به خانه بر میگردیم :-)

روزهای سختی گذشته، 

شاید روزهای سختی مونده باشه، نمی دونم ...

فقط می دونم دلم برای نوشتن خیلی تنگ شده،

روتین نوشتن دو روز در هفته اینجا،‌ با همه محبت های شما، همیشه بهم انگیزه می داد که ادامه بدهم :)


پس...

بی خیال سختی ها


خسته اما با لبخند،

خسته اما با امید،

با امید فرداهای بهتر


به خانه برمیگردیم* :)


* تیتراژ یه برنامه ای بود به همین نام که وقتی دبیرستان بودم کانال ۵ پخش می کرد :)


پ.ن. برای دیدن عکس های لیلی و شیرو،‌ به آی دی private من، par4301 در اینستاگرام، بعد از آشنایی دادن درخواست بدهید :)

۱۶ حبه چیده شد. ۱۰

خرافات


کوچکتر که بودم یک سری عقاید خرافی پیچیده داشتم :-| مثلاً می گفتم اگه از این ور خیابون رفتم اون ور، فلان طور شد، معلم درس نمی پرسه، اگه نشد، می پرسه :))))))))))

یا وقتی می رفتیم پیک نیک تمام مدت دنبال شبدر چهار پر می گشتم :-|

یا هر وقت دعا می کردم، باید آمین می گفتم که اگه مرغ آمین از بالا سرم رد شد، سریع دعایم قبول بشه :-|

یا تو خیابان دنبال گل قاصدک می کردم و به تعدادی که می گرفتم احساسم این بود که 20 می‌گیرم :-|

از همه پیشرفته تر زمانی بود که به صورت پیچیده ای عقاید مذهبی-خرافی ام رو با هم قاطی کرده بودم، و افتاده بودم توی کار نذرهای عجیب و غریب، که مثلاً به ازای هر 20 در کارنامه باید 100 تا صلوات بفرستم و مثلاً اگه یک دانه صلوات بفرستم فایده نداره و یه موقعی می ماندم با 1400 تا صلوات :-||||||||||


می دونید مشکل خرافات (مذهبی یا غیر مذهبی) چیه؟ این که آدم احساس می کنه اگه اون کار را نکنه اتفاق بسیار بدی برایش می افته که خودش مقصر بوده، مثلاً اگه صبح یک عدد یاسین بخونی، روز خوبی داری، اگه نخونی، نداری :-|||||||||||| و این که هی پیشرفته و پیشرفته تر میشه، مثلاً اول باید یک یاسین بخونی، بعد دو تا، بعد پنج تا :))))))))))))))


در راستای ریشه کن کردن همه انواع اعتقادات این مدلی، یک مدت پیه همه چیز را به تنم مالیدم و هیچ کاری نکردم، یعنی خواستم برای خودم مسجل بشه که اگه اون کار را انجام ندهم، هیچ اتفاق بدی نمی‌افته :))))) و واقعاً هم هیچ اتفاقی نیافتاد و از سرم افتاد :)


الان سال ها از اون روزها می گذره، برای تجدید خاطره، چند وقت پیش دچار یک خرافه کامپیوتری شده بودم که اگه فولدر یک پروژه را از همان حرف‌های اول با کارفرما، جدا کنم، اون پروژه جور نمیشه، اگه جدا نکنم، جور میشه :)))))))))))))))))))


یعنی آخر خرافات چرت :))))))))


در همین راستا الان نشستم و فولدر همه را جدا کردم، می خواد جور بشه، می خواد جور نشه :))))))

۲۶ حبه چیده شد. ۱۳

یک مونالیزای منتشر...


صابر کتاب ها را ستایش می کند، اگر نخواهیم بگوییم که می پرستد :)


اولین بار که بعد از سال ها دیدمش، روزی بود نزدیک همین روزها، سال 90، اواخر فروردین، یک کت شلوار قهوه ای سوخته پوشیده بود، رفته بود آرایشگاه برای دیدار من، کنار کتاب فروشی میدان ونک ایستاده بود به انتظار، که چقدر حیف که الان ها آن جا شده است لباس فروشی...


یک مانتوی آبی کمرنگ داشتم آن روزها، یک مانتوی آبی کمرنگ تپل که وقتی می پوشیدی انگار تویش باد کرده بودند، پف می کرد و تو آن وسط می شدی ستون نازک یک استوانه تپلی :)


با هم قدم زدیم پرسیدم: حالتان خوب است؟ (از سال های دور می شناختمش، از ورودی های 80، برق خواجه نصیر)

نگاه مهربان نافذی دارد، لبخند گرمی زد :)


رفتیم کافی شاپی در مرکز خرید گاندی، قدم می زدیم، همین طور که او از شریف و آزمون دکترا و کارش می گفت و من پشت سر رئیس بزرگ غر می زدم (آخر آن روزها یک رئیس بزرگ داشتم که 70 درصد همه مکالمات روزانه ام را پر می کرد:-|)


رفتیم تا آنجا، یک میز چوبی طرح قدیم انتخاب کردیم کنار پنجره، گپ زدیم، درباره کار، درباره سال های دانشگاه، درباره خوابگاه او...


برایم یک کتاب خریده بود* اما، "مونا لیزای منتشر" 

وسط های صحبت، به رسم قدیم خودم خواستم برایم چیزی بنویسد اول کتاب، به یادگار، به رسم دوستی...


خوب نگاهش نکرده بودم انگار از همان اول، نگاهمان که تلاقی کرد، دلم ریخت پایین، حس کردم کمی هول شده انگار با اصرارهای من، فضای کافی شاپ تنگ شد برایم، نفس عمیقی کشیدم...


-برویم دیگر، من دیرم شده...

...


داشتم از موراکامی می خواندم، یک داستان کوتاه بود، از کتاب "کجا ممکن است پیدایش کنم؟"، کتاب را ورق زدم، انگار یاد صابر چسبیده بود به همه برگه های کتاب، کتاب را بلند کردم، یک گل قاصدک خشک شده افتاد روی دامنم :)


این از کی آن جا بوده؟ یادم نمی آید کی گذاشته بودمش...


حتماً روزی بوده پر از عشق، یک روزِ پر از عشقِ اواخر فروردین :)


* در همه دوشنبه هایی که هم را می دیدیم تا آبان 90، هر بار برایم کتابی می خرید، و هر بار در ابتدای کتاب، جمله ای، شعری می نوشت به رسم قدیم من، که به رسم او کتاب ها مقدسند، نوازش می خواهند، باید نازشان را کشید، باید آرام گرفتشان به دست که برگ برگ نشوند برگه های نازشان :)

۱۰ حبه چیده شد. ۱۴

پشتی


پشتی های قدیمی را یادتان هست؟

آدم می نشست کنار دیوار و تکیه می کرد به شان، انگار کسی هست که پشتت گرم هست به ش :)

من تمام کودکی ام در خانه ای گذشت پر از پشتی های کوچک و بزرگ، با بوی خانه مادر بزرگ...

یادش بخیر چقدر با حامد خانه ساختیم با پشتی ها...

بعدترها، نرم نرمک سر و کله مبل پیدا شد و هال تقسیم شد به دو بخش، یک بخش اعیونی با مبلمان، به اسم پذیرایی و یه بخش خودمونی با پشتی، به اسم نشیمن...


الان در بخش خودمانی خانه مامان هیچ پشتی نیست، دو دست مبلمان هست، اعیانی تر و خودمانی تر :)


اما خانه پدری صابر در ایلام پر از پشتی است، پشتی های بزرگ محکم جاندار که آدم تکیه می کند به شان و خوش است به گرمی پشتش :)

۸ حبه چیده شد. ۹

غبارروبی خاطره ها


مگه میشه خونه تکونی کنی و آلبوم عکس ها رو ورق نزنی؟

مگه میشه به عکس رفتگان که می رسی، گریه نکنی؟

مگه میشه جعبه کادوهای عروسی/کارت تبریک تولدها رو که گردگیری می کنی، دونه دونه نوشته های روی پاکت ها رو نخونی، شاید برای هزارمین بار؟

مگه میشه جلد کتابها رو پاک کنی و صفحات نشون گذاشته ات را نگاه نکنی؟

مگه میشه سر هر تکه گم شده ای که یواشکی پیداش میشه، همه خاطراتش رو مرور نکنی؟

نمیشه...

 

اگه هم بشه، من نمی تونم :( حتی اگه خونه تکونی در روز پنجمش هم تموم نشه و کارها بمونه برای فردا...

هیچ مهم نیست، مگه زندگی غیر از همین دلخوشی های کوچولو است :)


۸ حبه چیده شد. ۸

سکوت...

الان در ذهن من ملغمه ای است از 30+16، استیک*، دی کاپریو، متریال دیزاین، شهرزاد، رنگ شلخو، شرفه و شیخ صنعان :-|

+ oh my God (که الان صابر هر دو دقیقه یه بار برای نفر پشت تلفن تکرار می کنه)


من دیگه حرفی ندارم :-|


* کلیپ استیک سوریلند :)

۹ حبه چیده شد. ۷

تا به تا


یادم هست زمان ما (شما فرض کن ورودی 80 دانشگاه) هنوز ابرو برداشتن، به خاطر ورود به دانشگاه، ورود به دبیرستان یا دلایل دیگر رسم نشده بود و بی برو برگرد نشانه رفتن به خانه بخت بود و بند انداختن هم بالتبع آن عذر بدتر از گناه :-|


بعدتر اما، نزدیک های فارغ التحصیلی ما، دبیرستانی ها اعتصاب کردند و آن قدر ابرو برداشتند که بحث بر سر این داغ شد که الان ابرو برنداشتن برای ما نشانه نرفتن به خانه بخت است یا ابرو برداشتن برای آنها نشانه دانشجو بودن؟ :)))))))))))


در نتیجه کم کم، می آمدی دانشگاه و اگر کسی ابرو برداشته بود، دیگر تبریک نمی گفتی بابت خانه بخت :-| (آن قدر آرام و زیرپوستی که همه بزرگترها هم پذیرفتند بالاخره که ابرو برداشتن نشانه ازدواج کردن نیست!)


برای من موکول شد به اواخر دوره ارشد، آن قدر که دختر سر به زیر و مثبتی بودم مثلاً :-))))))))))) و دلیل خاصی هم نداشت (مثل جشن فارغ التحصیلی، شما فرض کن خانه بخت:)))))) یا مثلاً خواستگاری)، بلکه یک دلیل غیر خاص داشت، عروسی یکی از دوستانم بود!


از آنجا که من عنصر آرایشگاه به دوری هستم و آخرین باری که موهایم رنگ آرایشگاه به خودشان دیده بودند، بر می گشت به دوران راهنمایی (در این بین مامان زحمت تنظیم موها را می کشید)، تصمیم گرفتم ابرو بردارم، خودم تنهایی و در سن 24 سالگی :-|


و از آنجا که از هر چیزی که در وجود آدم دو تا گذاشته باشند به تقارن، انتظار می رود که متقارن باشد :-))) ما هی یک نخ یک نخ از این ابرو برداشتیم و هی دیدیم که کج شد :-| بعد یکی از آن یکی و بعد یکی از این یکی :)))))))))


مورد مثال زدنی جالبی بود، و همان بهتر که عکس هایم در آن عروسی را سر به نیست کردم :-|


البته مشکل آرایشگاه به دور بودن من در زمان عروسی هم خودی نشان داد، که اینجا از این بحث شیرین بگذریم، بهتر است :)


الان داستان چیست؟ این که بعد از سال دوم ازدواج دوباره آرایشگاه را طلاق داده و تصمیم گرفتم که این بار خودم به تنهایی از پس کارهای مربوط به آرایشگری بربیایم (ابرو، رنگ ابرو و کوتاهی مو) :-| و نتیجه این که نصف سال این ابرویم کج است، نصف سال آن یکی :))))))


امروز داشتم به ابروی راستم نگاه می کردم، به بدقلق ترین ابروی عالم که با من آشتی نمی کند، این بار گذاشته ام زیرش پر شود، تا متد جدیدی را امتحان کنم، شاید برای عید امسال در ایلام سر بلند شویم :)))))))


۱۱ حبه چیده شد. ۴

مسواک یادت نره!


"نهنگ عنبر" فیلم بانمکیه، پر از صحنه هایی که خیلی ها تو دهه چهل و پنجاه تجربه اش کرده اند و برای ما دهه ی شصتی ها، میشه یادآور بزرگترهامون باشه، مثلاً خیلی از صحنه ها من را یاد دایی کوچیکه یا خاله وسطی ام می انداخت :)))))

با همه ی خلاف بازی های یواشکی، آهنگ ها و سرگرمی های خاص اون موقع ها...

پ.ن. یک صحنه ای در فیلم هست، که عشق ارژنگ برای بار دوم از دستش میره، موقع خداحافظی شوهر جدید رویا که دندانپزشک است از پشت شیشه های فرودگاه به ارژنگ علامت میده: مسواک یادت نره :-| این جمله یک جورهایی نماد از دست دادن است، با حسرت تلخی که بعدش میاد سراغ آدم...
۳ حبه چیده شد. ۲

سنگ صبور

گفت: نگران بودم خواب باشی:-|

گفتم: بیدارم، نگران نباشی :-)

گفت: منتظرم می مونی تا برگردم؟

گفتم: می مانم...


و چقدر سخته انتظار...

۵ حبه چیده شد. ۱

کنار اتوبان


اینجا در اتاق کار من، پنجره ای قدی است، به اندازه همان دری که به تراس نقلی ما باز می شود...

و نمای اتوبان و کوه ها در خیلی خیلی دور...
از پشت پرده حریر لیمویی با گلوگه های سرخابی، ماشین ها گذر می کنند از لای زری دوزی های پرده انگار...

پشت پرده گاهی باران می بارد، گاه برف
گاه هوا آن قدر زیباست که پرده را کنار می زنم همه روز، اتاق پر می شود از نور...
آن وقت فاصله بین من و کوه ها یک دست دراز کردن است، از میان آبی آسمان و نرمی ابرها :)

منظره کنار اتوبان زیباست :)
با همه دود ماشین ها و سر و صدای گنگ بوق ها از پشت UPVC...
این جا در طبقه چهارم، منظره کنار اتوبان زیباست...

با نور چراغ ها که دانه دانه روشن می شوند، نزدیک غروب و دانه دانه خاموش می شوند کمی بعد از طلوع :)


پ.ن. مهلای عمه چهار دست و پا می رود، بعد صبر می کند، دستانت را می گیرد که بلند شود، با چشمان درشتش زل می زند به تو و می گوید: عمه :)))))))) عمه به فدای صدای نازکت، مهلا جانم :*
۳ حبه چیده شد. ۱
موضوعات
سروستاه نامه، سنتور (۲۷)
خوشنویسی، تذهیب (۱۷)
کار، iOS، اندروید (۳۳)
زندگی بهتر (۶۸)
یاد ایام (۲۸)
مهلا (۲۰)
صابرانه (۴۳)
از این روزها (۱۰۰)
یک سال بدون... (۱۲)
خانه دوست کجاست؟ (۱۸)
آشپزی، خام گیاهخواری (۱۹)
نی‌نی گولو، لیلی (۵۸)
کتابخوانی (۳)
مشاوره (۳)
آخرین نوشته ها
اگر دین ندارید...
همسایه
جراتمندی...
جوجکان غرب :-)
تمرین موثر ذهن آگاهی :)
تعادل
مسواک
عملیات نجات کودک درون :)
مرگ‌جویان*
بازی
محبوب ترین نوشته ها
لیلی، نام دیگر عشق است...
امن‌سازی
مادرانگی :)
کوچولو بیا*
خواهرانه :-)
خسته نباشید...
همنوا
ارزش
بد غذا :-)
جان، لیلی لیلی
پربیننده ترین نوشته ها
مهاجرت
هَکَلچه :-)
شفایافتگان
لالایی لیلی :)
بی کلید در* :-)
کوچولو بیا*
مادر شوهر
مادرانگی :)
"هل اتی" کجا رفت؟
لیلی، نام دیگر عشق است...
نوشته های پر بحث تر
هَکَلچه :-)
کوچولو بیا*
لیلی، مثلِ پری
خب تا آخرش رو بگو :-|
لیلی، نام دیگر عشق است...
پسر یا دختر! مسئله این است...
دوبله وسط :-)
بی کلید در* :-)
آشپز که دو تا شد...
گاه اندوه من
تاریخچه نوشته ها
پیوند ها
گروه نرم افزاری پرکا
دامن گلدار اسپی
تیرمن
جولیک
نارخاتون
یک آشنا
آقاگل ملت
ذهن زیبای یلدا
faella
توکا
وقتی فاطمه روز به روز بزرگتر می‌شود
یک مترسک
وایسیـ ورسا
سیناپس های نارنجی
می‌خواهم فاطمه باشم
غرور شکسته
فیلوسوفیا
پرتقال دیوانه
حریری به رنگ آبان
در دیار نیلگون خواب
دکتر میم
خانومی جانم
روزنوشت های میم صاد
پنجره می‌چکد
ریشه در باد
حنا
زندگی به سبک ام اس
لافکادیو
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان