وارونه

- لیلی‌جان، بدو مامان، دیرمون شده.  - نه زودمون شده.

- بیا تو، بیرون هوا سرده.          - نه نمیام، تو بیا تو :دی

- این لباس کوچیکت شده          - اون که بزرگم شده! 

همه این‌ها کنار این‌که عشق "سر و ته" نگاه کردن تلویزیون شده :-| کتاب هم که می‌گیره دستش میگه: نه، upside down باشه!

۸ حبه چیده شد. ۲۱

چله بزرگه

بیرون رفتنمان بسته شده به باران شدید نباریدن، با دمای هوا به صلح رسیدیم :) در هوای دو سه درجه با وزش باد سی کیلومتر در ساعت، با فاطمه* بچه‌ها را می‌بریم پارکی که در میان راه خانه ما و آن‌هاست، گاهی همراه کریستین. لیلی یک ساعت که می‌گذرد کاپشن و کلاهش را می‌کند و همانطوری می‌دود وسط ماسه‌ها. روزهای قرنطینه می‌گذرد، سرد، خسته و تاریک؛ در آستانه‌ی یک تغییر بزرگ.

* چند وقت قبل در همین پارک اتفاقی پیدایش کردم، پسر کوچولویش سام به زودی سه‌ ساله می‌شود‌.

۵ حبه چیده شد. ۱۵

نهضت ادامه دارد

در شرف این هستیم که قرنطینه برای سه هفته دیگر تمدید شود، یکی از دوستانم که کودکی سه سال و یک ماهه دارد می‌گفت: "یادم رفته می‌خواستم دخترم برود مهدکودک که چه کار کنم، قرار بود چه کار کنم که الان نمی‌کنم؟"

من، اما مانده‌ام میان کوله‌باری از برنامه‌ریزی که قرار بود با صبح‌های لیلی در پلی‌گروپ تیک بخورد، نه شب‌ها، بعد ساعت ده :-| حقیقتا مغزم شاکی است که "یا خودت کرکره رو بکش پایین، یا برای یه جایی رندم سیگنال درد می‌فرستم که مجبور بشی بری بخوابی!"

۵ حبه چیده شد. ۱۴

پادزیست

این‌جا قبل کرونا هم باید تقریبا رو به موت می‌شدی تا دکتر خانواده چیزی غیر از استامینوفن برایت تجویز می‌کرد،‌ دیگه شما در نظر بگیر من که با کابوس این‌که گلودرد چرکی می‌تونه به روماتیسم قلبی منجر بشه بزرگ شدم، چطور همین اواخر با فاصله دو ماه دو گلودرد چرکی را وسط کرونا بدون آنتی‌بیوتیک رد کردم، در حالی‌که دفعه دوم خیالم راحت بود که جای نگرانی نیست و حتما خوب میشم، فقط نه چهار روزه، بلکه چهارده روزه! یک سمیناری نگاه می‌کردم چند وقت قبل می‌گفت خوردن آنتی‌بیوتیک در حد بمباران شیمایی بدن است... داشتم فکر می‌کردم اون وقت شیمی درمانی در چه حدیه؟ بمباران هسته‌ای؟

۱۰ حبه چیده شد. ۱۲

سایه

با لیلی یک برنامه‌‌‌ای می‌دیدیم درباره سایه و نحوه تشکیل شدنش و ... یک جای برنامه می‌گفت سایه‌ها در پشت مانع نور تشکیل می‌شوند و سیاه هستند، چون نور نیست. لیلی یک‌هو اخم‌هایش را کرد تو هم که "نخیر، سایه‌ی من خیلی هم رنگی پَنگیه!"

حالا زبان برنامه انگلیسی بود، گفتم "رنگی پنگی انگلیسی‌اش چی میشه؟" یه ابرویی بالا انداخت و گفت "color color" :دی

پ.ن. اولین نفری که بیاد بگه چرا با ترجمه به بچه انگلیسی یاد میدی رو بلاک می‌کنم :دی

۵ حبه چیده شد. ۱۵

سالی که بیست نبود

باید یک نوشته بنویسم برای سال ۲۰۲۰ که در حال تمام شدن است، با همه اشک‌ها و لبخندها، همه رابطه‌هایی که شروع شد و رابطه‌هایی که تمام شد. می‌دانم که وقتی ایران هستی تغییر سال میلادی آن‌قدر که باید به چشم نمی‌آید؛ برای من هنوز هم سال نو، اول فروردین مبارک می‌شود. با این حال در میانه‌ی قرنطینه در سرما، وسط ترقه‌هایی که تک و توک وسط ممنوعیت آتش‌بازی شب سال نو صدایشان می‌آید، بعد از نزدیک به یک سال ندیدن ایران و هر چه عشق در آن است، می‌خواهم چشمانم را ببندم و آرزو کنم سال جدید حتی اگر به تقویم میلادی، سال دیدار و آغوش و روبوسی باشد، سالِ بیا تا با همه‌ی عشق و مهرم بغلت کنم، سال تمام شدن دلتنگی :)

۱۱ حبه چیده شد. ۱۴

خالخالی خالی*

من: لیلی بهت بگم لیلیِ عسل‌ها*؟       - نه!

صابر: لیلی گل چی؟                          - نه!

لیلی: همون لیلی خالی، لیلی تنها خوبه :)

من: لیلی جون چی؟ لیلی جان؟

- آره اونم خوبه!

پ.ن. یه قسمتی بود از سریال همسران که شاید می‌خواستند برای یه گاو خال‌خالی اسم بگذارند، بعد نمی‌دونم بحث بود که خالخالیِ چی؟ و مثلا فردوس کاویانی می‌گفت خالخالی خالی؟ خالخالی تنها؟ :دی اگه سنتون به این چیزها قد نمیده، زیاد دقیق نشین در مفهومش، چون مفهوم خاصی نداره:دی  

* برای این‌که زیاد صدایش می‌زنم عسلِ عسل‌ها، لیلیِ عسل‌ها، لیلیِ جان‌ها :)

۹ حبه چیده شد. ۱۲

آن سال لعنتی

همه چیز از آن سال لعنتی شروع شد، چهل سال قبل، سال سیاه کرونا. قرار بود برای نوروز ۹۹ برگردیم ایران که سر و کله‌ی کرونا پیدا شد. یادم هست سه‌تایی رفته‌بودیم مرکز شهر دنهاخ برای جشن سال نوی چینی‌ها. اژدهای سرخ وسط خیابان به خودش می‌پیچید و نور فلش دوربین‌ها روی زرد و نارنجی تاجش خاموش و روشن می‌شد. علی سرش را نزدیک گوشم کرد و گفت《شاید همه پروازها کنسل بشه، تو چین یه مریضی واگیردار عجیبی اومده》صدای طبل‌ها در سرم می‌کوبید. دهان اژدها باز شد و آدم‌های توی دل اژدها برایم شکلک در آوردند، نیکو را سفت توی بغلم فشردم.《شوخی نکن! مریضی عجیب چینی چه ربطی به کنسلی پرواز ما به ایران داره؟》
ولی ربط داشت، همه پروازها کنسل شد و شیرجه زدیم در آغوش سرد قرنطینه، پنج‌هفته، شش هفته، چند ماه.
کرونا آمد و دیگر هیچ وقت دست از سرمان برنداشت. 《پس کی این واکسن کوفتی میاد؟》 اوایل فکر می‌کردیم سختی‌اش به زدن ماسک و دلتنگی و خانه‌مانی است، ولی اشتباه می‌کردیم. دو سال صبر کردیم تا واکسن بیاید. خوب یادم هست اعلام کرده‌بودند برای بچه‌های زیر پنج سال خطرناک است. نیکو تازه پنج سالش شده بود و چقدر اصرار کردیم تا پرستار رضایت داد به تزریق و نمی‌دانست که دو سال ندیدن خانواده یعنی چی.

دو سه ماه اول همه دست‌اندر‌کاران تولید و توزیع و تزریق واکسن، دانه دانه موهایشان را از شدت استرس کندند. واکسن به طرز غریبی روی آدم‌های مختلف واکنش‌های متفاوت می‌داد، ولی یک چیز در همه مشترک بود،‌ دیگر کسی بر اثر کرونا نمرد. سیستم ایمنی کسانی که واکسن را دریافت کرده بودند، واقعا تقویت شده بود. سرعت واکسیناسیون را افزایش دادند و در کمتر از نه ماه تقریبا همه افراد بالای پنج‌ سال واکسن دریافت کردند. هر روز تیتر اول روزنامه‌ها عجایب سیستم ایمنی کسانی بود که واکسن زده بودند، دیگر کسی سرما نمی‌خورد، اصلا مریض نمی‌شد، سلول‌های بیماران خودایمنی کم‌کم شروع به ترمیم کردند و کار به جایی رسید که جای چاقوی تا دسته فرو رفته در قلب یک راننده تاکسی دو روز بعد از حادثه کاملا ترمیم شد.

اولش شبیه معجزه بود، آمار مرگ و میر تقریبا محدود شده بود به زیر پنج‌ سال. واکسن کرونا شده بود نوشداروی همه زخم‌ها، دیگر نیازی به درمان نبود. کم‌کم قدرت ترمیم جادویی سلول‌ها، کار را پیچیده کرد. متهمان اعدام دانه دانه از پای چوبه‌دار و صندلی الکتریکی برمی‌گشتند. به ندرت مورد خودکشی یا قتل به نتیجه می‌رسید《اگه هیچ‌وقت نمیریم چی؟》و این‌بار تمرکز پژوهش را گذاشتند بر سر درجه نامیرایی یا راه‌های موثر مردن《سم هم اثر نمی‌کنه؟ خفگی؟ سوختگی؟ گلوله چی؟ نارنجک‌؟》. بعد از سه‌سال بحث‌های بی‌پایانی شروع شد برای توقف واکسینه‌کردن بچه‌های پنج‌ساله و در نهایت تا پیدا کردن راه‌حلی برای مشکل افزایش جمعیت جهان، تولد بچه جدید ممنوع اعلام شد.
حتی زمزمه‌هایی برای ممنوعیت ازدواج شروع شد که هیچ‌گاه به نتیجه نرسید و ما ماندیم و تعهدهای بی‌شمار سر ازدواج نیکو که《بچه نخواهد آورد》. و در این هشتاد سال زندگی هیچ چیز این‌قدر آزار دهنده نبوده؛ دنیای بی‌بچه، خیلی خالی است.

پ.ن. تابلوئه دیشب بدون این که پست بگذارم خوابم برده و حالا آخرین داستانم را برای خالی نبودن عریضه گذاشتم اینجا؟ از عوارض تعطیلات و قرنطینه پنج هفته‌ای و بی‌حواسی :-|

۱۱ حبه چیده شد. ۱۳

به محتوا نگاه کن :)

می‌دونید من هر چند وقت یکبار در گوگل پلی استور گشت می‌زنم، مخصوصا وقتی دنبال یه app مناسب برای یه منظوری بگردم، مثل پیدا کردن presently برای شکرگزاری یا perfect posture برای حرکات کششی. اخیرا چند باری در لیست appهای پیشنهادی، in love while parenting را دیدم که به نظرم اسمش خیلی تجاری بود و ترغیب نشدم بررسی‌اش کنم. حتی یادم هست یکبار نصب کردم و در یک مرحله‌ای گفت می‌خواهی برای همسرت هم بفرستی و گفتم بی‌خیال، این لوس بازی‌ها یعنی چی و uninstall کردم :دی خلاصه یه روز دیگه‌ای دوباره دیدم که این در صدر پیشنهادهاست و rateش هم خوبه و گفتم بذار امتحان کنیم ببینیم چیه و باید اعتراف کنم واقعا جالبه :)

در واقع پشت این app خوش‌ساخت رایگان با rate وسوسه‌کننده ۴.۹ یک پروژه تحقیقاتی خوابیده به اسم Human Improvement و دو تا کارآفرین که حالا به هر دلیل بشر دوستانه‌ای روی موضوع بهبود روابط خانوادگی سرمایه‌گذاری کردند. متاسفانه ویدئوهای داخل app در vimeo/youtube بار گزاری شده و شاید سر و سلامت نتوانید وارد شوید. 

محتوای app ربط مستقیم به والدگری یا این که حتما والد باشید ندارد، اگر به روانشناسی علاقمند باشید، مروری است بر هورمون‌های تاثیرگذار در بیوشیمیایی مغز شما، ارتباطش با احساسات و راهکارهایی برای بهبود رابطه خانوادگی، که شاید چون ارتباط با کودک در برخی مثال‌ها پررنگ‌تر است، یک app والدگری به نظر بیاید.

هر موضوع یک متن یا ویدئویی کوتاه به همراه چند کوئیز چند گزینه‌ای دارد که بسنجید مطلب را درست دریافتید یا نه. بعدتر روزی یکبار تصادفی برایتان ردیاب احساسات می‌فرستد که برای من عالی است و هر شب یک نکته تکمیلی که به اندازه درس‌های اصلی آموزنده است.

اگه دوست داشتید امتحان کنید :)

۳ حبه چیده شد. ۱۹
در جستجوی درون و برون...
موضوعات
سروستاه نامه، سنتور (۲۷)
خوشنویسی، تذهیب (۱۷)
کار، iOS، اندروید (۳۶)
زندگی بهتر (۸۴)
یاد ایام (۲۸)
مهلا (۲۳)
صابرانه (۴۵)
از این روزها (۱۶۱)
یک سال بدون... (۱۲)
خانه دوست کجاست؟ (۲۶)
آشپزی، خام گیاهخواری (۱۹)
نی‌نی گولو، لیلی (۹۶)
کتابخوانی (۶)
مشاوره (۸)
آن سوی آب‌ها (۷۹)
داستان (۲)
چالش وبلاگی (۱)
آخرین نوشته ها
دنیا از دریچه چشم مادر
طاقت بیار رفیق :)
خستگی شده یه عادت :)
گاهی بیرون رو نگاه کن
پودر برف
سهیم شدن
اشکال نداره هیچی*
سوپاپ اطمینان
مراقبه فعال
باریک تاریک
محبوب ترین نوشته ها
لیلی، نام دیگر عشق است...
سهیم شدن
گاهی بیرون رو نگاه کن
کوچولو بیا*
امن‌سازی
مادرانگی :)
یازده ضربدر سه
سوگواری
حضور
خواهرانه :-)
پربیننده ترین نوشته ها
هَکَلچه :-)
شفایافتگان
مهاجرت
لالایی لیلی :)
"هل اتی" کجا رفت؟
مادر شوهر
پسر یا دختر! مسئله این است...
بی کلید در* :-)
لیلی، مثلِ پری
مادرانگی :)
نوشته های پر بحث تر
هَکَلچه :-)
کوچولو بیا*
لیلی، مثلِ پری
خب تا آخرش رو بگو :-|
لیلی، نام دیگر عشق است...
دوبله وسط :-)
پسر یا دختر! مسئله این است...
بی کلید در* :-)
آشپز که دو تا شد...
شهاب الدین*
تاریخچه نوشته ها
اسفند ۱۳۹۹ ( ۱ )
بهمن ۱۳۹۹ ( ۹ )
دی ۱۳۹۹ ( ۹ )
آذر ۱۳۹۹ ( ۸ )
آبان ۱۳۹۹ ( ۷ )
مهر ۱۳۹۹ ( ۸ )
شهریور ۱۳۹۹ ( ۹ )
مرداد ۱۳۹۹ ( ۹ )
تیر ۱۳۹۹ ( ۹ )
خرداد ۱۳۹۹ ( ۹ )
ارديبهشت ۱۳۹۹ ( ۹ )
فروردين ۱۳۹۹ ( ۸ )
اسفند ۱۳۹۸ ( ۹ )
بهمن ۱۳۹۸ ( ۸ )
دی ۱۳۹۸ ( ۹ )
آذر ۱۳۹۸ ( ۹ )
آبان ۱۳۹۸ ( ۱۱ )
مهر ۱۳۹۸ ( ۹ )
شهریور ۱۳۹۸ ( ۸ )
مرداد ۱۳۹۸ ( ۹ )
تیر ۱۳۹۸ ( ۹ )
خرداد ۱۳۹۸ ( ۹ )
ارديبهشت ۱۳۹۸ ( ۹ )
فروردين ۱۳۹۸ ( ۹ )
اسفند ۱۳۹۷ ( ۸ )
بهمن ۱۳۹۷ ( ۹ )
دی ۱۳۹۷ ( ۸ )
آذر ۱۳۹۷ ( ۸ )
آبان ۱۳۹۷ ( ۸ )
مهر ۱۳۹۷ ( ۹ )
شهریور ۱۳۹۷ ( ۹ )
مرداد ۱۳۹۷ ( ۹ )
تیر ۱۳۹۷ ( ۸ )
خرداد ۱۳۹۷ ( ۱۰ )
ارديبهشت ۱۳۹۷ ( ۹ )
فروردين ۱۳۹۷ ( ۹ )
اسفند ۱۳۹۶ ( ۸ )
بهمن ۱۳۹۶ ( ۱۰ )
دی ۱۳۹۶ ( ۷ )
آذر ۱۳۹۶ ( ۹ )
آبان ۱۳۹۶ ( ۹ )
مهر ۱۳۹۶ ( ۸ )
شهریور ۱۳۹۶ ( ۷ )
مرداد ۱۳۹۶ ( ۲ )
تیر ۱۳۹۶ ( ۶ )
خرداد ۱۳۹۶ ( ۹ )
ارديبهشت ۱۳۹۶ ( ۸ )
فروردين ۱۳۹۶ ( ۹ )
اسفند ۱۳۹۵ ( ۹ )
بهمن ۱۳۹۵ ( ۸ )
دی ۱۳۹۵ ( ۱۰ )
آذر ۱۳۹۵ ( ۹ )
آبان ۱۳۹۵ ( ۱۰ )
مهر ۱۳۹۵ ( ۹ )
شهریور ۱۳۹۵ ( ۹ )
مرداد ۱۳۹۵ ( ۸ )
تیر ۱۳۹۵ ( ۱۰ )
خرداد ۱۳۹۵ ( ۹ )
ارديبهشت ۱۳۹۵ ( ۹ )
فروردين ۱۳۹۵ ( ۹ )
اسفند ۱۳۹۴ ( ۸ )
بهمن ۱۳۹۴ ( ۹ )
دی ۱۳۹۴ ( ۹ )
آذر ۱۳۹۴ ( ۸ )
آبان ۱۳۹۴ ( ۸ )
مهر ۱۳۹۴ ( ۹ )
شهریور ۱۳۹۴ ( ۹ )
مرداد ۱۳۹۴ ( ۶ )
آبان ۱۳۹۳ ( ۳ )
مهر ۱۳۹۳ ( ۸ )
شهریور ۱۳۹۳ ( ۹ )
مرداد ۱۳۹۳ ( ۹ )
تیر ۱۳۹۳ ( ۹ )
خرداد ۱۳۹۳ ( ۱۰ )
ارديبهشت ۱۳۹۳ ( ۹ )
فروردين ۱۳۹۳ ( ۸ )
اسفند ۱۳۹۲ ( ۳ )
پیوند ها
گروه نرم افزاری پرکا
دامن گلدار اسپی
تیرمن
جولیک
نارخاتون
یک آشنا
آقاگل ملت
ذهن زیبای یلدا
faella
توکا
وقتی فاطمه روز به روز بزرگتر می‌شود
یک مترسک
وایسیـ ورسا
می‌خواهم فاطمه باشم
غرور شکسته
فیلوسوفیا
پرتقال دیوانه
حریری به رنگ آبان
در دیار نیلگون خواب
دکتر میم
خانومی جانم
روزنوشت های میم صاد
پنجره می‌چکد
ریشه در باد
حنا
صخره‌نورد
لافکادیو
هیچ
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان