومد دنبالم که خوبی؟ کمک می‌خوای؟

یه بارم ایران تو همین وضع بودم آقای میان‌سالی اومد دنبالم تیکه انداخت. :))

دقیقا همین که گفتی :)

۲۵ بهمن ۱۸:۱۳ محسن رحمانی

سلام مگه شما ایران زندگی نمیکنید؟

نه آن سوی آبیم :)

۲۵ بهمن ۱۳:۱۱ N ـــــــ

اینجا همه چیز به همه کس مربوطه :)))

دقیقا

۲۵ بهمن ۰۸:۴۷ هیـ ‌‌‌ـچ

این‌جا تا ثابت نکنن علامهٔ دهرن ول کن معامله نمیشن :|

آره دقیقا

چه باحال

:)

۲۴ بهمن ۱۰:۰۵ هلن پراسپرو

یاد یه تیکه از جانستان کابلستان افتادم.

نویسنده با خانواده رفته بود افغانستان، بعد داشتن با کالسکه تو پیاده رو میرفتن، که یه سری سیخ سر راه بود که از ورود موتوریا جلوگیری می کرد. بعد خودش و همسرش داشتن فکر می کردن چطوری و با چه تکنیکی اینو رد کنن، که دو نفر خیلی عادی، همینطوری که داشتن حرف میزدن و راه می رفتن یکی راست کالسکه رو گرفت یکی چپشو، بلندش کردن گذاشتنش اونور سیخا! بعدم به راهشون ادامه دادن، و اینا پشت سرشون تشکر کردن فقط یه دست تکون دادن! D:

حالا نویسنده می گفت تو کشورای توسعه یافته تر یه بی توجهی مدنی هست که تو کشورای کمتر توسعه یافته نیست...

من اینجا بی توجهی مدنی ندیدم، مثلا میخواستم از قطار با چمدون پیاده بشم با لیلی تنها بودیم، یک آقای هلندی یه نگاه کرد که کمک میخواهی؟ بعد که گفتم مرسی چمدان را گذاشت بیرون، مثلا از اتوبوس میخواهی کالسکه در بیاری صدی نود میان کمک، برای من اینطور بوده

۲۴ بهمن ۰۷:۰۰ شارمین امیریان

سلام.

شکلات هم نمیدن دست بچه؟ 😊

:دی یه بسته شکلات

۲۴ بهمن ۰۰:۳۲ واران ..

یادمه  مرحوم پناهی فوت که شدند  همسایه هاش بعد از چند روز فهمیدن که تو خونه شون فوت شده !

یعنی میخوام بگم این چیزهای که در مورد اونوری ها میگن اینکه اگر اتفاقی برای آدم بیافته کمکی بهت نمیرسونن یا اصلا بیخبرن مربوط به اینوره گاها نه اونور !

البته نه همه مردم ولی خب هستند اینجور افراد.

 

 

+

آفرین به فرهنگ و ادب و احترام شون ❤

 

 

همین طوره که میگی واران جانم

چقدر دوست دارم این حس رو

ولی اینجا برعکس هزار درجه ست

 

حتی از مهمونی هم که اومده خونت میخان اطلاعات هفت پشتسو دربیارن کیه کی بوده اصل و نسب و... در میارنچرا اومده چی میگفت چی خوردین و.... 

 

آزار دهنده ست این سبک زندگییی

بله بله واقعا آزار دهنده است

۲۳ بهمن ۲۲:۰۹ امّــــ شـــهــــر‌آشـــــوبـــــــ

این جیغ و داد بچه واقعا بیش از بقیه اعصاب خود مادر رو خراب میکنه، خیلی بده که بقیه غرغر کنن

آخ آخ که کشیدی چی میگم، دقیقا همین

۲۳ بهمن ۲۱:۵۷ یاسی ترین

چقدر خوب!

جایی که کسی کمک لازم داره کمک میکنن (تازه اونم سوال میپرسن اول)

جایی هم که به نظر میرسه کاری از دستشون بر نمیاد سکوت.

بله دقیقا همینه

۲۳ بهمن ۲۱:۴۸ نیــ روانا

چه فرهنگ خوبی

:)

۲۳ بهمن ۲۱:۴۴ دچارِ فیش‌نگار

حالا واقعا چش بود بچه؟

سیب میخواست

۲۳ بهمن ۲۱:۳۹ پَـــــر واز

واقعا نمیشه با اینجا مقایسه کرد.بخوام مقایسه کنم مغزم ارور میده:/

آره سخته مقایسه

۲۳ بهمن ۲۱:۳۲ سیده فرفره!

اینجا اگه تو اتوبوس این اتفاقات بیوفته و حرفی زده نشه حتما کسایی که تو اتوبوس هستن مشکلی دارن که چیزی نمیگن :/ 

چقدر خوبه که تو همچین شرایطی واقعا بیرون رو نگاه کنیم و به روی خودمون نیاریم!

دقیقا همینه

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
در جستجوی درون و برون...
موضوعات
سروستاه نامه، سنتور (۲۷)
خوشنویسی، تذهیب (۱۷)
کار، iOS، اندروید (۳۶)
زندگی بهتر (۸۴)
یاد ایام (۲۸)
مهلا (۲۳)
صابرانه (۴۵)
از این روزها (۱۶۵)
یک سال بدون... (۱۲)
خانه دوست کجاست؟ (۲۶)
آشپزی، خام گیاهخواری (۱۹)
نی‌نی گولو، لیلی (۹۸)
کتابخوانی (۶)
مشاوره (۸)
آن سوی آب‌ها (۸۲)
داستان (۲)
چالش وبلاگی (۱)
آخرین نوشته ها
ستاره
شب‌های روشن
خودم
شرح حال
مجید جان، دلبندم
ابر‌قهرمان
مشاهده
هزار و سیصد و چند
خوش به حال روزگار...
دکمه استاپ را فشار بده...
محبوب ترین نوشته ها
گاهی بیرون رو نگاه کن
لیلی، نام دیگر عشق است...
سهیم شدن
کوچولو بیا*
امن‌سازی
مادرانگی :)
یازده ضربدر سه
سوگواری
وخیم
ظاهر و باطن
پربیننده ترین نوشته ها
هَکَلچه :-)
شفایافتگان
مهاجرت
لالایی لیلی :)
"هل اتی" کجا رفت؟
مادر شوهر
پسر یا دختر! مسئله این است...
بی کلید در* :-)
لیلی، مثلِ پری
مادرانگی :)
نوشته های پر بحث تر
هَکَلچه :-)
کوچولو بیا*
لیلی، مثلِ پری
خب تا آخرش رو بگو :-|
لیلی، نام دیگر عشق است...
دوبله وسط :-)
پسر یا دختر! مسئله این است...
بی کلید در* :-)
آشپز که دو تا شد...
گاه اندوه من
تاریخچه نوشته ها
فروردين ۱۴۰۰ ( ۷ )
اسفند ۱۳۹۹ ( ۸ )
بهمن ۱۳۹۹ ( ۹ )
دی ۱۳۹۹ ( ۹ )
آذر ۱۳۹۹ ( ۸ )
آبان ۱۳۹۹ ( ۷ )
مهر ۱۳۹۹ ( ۸ )
شهریور ۱۳۹۹ ( ۹ )
مرداد ۱۳۹۹ ( ۹ )
تیر ۱۳۹۹ ( ۹ )
خرداد ۱۳۹۹ ( ۹ )
ارديبهشت ۱۳۹۹ ( ۹ )
فروردين ۱۳۹۹ ( ۸ )
اسفند ۱۳۹۸ ( ۹ )
بهمن ۱۳۹۸ ( ۸ )
دی ۱۳۹۸ ( ۹ )
آذر ۱۳۹۸ ( ۹ )
آبان ۱۳۹۸ ( ۱۱ )
مهر ۱۳۹۸ ( ۹ )
شهریور ۱۳۹۸ ( ۸ )
مرداد ۱۳۹۸ ( ۹ )
تیر ۱۳۹۸ ( ۹ )
خرداد ۱۳۹۸ ( ۹ )
ارديبهشت ۱۳۹۸ ( ۹ )
فروردين ۱۳۹۸ ( ۹ )
اسفند ۱۳۹۷ ( ۸ )
بهمن ۱۳۹۷ ( ۹ )
دی ۱۳۹۷ ( ۸ )
آذر ۱۳۹۷ ( ۸ )
آبان ۱۳۹۷ ( ۸ )
مهر ۱۳۹۷ ( ۹ )
شهریور ۱۳۹۷ ( ۹ )
مرداد ۱۳۹۷ ( ۹ )
تیر ۱۳۹۷ ( ۸ )
خرداد ۱۳۹۷ ( ۱۰ )
ارديبهشت ۱۳۹۷ ( ۹ )
فروردين ۱۳۹۷ ( ۹ )
اسفند ۱۳۹۶ ( ۸ )
بهمن ۱۳۹۶ ( ۱۰ )
دی ۱۳۹۶ ( ۷ )
آذر ۱۳۹۶ ( ۹ )
آبان ۱۳۹۶ ( ۹ )
مهر ۱۳۹۶ ( ۸ )
شهریور ۱۳۹۶ ( ۷ )
مرداد ۱۳۹۶ ( ۲ )
تیر ۱۳۹۶ ( ۶ )
خرداد ۱۳۹۶ ( ۹ )
ارديبهشت ۱۳۹۶ ( ۸ )
فروردين ۱۳۹۶ ( ۹ )
اسفند ۱۳۹۵ ( ۹ )
بهمن ۱۳۹۵ ( ۸ )
دی ۱۳۹۵ ( ۱۰ )
آذر ۱۳۹۵ ( ۹ )
آبان ۱۳۹۵ ( ۱۰ )
مهر ۱۳۹۵ ( ۹ )
شهریور ۱۳۹۵ ( ۹ )
مرداد ۱۳۹۵ ( ۸ )
تیر ۱۳۹۵ ( ۱۰ )
خرداد ۱۳۹۵ ( ۹ )
ارديبهشت ۱۳۹۵ ( ۹ )
فروردين ۱۳۹۵ ( ۹ )
اسفند ۱۳۹۴ ( ۸ )
بهمن ۱۳۹۴ ( ۹ )
دی ۱۳۹۴ ( ۹ )
آذر ۱۳۹۴ ( ۸ )
آبان ۱۳۹۴ ( ۸ )
مهر ۱۳۹۴ ( ۹ )
شهریور ۱۳۹۴ ( ۹ )
مرداد ۱۳۹۴ ( ۶ )
آبان ۱۳۹۳ ( ۳ )
مهر ۱۳۹۳ ( ۸ )
شهریور ۱۳۹۳ ( ۹ )
مرداد ۱۳۹۳ ( ۹ )
تیر ۱۳۹۳ ( ۹ )
خرداد ۱۳۹۳ ( ۱۰ )
ارديبهشت ۱۳۹۳ ( ۹ )
فروردين ۱۳۹۳ ( ۸ )
اسفند ۱۳۹۲ ( ۳ )
پیوند ها
گروه نرم افزاری پرکا
دامن گلدار اسپی
تیرمن
جولیک
نارخاتون
یک آشنا
آقاگل ملت
ذهن زیبای یلدا
faella
توکا
وقتی فاطمه روز به روز بزرگتر می‌شود
یک مترسک
وایسیـ ورسا
می‌خواهم فاطمه باشم
غرور شکسته
فیلوسوفیا
پرتقال دیوانه
حریری به رنگ آبان
در دیار نیلگون خواب
دکتر میم
خانومی جانم
روزنوشت های میم صاد
پنجره می‌چکد
ریشه در باد
حنا
صخره‌نورد
لافکادیو
هیچ
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان