استعلاجی :-(

یعنی یادم نمیاد تو کل دوران مدرسه یا دانشگاه به خاطر بیماری نرفته باشم سر کلاس، اصلاً تا قبل از این که بروم سر کار و اختیارم از دست مادرم به دست خودم منتقل بشه، نمی دونستم که امکان استفاده از استعلاجی هم وجود داره و به این درد می خورد که آدم استراحت کند و بهتر بشه :-|


در نتیجه از بچگی تو تنم نرفته، یک موجود بی استراحتی هستم من، که از هر نوع در رختخواب ماندن و ناتوانی از انجام فعالیت های روتین زندگی (کار، تذهیب، خوشنویسی، ساز، ...) به حد مرگ کلافه میشم :-(


می توانید من را تصور کنید که چقدر مقاومت می کنم در برابر استراحت و چقدر احساس پوچی و بطالت دارم وقتی قلم گیری یک واگیره از آخرین شمسه ی زیردستم نزدیک به ده روز زمان برده :-(

۲۵ حبه چیده شد. ۱۶

حیوان ناطق

دوستی دارم که دانشجوی دامپزشکی است.

تعریف می کرد از نامهربانی هایی که به این رشته می شود و سختی های آن، مثلاً در مقایسه با پزشکی می گفت: ما یک عالمه سرفصل مشترک با پزشکی داریم، و تنها فرق ما این است که درس های دیگری هم پاس می کنیم، مثلا در نظر بگیرید که در پزشکی می گویند خب دوستان این معده انسان است و ... ولی در دامپزشکی چه؟ می گویند این معده انسان، خب ... این معده گاو، این معده اسب،این معده سگ،این معده موش،.... :دی

بنده خدا :-) تازه می گفت هیچ هم پرستیژ پزشکی برایمان قائل نمی شوند :-|


گفتم: فلانی بی خیال پرستیژ قائل شدن مردم بشو، دَرسِت رو بخون، از نظر مردم مهندسی برق یعنی عوض کردن لامپ خونه، مهندسی کامپیوتر یعنی عوض کردن ویندوز و مهندسی مکانیک یعنی تعمیراتچی :-))))


به مردم محل بگذاری، دندانپزشک هم همه اش دستش تو کرم های دهن مردم است :-|

۳۴ حبه چیده شد. ۲۰

فوبیا :-|

حالا وسط این همه تبریک و خوشحالی و ... یک سری آدم نگران هم هستند :-|


مثلاً دوستی دارم که به شدت فوبیای بارداری داره و من در جریان نبودم تا اخیراً که درگیر واکنش‌های عجیب و غریبش شدم...

روزهای اول گفت که کمی می‌ترسد و خواهر ندارد (که اگر خواهر داشت حتماً از اون می پرسید) و اگر امکانش هست کمی برایش خواهری کنم و توضیح دهم که خب چطوری است و حالم چطور است و روزها چطور می گذرند ...


من هم از همه جا بی خبر، یک روز، دو روز برایش گفتم که حالا مثلاً کمی بیشتر و زودتر خسته می‌شوی، شاید نیاز داشته باشی بیشتر استراحت کنی، یا غذای مقوی بخوری در حجم کم و تعداد زیاد (به جای سه وعده تپل صبح-ظهر-شب)، حالت بهم بخوره یا ...


که دیدم ای دل غافل :-| مثلاً در یک روز پنج پیام به شدت نگران دریافت می‌کردم:

پریسا!!!!!!!!!!! خوبی؟؟!!!!!!!!!! بهتر شدی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!! 


علاقه زیادی هم به "؟" و "!" دارد :-))))) و فقط رویش نمی‌شد که بنویسد "زنده‌ای هنوز؟!!!!!!"


در نتیجه ما دیگر هیچ چیزی را به ایشان منتقل نمی نُماییم، باشد که استرسشان کم شود :-|


پ.ن. می دانم که بیشتر مخاطب‌های اینجا فینگیلی هستند و عموماً در گستره زیر 25 سال به سر می‌برند که حالا اگر عشقی باشد و یاری، شاید به ازدواج فکر کنند، ولی برای آن یک درصد مخاطب خاموش که بالای سی سال بوده و شاید دوست داشته باشند راهکارهای "یک عدد پریسا" برای درمان حال به هم خوردگی مدام را بدانند، این ها موثر هستند:


چای زنجبیل (هر چیز زنجبیلی) به شرطی که میزان کل زنجبیل مصرفی از یک گرم در روز بیشتر نشود :-|

نان سوخاری (هر چه خشک تر بهتر و دقیقاً قبل از این که از رختخواب بپرید بیرون، استفاده کنید)

گرسنه نبودن

آدامس

مویز

موز

بِه


که البته برخی از راه‌های فوق در درمان حالت تهوع هنگام سواری ماشین هم جواب می‌دهد، مخصوصاً زنجبیل که در زمان غیر بارداری، هر چقدر دلتان خواست بخورید :-)

۲۸ حبه چیده شد. ۱۹

کوچولو بیا*

من در درونم یک لوبیا**ی سحرآمیز دارم...

یک لوبیای سحرآمیز که قابلیت بزرگ شدن دارد، قابلیت حرف زدن، دویدن، بازی کردن و خندیدن :-)

لوبیای کوچک ما 8 هفته است که مهمان ماست و قرار است تا چند هفته دیگر درونش روح دمیده شود، مثل یک معجزه...

روزها با لوبیا سوار کشتی شکسته ای می شوم در یک دریای مواج، دلم به هم می خورد، نگرانش می شوم، گاهی می پرسم: حالت خوب است کوچولو؟ :-) فکر می کنم حرف هایم را می‌فهمد...


به دکتر می گویم: می شود قلبش را ببینم؟

می گوید: تست غربالگری جدیدی آمده که باید یک ماه دیگر صبر کنی تا بتوانند کروموزم های جنین را از روی خون تو بررسی کنند، از یک هفته‌ای به بعد DNAش در خون تو شناور می‌شود، مثل یک آدم کامل، پس بهتر است منتظر بمانیم، تا هر هفته یک بار سونوی قلب را تکرار کنیم، بی نتیجه و به اشتباه تصمیم بگیریم که بر فرض محال اگر قلب را ندیدیم، باید رشد لوبیا را متوقف کنیم یا نه؟ :-|


می‌گویم: باشد... 

و برای قلب لوبیا، یاسین می خوانم، هر روز :-)

دعایمان کنید :)


* اشاره به جوک معروفی که به یک نفر می گویند با لوبیا جمله بساز، می گوید: کوچولو بیا :-)

** اندازه جنین در هشت هفتگی.

۵۷ حبه چیده شد. ۲۳

stiff neck :-(

نمی دونم چرا پیش خودم گفتم بیا بعد از این ده روزی که یوگا تمرین کردی، یک سری هم به وزنه هایت بزن...

شاید چون یوگا خیلی ملایم و کششی و حوصله سر بر است و من دنبال یک ورزش قدرتی تر بودم :-|


تقریباً تمام شده بود، رسیده بودم به "پشت بازو"، بالا، پایین، بالا، پایین، ... آخخخخخخخخخخ :-(

و عضله گردن، در سمت راست گرفت، چنان گرفتنی که عین مجسمه ها خشک ماندم به آینه...


تیری کشید تا مغز استخوانم که کل گذشته ام اومد جلوی چشمم، محل ندادم اولش، وزنه را گذاشتم زمین و دیدم نخییییییییییییر، دست بردار نیست، هر نوع گردش گردن بیشتر از یک سانتی متر به سمت پایین یا راست قابلیت این را داشت که اشکم را دربیاورد...


خلاصه بعد از چند نرمش گرم کننده و یک دوش داغ در حالی که کابوس کارهای نکرده ام دور سرم می چرخید و به متن ایمیلی که قرار بود در توجیه کار نکردنم بفرستم فکر می کردم (neck ache, sore neck, stiff neck, ...) یک ساعتی خوابیدم، بیدار شدم، فرقی نکرد ...


در حدی که ناچار شدم با صابر صحبت کنم که بیا من رو ببر دکتر :-| (خدا آدم را به روزی نیاندازد که نتواند رانندگی کند:-( ) دوباره استراحت، استراحت، انتظار، استراحت، انتظار، کلافگی، غصه، درد :-(


تنها کورسوی امید دانش صابر برای درمان گرفتگی های عضلانی بود (به خاطر سال های زیادی که جودو کار کرده)، تا رسید شروع کرد: این طوری بکن، راست، چپ، آرام، لبه تخت، کمپرس گرم، فشار نیار، بشین، پاشو، دست ها بالا، ...


الان گرفتگی برطرف شده، ولی جایش عین یک زخم قدیمی کوفته شده، کوفته و له له له...

۲۳ حبه چیده شد. ۱۲

زمان گذشت و گذشتِ زمان نمی‌گذرد*...

آدم قدر خیلی از چیزها را تا وقتی که دارد نمی داند، مثل سلامتی، مثل دوست، مثل پدر مادر، خانواده، عشق، ثروت...

بعد یک روزی می آید که می بینی که اون چیزی/کسی که هی غر می زدی که فلان و بهمان، الان دیگه نیست، نداری، رفت، تمام شد، خدانگهدار...

بعد مثل این درمانده‌ها، ناچار می شوی قدر همان چیزی که مانده را بدانی، باهاش کنار بیایی...                                                      

انگار زندگی، مثل یک آموزگار سختگیر، مدام می‌خواهد بهت درس بدهد که قدر چیزهایی که داری را بدان...

آن قدر سخت گیر که تا مطمئن نشود یاد گرفتی، ول نمی کند :-|

فقط آن قدر آزمون سختی است و آن قدر جوابش عمیق یاد آدم می ماند که گاهی دانشی که به دست می آوری، ارزشش بیشتر از روزگاری است که دارا بودی...

اسمش رو گذاشتم: "آزمون قدردانی داشته‌ها"


که دقیقاً وقتی که برگزار شد و کارنامه ها رو دادند دست چپت و احساس می کنی که الان در قهقرا فرو رفتی و به پوچی مطلق رسیدی، وقتش است که بلند شوی و ادامه بدهی، این بار با درسی که گرفتی :-)


* شعر گذشت زمان، علی شهودی         


پ.ن. دنبال یک شعر می گشتم درباره این که "قدر زمان را بدانیم" و ... هر چی گشتم با کلمه های کلیدی قدر، زمان و ... برایم شعر می آورد درباره شب قدر و امام زمان :-)))))))

۲۲ حبه چیده شد. ۱۳

Amma...

می شود از آن دسته نوابغی بود که دنیا را تکان می دهند، به خاطر استعدادهای ذاتی مثل رامانوجان* یا یک آدم معمولی با تلاش و پشتکار در مسیر زندگی...


* The man who knows infinity


پ.ن. Amma مادر رامانوجان بود که نمی گذاشت نامه های همسر راما به دستش برسد، در حد مادر فولادزره :-|

۱۷ حبه چیده شد. ۱۰

خطای شناختی :-|

این چند روز به طرز غریبی، در تشخیص‌هایم اشتباه عمل می‌کنم :-|

مثلاً به سختی طنز موجود در شوخی‌ها را تشخیص می‌دهم (چیزی که به مهارت داشتنش معروف بودم) یا طعنه های پشت کلام را درک نمی کنم (که همچنین در این زمینه مشهور بودم به درک بالا و به شوخی برگزار کردن داستان) و ...


واقعیت این که فکر می کنم مغزم خراب شده :-||||||||||| هر وقت کسی چیزی می گوید، می ترسم سریع جواب دهم که سوتی نشود، و توی دلم می گویم الان شوخی کرد، جدی بود، چه کنم؟


امضا: یک عدد پریسای داغون که چند روز است قوه تشخیص شوخی و مهارت تصمیم گیرهای سریع خودش را از دست داده...

هل من ناصر ینصرنی؟ :-)

۳۰ حبه چیده شد. ۲۰

اشک و لبخند

داشتم گریه می کردم، بسیار عمیق، از ته دل و جگرسوز، مثل همه روزهایی که بسیار اندوهگینم...


صابر گفت: هنوز که چیزی نشده نازکی :-( 

حتی اگر هم شد، حتی اگر هم طوری شد که نمی خواستی، که نمی خواستیم، گریه را بگذار برای همان موقع... الان به این فکر کن که چقدر تلاش کردی برای داشتن چیزی که هست،‌ چیزی که هستی، چیزی که داریم... حتی اگر بعداْ بگویند که خواب بوده یا رویا، مهم نیست... حالا که هست، حالا که هنوز نمی دانیم،‌ حالا که هنوز لذتش را نگرفته اند، نگذار لذت این لحظه ها از بین برود...


خوب باش، بخند و لذت ببر...


دانه های اشک سُر می خورد و می ریزد پایین...

۳۰ حبه چیده شد. ۲۰
موضوعات
سروستاه نامه، سنتور (۲۷)
خوشنویسی، تذهیب (۱۷)
کار، iOS، اندروید (۳۱)
زندگی بهتر (۶۴)
یاد ایام (۲۸)
مهلا (۱۹)
صابرانه (۴۳)
از این روزها (۸۷)
یک سال بدون... (۱۲)
خانه دوست کجاست؟ (۱۷)
آشپزی، خام گیاهخواری (۱۹)
نی‌نی گولو، لیلی (۵۰)
کتابخوانی (۳)
آخرین نوشته ها
امن‌سازی
ابهام
بد غذا :-)
خسته نباشید...
کتاب کودک :)
کارگاه مادر و کودک :)
مثل گورخر :)
هر چه بیشتر، بهتر :-|
خارها گل می شود :-)
پیری* و هزار دردسر :)
محبوب ترین نوشته ها
لیلی، نام دیگر عشق است...
مادرانگی :)
امن‌سازی
کوچولو بیا*
خسته نباشید...
یکی بود، یکی نبود
ارزش
بد غذا :-)
دوبله وسط :-)
اشک و لبخند
پربیننده ترین نوشته ها
مهاجرت
هَکَلچه :-)
شفایافتگان
بی کلید در* :-)
کوچولو بیا*
مادر شوهر
مادرانگی :)
لالایی لیلی :)
لیلی، نام دیگر عشق است...
دوبله وسط :-)
نوشته های پر بحث تر
هَکَلچه :-)
کوچولو بیا*
لیلی، مثلِ پری
خب تا آخرش رو بگو :-|
لیلی، نام دیگر عشق است...
دوبله وسط :-)
پسر یا دختر! مسئله این است...
بی کلید در* :-)
آشپز که دو تا شد...
گاه اندوه من
تاریخچه نوشته ها
پیوند ها
گروه نرم افزاری پرکا
دامن گلدار اسپی
تیرمن
جولیک
نارخاتون
یک آشنا
آقاگل ملت
ذهن زیبای یلدا
faella
توکا
وقتی فاطمه روز به روز بزرگتر می‌شود
یک مترسک
وایسیـ ورسا
سیناپس های نارنجی
می‌خواهم فاطمه باشم
غرور شکسته
فیلوسوفیا
پرتقال دیوانه
حریری به رنگ آبان
در دیار نیلگون خواب
دکتر میم
خانومی جانم
روزنوشت های میم صاد
پنجره می‌چکد
ریشه در باد
حنا
زندگی به سبک ام اس
لافکادیو
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان