با امید فرداهای بهتر :)


کمی آرام تر...

شادی را این قدر بلند فریاد نزن

شاید کمی آن سوتر، دلی گرفته باشد،

آوار غم، 

و تنهایی...


و تو ندانی که داشته‌های شیرینت، در برابر نداشته‌های اندوهناک او چقدر ارزشمند است...


پ.ن. کاش همدیگر را قضاوت نمی کردیم...

چشم به راه هفته های بهتر :)


۱۲ حبه چیده شد. ۱۴

و اینک پل سی و سوم :)


سی و سه سالگی نازنین من :)


آیا می شود روز تولد را دوست نداشت؟ 

با این همه تبریک، با این همه عشق، با این همه کادو و آدم های دوست داشتنی :)


پ.ن. انتخاب شده از کتاب "ژرفای زن بودن"، نوشته مورین مورداک، یکی از کادوهای تولدم:


"بهترین برده 

نیازی نیست کتک زده شود

او خودش خود را می زند


نه با شلاق چرمی،

و نه با چوب و ترکه

بلکه با شلاق ظریف زبان علیه خودش

و ضربه ی آرام ذهن خود، علیه خود


به راستی کیست که در نفرت از خود

با او برابری کند


کیست که بتواند در ظرافت خودآزاری

به پای او برسد؟


برای این کار

به سال‌ها تعلیم نیاز است!"


اریکا یانگ (Erica Jong)

الکستیس در مدار شعر


برای راضی بودن، هنگامی که من سرزنشگر شروع می کند در درونتان به غرغر زدن، بگویید:

من امروز فلان کار را انجام دادم، و راضی هستم و همین برای من کافی است :))))


گفته شده که بعد از یکی دو ماه، صدای "من خوب نیستم" درونتان کمرنگ شده و به "من خوب هستم" تبدیل خواهد شد :)

۲۸ حبه چیده شد. ۱۱

الرحمن الرحیم :)


زمانی که از دست یک نفر بسیار رنجیده خاطر هستیم، ادامه زندگی عادی بسیار دشوار است، هر بار که یادش می افتیم، دلمان آشوب می‌شود و با تکرار مشکل، حرف ها یا نگفته های خودمان در ذهن، هی آشفته و آشفته تر خواهیم شد...

من زیاد شنیده بودم که می گفتند زمانی که کسی را نمی بخشی رشته هایی آزاردهنده از خشم و نفرت بین تو و آن آدم وصل است... و بخشیدن مثل این است که یک قیچی گاز انبری برداری و همه رشته ها را با هم ببُری :-)


"خشمگین بودن از دست یک نفر دیگر، مثل نگه داشتن یک تکه زغال داغ به هدف پرتاب کردن به سوی آن فرد هست، تنها کسی که آسیب می بیند، دستی است که زغال را در مشتش می فشارد..."

-فکر کنم جمله ای است از بودا :)


اولین باری که با تکنیک قیچی آشنا شدم، سال گذشته در دوره آموزش شادی coursera بود. تکنیک خوبی است و باورتان نمی‌شود که چقدر می‌تواند موثر باشد :)


البته هشدار می دهم که سخت است و شاید در یک روز قادر به انجامش نباشید ( مخصوصاً مرحله اول گاهی باعث می‌شود حال آدم خیلی بد شود :-| ). و اما روش کار:


مرحله اول) قرار نیست همه روز را به این مرحله اختصاص دهید، اما سعی کنید همه مواردی که ناراحتتان کرده را بنویسید، همه حرف‌ها، رفتارها، دردها، ... جزییات اتفاق، احساسی که داشتید و این که چرا آن احساس به تان دست داد و امیدوار بودید فرد چه کار دیگری انجام می داد یا چه رفتاری از خودش نشان می داد...


مرحله دوم) در این مرحله یک مروری داشته باشید بر مرحله قبل و سعی کنید دلایلی را لیست کنید که فرد به خاطر آن ها با شما بدرفتاری کرده: مثلاً خسته بوده، مثلاً خودش تحت فشار است یا روزگار خوشی را نمی گذراند... آن وقت نامه را با این جمله تمام کنید:


"درک می کنم که کاری که اون موقع انجام دادی، تمام کاری بود که از دستت بر می اومد و تو اون شرایط و موقعیت می تونستی انجام بدهی، من می بخشمت"


مرحله سوم) که به آن می گویند psychological closure، یعنی این مسئله را در ذهنت تمام کنی :) به این ترتیب که اگر نامه را تایپ کردی، مثلاً shift-delete کنی، یا پرینت بگیری و بعد بسوزانی یا مچاله و ریز ریز کنی و بریزی سطل آشغال :))) و جمله کلیدی این است که بگویی: "با این حرکت این مسئله برای من تمام شد"


خلاص! قیچی همه رشته ها را برید :)


پ.ن. اگر ساکن تهران هستید و روزی تصمیم گرفتید از آژانس استفاده کنید، یکبار خدمات snapp را امتحان کنید، من دیروز برای اولین بار استفاده کردم و بسیار راضی بودم :)



۱۴ حبه چیده شد. ۹

قانون بقای استرس :-|


استرس از بین نمی رود...

فقط از آدمی به آدم دیگر، از زمانی به زمان دیگر منتقل می شود :-))))


پ.ن. من لیست "حال خوب کن"هایم را برایتان ننوشته ام، نیست؟ گل سر سبد لیست، مشاوره تلفنی 1480 است، البته چون مشاوره تلفنی رایگان بهزیستی معمولاً خیلی شلوغ است و همه خط ها مشغولند، آن آخرها، می گوید اگر می خواهید به لیست شماره های مراکز خصوصی وصل بشوید، مثلاً شماره 7 را بزنید :))))))))))


بعد یک سری شماره تلفن 909230... برایتان می خواند و اگر دوست داشته باشید زنگ می زنید و دقیقه ای 150 تومان برایتان می افتد:))))) 


به نظرم ایده خوبی است، بعضی از مشکلات آن قدر پیچیده نیست که آدم نیاز به مشاوره حضوری داشته باشد، ولی اگر وقت یا حوصله نداری یا مشاور خاصی را نمی شناسی، زنگ می زنی به این مشاوره تلفنی ها و یک مشاور مهربان آن جا نشسته، خیلی بی طرفانه مشکل را گوش می کند و راهکاری ارائه می کند که خودت که وسط داستان گیر افتادی، به ذهنت نمی رسد :-|


این یکی از بهترین و موثرترین "حال خوب کن"های من است :)

۱۶ حبه چیده شد. ۱۱

تابستانه


خواندنی:

تئوری انتخاب، خوش بینی آموخته شده، زنانی که با گرگ ها می دوند


خوردنی: 

موهیتو، سالاد سزار (رستوران کاپریآب دوغ خیار با سیب گلاب


شنیدنی:

تک نوازی (هر سازی که دوست دارید، هر نوازنده ای که دوست دارید)

پیشنهاد من هفت دستگاه، ردیف میرزا عبداله به روایت نور علی خان برومند، ساز سنتور مجید کیانی


دیدنی: 

ده ویدئوی محبوب TED (مخصوصاً این، این، این و این)


رفتنی: 

پارک پر گل و سبزه (حتی دم خانه تان-- بعد از ساعت 8:30)، کوه (قبل از ساعت 4 صبح)، استخر (سر ظل گرما)


پیشنهاد ویژه:

درست کردن هزار درنای کاغذی با کاغذهای اوریگامی 



این بازی وبلاگی پیشنهاد هولدن است (چگونه تابستان خود را می گذرانید؟)، جولیک جانم و علی موزماهی من را به طور مستقیم دعوت کردند که بسیار سپاسگزارم، به دیده منت :)

خیلی از کسانی که می شناسم، بازی را انجام داده اند، ولی دوست دارم دعوت کنم از یلدا، یک آشنا و بای پولار



پ.ن. شرمنده که خیلی تیتروار نوشتم، امروز دو اتفاق غیر منتظره افتاد که چند ساعتی را در دره های عمیق پریسایی به سر می بردم :-| خدا را شکر که تکنیک های "حال خوب کن" که دفعه قبل برای خودم لیست کردم، هنوز رویم جواب می دهد :)

۱۹ حبه چیده شد. ۱۳

قُدَما :-|


رفته بودیم فریم عینک بخریم، از یک پاساژ بزرگی واقع در قُطر پاساژ علاءالدین :) که به نوعی بازار عینک محسوب می شود :-|

خلاصه ما یک دختر عموی جان جانانی داریم که نمایندگی یک مارک عدسی عینک است در همدان و رشت و یک مغازه ای معرفی کرده بود به ما و کلی هم سفارش ما را کرده بود به فروشنده...


شایان ذکر است مغازه مذکور کلاً عمده فروشی بود، ما وارد مغازه شدیم و آشنایی دادیم و آقای فروشنده 5 نمونه از به روز ترین مدل های عینک کائوچویی اش را آورد.


من:  :-| نه آقا... از این کائوچویی ها نه، قاب فلزی ندارید؟

فروشنده: فلزی مد نیست ها :-| این ها آخرین مد بازار است...

من: اشکال نداره، من خیلی رو مُد نیستم، فلزی لطفاً :)


حالا آقاهه هی این ور را بگرد، هی اون ور را بگرد، دو مدل فلزی پیدا کرد، که قاب زیر عدسی نداشتند. 


من: :-| نه آقا... از این نصفه ها نه، تمام قاب ندارید؟

فروشنده: صبر کن بگردم...


بعد از 5 دقیقه فروشنده یک دانه فریم تمام قاب فلزی پیدا کرد، که نقره ای بود :-|


من: :-| نه آقا... قهوه ای باشه لطفاً، قهوه ای ندارید؟

فروشنده: :-| این فقط طلایی و نقره ای داره، بیایید برویم آن یکی مغازه رو به رو :)


در نهایت، ما چند مغازه را گشتیم تا یک عینک تمام قاب فلزی قهوه ای گیر آوردیم، شبیه همینی که الان دارم و داغون شده :))))))))))))))


البته بعد که برگشتیم مغازه آقا، من یک بار دیگر یکی از آن کائوچویی ظریف ها را تست کردم و دیدم شبیه این خانوم معلم ها شدم (البته اگر شما ببینید، می گویید شبیه این بچه هنری ها شدی)*، در نتیجه قیمت پرسیدیم و ... و هر دو قاب را برداشتیم :)


خلاصه که صابر عمیقاً معتقد است من آدم کلاسیکی هستم :-|

سبک سازی که می زنم که شیوه قدما است، سبک تذهیبی که کار می کنم که شیوه قدما است، سبک خوشنویسی هم که قدما...


کلاً تنها نکته غیر قدمایی این که یک عینک فریم کائوچویی خریده ام که الان مد است، ولی در اصل سبک قدما است :)))))))))



* چون زمان بچگی های من معلم ها از این عینک کائوچویی ها می زدند، الان تریپ هنری است :)


پ.ن.1 بعد از رد و بدل شدن ایمیل های فراوان، فردا قرار است بروم همان شرکتی که ذکر خیرش بود... بعد از یک سال و پنج ماه free-lancerی محض، داریم وارد فاز نصف پاره وقت- نصف free lancerی می شویم، باشد که starving artist نباشیم :)


پ.ن.2 خدا عاقبت ما را با طرف فرانسوی ماجرا به خیر کند :)

۲۱ حبه چیده شد. ۷

جوجه‌های خوشنویس من :)


هیچ فکر نمی کردم آموزش خط تحریری به چند کودک دبستانی این قدر کار چالش برانگیزی باشد :)

بعد از یکی دو جلسه که بچه ها دوستت داشتند، شروع می کنند به رقابت بر سر این که کدامشان توی دل تو جا شود؟ :)

حالا هر چی دلت را بزرگ بکنی، هر چی بگویی همه تان همین جا هستید، در قلب من، هیچ فایده ندارد :-|


جلسه قبل، داشتم از خط یکی شان تعریف می کردم، آن یکی زیر چشمی نازک کرد و گفت: خانوم! از چیه خطش تعریف می‌کنید، این که خیلی داغون نوشته :-|

گفتم: نه عزیز دلم، خوب نوشته، مال خودت را ببینم؟ تو هم خیلی خوب نوشتی، تو هم خیلی خوب می نویسی، آفرین :)


ولی فایده چندانی ندارد، یک به خاطر این که اگر یکی شان بهتر بنویسد، حداقل در چند لحظه اول باید خیلی احساساتت را کنترل کنی که ابراز شدید نکنی (چون قاعده اش این است که آدم نتیجه زحمت خودش را می بیند و هیجان زده می شود و ابراز هیجان زدگی باعث حسادت بقیه)، دو به خاطر نظام آموزشی ای که بچه در آن بزرگ می شوند...


یکی شان یکبار پرسید: خانم شما آخر کلاس امتحان هم می گیرید؟

گفتم: نه، شما آمده اید که یاد بگیرید چطوری زیباتر بنویسید، و این اتفاقی است که در مغزتان می افتد، نه روی کاغذ، باید به زیبا نوشتن فکر کنید، مثلاً وقتی دارید کتاب می خوانید، به کلمه ها فکر کنید، موقع فیلم دیدن، به اسم سریال های تلویزیون، به اسم بازیگرها فکر کنید، در خیابان به اسم کوچه ها یا اسم مغازه ها، باید به زیبا نوشتن فکر کنید، وگرنه از یک امتحان بعد از ده جلسه هیچ کس خوشنویس نمی شود :-|

گفت: چه خوب، خیالمان راحت شد، امتحان خیلی استرس دارد...


طفلکِ من :-( 

چرا ذهن یک دختر کوچک نه ساله، باید درگیر استرس آزمون پایان دوره خط تحریری باشد، آن هم در تعطیلات تابستانی؟

۱۷ حبه چیده شد. ۱۱

شب، سوگوار جوانی توست...


یکی از فانتزی های دوران راهنمایی-دبیرستان من این بود که هر درسی که در کتاب ادبیات داشتیم و من خوشم می‌آمد، می‌رفتم و کتابش را می خریدم، مثل تذکره الاولیا، ایل من-بخارای من، سووشون، ...


حتی کتاب هایی که درس‌شان مستقیم در کتاب نبود، ولی در یک ستونی آخر یکی از فصل‌ها به عنوان شاهکارهای ادبیات ایران و جهان، به‌شان اشاره شده بود، مثل جنگ و صلح، کلبه عمو تُم، همسایه‌ها، کلیدر، ...


گذشت تا یکی از تابستان‌های دوره کارشناسی، شروع کردم به خواندن کلیدر، و یادم نمی‌آید متنش برایم روان نبود، وقت نداشتم، داستان جذابیت نداشت یا چه شد که وقتی سال تحصیلی بعدش شروع شد، کلیدر در اواسط جلد پنجم نیمه تمام ماند :-|


و نیمه تمام ماند که ماند... همه این سال‌ها حتی دلم نیامد نشان لای کتاب را بردارم، می گفتم بر می‌گردم و می‌خوانمش، بر می‌گردم و حالا سال بعد، سال بعدتر یا یک روزی :)


و این روزها، برگشته ام، بعد از سیزده سال :) برگشته ام از جلد اول و غبار روبی می کنم خاطره گنگی که از داستان برایم مانده، از گل محمد، مارال، بلقیس و ...


و بارها به این فکر کرده ام که چطور کتاب به این جذابیت را نیمه تمام گذاشتم؟ چطور دلم آمد؟ :)



پ.ن. برگشته ام به دوران اوج، شب ها کلیدر می‌خوانم و به چشم بر هم زدنی خواب از سرم می پرد :-| جوان شده ام :)

۲۱ حبه چیده شد. ۹
موضوعات
سروستاه نامه، سنتور (۲۶)
خوشنویسی، تذهیب (۱۷)
کار، iOS، اندروید (۲۶)
زندگی بهتر (۵۸)
یاد ایام (۲۸)
مهلا (۱۸)
صابرانه (۴۰)
از این روزها (۶۸)
یک سال بدون... (۱۲)
خانه دوست کجاست؟ (۱۵)
آشپزی، خام گیاهخواری (۱۹)
نی‌نی گولو، لیلی (۳۸)
کتابخوانی (۳)
آخرین نوشته ها
مگو چیست کار...
بستنی اش خوشمزه تره :-)
باورها
وجه تسمیه :-)
یک گل، صد گل، صدها گل :)
با خودمان مهربان باشیم :-)
زیر گنبد کبود :-)
ما و مادران ما...
چمن نکاریم :-)
کودک یاری :-)
محبوب ترین نوشته ها
لیلی، نام دیگر عشق است...
مادرانگی :)
کوچولو بیا*
یکی بود، یکی نبود
اشک و لبخند
دوبله وسط :-)
حیوان ناطق
خطای شناختی :-|
توقع
پذیرش :-|
پربیننده ترین نوشته ها
مهاجرت
هَکَلچه :-)
بی کلید در* :-)
کوچولو بیا*
شفایافتگان
مادر شوهر
مادرانگی :)
دوبله وسط :-)
لیلی، نام دیگر عشق است...
لیلی، مثلِ پری
نوشته های پر بحث تر
هَکَلچه :-)
کوچولو بیا*
لیلی، مثلِ پری
خب تا آخرش رو بگو :-|
لیلی، نام دیگر عشق است...
دوبله وسط :-)
پسر یا دختر! مسئله این است...
بی کلید در* :-)
آشپز که دو تا شد...
یک عالمه یک*
تاریخچه نوشته ها
پیوند ها
گروه نرم افزاری پرکا
تیرمن
خاطرات روزانه
دامن گلدار اسپی
جولیک
سرو روان
هیولای درون
سکانس های توکا
وقتی فاطمه روز به روز بزرگتر می‌شود
بابا لنگ دراز
یک آشنا
ذهن زیبای یلدا
یک مترسک
لافکادیو
جادوگر آئورا
آنای خیابان وانیلا
Begin Again
گاه نوشت های یک "من"
آقاگل ملت
بای پولار
وایسیـ ورسا
این روزهای من
بهار پاتریکیان
سیناپس های نارنجی
غرور شکسته
فیلوسوفیا
فیش نگار
نارخاتون
پرتقال دیوانه
حریری به رنگ آبان
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان