آویشن

چقدر حیف که چند روز بیشتر به اتمام اجرای نمایش ترانه های محلی نمانده، چون جا داشت که به اندازه دو صفحه برایش مدح و ثنا بنویسم :)

داستان آهنگسازی که به دنبال خاطره های کودکی اش بر می گردد ایران و در یک سفر نمادین از شمال تا جنوب ایران را به دنبال بازیگران گمنامی می گردد که در فیلم های نوستالژیک کودکی هایمان نقش فرعی کوچکی داشتند، مثل داماد فیلم مادیان یا یکی از پسرهای باشو غریبه کوچک و به این بهانه آهنگ های منطقه ای نواحی مختلف را برایمان اجرا می کردند مثل قلاقیران که هانا کامکار خواند به یادخودسوزی های ایلام در فیلم بمانی و چقدر من و صابر زار زدیم به سوز صدایش...

گل آویشن انگارنخ تسبیح 8 تکه نمایش بود که به شیوه های مختلف در همه نمایش حضور داشت:)

پرویز پور حسینی، علیرضا قربانی و فواد حجازی همراه ما نمایش رادیدند...

۰ حبه چیده شد. ۰

دکمه چِکّی* !

دوران دبستان من و حامد، خانه ما شهرک دانشگاه** بود، مادرم یکی از این کلاس های خیاطی خانگی می رفت در بلوک کناری و به عنوان مدل، الگوی درسش را برای من می دوخت :)

خیلی از هم سن و سال‌های من آن سال ها چشمشان دنبال لباس های رنگ و وارنگ من بود که هر یکی دو هفته یک بار به تناسب درس مادرم عوض می شد...

بعدتر که از شهرک برگشتیم به تهران***، نزدیک خانه مان چهار یا پنج تا خرازی بود، یکی از سرگرمی های من این بود که دنبال مادرم راه بیفتم و دکمه و نخ بخریم برای لباس های دیگر، به لطف همان روزهاست که من هنوز دوخت دندان موشی و زنجیره ای بلدم :))))

لپ کلام این که امروز می خواستم چند تا دکمه چِکّی (واقعاً نمی دانم اسمش در خرازی ها چیست) بخرم برای یک مانتوی قدیمی که به هوای جلو باز بودنش سال هاست در کمد لباس مانده...

باور کردنی نبود که هیچ کدام از پنج خرازی کودکی هایم نبودند، همه تغییر کاربری داده بودند به فروشگاه لوازم آرایش :))))

چقدر ذائقه مردم تغییر کرده است...

 

* مادرم به دکمه مخفی می گفت چِکّی، از این دکمه ها که نری و مادگی روی هم سوار می شود و صدا می کند: چیک!

** شهرک دانشگاه علوم پزشکی تهران که معروف بود به شهرک دانشگاه، و در واقع یک امتیاز ویژه بود برای زمان جنگ و بیشتر کارکنان به هوای خانه های بتنی آنجا، رنج دوری از مرکزیت شهر و بی آبی را تحمل و کوچ کرده بودند به کیلومتر 9 جاده مخصوص کرج که این روزها اسمش شده اتوبان شهید لشکری :)

*** آن روزها عوارضی خروج از تهران در جاده مخصوص و قبل از کیلومتر 9 بود، برای همین گرچه ما منطقه 9 آموزش و پرورش بودیم، ولی از دید فامیل خارج تهران محسوب می شدیم :دی

۰ حبه چیده شد. ۰

زندگی :)

زندگی همیشه به ما لبخند می زند، گاهی از روزها آن قدر غصه دار، خشمگین و بی قراریم که لبخند زندگی را بد تعبیر می کنیم...

چشم ها را باید شست :)

۰ حبه چیده شد. ۰

خوش بینی و رویا :-)

دوستی دارم که گاهی صدایش می زدم بهناز رویایی :)

اگر از خواننده های قدیمی تر این جا باشید، شاید اسمش برایتان آشنا باشد... بهناز بسیار خوش بین است و من اخیراً که از دیدگاه دیگری به حرف هایش گوش می کنم می فهمم که توضیحات خوش بینانه او از وقایعی که هر کدام به تنهایی برای من در حد فاجعه است، چقدر در زندگی به او کمک کرده است که با مشکلات راحت تر کنار بیاید و زندگی شادتری داشته باشد، و مهمتر این که هیچ وقت امیدش را از دست ندهد...

این روزها دوست دارم کمی رویایی باشم :)

۰ حبه چیده شد. ۰

در آستانه سال سی و یکم :-)

گاهی یک لحظه هایی هستند که خیلی دوست داشتنی اند، مثلاً:

دوست کوچکترت که هیچ وقت همدیگر را ندیدید و صدایت می زند آبجی، ازت می خوات که برای انتخاب رشته کمکش کنی :)

وقتی که غصه داری و با اونی که خیلی دوستش داری راه می روی و یک خاطره قدیمی شاد تعریف می کنی که کمی حالت بهتر بشه، یک نکته خیلی جزئی از اون روز یادش باشه که سرحالت بیاره :)

خاله ات بیاید پیشت و وقتی از گرفتن یک مهمونی دور همی برای تولدت کاملاً ناامید شدی، بگه که خودش برایت مهمونی می گیره و غصه نخور :)

مادرت بگه که برو هر چی دوست داری برای تولدت بخر و نگران پولش نباش :)

درست وقتی که دلت خیلی برای گذشته ها تنگ شده، یکی از دوستایت برایت یک کلیپ شاد بفرسته که تویش دو تا بچه دو قلو با یک آهنگ ریتمیک می رقصند :)

 

همه روزها پر از لحظه های دوست داشتنی اند، کاش می دیدیم شان :)

۰ حبه چیده شد. ۰

ادب ساز به ز صولت اوست :-)

یک هفته نشد به سنتور خان سلام کنم، اون اوایل عذاب وجدان گرفته بودم، بعد دیدم خب میزبانی و تمرین هر شب ساز جور در نمی آید (حداقل اون موقع حسم این بود، هر چند الان حسم این نباشه)، برای همین یک هفته دو تایی رفتیم مرخصی، من یه ور، سنتور خان یه ور دیگه.

حالا دیروز در آوردمش، می بینم آن قدر این هفته باد کولر خورده و شبا از سرما به خودش لرزیده، هر چی سیم زرد که خودم انداخته بودم از کوک خارج شده، طفلک نه اون به سرما عادت داشت، نه من به دوری او :))))

پ.ن. تازه خبر دارید عدسی عمه شده قد نارنگی؟ :*

۰ حبه چیده شد. ۰

گاهی نمی‌دانی...

گاهی از اوقات بزرگترها رو به راه نیستند، شاید بیمار شده باشند (روحی یا جسمی) یا درگیر یک اعتقاد نادرست باشند (از این اعتقادات خرافی پیچیده)، شاید از تو بخواهند کاری برایشان بکنی که به صلاح نیست (به صلاح خودشان بیشتر) یا از کارهایی که انجام می دهی اشکال بگیرند (از درس خواندن، سر کار رفتن یا حتی غذا خوردن)...

در همه این موارد نمی دانی باید چه کار بکنی، بگویی که اشتباه می کنند و مهربانانه مخالفت کنی، در حالی که نگران هستی که دلگیر شوند یا به میلشان رفتار کنی و گاهی اشاره کوتاهی کنی به راه های دیگر...

۰ حبه چیده شد. ۰

بانک خوب، سرمایه است :-|

همیشه از بانک رفتن متنفر بوده ام :-| (این یک جمله بدبینانه همیشگی-فراگیر به همه بانک هاست، با قید شخصی کردن مشکل :)))))))) )

نه به خاطر عملیات و کاغذبازی های وقت گیر، بلکه به خاطر برخورد ناشایست برخی از کارمندان برخی از شعبه های برخی از بانک ها در بعضی از روزها... ( تابلو است که این جا سعی کرده ام از حالت فراگیر به همه کارمندان به برخی از کارمندان، از حالت همیشگی به بعضی روزها و از عامل شخصی مشکل به عامل خارجی تبدیلش کنم :))))) )

ولی این تعطیلات یک هفته ای تابستانی شرکت (اولین سال کاری من در شرکت جدید با موارد شگفت انگیزی همراه بوده) و تلاش چند روزه من برای ورود به اینترنت بانک سرمایه که هر بار من را مجبور می کند رمز ورود را عوض کنم و بعد از سه بار اشتباه برای 24 ساعت حسابم را قفل می کند، حسابی دستم را در پوست گردو گذاشت...

دو روز پشت سر هم رفتم بانک و بار آخر آن قدر گیر دادم که رمز جدید صادر کردند!

با نگاه خوش بینانه هنوز نصف تعطیلات مانده که خودش کلی است و قرار است تک تک روزهایش خوش بگذرد، بدون بانک رفتن :)

۰ حبه چیده شد. ۰

سرزنش دیگران، سرزنش خود

تیر ماه برای رهایی از سرزنش دیگران بود، امرداد ماه برای رهایی از سرزنش خود...

به هر حال در روانشناسی مثبت نگر*، روش یکسانی برای کنترل احساسات و افکار وجود دارد و مهم نیست که هدف دیگران باشد یا خود، مهم فکر و احساسی است که در برابر یک اتفاق به درون شما راه می یابد :)

یک روش پنج مرحله ای وجود دارد، معروف به ABCDE

Adversity, Beilef, Consequence, Disputation, Energization

و به بیان ساده این طور کار می کند که

A واقعه بد را مرور یا جایی یادداشت می کنید (یکی از همکارانتان بی دلیل از نحوه کار شما انتقاد می کند)

B به بررسی افکارتان می پردازید (فکر کردم که چرا باید از من اشکال بگیرد (سرزنش دیگران) یا چرا من همیشه دست پا چلفتی ام و این اتفاق برایم می افتد (سرزنش خود))

C احساسات خود را بیان می کنید (عصبانی شدم، احساس بیچارگی کردم، احساس خنگ بودن داشتم، احساس کردم می خواهم خفه اش کنم...) 

D افکار خود را به چالش می کشید، هر چه نظرتان راجع به علت اتفاقات بد همیشگی، فراگیر و شخصی باشد، ایده های بدبینانه تری نسبت به زندگی دارید، با تغییر دیدگاه:

از همیشگی (استفاده از کلمات همیشه، هرگز، دائماً، ...) به موقت (فقط امروز عصر، فقط همین یک بار، ...)

از فراگیر (همه مردها، همه اتفاقات بد، ...) به اختصاصی (فقط همین همکار خاص، فقط همین پروژه خاص، ...)

از شخصی (تقصیر من است، خنگ هستم، دست و پا چلفتی ام، ...) به عامل خارجی (عوامل دیگری هم موثرند، مثلاً شاید فرد مورد نظر امروز از جای دیگری عصبانی بوده، یا هوا گرم است و به هر حال حوصله کم می شود...)

می توانید در چالش کشیدن افکار موفق تر عمل کنید، راه دیگر این است که به این نتیجه برسید که حال بد واقعاً فایده ندارد (اگر عصبانی باشم یا احساس خنگی کنم، چه فرقی دارد؟) و می توانید از شواهد عینی یا ضمنی نیز یاری بجویید (مثلاً از همان اول حال همکارم بد بود، چون داشت به بقیه هم طعنه می زد و تقصیر من نبود یا چند مورد قبلی که با هم مشکل داشتیم هم می تواند علت رفتار بد وی باشد)

E بعد از به چالش کشیدن افکار، حال شما از حال بد به حال خوب تبدیل خواهد شد، این فرصت را غنیمت شمرده و احساس خوب را ادامه دار کنید :)

امرداد ماه این روش را با جدیت بیشتری تمرین می کنم، با من همراه می شوید؟ :)

 

مارتین سلیگمن پدر علم روانشناسی مثبت نگر است و کتاب Learned Optimism یکی از شاهکارهای علم روانشناسی برای مقابله با افسردگی است، می توانید برای اندازه گیری میزان خوش بینی-بد بینی تست داخل کتاب را انجام دهید :)

** اگر علاقمند به خواندن نسخه pdf کتاب مذکور هستید، خبرم کنید :)

۰ حبه چیده شد. ۰
موضوعات
سروستاه نامه، سنتور (۲۶)
خوشنویسی، تذهیب (۱۷)
کار، iOS، اندروید (۲۶)
زندگی بهتر (۵۸)
یاد ایام (۲۸)
مهلا (۱۸)
صابرانه (۴۰)
از این روزها (۶۸)
یک سال بدون... (۱۲)
خانه دوست کجاست؟ (۱۵)
آشپزی، خام گیاهخواری (۱۹)
نی‌نی گولو، لیلی (۳۸)
کتابخوانی (۳)
آخرین نوشته ها
مگو چیست کار...
بستنی اش خوشمزه تره :-)
باورها
وجه تسمیه :-)
یک گل، صد گل، صدها گل :)
با خودمان مهربان باشیم :-)
زیر گنبد کبود :-)
ما و مادران ما...
چمن نکاریم :-)
کودک یاری :-)
محبوب ترین نوشته ها
لیلی، نام دیگر عشق است...
مادرانگی :)
کوچولو بیا*
یکی بود، یکی نبود
اشک و لبخند
دوبله وسط :-)
حیوان ناطق
خطای شناختی :-|
توقع
پذیرش :-|
پربیننده ترین نوشته ها
مهاجرت
هَکَلچه :-)
بی کلید در* :-)
کوچولو بیا*
شفایافتگان
مادر شوهر
مادرانگی :)
دوبله وسط :-)
لیلی، نام دیگر عشق است...
لیلی، مثلِ پری
نوشته های پر بحث تر
هَکَلچه :-)
کوچولو بیا*
لیلی، مثلِ پری
خب تا آخرش رو بگو :-|
لیلی، نام دیگر عشق است...
دوبله وسط :-)
پسر یا دختر! مسئله این است...
بی کلید در* :-)
آشپز که دو تا شد...
یک عالمه یک*
تاریخچه نوشته ها
پیوند ها
گروه نرم افزاری پرکا
تیرمن
خاطرات روزانه
دامن گلدار اسپی
جولیک
سرو روان
هیولای درون
سکانس های توکا
وقتی فاطمه روز به روز بزرگتر می‌شود
بابا لنگ دراز
یک آشنا
ذهن زیبای یلدا
یک مترسک
لافکادیو
جادوگر آئورا
آنای خیابان وانیلا
Begin Again
گاه نوشت های یک "من"
آقاگل ملت
بای پولار
وایسیـ ورسا
این روزهای من
بهار پاتریکیان
سیناپس های نارنجی
غرور شکسته
فیلوسوفیا
فیش نگار
نارخاتون
پرتقال دیوانه
حریری به رنگ آبان
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان