یازده ضربدر سه

با صدای بسته شدن در بیدار شدم. هوا تاریک است، صدای باران شدید می‌آید از پشت شیشه دو جداره. از لای پتو دست می‌برم که ساعت را ببینم، حدس می‌زنم قبل شش و نیم باشد که صابر رفته. دمپایی‌‌هایم کجاست؟ یادم نمی‌آید. با اکراه پاهایم را می‌گذارم زمین، روی نوک پا می‌روم تا آشپزخانه برای گرم کردن شیر و عسل برای لیلی، بیدارش کنم؟ دیر نشود...

دکمه کناری گوشی را فشار می‌دهم، نور آبی فضا را پر ‌می‌کند، نگاهم می‌ماند روی یازده نوامبر، یازدهِ یازده... هشت سال پیش، یازده یازده یازده :) یک شب سرد آخر آبان سال نود که دو خانواده تنگ هم نشسته بودیم تو دو تا ماشین که برویم محضر، یک جمعه شب وسط اعیاد ذی الحجه، تولد امام دهم.

سپیدی، نور، گل، بله، خنده، حلقه، بوسه، شام رستوران لانه کبوتر... انگار همین دیشب بود، همین قدر گرم، همین قدر نزدیک... به هشتمین سالگرد ازدواج ما خوش آمدید :)

۱۳ حبه چیده شد. ۲۳

بهینه سازی مصرف آب :-)

ظرف‌های نهار جمعه را صابر شست،‌ یعنی هر چی ظرف از صبح داشتیم تا بعد از نهار. بعد خیلی متفکرانه رو کرد به من و گفت: از صبح چی پخته بودی مگه که این همه ظرف داشت؟*

گفتم: نهار خودمون، زرده نیمرویی برای لیلی، گرم کردن نهار امروز لیلی، پختن غذای فردایش :)

گفت: خب! زیاد ظرف کثیف کردی، اول این که خواستی زرده و سفیده را جدا کنی، دو تا کاسه برداشتی، باید از یک کاسه و ماهیتابه استفاده می کردی :-| سفیده توی کاسه بمونه، زرده تو ماهیتابه :-| بعد توی همان ماهیتابه اول سفیده را برای خودمون می پختی، بعد نهار امروزش را گرم می کردی و بعد که نهارش را می کشیدی توی کاسه‌ای که سفیده را ازش خارج کردی و یه آب الکی کشیدی، غذای فردایش را همان جا می پختی :-|

من: :-|
لیلی: :-|


دکتر لیلی: :-]]]]]]

مسوول بهداشت منطقه غرب تهران: :-||||||| 


* شایان ذکر است که نامبرده از ظرف شستن خیلی بدش می آید :-|

۳۵ حبه چیده شد. ۱۵

چه پسر گلی...

صابر عکس لیلی را فرستاده برای یه همکار قدیمی:


مخاطب مورد نظر: به به چه پسر گلی، خدا حفظش کنه براتون :-]

صابر: پسر گلی نیست :-|

مخاطب مورد نظر: چرا؟ پسر به این خوبی :-) به این گلی :-) به این آقایییییی :-)))))))) چرا پسر گلی نیست؟

صابر: چون پسر نیست :-O


ما: :-O

مخاطب: :-|


لیلی: :-))))))

۲۵ حبه چیده شد. ۱۸

گوموآ*

یک سئوال جومونگی:

چرا سوسانو در مراسم ختم اوته، همسرش، هم چنان آه می کشید و می گفت: آه! برادر اوته ؟ :-/


*بعد از هشتمین بار دیدن جومونگ صابر بالاخره کشف کرده که اسم امپراتور گوموآ است و فکر کنم برای سه ماه آینده تکیه کلامش این باشد: هی گوموآآآآ زود باش بیــــا :دی


پ.ن. دیدن برنامه های گوهربار رسانه ملی در تکرار هشتم یکی از راه های خالی کردن مغز صابر از درگیری های روزمره و دغدغه های فکری است، و من در شش سال گذشته هر چه تلاش کردم بفهمم چرا، پاسخی نیافتم :-|

۲۴ حبه چیده شد. ۱۵

ما

گفت: می دونی چند وقته با هم نیومدیم خرید؟

گفتم: اوهوم

گفت: تنهایی خرید رفتن خیلی سخته، خدا رو شکر برای سلامتی ات، خدا رو شکر برای سلامتی لیلی :*


پ.ن. شبیه خوابگردها شده ایم، همه مان، ساعت لیلی روز و شب ندارد، روزهاست که نمی دانم شب است یا صبح :-) خیلی ممنونم از این همه نظرات دوست داشتنی تان، از این همه مهر، محبت و دوستی، ایشالا انرژی ام برگردد و جبران کنم :-)

۱۳ حبه چیده شد. ۱۵

دوبله وسط :-)

صابر پرسید: به نظرت بعداً بچه را بگذاریم کدام ورزش؟

از آنجایی که مخاطبِ صابر با آن همه پیشینه ورزشی درخشان در جودو، والیبال، کشتی فرنگی، فوتبال، فوتسال، پینگ پنگ و غیره، من بودم که به بهانه ی علاقه به ورزشهای انفرادی و شعار "من از ورزش های گروهی خوشم نمیاد"، هیچ وقت نه والیبال را درست یاد گرفتم، نه بسکتبال و نه هیچ ورزش انفرادی یا گروهی دیگه و همیشه نمره ورزش در کارنامه ام به عنوان مایه ننگ و پایین آورنده معدل محسوب می شد و به علت خشکی عضلات در سن ۲۲ سالگی به فیض فیزیوتراپی و در ۲۸ سالگی به تست کایروپرکتیک نائل آمدم، گفتم: "ژیمیناستیک؟ مثلاً؟ با یه دونه از این دامن توری سفیدها :-)"


یه نیم گاهی انداخت و گفت: ژیمناستیک چیه لوس بازی! تکواندو خوبه :-)


پ.ن. بعد از کتاب "من پیش از تو"، کتاب "پس از تو" را خواندم که به نظرم یک کار تجاری ضعیف محسوب می شد از نویسنده، برای استفاده ابزاری از شهرت کتاب اول :-|

"جزء از کل" را می خوانم، فعلاً راضی ام ازش :-)


۴۱ حبه چیده شد. ۲۰

یک قلب کوچک :-)

بسته را گذاشت جلویم.

داشتم گریه می کردم، به بهانه های نامعلوم، ابر بهار گونه :-(

با لب های آویزون، همراه با هق هق: این چیه؟

- بازش کنی :-)

یک قلب کوچک

می خواستم یه چیزی بنویسم پر از اشک و آه، پر از اصطلاحات پزشکی، پر از ناامیدی ، خستگی و غصه، پر از "فقط دلم می خواهد کارهایی رو بکنم که الان نباید" و "هیچ کار دیگه هم حالم رو خوب نمی کنه"، حتی پادکست های جادی، درس های آلمانی میشل توماس و همه tutorial های udacity :-'(


چشم های مهربانش را که دیدم، شرمنده شدم... گفت: از این که برایت کادو بخرم ناامید شده بودی؟

گفتم: نگو این طوری... مرسومش اینه که بعد دنیا آمدن بچه، یه کادویی میخرن، غافلگیر شدم :-)

گفت: مگه حقوق است که آخر پروژه بدهند؟ :-) دوست داشتم الان برایت بگیرم، برای خستگی همه این روزهایت، با بچه، بی بچه، خوشحال شدی؟ :*

۳۲ حبه چیده شد. ۱۸

پنجاه-پنجاه

در حالی که احساس می کنم در نزدیکی قله، پایم سر خورده و پرت شدم کف دره، صابر هی قربون صدقه لیلی میره و آخرین عکس سونوگرافی اش را برای همه دوست و آشنا می فرسته و زیرش می نویسه:

My baby girl, she really looks like me, doesn't she?

۲۱ حبه چیده شد. ۱۶

آیا مادر خوبی هستم؟*

از صابر می‌پرسم: به نظرت لیلی من رو دوست خواهد داشت با این حجم منطق؟ که همه چی را بررسی می‌کنم، مقایسه می‌کنم، جدول تصمیم گیری می‌کشم ...؟ مادر-همه-چیز-دان :-|

مثلاً یه مادر احساساتی‌تر خوشحال که الان همه اتاق بچه رو گل گلی صورتی کرده باشه، بهتر نیست؟ تا یک مادر منطقی مهندس طور که گهواره بچه را گذاشته کنار میز کارش که موقع کار گهواره هم تکون بدهد؟ :-| به نظرت خشن و بی احساس نیستم یه کم؟


می گوید: آره دوستت داره، به نظرم مادر خوبی هستی، برخلاف همه پُزهای روشنفکری و فمینیستی که همه این سال‌ها می‌دادی :)))) یه مادر آگاه خیلی هم خوبه، احساس می‌کنم حواست به همه چی هست :)


* اسم کتابی از دکتر عبدالحسین رفعتیان.

** به زودی گوگل جام جستجوی "با نوزاد نارس چه کنیم" --به دو زبان انگلیسی و فارسی-- را میاره دو دستی تقدیم من می‌کند :-| 

امضا: یک عدد مادر نگران، در هفته 28 بارداری یک دختر کوچولوی خوشمزه...

۲۹ حبه چیده شد. ۱۸

سوپ جو

صابر آشپز فوق العاده ای است، و اوج شکوفایی خلاقیتش در پخت غذاهای من در آوردی است :-) در بقیه زمینه ها نکات کنکوری را به صورت hint جویا می شود :-)

امروز در حال درست کردن سوپ جو (در جریانید که غذا پیشنهاد من بوده، در نتیجه من درآوردی نیست)


صابر: خب رب بریزم یا شیر؟ قبل جو بریزم یا بعدش؟

من: همون رب، آخرش بریزی بهتره.

صابر: جَک رو کی بریزم؟

من: چی؟

صابر: جَک دیگه :-) چرا جو داریم، جَک نداریم؟ جو، جَک، جیم، جان :-)))))

من: :-) 

۲۲ حبه چیده شد. ۱۶
در جستجوی درون و برون...
موضوعات
سروستاه نامه، سنتور (۲۷)
خوشنویسی، تذهیب (۱۷)
کار، iOS، اندروید (۳۴)
زندگی بهتر (۷۵)
یاد ایام (۲۸)
مهلا (۲۲)
صابرانه (۴۴)
از این روزها (۱۳۱)
یک سال بدون... (۱۲)
خانه دوست کجاست؟ (۲۵)
آشپزی، خام گیاهخواری (۱۹)
نی‌نی گولو، لیلی (۷۷)
کتابخوانی (۴)
مشاوره (۸)
آن سوی آب‌ها (۳۹)
آخرین نوشته ها
هویت
یازده ضربدر سه
عمق
مادر فریادها
یار دبستانی من
صمیمی
بهدخت
برنامه‌ریزی
شاید آرزوی کسی باشی
ستاره قطبی
محبوب ترین نوشته ها
لیلی، نام دیگر عشق است...
امن‌سازی
کوچولو بیا*
مادرانگی :)
شوک دمایی
حضور
خواهرانه :-)
یازده ضربدر سه
مسئله
لیلی، جانِ مامان
پربیننده ترین نوشته ها
مهاجرت
هَکَلچه :-)
شفایافتگان
لالایی لیلی :)
بی کلید در* :-)
مادر شوهر
لیلی، مثلِ پری
مادرانگی :)
پسر یا دختر! مسئله این است...
کوچولو بیا*
نوشته های پر بحث تر
هَکَلچه :-)
کوچولو بیا*
لیلی، مثلِ پری
خب تا آخرش رو بگو :-|
لیلی، نام دیگر عشق است...
دوبله وسط :-)
پسر یا دختر! مسئله این است...
بی کلید در* :-)
آشپز که دو تا شد...
یک عالمه یک*
تاریخچه نوشته ها
آبان ۱۳۹۸ ( ۷ )
مهر ۱۳۹۸ ( ۹ )
شهریور ۱۳۹۸ ( ۸ )
مرداد ۱۳۹۸ ( ۹ )
تیر ۱۳۹۸ ( ۹ )
خرداد ۱۳۹۸ ( ۹ )
ارديبهشت ۱۳۹۸ ( ۹ )
فروردين ۱۳۹۸ ( ۹ )
اسفند ۱۳۹۷ ( ۸ )
بهمن ۱۳۹۷ ( ۹ )
دی ۱۳۹۷ ( ۸ )
آذر ۱۳۹۷ ( ۸ )
آبان ۱۳۹۷ ( ۸ )
مهر ۱۳۹۷ ( ۹ )
شهریور ۱۳۹۷ ( ۹ )
مرداد ۱۳۹۷ ( ۹ )
تیر ۱۳۹۷ ( ۸ )
خرداد ۱۳۹۷ ( ۱۰ )
ارديبهشت ۱۳۹۷ ( ۹ )
فروردين ۱۳۹۷ ( ۹ )
اسفند ۱۳۹۶ ( ۸ )
بهمن ۱۳۹۶ ( ۱۰ )
دی ۱۳۹۶ ( ۷ )
آذر ۱۳۹۶ ( ۹ )
آبان ۱۳۹۶ ( ۹ )
مهر ۱۳۹۶ ( ۸ )
شهریور ۱۳۹۶ ( ۷ )
مرداد ۱۳۹۶ ( ۲ )
تیر ۱۳۹۶ ( ۶ )
خرداد ۱۳۹۶ ( ۹ )
ارديبهشت ۱۳۹۶ ( ۸ )
فروردين ۱۳۹۶ ( ۹ )
اسفند ۱۳۹۵ ( ۹ )
بهمن ۱۳۹۵ ( ۸ )
دی ۱۳۹۵ ( ۱۰ )
آذر ۱۳۹۵ ( ۹ )
آبان ۱۳۹۵ ( ۱۰ )
مهر ۱۳۹۵ ( ۹ )
شهریور ۱۳۹۵ ( ۹ )
مرداد ۱۳۹۵ ( ۸ )
تیر ۱۳۹۵ ( ۱۰ )
خرداد ۱۳۹۵ ( ۹ )
ارديبهشت ۱۳۹۵ ( ۹ )
فروردين ۱۳۹۵ ( ۹ )
اسفند ۱۳۹۴ ( ۸ )
بهمن ۱۳۹۴ ( ۹ )
دی ۱۳۹۴ ( ۹ )
آذر ۱۳۹۴ ( ۸ )
آبان ۱۳۹۴ ( ۸ )
مهر ۱۳۹۴ ( ۹ )
شهریور ۱۳۹۴ ( ۹ )
مرداد ۱۳۹۴ ( ۶ )
آبان ۱۳۹۳ ( ۳ )
مهر ۱۳۹۳ ( ۸ )
شهریور ۱۳۹۳ ( ۹ )
مرداد ۱۳۹۳ ( ۹ )
تیر ۱۳۹۳ ( ۹ )
خرداد ۱۳۹۳ ( ۱۰ )
ارديبهشت ۱۳۹۳ ( ۹ )
فروردين ۱۳۹۳ ( ۸ )
اسفند ۱۳۹۲ ( ۳ )
پیوند ها
گروه نرم افزاری پرکا
دامن گلدار اسپی
تیرمن
جولیک
نارخاتون
یک آشنا
آقاگل ملت
ذهن زیبای یلدا
faella
توکا
وقتی فاطمه روز به روز بزرگتر می‌شود
یک مترسک
وایسیـ ورسا
سیناپس های نارنجی
می‌خواهم فاطمه باشم
غرور شکسته
فیلوسوفیا
پرتقال دیوانه
حریری به رنگ آبان
در دیار نیلگون خواب
دکتر میم
خانومی جانم
روزنوشت های میم صاد
پنجره می‌چکد
ریشه در باد
حنا
زندگی به سبک ام اس
لافکادیو
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان