باورها

هیچ می دانستید یکی از راه های خوب مقابله با کمال طلبی منفی این است که باورهای پشت داستان را به چالش بکشید؟

مثلا این که افراد تنبل هیچ وقت موفق نمی شوند! یا این که همیشه باید همه چیز در حد عالی باشه تا حالم خوب باشه و به همه خوش بگذره!


آن چیزی که در مورد دوم من امتحان کردم این بود که قرار مهمانی های کاملاْ سرزده را پذیرفتم و هی با خودم تکرار کردم: هیچ مهم نیست که همه چیز سر جایش نیست،‌ مردم میایند که خودت را ببینند :) و بعد می بینی که نتیجه چقدر فوق العاده است :) حالا مثلاْ خونه خیلی هم تمیز و مرتب نبوده که هیچ،‌ مهم این است که قرار را نیانداختی یک روز دیگه که شاید بشه یا نه...


۱۰ حبه چیده شد. ۱۳

با خودمان مهربان باشیم :-)

من: "سلام لیلی توی آینه" :)

لیلی با غان و غون فراوان، از شدت خوشحالی برای لیلی توی آینه دست و پا تکان می دهد* و چند جیغ شادی هم می کشد :-))))


اگر همه ما به همین اندازه با خودمان مهربان بودیم،‌

صدای سرزنشگر درونی خفه می شد...

کمال گرایی منفی در افق های دور محو می شد...

و در اوج خوشبختی از زندگی در حال لذت می بردیم و معنای رضایت را درک می کردیم :)


* می دانم که لیلی نمی‌داند نی نی‌ای که توی آینه می بیند، خودش است :-)

۱۲ حبه چیده شد. ۱۵

خرید اینترنتی :-)

وسط همه خریدهای اینترنتی هفته قبل (که تازه کار کردن با گلی جان به صورت نیمه خوابیده در تخت خواب را کشف کرده بودم*) و مقارن با نمایشگاه کتاب، یک سری کتاب از دیجی کالا خریدم برای دل خودم :)


مهمترین کتاب لیست، اسمش هست: "چگونه با کودکم صحبت کنم که گوش کند و چگونه گوش کنم که کودکم صحبت کند"


هر چند در حال حاضر به کارم نمی آید، ولی ایده های رفتار درمانی-شناخت درمانی کتاب به شدت من را به خود جذب کرده (کتاب پر است از یک سری کاریکاتور و تمرین برای مقایسه رفتار غلط و درست)، مخصوصاً بخشی که توضیح می دهد وقتی احساسات کودک را انکار می کنی، به هیچ عنوان به حرفت گوش نخواهد کرد!


نکته مهم اما این است که اکثر ما (چه در مقام پدر مادر یا معلم یا یکی از آشناهای کودک) خودمان هم نمی توانیم بین احساسات-رفتار و نیازمان تفکیک قائل شویم و خیلی از جاهای کتاب یا با شنیدن حرف های غزال نصیری (مربی کودک) حس می کنم، این گونه رفتار کردن حتی روی یک مخاطب بزرگسال هم خوب جواب می دهد، چه برسد به کودک :-| 


دلم می خواهد برگردم کودک شوم و از همان اول یاد بگیرم چه نیازی سبب به وجود آمدن چه احساسی شده و چرا این همه بی دلیلی نگران می شوم، عصبانی می شوم یا غصه می خورم...


* هر چند با ظهور یک سری دردهای تیز ناخوانده در سمت راست، دیروز و امروز به این نتیجه رسانده شدم که همان دراز به دراز روش بهتری برای استراحت است!

۱۹ حبه چیده شد. ۱۳

قورمه سبزی :)

دوست کوچکتری دارم که عاشق قورمه سبزی است، همیشه وقتی خیلی حالش بد بود یا دلتنگ یا هر چی، خوردن یک وعده قورمه سبزی جانانه می توانست او را حسابی روی پا کند :)

پارسال عید ولی، در همین دید و بازدیدهای نوروزی خیلی غصه دار بود، آن قدر که گفت: می دونی چیه؟ دیگه حتی قورمه سبزی هم خوشحالم نمی کنه :-(


و من ته دلم ریخت پایین، چون این جمله برای اون دوست کوچک نازنینم خیلی معنای تلخی داشت...

خواستم بگویم سال همین طوری نگذشت، بعد از تعطیلات عید یک خواستگار خوب داشت، اواخر بهار عقد کردند و وسط سال یک عالمه کارهای هیجان انگیز دو نفره و چند روز پیش با کلی عشق، رفتند سر خانه و زندگی دو نفره شان :) حتی باید اضافه کنم وسط همه این اتفاقات هیجان انگیز دختر کوچولوی خواهرش هم به دنیا آمد و خاله شد :) 


امسال اما ازش نپرسیدم که احساسش نسبت به قورمه سبزی چطور است، به جایش می خواهم برای همه شما دوستان عزیزتر از جانم دعا کنم که امسال اتفاقی بیفتد که همچنان احساستان نسبت به قورمه سبزی*های زندگی تان خوب باشد :) مثلاْ یک خواستگار یا خواستگاری خوب، ازدواج، یک شغل هیجان انگیز،‌ قبولی کنکور در هر مقطعی، نمرات شگفت انگیز آخر سال، انتخاب رشته ای که دوستش دارید، اپلای از دانشگاهی که آرزویش را دارید، یک نی نی کوچولو و ...


* مثلاْ شاید برای شما بود و نبود قورمه سبزی فرقی نکند، ولی اسیر کباب شیشلیک شاندیز با روغن حیوانی باشید :)


پ.ن. فصل اول true detective تمام شد به همراه همه breaking bad ها :-) فصل اول true detective قشنگ بود، با تشکر از بای پولار، توکا و Fa Ella و فصل آخر breaking bad خیلی داغون بود و اعصاب خرد کن، دو نیم فصل پنج را می توانید کلاْ بی خیال شوید :-| در عوض تماشای better call saul را شروع کردیم و دوستش داریم، خیلی زیاد، خیلی بیشتر از breaking bad، با تشکر ویژه از Fa Ella و یگانه برای پیشنهاد :-)

۱۸ حبه چیده شد. ۱۳

غبار روبی :)

این ذهن برنامه ریز را باید یک جایی خانه تکانی کرد :-|

از گوشه بالایش گرفت و آن قدر تکاند که هر چی گرد و خاک غم و غصه، نگرانی و تشویش، بیم و هراس، حسرت و کینه تویش گیر کرده، بریزد بیرون... که با کوچکترین ناملایمتی، سه ساعت search نکند که اگر فلان طور باشد، چه می شود؟ اگر نباشد، چه می شود و ...

که زندگی را رها کنی به حال خودش، که let it go :)


که ضربان قلبت آرام شود، که از هر ناملایمتی اشکت نریزد، که حباب حباب ها* را بفهمی، که سال دارد نو می شود... که چه خوب :)


* توصیفی برای لگدهای جنین در این هفته ها، مثل ترکیدن یک سری حباب توی دلت :)

۱۷ حبه چیده شد. ۹

غول مرحله آخر :-)

دو مدل نگرانی داریم:


یکی از اونهایی که آرام آرام نفوذ می‌کنند، از اون‌هایی که هی تو بی خیالش می‌شوی ولی هست، انگار زیر پوستت جریان داره، مثل یک مار خزنده، مثل یک هیولا*. که هی منتظری انگار که یه اتفاقی بیفته، انگار همه ثانیه های عمرت را داری فدای انتظار برای رخ دادن چیزی می کنی که آخرش هیچ وقت پیش نمیاد...


دومی از اونهایی که یک هو خراب میشه روی سرت، مثلاً یک خبر ناگوار غافلگیرانه می‌شنوی که اصلاً انتظارش را نداشتی، خوشحال و خندان داشتی زندگی می کردی و هی برای آینده درخشانت برنامه می ریختی که یکی میزنه روی شونه ات و میگه: فلانی خوبی؟ یه هو پس نیفتی ها، ولی سرطان داری :-( و نگرانی مثل یک بمب درونت منفجر میشه!


من در هفته گذشته تجربه ارزشمندی داشتم، بعد از حدود پنج هفته حالت تهوع مداوم (که به هیچ تهوع واقعی ختم نشد) دو روز خوب بودم، خیلی خیلی خوب :-O و هی تقویم را نگاه کردم که الان در چه هفته ای هستم و سطح هورمون بتا HCG چقدر برگشته پایین یعنی و واقعاً خوب شدم؟ و دیگه تمام شد؟ و ... و هی ناباورانه دو روز مذکور را طی نمودم :-|


و پنجشنبه روزی همه چی برگشت به حال سابق، خیلی خیلی بدتر، به قول یکی از دوستان: "بازگشت اژدها" :-))))

و دیگه نمی‌تونستم تحمل کنم، تمام پنجشنبه، جمعه و شنبه گذشته در انکار گذشت، نمی‌تونستم قبول کنم که دوباره در حالت مسمومیت دائمی باشم، عملاً فلج شده بودم، روی مبل افتاده بودم و لحظه به لحظه بدتر شدن حالم را نظاره می کردم...


مثل موقعی که قبل از مرحله آخر، یک غولی توی بازی پیدا بشه و بزنه منفجرت کنه، تمام، Game Over :-| انگار دنیا تمام شده...


که یک تلنگری اتفاق افتاد این وسط، یک نوشته ای خوندم، یاد یک مقاله‌ای افتادم، یک داستانی، حکایتی، و به این فکر کردم که یعنی چی؟ تمام شد یعنی چی؟ پا شدم خاطرات روزهای قبلم را خواندم، دیدم این ناتوانی، این فلج شدگی باعث شده این قدر حس بدی داشته باشم، بهتره پا بشم و دوباره یک کاری بکنم، یک چایی زنجبیلی، یک کاسه سیرابی، یک کمی یوگا، یک کمی برگشت به زندگی...


غول مرحله آخر یعنی چی؟ باید پا بشم و نگذارم بازی، این طوری، در این وضعیت اسفبار تموم بشه :-)

پست مادرانگی حاصل یک renovation بود :) حاصل مقابله با درماندگی آموخته شده :-)


* به داروهایی که باعث نقص ژنتیکی یا ناهنجاری مادرزادی در جنین می شوند، می گویند تراتوژن، یعنی هیولا :-| و به انواع سندرم‌های شناخته شده‌ای که در آزمایش‌های غربالگری تشخیص داده می‌شوند، می‌گویند تریزومی، یعنی حضور یک کروموزوم اضافی، مثلاً تریزومی 13، 18 و 21 به ترتیب می‌شوند: سندرم پاتاو، سندرم ادوارد و سندرم داون... 

نتیجه گیری: تراتوژن ها می توانند سبب افزایش بروز تریزومی شوند :-| :-)))) (علاوه بر ارث (سابقه خانوادگی) و عوامل محیطی (مثل پارازیت، ملاقات با اشعه X و آلودگی هوا))


صرفاً جهت افزایش اطلاعات عمومی شما :-| و کاهش استرس من قبل از آزمایش غربالگری :-)


پ.ن. داغترین عکس یافت شده از هکلچه در آبان 1404، مرسی لافکادیو :)

۹ حبه چیده شد. ۸

سخت گیرد زندگی...

برای درک بعضی از چیزها باید بزرگ شد، تجربه کرد و لذت برد :-)

خیلی از کارها، بازی ها، حرف ها، رشته ها و ... که چند سال قبل من را به هم می ریخت و با خاک یکسان می کرد، تمام شده، من تمرین کرده ام،  بهتر شده ام، و قوی تر:-)

گاهی فکر می کردم که اگه ده سال بعد فلان طور نشود، چه کنم؟ حالا می بینم که هیچ کدام از نشدنی ها نشد یا شد و من خوبم :-)

امروز سر کار به خودم که نگاه می کردم، حس کردم اصلا آن آدم قبلی نیستم، آدمی که یک روز برای این که کنار میزش سطل آشغال نبود، غصه می خورد، با آن همه وسواس درباره ساعت کار، مرخصی، سنوات، حقوق و ... :-)))))

آن قدر حساس، زودرنج و زود از کوره در برو :-|

انگار پریسای قدیمی در سال های قبل، در همین سال قبل حل شده و رفته :-)

سخت گیری زندگی را به کام آدم زهرمار می کنه، مخصوصاً اگر موقعی که می خواهی از خودت دفاع کنی یک هو حس کنی دقیقاً در رویای یک نفر دیگر هستی :-| تلخ ترین حالت بی دفاعی و درماندگی...

بیایید سخت نگیریم، شاد باشیم و با رویای خودمون زندگی کنیم :-)


پ.ن. بعد از 60 ساعت game of thrones، رسیدیم به فیلمهایی که دوستان در پست دیدنی های تابستانی معرفی کرده بودند، دیشب فیلم اعترافات رو دیدیم، از سری پیشنهادهای هولدن گونه، یعنی در یک کلام، عالی، رازآلود، معمایی، جنایی، ژاپنی :-)

۱۵ حبه چیده شد. ۷

انسان در جستجوی معنا*

زهرا با اون چشم های درشت روشنش داشت تعریف می کرد، می گفت:

"وقتی به پدرم گفتند سرطان داری، من از درون پاشیدم، پخش شده بودم کف اتاق و زار می زدم... ولی برای او این طور نبود. روزی که با مادر می رفتند بیمارستان برای جراحی من داشتم خون گریه می کردم، و برای اون دوتا مثل این بود که دارند می روند پارک...

به پدرم گفته بودند شما بیش از 5 سال هست که سرطان دارید ولی خودش را نشان نداده، چون خیلی قوی هستید." 

گفت: "بعد از عمل حدود 8 سانت از روده بزرگ پدر را برداشتند، وقتی رفت برای نمونه برداری گفتند هیچ اثری از سرطان نیست، آن قدر که حتی نیازی نیست پرتو درمانی کنی... نه خانی آمده، نه خانی رفته..."


و من مبهوت مانده بودم، گفتم: "چطور می شود این قدر قوی بود زهرا جان؟ چطور پدرت این قدر محکم هست؟"

گفت: "دقیق نمی دانم، ولی چیزهای دیگری برایش مهم هست، چیزهایی از جنس معنا، مثل ایمان، تعلق، عشق... آن قدر جاودانه که هیچ فقدانی حتی مرگ، نمی تواند نابودشان کند، که بی معنا شود..."


* عنوان این پست، نام کتابی است از ویکتور فرانکل، درباره خاطراتش از زندان های آلمان ها (اردوگاه آشویتس) در جنگ جهانی دوم، این که یک انسان زندانی را چه چیز زنده نگه می دارد، حتی وقتی همه موهای بدنش را هم از او می گیرند...

پ.ن. خودم یاد این نوشته ام افتادم :)

۱۵ حبه چیده شد. ۷

هایزنبرگ :-|


زندگی ترکیبی از غیر قابل پیش بینی هاست،

اصلاً قشنگی اش در همین است...

در ندانستن، در غافلگیر شدن، در ابهام :-|


حالا هی اصرار کن تعریف من در قطعیت است، بگو بدون قطعیت هیچ کاری نمی کنم، هیچ جا نمی روم، هیچی هیچی...

برای زندگی فرقی نمی کند!

اون راه پر از ابهام خودش را ادامه می دهد...

و تویی که توی این دریا هی موج می خوری، هی بالا و پایین می روی...


زندگی ساحل اون طرف نیست که هی تقلا می کنی به اش برسی،

زندگی همین جاست، 

وسط دریا


ول کن این همه حساب و کتاب رو،

هایزنبرگ  رو بچسب :-))))


پ.ن.۱ جوجه های خوشنویس من مدام در حال جیک جیک هستند سر کلاس، هی میگن: خانوم! خانوم! اون قدر خانوم، خانوم کردند که دفعه قبل که درس یکی شان ج چ ح خ بود، گفت: میشه برام بنویسید "خانوم"؟ :))))))


پ.ن.۲ این روزها سرکار، شبیه آدم معتقدی شده ام که هر لحظه حس می کند در محضر خداست :)))) یعنی اجازه ندارم دست از پا خطا کنم، نه یک نام گذاری سر هم بندی شده برای متغیرها، نه تابع های الکی، نه تخطی از design pattern ها (مخصوصاً singleton)، نه کد تکراری، نه هیچی :-| (هر شاهکاری هست قبل از commit کدها در Git باید تمیز شود)

خیلی تمیز و مرتب و در چارچوب کد می نویسم :-) سعی می کنم در محضر خدا معصیت نکنم :-)))))))))))))

۱۹ حبه چیده شد. ۸

متاستاز


به مریم گفتم: می دونی چیه؟ یه موقع هایی هست که یک مشکلی در همه جای زندگی آدم متاستاز* می کنه!

گفت: متاستاز؟

گفتم: آره، یعنی مثل سلول های سرطانی خودش را هی تکثیر می‌کنه به همه جا، مثلاً اول فقط سرطان سینه است، بعد می بینی که ریه و کبد و هزار تا جای دیگر هم درگیر شد!

گفت: آهان :-)

گفتم: آره، تقریباً اکثر ما این مهارت را نداریم که جلوی متاستاز "حال بد" را بگیریم. مثلاً اگر در زندگی هر کسی ده تا چیز مهم هست که با بودن اون‌ها حالش خوب باشه، با این بی مهارتی ما، اگه یکی‌اش را از دست بدهیم، انگار که هیچ کدومش را نداریم، دیگه قدر بقیه اونایی که داریم را نمی دونیم، مثلاً زبونم لال اگه بفهمیم یک مریضی لاعلاج گرفتیم، دیگه غذا خوردن هم حالمون را خوب نمی کنه، حتی سفر یا ...

خیلی راحت اسمش را می گذاریم افسردگی و یک هو می بینی به جای مثلاً یک ماه غصه داری، همه زندگی مشغول سوگواری هستیم، سوگوار مهارت هایی که باید یک جایی یک نفری یادمان می داد، یک وقتی، یک روزی باید یاد می گرفتیم و نگرفتیم...

و هیچ چیزی آسان تر از افسردگی نیست...


* آشنایی من با بسیاری از لغات تخصصی علم پزشکی به خاطر یک پدر آزمایشگاه چی و یک مادر به شدت علاقمند به مقوله سلامت است، در خانه پدری من همه چیز روی کانال سلامت تنظیم شده (تلویزیون: شبکه سلامت، رادیو: سلامت، روزنامه: سلامت و یک عالمه کانال تلگرامی سلامت که مطالبشان برایم فوروارد می شود :دی یک مادر خام گیاهخوار و یک پدر به ظاهر بی تفاوت که نگرانی‌اش را صبح‌ها نشان می‌دهد، وقتی همین طوری که در رختخواب هستی، می‌آید خونت را می گیرد که ببرد آزمایش کند :دی)

۲۲ حبه چیده شد. ۱۵
بعدی
۱ ۲ ۳ . . . ۴ ۵ ۶
موضوعات
سروستاه نامه، سنتور (۲۶)
خوشنویسی، تذهیب (۱۷)
کار، iOS، اندروید (۲۶)
زندگی بهتر (۵۸)
یاد ایام (۲۸)
مهلا (۱۸)
صابرانه (۴۰)
از این روزها (۶۸)
یک سال بدون... (۱۲)
خانه دوست کجاست؟ (۱۵)
آشپزی، خام گیاهخواری (۱۹)
نی‌نی گولو، لیلی (۳۸)
کتابخوانی (۳)
آخرین نوشته ها
مگو چیست کار...
بستنی اش خوشمزه تره :-)
باورها
وجه تسمیه :-)
یک گل، صد گل، صدها گل :)
با خودمان مهربان باشیم :-)
زیر گنبد کبود :-)
ما و مادران ما...
چمن نکاریم :-)
کودک یاری :-)
محبوب ترین نوشته ها
لیلی، نام دیگر عشق است...
مادرانگی :)
کوچولو بیا*
یکی بود، یکی نبود
اشک و لبخند
دوبله وسط :-)
حیوان ناطق
خطای شناختی :-|
توقع
پذیرش :-|
پربیننده ترین نوشته ها
مهاجرت
هَکَلچه :-)
بی کلید در* :-)
کوچولو بیا*
شفایافتگان
مادر شوهر
مادرانگی :)
دوبله وسط :-)
لیلی، نام دیگر عشق است...
لیلی، مثلِ پری
نوشته های پر بحث تر
هَکَلچه :-)
کوچولو بیا*
لیلی، مثلِ پری
خب تا آخرش رو بگو :-|
لیلی، نام دیگر عشق است...
دوبله وسط :-)
پسر یا دختر! مسئله این است...
بی کلید در* :-)
آشپز که دو تا شد...
یک عالمه یک*
تاریخچه نوشته ها
پیوند ها
گروه نرم افزاری پرکا
تیرمن
خاطرات روزانه
دامن گلدار اسپی
جولیک
سرو روان
هیولای درون
سکانس های توکا
وقتی فاطمه روز به روز بزرگتر می‌شود
بابا لنگ دراز
یک آشنا
ذهن زیبای یلدا
یک مترسک
لافکادیو
جادوگر آئورا
آنای خیابان وانیلا
Begin Again
گاه نوشت های یک "من"
آقاگل ملت
بای پولار
وایسیـ ورسا
این روزهای من
بهار پاتریکیان
سیناپس های نارنجی
غرور شکسته
فیلوسوفیا
فیش نگار
نارخاتون
پرتقال دیوانه
حریری به رنگ آبان
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان