جوش خورده، جوش نخورده...

داریم به نمایشگاه اول آذر نزدیک می شویم، ترقوه خانم اکبرزاده جوش نخورده، ولی دردش کمتره :)

با همان ترقوه شکسته برای ما قلم قطع می زند و جوش می خورد که چرا بچه ها از فرصت نمایشگاه استفاده نمی کنند؟

دفعه قبل چهار تا از "مالک ملک وجود"های من را با خودش برد که یکی را از بینشان انتخاب کند، بعد که تذهیب شد، باید استاد اخوین هم تایید کند تا برسد به نمایشگاه...

این مرحله آخر، مرحله سختی است، ولی اگر بگذرد، من هم در نمایشگاه یک اثر خواهم داشت :)

۰ حبه چیده شد. ۰

بذله!

معمولاً من و صابر عصرهای جمعه می رویم پیاده روی، یک دور بلوار فردوس شرق یا غرب را مرور می کنیم و بر می گردیم، این وسط برای این که صابر کم حرف نباشد و قدم زدنمان در سکوت نگذرد، من یک ایده ای دارم به اسم بذله !!!

یعنی نوبتی هر کدام باید یک چیز بامزه (جوک، خاطره، داستان، ...) تعریف کنیم و اگر بحث گرفت همان را ادامه دهیم و اگر نگرفت، نوبت نفر بعدی است :)

حالا امشب داریم می رویم خانه یکی از دوستان صابر که به قول خودش آدم بذله گویی است، خوب است دیگر حرف برای گفتن کم نمی آوریم :))))

۰ حبه چیده شد. ۰

شاخه نبات!

پیش دانشگاهی که بودم یک روش جدید برای فال حافظ یاد گرفته بودم، این طوری که یک فاتحه برای حافظ می خوانی و به حق شاخه نباتش قسم می دادی که فالت را بگوید، بعد هر صفحه ای که باز کردی از آنجا، هفت غزل می رفتی پیش و بیت هفتم غزل هفتم، فال خاصه تو است :دی

سر همین روش قدیمی که بارها فال گرفته بودم و یک زمانی خیلی ایمان داشتم که روش درستی است، امروز برای همه اهل خانه فال گرفتم و بیا و ببین چه فال های درستی :)))))))))))))))

سرو ستاه نامه:

این بار دو هنرجوی اصفهانی آمده بودند پیش استاد که نوازنده حرفه ای بودند، به سبک استاد پایور می زدند و یکی شان که حرفه ای تر بود، یک گوشه ای برایمان اجرا کرد با شیرین کاری :) بعد استاد چند نکته مهم درباره مضراب گرفتن و علت بی نمد بودن مضراب در ردیف نوازی گفت و شروع کرد با شیرین کاری و مضراب با نمد نواختن که خیلی بامزه بود :) 

در پایان هم به مناسبت 21 مهرماه و روز بزرگداشت حافظ، برایمان گوشه ای نواختند و این بیت را خواندند:

بهشت عدن اگر خواهی، بیا با ما به میخانه        که از پای خمت روزی به حوض کوثر اندازیم

۰ حبه چیده شد. ۰

غر زدن ممنوع!

غر زدن خوب نیست :) اگر عادت کرده باشی که سر کوچکترین ناملایمتی به هم بریزی و شروع کنی به دوختن زمین و آسمان به هم، وقتی تصمیم می گیری که یک ماه رضایتمندی را تجربه کنی، متوجه می شوی که اولین قدم این است که دست از غر زدن برداری!!!

یعنی هی نگویی چرا فلان طور شد؟ چرا فلان طور نشد؟ چرا من؟ چرا امروز؟ و هزار چرای بی جواب دیگه که اگه دیدگاه دیگری نگاه کنی، جواب های خوبی دارند :)

من این ماه، هر روز در دفتر خاطراتم سه مهربانی، سه پیشامد دوست داشتنی و سه چیز که به خاطرش باید شکرگزار باشم را می نویسم، تمرین خوبی است برای غر نزدن :)

۰ حبه چیده شد. ۰

جوانی هم بهاری بود و ...

با مریم رفته بودیم خانه ساهره مهمانی (دور همی ماهی یکبار خانه هر کداممان) :)

مادر ساهره خیلی به زحمت افتاده بود و تا ظهر که من writingهای ساهره را تصحیح می کردم، کلی پذیرایی کردند و نهار خوشمزه ای هم پخته بودند.

 با توجه به این که ساهره و سارا ازدواج نکرده اند، نکته ای که به نظرم جالب آمد، این است که ازدواج یکی از بچه ها در خانواده چقدر به بزرگترها ایده می دهد که از تکنولوژی های جدید استفاده کنند، مثلاً مامان بعد از ازدواج من بالاخره تصمیم گرفت که از ماشین لباسشویی عزیز دلش دست بکشد و یک مدلی مشابه من بخرد که کارش راحت تر باشد، در صورتی که قبلش با همان راه می آمد.

مادر ساهره هم خیلی از من راجع به مدل زودپز پرسید، حتی راجع به غذاساز (که کادوی بهار جان و نیره خانم بود برای عروسی من) :) ازدواج جوان ها به بزرگترها این جسارت را می دهد که گاهی چیزهایی را تجربه کنند که در حالت عادی حوصله اش نیست، مثل خرید یک زودپز جدید که همه مراحل را با آهنگ به شما خبر می دهد :)

سرو ستاه نامه:

این بار یک نفر جدید به جمع کلاس اضافه شد، آقایی که فقط چند سال از استاد کوچکتر بود و نواختن ساز را تازه شروع کرده بود. استاد کلی از ایشان استقبال کردند و گفتند: که شما دوست عزیز من هستید و من خیلی به شما افتخار می کنم که در این سن شروع کرده اید :) داستان این آقا این گونه بود که اخیراً دچار کمردرد شدیدی شده و چند وقتی در خانه بستری بودند و مشغول مطالعه کتاب تاریخ موسیقی ایرانی و از آن جایی که همیشه به موسیقی گل ها و صدای سنتور علاقمند بوده اند، تصمیم می گیرند که شروع کنند :) آفرین به این روحیه :))))

استاد در ادامه می گفت که کار ما در این مدرسه این است که به شما آموزش دهیم که چطور خودتان موسیقی را بیاموزید :) می گفت: برای همین در این سبک آموزشی اگر شما از کسی بپرسید یا کمک بگیرید دیرتر یاد می گیرید تا زمانی که خودتان گوشه را در بیاورید و کاملاً اشتباه... چون قرار نیست نغمه های گوشه را یاد بگیرید، قرار است یاد بگیرید که چطور موسیقی را بیاموزید :)

 

پ.ن. خانم اکبرزاده می گفت تا ما لبریز از انرژی منفی نباشیم، انرژی منفی دیگران روی ما اثری ندارد، مثلاً اگر وقتی به موفقیت بزرگی می رسیم به خودمان غرّه نشویم و این طور نباشد که دنیا را بنده نباشیم، حسادت بقیه کاری از پیش نمی برد (به زبان خودمانی، چشم نمی خوریم) :)

۰ حبه چیده شد. ۰

یاد باد...

یک نوار کاستی بود شامل چند track از صدای کودکی های من و حامد که امشب با صابر و سمانه گوش کردیم بعد از سال ها، در اولی من یک سال و چند ماهه ام، حامد سه ساله، من در حد "مامان بیا" و "بابا برو" حرف می زنم و حامد "ای خروس چشم سیاه، بال و پرت رنگ حنا" رو می خونه، وسطش نفس کم میاره و یک طوری نفس گیری می کنه که آدم می خواد از توی نوار کاست درش بیاره و ماچش کنه :)))

توی دومی معلوم نیست چند ساله ایم، من "هِلو هِلو مُوروّین، منم چارلی چاپلین" را می خونم که از خاله کوچیکه یاد گرفته بودم (صدای مامان پس زمینه میاد که با من می خونه تا شعر را یادم بیاد)، حامد یک سری شعر درباره جبهه و جنگ و دشمن می خونه و وسطش هی میاد و بلند میگه تکبیر!!!

توی سومی من پنجم دبستانم، یک سری سرود بلدم که در مدرسه می خواندیم و نصف track من سرود می خوانم و حامد تواشیح!!! (معلومه که در مدرسه چی یادمون می دادن:)))) )

بقیه اش مهم نیست، بزرگتر شدیم و سالی یک track ویژه برنامه رادیویی ضبط می کردیم. از تغییر صداهایمان کم کم رسیدن سن بلوغ معلوم میشه، ولی از دوم راهنمایی به بعد من همینی هستم که الانم، حتی وقتی حرف های اون روزها را شنیدم، یادم افتاد که اون موقع ها چه حسی داشتم و همینه که الان هم دارم...

نمی دونم این خوب است یا بد، ولی دوست داشتم حسم شبیه موقعی بود که شعر چارلی چاپلین را می خوندم :)))

در اون track، یک جایی حامد یک جوکی تعریف میکنه راجع به یک پسر و پدرش که پدره می افته توی چاه و پسره یک طناب می اندازه پایین که پدر را دربیاره و چون طناب دور گردن پدره می افته، تا برسه بالا خفه شده... جدای این که جوکه چقدر برای یک بچه کوچولو خشن بود، من هم چند دقیقه بعد همون جوک را تعریف می کنم با این تفاوت که یک دختره با پدرش دم چاه هستند... حس غریبی به ام دست داد :)

احساس کردم چقدر بی پروا بودم و چقدر خلاقیت برایم در چند تغییر کوچک خلاصه می شد بدون این که نگران قضاوت بقیه باشم ... شده بودم مصداق حرف این روانشناس های کودک در بیست و اندی سال قبل :)))

هیچ حس اون روزها را یادم نمیاد...

۰ حبه چیده شد. ۰

غم و شادی :)

گاهی حل مشکلات بزرگ، بسیار ساده تر از آنی هست که ما فکر می کنیم :)

سرو ستاه نامه:

از استاد پرسیدم که اگر پیش آمد و یک جلسه هایی درس جدید آماده نکردم، آیا امکانش هست یکی از درس های قدیمی را بزنم که آن موقع ها بیشتر اشکال داشته ام؟ (به هوای این پرسیدم که اگر قرار باشد هیچی نزنم، شاید بیشتر تنبلی کنم تا این که قرار باشد روی یک درس قدیمی تمرین کنم :))

حس ششم استاد همیشه عالی است، حس کرد که شاید سر حال نبوده ام، گفت: اهریمن غم گاهی از اوقات میاد سراغ آدم، وقتی میاد و نمی خواهی هیچ کاری بکنی، اون غم منفی است، غم تلخ است، اهریمن غم است، که می خواهد در همان حالی که داری بمونی، مثل اهریمن شادی...

یک نگاهی به چهره متعجب بچه ها انداخت و ادامه داد: بله، اهریمن شادی هم هست، مثل اهریمن غم، شادی منفی وقتی میاد سراغت دیگه نمی خواهی هیچ کاری بکنی، انگیزه هایت از بین می روند، اون اهریمن شادی است که می خواهد تو را در همان حال نگه داره، برای همین سعدی میگه:

غم و شادی بر عارف چه تفاوت دارد                      ساقیا باده بده، شادی آن کاین غم ازوست

آن غم مثبت که حزن است، خوب است، برای روح آدم خوب است، مثل شادی مثبت که باعث تداوم زندگی است، ولی وقت هایی که اهریمن غم یا شادی آمد سراغت، نگذار در وجودت خانه کند، بلند شو از فرشته موسیقی کمک بگیر :)

از همه فرشته های هنر، که باعث می شوند اهریمن ها بروند، درست است که یک مصرع حافظ را به واقعه ای نسبت دادند که همه می دانید، ولی واقعاً "دیو چو بیرون رود، فرشته در آید"، این همه فرشته هنر که باعث می شوند شادی شیرین، غم شیرین بیایند و ماندگار بشود :)

 

پ.ن. این هم نتیجه ترجمه هایم در TED، هورااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا :)))))))))))

Dear Parissa,

I'm the organizer of TEDxTehran. We had a great event on September 26th in Tehran and shown a TEDTalk by Simon Sinek (Why good leaders make you feel safe) which you translated to Farsi.

On behalf of our team and community, I want to thank you for making this talk available for Farsi audience.

۰ حبه چیده شد. ۰

فتوسنتز :-)

بچه های شرکت در این ایام بی پولی یک سرگرمی جدید پیدا کرده اند، شوخی کردن و تعریف جوک های جدید راجع به انواع روش های فتوسنتز برای زنده ماندن بدون پول...

این که حالا که داریم به فصل سرما می رسیم، بدون خورشید و روزهای گرم و بلند تابستان چه کنیم؟ :دی

۰ حبه چیده شد. ۰
موضوعات
سروستاه نامه، سنتور (۲۶)
خوشنویسی، تذهیب (۱۷)
کار، iOS، اندروید (۲۶)
زندگی بهتر (۵۸)
یاد ایام (۲۸)
مهلا (۱۸)
صابرانه (۴۰)
از این روزها (۶۸)
یک سال بدون... (۱۲)
خانه دوست کجاست؟ (۱۵)
آشپزی، خام گیاهخواری (۱۹)
نی‌نی گولو، لیلی (۳۸)
کتابخوانی (۳)
آخرین نوشته ها
مگو چیست کار...
بستنی اش خوشمزه تره :-)
باورها
وجه تسمیه :-)
یک گل، صد گل، صدها گل :)
با خودمان مهربان باشیم :-)
زیر گنبد کبود :-)
ما و مادران ما...
چمن نکاریم :-)
کودک یاری :-)
محبوب ترین نوشته ها
لیلی، نام دیگر عشق است...
مادرانگی :)
کوچولو بیا*
یکی بود، یکی نبود
اشک و لبخند
دوبله وسط :-)
حیوان ناطق
خطای شناختی :-|
توقع
پذیرش :-|
پربیننده ترین نوشته ها
مهاجرت
هَکَلچه :-)
بی کلید در* :-)
کوچولو بیا*
شفایافتگان
مادر شوهر
مادرانگی :)
دوبله وسط :-)
لیلی، نام دیگر عشق است...
لیلی، مثلِ پری
نوشته های پر بحث تر
هَکَلچه :-)
کوچولو بیا*
لیلی، مثلِ پری
خب تا آخرش رو بگو :-|
لیلی، نام دیگر عشق است...
دوبله وسط :-)
پسر یا دختر! مسئله این است...
بی کلید در* :-)
آشپز که دو تا شد...
یک عالمه یک*
تاریخچه نوشته ها
پیوند ها
گروه نرم افزاری پرکا
تیرمن
خاطرات روزانه
دامن گلدار اسپی
جولیک
سرو روان
هیولای درون
سکانس های توکا
وقتی فاطمه روز به روز بزرگتر می‌شود
بابا لنگ دراز
یک آشنا
ذهن زیبای یلدا
یک مترسک
لافکادیو
جادوگر آئورا
آنای خیابان وانیلا
Begin Again
گاه نوشت های یک "من"
آقاگل ملت
بای پولار
وایسیـ ورسا
این روزهای من
بهار پاتریکیان
سیناپس های نارنجی
غرور شکسته
فیلوسوفیا
فیش نگار
نارخاتون
پرتقال دیوانه
حریری به رنگ آبان
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان