امن‌سازی

و شما دقیقاْ نخواهی دانست چه مکان‌ها و موقعیت‌های خطرآفرینی برای جگرگوشه در خانه‌تان وجود دارد، مگر این که شروع کند به حرکت :دی 

در حالی که عطای میز نهارخوری و صندلی‌های لبه تیزش (به همراه دو صندلی متفرقه و میز و عسلی‌های کنار مبل) را در خانه تکانی عید به لقایش بخشیده‌اید و یک سری مبل تپل نرم مانده و یک عالمه محافظ لبه و گوشه و در و ... چسبیده به همه جا، متوجه می‌شوید که جگرگوشه قابلیت این را دارد که ظرف روغن مایع را در یک لحظه غفلت شما، برگرداند روی زمین و همه کاشی‌های آشپزخانه در چشم بر هم زدنی می‌شوند خطر :-|

یا متوجه یک پیچ بیرون آمده تیز از کنار میز کار وسط هال می‌شوی، در حالی که در نصف روز لیلی جان زیر میز خودش را جا می‌دهد که نزدیک شما باشد و با دستش هر روز ابعاد جدیدی از پیچ مورد نظر را کشف می‌کند :-)

هم اکنون جگرگوشه گواهینامه چهار دست و پا را چسبانده روی دیوار افتخاراتش، در حال تمرین برای امتحان گواهینامه ایستادن محکم و بدون لرزش بوده و گوشه چشمی دارد به راه رفتن در روزهای آینده :)

التماس دعا برای حفظ سلامتی همه جگرگوشه‌ها :)

۲۳ حبه چیده شد. ۲۶

ابهام

یک روزهایی نمی‌دانم جوان‌تر بودم، مادر نبودم یا چه بود که می‌گفتم همه چالش‌های دنیا بیایید من اینجا با آغوش باز از شما استقبال می‌کنم. روزهایی بود که می گفتم من flexibleترین آدم روی زمینم برای تطبیق با شرایط جدید (که این طور نبود و خود خود خودم یادش هست که چقدر سخت بود برایم تغییر) و بعدتر که خودم آغازگر یک سری تغییرات بودم (تغییراتی که می‌دانستم چقدر باید آسیب پذیر و شجاع باشم برای پذیرش شان) همیشه و همیشه و همیشه از ابهام فراری بودم.

ابهام پاشنه آشیل من است،‌ نقطه آسیب پذیری، وقتی نمی‌توانم برای همه چیز برنامه بریزم و پیش بینی کنم :(

نگران می شوم، نگرانی‌ام بیشتر می شود،‌ حرف‌ها توی سرم چرخ می خورد و چرخ می خورد و نمی ریزد بیرون... جدول می کشم، open issues را می آورم روی برگه، قلبم تند می زند و فکر می کنم که چقدر ابهام من را آشوب می کند :(

امروز اول ماه رمضان بود، نفیسه مرشد زاده درصفحه اینستاگرامش نوشته بود "تنها زیبایی دست نخورده رمضان یقین به این است که پیدایمان می کند، حتی همان وقت که خیلی دوریم و در سوراخ های سیاهی پنهان شده ایم و غر می زنیم که این دوباره آمد..."

نمی دانم چرا این قدر این بخش نوشته به دلم نشست. انگار خودم تنهای تنها در عمق یک سیاهی بی پایان غرق شده ام، نوای دعای سحر و ربنای افطار انگار چیزی را در درونم بیدار می کند، سپری برای همه روزهای مبهم آینده... با خودم فکر می کنم ایمان همیشه برای روزهایی که خوب نیستیم مرهم خوبی است...

روزی که برای انتخابات با لیلی جان به پای صندوق ها رفتم نمی دانستم که سرنوشت ما جایی ورای این مرزها رقم بخورد، این که دوباره شرکت‌های خارجی می‌روند، دوباره بیکار می شویم، دوباره به این فکر کنیم که برویم؟ (فکر به رفتن بیشتر از همه من را آشوب می‌کند) :( 

و ما می مانیم و شعار استقلال آزادی جمهوری اسلامی و نه شرقی نه غربی و دور خودمان حصار می کشیم به اندازه فیلترهای بی پایان و دورمان حصار می کشند به اندازه تحریم های سیاه...


لیلی جان دخترک یازده ماهه کوچک من :( 

نمی دانم برای آینده ات چه کنم...

۱۱ حبه چیده شد. ۱۷

بد غذا :-)

نمی دونم حکمتش چیه که غذاهای لیلی این قدر خوشمزه میشه :-)
در حدی که نصف روزها دعا می کنم یه بخشی از غذایش بمونه که خودم بخورم :-)
دیگه امروز گفتم چه کاریه؟ بیا و به همون سبک برای خودتون غذا بپز :دی چون یا به خاطر کم بودنش این قدر خوب میشه (چون مزه ها خوب با هم قاطی میشه) یا به خاطر ساده بودنش هست (بی نمک، بی ادویه، بی فلفل) یا چون آروم آروم می پزه! خلاصه سه اصل اشاره شده رو به کار بردم و لوبیاپلویی شد بیا و ببین :-) بی نمک بود ولی عالی :-)

می دونید نکته اصلی لوبیاپلو چی بود؟ این که من اصلا لوبیاپلو دوست ندارم و هم چنین خورش کرفس و نخودفرنگی و یه عالمه چیز دیگه که خود بد غذایی که من باشم نمی خوره ولی برای لیلی می پزم که خوش غذا بشه و این وسط روی خودم تاثیر مثبت گذاشته :دی
۲۸ حبه چیده شد. ۲۱

خسته نباشید...

چقدر برای خودمان حق خسته شدن قائل هستیم؟

من... تقریباْ هیچی :دی و به این نتیجه رسیدم که بیشتر اوقات در اوج خستگی احساس درماندگی می‌کنم که چرا بیشتر نمی‌توانم؟ 

درماندگی می‌شود خشم، خشم می‌شود غصه :) غصه تلنبار می‌شود، حوصله ندارم، پاداش سریع می‌خواهم، در زمان خاکستری غوطه‌ور می‌شوم.


رویکرد بهتر این است: پریسا جانم من درک می‌کنم خسته هستی،‌ کمی بیشتر استراحت کنی تا بهتر شوی :*

۲۳ حبه چیده شد. ۲۲

کتاب کودک :)

از اول قرار نبود امسال بروم نمایشگاه کتاب... هم این که فکر می‌کردم مثل سال‌های اخیر، مکان برگزاری شهر آفتاب باشد (به علت دوری و بدمسیری و خاطره درخشان سال ۹۴ کلاْ وارد open issueهای مغزم هم نشده بود) و هم این که جمعه مهمانی دعوت بودیم.

بعدتر مهمانی جمعه کنسل شد و این وسط وجدان کرده بودم که نمایشگاه مصلی است و وسوسه که حالا که نزدیک هست برویم/بروم :) و ناگهان نمایشگاه رفتن از open issueی نداشته تبدیل شد به یک مساله با بالاترین اولویت :-|

خلاصه که دیدم امکان دیدن توکا، فائلا و آقاگل (تا حالا ندیده بودمشان) و دیدار مجدد جولیک، پری، صبا، خورشید، نیوشا و حریر هم برقرار، اشارتی به صابر نمودیم و عنایتی فرمود و گفت: برو :)

نکته مهم این که تا به حال به عنوان یک مادر در غرفه‌های کودک نگشته و با ناشران گپ نزده بودم و تجربه جدیدی بود :)

چیزی که خیلی به نظرم آمد این که در اکثر غرفه‌هایی که خرید کردم یکی از فروشنده‌های خانم چادری بود (همیشه غرفه‌های کودک این طوری بودند؟ نمی‌دونم) و حجم زیادی کتاب داستان مذهبی بی کیفیت روی پیشخوان بود که به طرز اغراق آمیز و گل درشتی مفاهیم رو منتقل می‌کرد. من منظورم مخالفت متعصبانه یا حمایت کورکورانه از چاپ کتاب های این دست نیست، بلکه می‌خواهم بگویم که با این مدل تولید کتاب بی هویت، بچه‌ها به دین علاقمند نمی‌شوند، مفاهیم انسانی باید زیر پوستی منتقل شود...


خلاصه در فاصله اتمام خریدهای من از غرفه‌های کودک و نهار رفتن بچه‌های دورهمی، فرصتی شد که با توکا تماس بگیرم و بروم دیدنشان. نکته دیدن دوستان چه بود؟ 

۱) تعدادی از دخترهای مهربان با دیدن من جیغ و هورا کشیدند و گفتند واییییی پریسا :) که من نمی‌شناختمشان و گفتند خواننده خاموش هستیم :)

۲) این وسط یکی از خوانندگان آمد پیش من و گفت: "من تو را نمی‌شناسم و بیا خودت را معرفی کن" :)‌ و هر چه جولیک گفت: پریسا! مامان لیلی! که شرکتشون رفته بومهن! :)))))‌ گفت: "ببین فلانی من اصلا تو را نمی‌شناسم و از صفر خودت را معرفی کن" و من بعدا خیلی به نحوه معرفی خودم فکر کردم*.

۳) یک "گلبول سفید" مهربان قد بلند خواننده خاموش هم بود که برایم چندبار سرچ کرد که کتاب "وقتی خدا می نوازد" و "شادترین کودک محله" را کجا می‌توانم بیابم :) و از دور برای من و توکا به عنوان ستاره قطبی عمل می‌کرد که راه را گم نکنیم.

۴) توکا شبیه عکسش بود، فائلا نبود :) هر دو به همان اندازه وبلاگ صمیمی، دوست داشتنی و خواستنی بودند :)

۵) جولیک خیلی دقیق برایم توضیح داد که راهرو ۱۱/۱ هیچ ربطی به راهرو ۱۱ ندارد و چطوری می‌توانم در سریع ترین زمان ممکن به آن برسم :)

۶) دیدار با آقاگل هم مثل توکا و فائلا از مواردی بود که برآورده شد :)

۷) دیدار بقیه در حد نوشیدن جرعه‌ای خنک بود در روز تابستان، همان قدر شیرین، همان قدر کوتاه...


* مدل معرفی خودم از رشته‌ی تحصیلی‌ام شروع شد، بعد رسیدم به کارهایی که کردم در این سال‌ها تا رسیدم به شغل فعلی‌ام :-| آن آخر اضافه کردم یه دختر ده ماهه هم دارم به اسم لیلی :-) البته سنم را قبلتر سر کلی که جولیک با مینا انداخته بودم گفته بودم. ولی... خیلی به این فکر کردم که چرا مثلا هیچی از علائقم نگفتم؟ از خوشنویسی، تذهیب، ساز؟ از کتاب‌هایی که دوست دارم؟ از کارگردان مورد علاقه یا کوهنوردی مثلا؟ یعنی همه تعریف من از خودم ترکیبی است از شغلم و لیلی جان :-) دیشب به صابر گفتم که خودش را معرفی کند و تعریفش پر بود از من و لیلی :-) باشد که اصلاح شویم :-|



۲۸ حبه چیده شد. ۱۴

کارگاه مادر و کودک :)

و ما جگرگوشه را ثبت نام کرده‌ایم کارگاه مادر و کودک برای این که هفته‌ای یک بار از فضای خانه و آشپزخانه و پشت میز کامپیوتر خارج گشته و با دنیای واقعی تعامل کنیم و لیلی جان هم چند نفر هم سن و سال را رویت کرده و فکر نکند که کل دنیا خودش هست و مادر جان، و این گونه برایتان بگویم که کارگاه مادر و کودک در رنج سنی زیر یک سال بیشتر کارگاه بازی مادر است تا کودک :دی

ما نه نفر مادر محترم با نه عدد فنچ خوشمزه یک ساعت بازی می کنیم، شعر می‌خوانیم، می‌خندیم و بسیار خوش می‌گذرد :)

جایتان خالی :)

۱۸ حبه چیده شد. ۱۵

مثل گورخر :)

خب فکر کنم بهتر باشد کمی درباره راه حل های از بین بردن زمان خاکستری توضیح بدهم :)

در مورد تکنیک Pomodoro پیشتر پستی نوشته بودم و فکر کنم اگر علاقمند باشید، همان کافی است. اما درباره متعهد بودن به فعالیت مورد نظر در زمان سیاه، شما نیاز به شفافیت دارید. یادتان هست یکبار گفتم مثلا اگر گوشی را دست گرفتید که بروید آخرین ایمیل آمده (کاری) را چک کنید با خودتان تکرار کنید تا نوتیفیکیشن ها شما را با خودش نکشاند هر جا که خواست؟ 

تعهد در زمان سیاه با شفاف کردن دقیق کاری که قرار است انجام دهید، معنی پیدا می کند، مثلا این که بگویید بروم ایمیل ها را چک کنم،‌ یک عالمه زمان سفید قاطی می کند و دوباره می‌شود خاکستری (مثلا وسط چک کردن ایمیل های کاری، یه نوکی هم می زنید به ایمیل تبلیغاتی یا پیام تبریک ...) برای همین به قول متمم، باید تم کار را مشخص کنید تا جلوی شیطنت و تنوع طلبی گرفته شود.

تعیین پایان فعالیت کمی واضح‌تر است ولی معمولاْ دچار فرآیند "هر چه بیشتر، بهتر" می‌شویم و همان اندازه لازم هم انجام نمی‌شود. چطور؟‌ مثلا فرض کنید قرار می‌گذارید هر روز کتاب بخوانید، اگر فرضتان روزی سه صفحه باشد،‌ و به قرار گذاشته شده وفادار بمانید، ذهن شما همیشه تشنه ادامه کار است و از انجام تعهدات خود راضی به نظر می‌رسد. ولی وقتی امروز ده صفحه می‌خوانید، فردا می‌توانید خودتان را گول بزنید که دیروز سه برابر تعهد انجام دادم و به این ترتیب از روتین خارج شده و دوباره سر می خورید توی زمان‌های خاکستری.

به رسمیت شناختن زمان‌های سفید، در حالی که زمان‌های سیاه را به خوبی به جا می‌آورید، کار ساده‌ای است. در غیر این صورت، فشار ذهنی اهدافی که برآورده نشده، کل زمان تعطیلات را زهرمار شما خواهد کرد :-|


دوست دارم در ادامه درباره تکنیک GTD یا Get Things Done صحبت کنم، ولی چون هنوز در مرحله تست و بررسی است، موکول می‌کنم به آینده. فقط این نکته را به خاطر داشته باشید که علت سر خوردن ناخودآگاه ذهن ما به سمت زمان‌های سفید درست در وسط کاری که نیاز به تمرکز ما دارد، لذت کوتاهی است که از ترشح اندورفین پیدا می‌کنیم (حالتی شبیه تزریق مورفین). حالا یک پیشنهاد بسیار موثر این است که لیست همه موارد باز (open issues) در مغزتان را روی یک برگه کاغذ خالی کرده و هر کدام را برای شروع به یک Action دو دقیقه ای بشکنید (مثلا "می‌خواهم به مریخ سفر کنم" شاید در نهایت برسد به "تلفن زدن به استاد راهنما"). یعنی هر مورد آویزان در ذهن شما باید برای شروع به یک Action دو دقیقه‌ای تبدیل شود تا ارزش ورود به لیست کارهای در دست انجام را داشته باشد! چرا؟ چون با انجام دادن یک فعالیت ساده دو دقیقه ای شما لذت برده و کار را ادامه می‌دهید، یکی از تکنیک‌های رهایی از اهمال کاری (procrastination) ;-)

۱۱ حبه چیده شد. ۱۱

هر چه بیشتر، بهتر :-|

اولین بار که با مفهوم زمان خاکستری در متمم آشنا شدم، شبیه این آدم هایی بودم که یک لبخند کمرنگی رو لبانشان نقش می‌بندد و می‌گویند: ااااا من رو میگه ها!

مفهوم زمان خاکستری با تعریف زمان سفید و سیاه روشن می شود. اگر زمان هایی که مطلق روی فعالیتی که به هر حال باید انجام شود و انجام آن آجتناب ناپذیر است (مثل درس خواندن برای کنکور یا کار روی پروژه ای که دوست نداریم یا ...) را به عنوان زمان سیاه و زمان‌هایی که با لذت و بدون فکر کردن به هدف برنامه ها و کارهای انجام داده نشده و عقب افتاده طی می کنیم را زمان های سفید در نظر بگیریم. 

می توان این طور بیان کرد که: "زندگی در زمانهای سفید برای کسی که کارهای مهم یا فعالیت‌های عقب افتاده دارد،‌ معمولاً با احساس خوب همراه نیست و تحمل زمان‌های سیاه برای مدت طولانی امکان پذیر نیست!"

پس زمان خاکستری روی خود را به ما نشان می دهد! یعنی جایی در میانه... وقتی داریم کار می کنیم، مدام در میانه کار صفحه تلگرام و اینستاگرام را چک می کنیم، هم زمان با صفحه پاسخ به یک ایمیل کاری مهم، صفحه وبلاگ را باز می کنیم تا چک کنیم آیا کامنت جدید داریم یا نه :-|


مشکل اینجا شکل می گیرد که: "زمان‌های خاکستری دو فرصت بزرگ را از ما می‌گیرند. فرصت لذت بردن از اوقات فراغت در زمان‌های سفید و لذت تمرکز کامل و پیشبرد کار و فعالیت در لحظات سیاه."


راه حل چیست؟ ایجاد زمان های سیاه (به کمک استفاده از پومودورو، متعهد بودن به فعالیت تعریف شده در آن بازه، تعیین پایان فعالیت--از نظر زمانی و کمیت) و به رسمیت شناختن زمان‌های سفید (از تعطیلات لذت ببرید، از ساعت های پایان روز، از همه breakها)


در واقع عبارت "هر چه بیشتر،‌ بهتر" توهم ذهن کمال گرای ماست* تا لذت اوقات فراغت را از ما بگیرد :)


* مثلاْ هر چی بیشتر کتاب خوندم بهتر، هر چی بیشتر خانه مرتب بود،‌ بهتر... باید هدف تعیین کرده و به آن وفادار بمانید :)


پ. ن. نمایشگاه کتاب امسال مصلی است؟ :-| بعد از شنیدن خبر جابجایی مکان شرکت از دو ایستگاه اتوبوس آن طرف تر از خونه به جاده بومهن، این دومین خبری بود که باعث شد در دو روز گذشته شوکه بشوم، انگار من یه جا زندگی می کنم، بقیه همه یه جای دیگه :-/


۱۷ حبه چیده شد. ۱۳

خارها گل می شود :-)

هیچ می دانستید یکی از موثرترین تمرین های مهربانی با دیگران، مهربانی با خودتان هست؟ 

منظورم از مهربانی با مردم نه در برخوردهای مهربانانه، بلکه دست کشیدن از قضاوت های وحشتناک درونی است که گاه نمود خارجی پیدا می کند...

در این چند وقت که تلاش کرده ام مثل یک دوست مهربان از اشتباهاتم چشم پوشی کنم، به خودم یادآوری کنم که چقدر خوبم، کمی بیشتر استراحت کنم و سخت گیر نباشم (با خود خودم) یا لااقل تلاش کنم که نباشم، متوجه شدم که چقدر در کاهش قضاوت هایم در مورد بقیه موثر بوده...

انگار دارم تمرین می کنم که اگه آن طور نشد که من انتظار داشتم، خب بی خیال، let it go :-) و باور نمی کنید چقدر بازده کاری ام بالاتر رفته، چون همه انرژی ای که تحلیل می رفت بابت خفه کردن سرزنش های سخت گیرانه خودم، همین جاست، at your service :-) 


پ. ن. این شب ها که می گذرد سریال This is us را می بینیم، بسیار خانوادگی، عاطفی و دوست داشتنی :-) 

۱۳ حبه چیده شد. ۱۱
موضوعات
سروستاه نامه، سنتور (۲۷)
خوشنویسی، تذهیب (۱۷)
کار، iOS، اندروید (۳۲)
زندگی بهتر (۶۴)
یاد ایام (۲۸)
مهلا (۲۰)
صابرانه (۴۳)
از این روزها (۸۹)
یک سال بدون... (۱۲)
خانه دوست کجاست؟ (۱۷)
آشپزی، خام گیاهخواری (۱۹)
نی‌نی گولو، لیلی (۵۲)
کتابخوانی (۳)
آخرین نوشته ها
کودک نوپا
دوازده ماه در یک قاب
اشرف مخلوقات :)
جام جهانی چشمات :*
مساحت در برابر عمق :-)
لیل و لیلة
شامی* :)
اجی مجی لاترجی
روز از نو...
خواهرانه :-)
محبوب ترین نوشته ها
لیلی، نام دیگر عشق است...
امن‌سازی
مادرانگی :)
خواهرانه :-)
کوچولو بیا*
خسته نباشید...
یکی بود، یکی نبود
بد غذا :-)
ارزش
خطای شناختی :-|
پربیننده ترین نوشته ها
مهاجرت
هَکَلچه :-)
شفایافتگان
بی کلید در* :-)
کوچولو بیا*
مادر شوهر
لالایی لیلی :)
مادرانگی :)
لیلی، نام دیگر عشق است...
دوبله وسط :-)
نوشته های پر بحث تر
هَکَلچه :-)
کوچولو بیا*
لیلی، مثلِ پری
خب تا آخرش رو بگو :-|
لیلی، نام دیگر عشق است...
پسر یا دختر! مسئله این است...
دوبله وسط :-)
بی کلید در* :-)
آشپز که دو تا شد...
سه و چهار :-)
تاریخچه نوشته ها
پیوند ها
گروه نرم افزاری پرکا
دامن گلدار اسپی
تیرمن
جولیک
نارخاتون
یک آشنا
آقاگل ملت
ذهن زیبای یلدا
faella
توکا
وقتی فاطمه روز به روز بزرگتر می‌شود
یک مترسک
وایسیـ ورسا
سیناپس های نارنجی
می‌خواهم فاطمه باشم
غرور شکسته
فیلوسوفیا
پرتقال دیوانه
حریری به رنگ آبان
در دیار نیلگون خواب
دکتر میم
خانومی جانم
روزنوشت های میم صاد
پنجره می‌چکد
ریشه در باد
حنا
زندگی به سبک ام اس
لافکادیو
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان