Global Family Reunion*!


دوران مدرسه من این طور گذشت: سال اول تا چهارم، سال پنجم، راهنمایی، دبیرستان، پیش دانشگاهی

یعنی در هر کدام از دوره های بالا من مدرسه ام را عوض کردم و دوستانم هم عوض شدند :)))))

حالا یکی از دوستان پیش دانشگاهی ام یک گروهی تو وایبر راه انداخته و هر کسی را که از راهنمایی و دبیرستان می شناخته اضافه کرده، نکته جالب این است که یک سری از دوستان دبستان و راهنمایی من در این لیست هستند و بچه هایشان آن قدر بزرگند که می روند مدرسه :))))))))))

حتی یکی شان که تبدیل شده به یک چهره مبهم در ذهنم برایم عکس پسرش را فرستاد و دیدم شده کپی برابر اصل مادرش :))))

* من این قدر شیفته ی این قضایای تبارشناسی و شجره نامه و هر کسی تو دنیا با هفت فاصله هر کس دیگری را می شناسد هستم که شک نکردم برای این زیرنویس بزنم :)

۰ حبه چیده شد. ۱

بیسکوییت مادر :)


وسط اون همه افطار و مراسم شب احیاء و پچ پچ های زنانه، تلویزیون روشن بود و مهدیس و وانیا* زل زده بودند به بازی والیبال ایران-روسیه، بهتر است بگوییم مهدیس، وانیا و من :)))

ست چهارم که 35-37 تمام شد، وانیا داشت وسط اتاق می رقصید و من و مهدیس بالا و پایین می پریدیم و دست هایمان را به نشانه پیروزی به هم می کوبیدیم :)

دقایقی بعد من با مادر مهدیس و وانیا آن قدر دوست بودیم که انگار سال هاست همدیگر را می شناسیم:)

نکته مهم: اگر با بچه ها دوست شوید، مادرشان شما را دوست خواهد داشت، حتی بیشتر از زمانی که با خود مادر دوست باشید :)

 

* مهدیس کلاس پنجم، وانیا کلاس اول :)

۰ حبه چیده شد. ۱

خال بانو*


زن عمو شکوفه داشت طور غریبی نگاهم می کرد، گفت: پریسا! تو و شادی با هم دختر عمویید؟

شوخی می کرد، خندیدم و گفتم: این چه حرفیه زن عمو :)))))) معلومه که هستیم :)

گفت: خب چون یک علامت مشترک دارید، شادی هم روی نوک دماغش یک خال کوچولوی ریزه میزه داشت که قبل از رفتن به مدرسه من برش داشتم، اگه بود، الان خیلی معلوم بود که دختر عمویید :)))))

 یادش به خیر، اولین بار که سر و کله خال پیدا شد، من هم خیلی تلاش کردم از شرش خلاص بشم :))))

 

* خال بانو، عنوان شخصیت اصلی کتاب "عاشقانه" فریبا کلهر است :)

۰ حبه چیده شد. ۱

ک.ت.ا.ب


یک سایتی بود از این برنامه ریزی ها که چگونه به اهداف برسیم و ... سئوال مهم کل بحث این بود که یک روز ایده آل را از نظر خودت ترسیم کن تا ببینیم چطور می شود تو را به آن رساند، و نه این که من آدم ایده آل گرایی هستم، آن قدر روزهای ایده آل مختلف ترسیم کردم که از شماره خارج است :)))))))

ولی یکی از آن روزهایی که همیشه دوست دارم بارها و بارها تکرار شود، این طور شروع می شود که از خواب بلند می شوم و صبحانه خورده-نخورده دوباره بر می گردم روی تخت، می نشینم و کتاب می خوانم، باد خنکی وسط گرمای تابستان از لای پنجره نیمه باز با موهایم بازی می کند و من با داستان ها زندگی می کنم، می شوم یکی از شخصیت های کتاب بزرگ می شوم، ازدواج می کنم، می روم سر کار، دعوا، قهر، آشتی، شاید هم پیر شدم، شاید یک روح سرگردانم که برگشته این دنیا... یک روز اسمم ماری است، یک روز علی آقا، یک روز نجار مفلوکی هستم که خانه ام نازی آباد است و فردا یک دختر پرورشگاهی که در حومه پاریس دنبال خانواده اش می گردد...

من آن قدر کتاب می خوانم تا شب شود، تا سپیده فردا بزند...

فقط همین :)

۰ حبه چیده شد. ۱

مالک مُلک وجود...


خانم اکبرزاده یک برگه گذاشت جلویم و گفت: به نظرتان می توانید این شعر را به نمایشگاه آبان ماه برسانید؟

باورم نمی شد، داشتم از خوشحالی ذوق مرگ می شدم، گفتم: بله بله، همه تلاشم را می کنم:)

گفتند: خب اول شعر را بخوانید، باید با شعرش ارتباط برقرار کنید که وقتی می نویسید حستان هم در نوشتن حضور داشته باشد...

آن قدر خوشحال بودم که نمی فهمیدم شعر چی هست دقیقاً، فقط این که یکبار "ی" داشت عالی بود، کشیده ب را همیشه می توان در آورد، گفتم: من با این شعر ارتباط برقرار می کنم، همین عالیه!

بعد گفتند یک قلم کتابت ببرم دفعه بعد که اسم "سعدی" را بالای کار و اسم خودم را پایین کار بنویسیم، هر بار یک پاک نویس ببرم برایشان که اگر پاک نویس نهایی با تذهیب توسط استاد اخوین تایید شد بگذارندش در نمایشگاه آبان :)

یک عالمه احساس هنری بودن در سلول هایم جاری شد :))))))))))))))))))))))

 

سرو ستاه نامه:

این بار یکی از بچه های نی نواز آمده بود پیش استاد برای ردیف نی ضبط شده اش از استاد تاییده بگیرد. چند تا از کارهایش هم همراه آورده بود و روی تبلت پخش کرد. استاد پرسیدند آیا قطعه ای دارد در مقام چوپانی یا از کارهای خاص نائب اسداله؟ و بعد از شنیدن سری مقامی گفتند که کارهایی که در مقام چوپانی ضبط شده است بی نظیر است و می تواند منتشر شود ولی کارهای ردیف مورد تایید نیست، چون انگار ردیف را با لهجه چوپانی نواخته است! همه زل زده بودیم به استاد که لهجه یعنی چه؟ استاد گفتند: فرض کنید ردیف عین فارسی معیار است، که اگر با لحن مقامی بنوازی انگار کن که داری با لهجه اصفهانی یا شیرازی صحبت می کنی و هر حال از معیار خارج شده ای :) گفتند: حتی نائب اسداله که گفت من نی را از میان گوسفندان به دربار بردم، این نکته را رعایت کرد که برای ردیف نوازی نی، لهجه چوپانی ساز را حذف کند... 

۰ حبه چیده شد. ۲

سنت و مدرنیته...


ازدواج در دنیای مدرن امروز کار بی ارزشی شده...

وقتی با معیارهای دنیای صنعتی متر می کنی، لزوماً ارزش خاصی برای ازدواج تعریف نشده، ممکن است موقعیتش پیش نیاید، می توانی تعهد دراز مدت به یک زندگی مشترک را تا آخر عمرت نپذیری یا با تعهدهای کوتاه مدت کنار بیایی... کسی حق ندارد تو را به این خاطر سرزنش کند و عموماً تا قبل از رسیدن به میانسالی تحسین هم می شوی، برای تجربه حس استقلال و جسور بودن :)

نحوه برخورد با بچه دار شدن حتی از ازدواج هم بدتر است :) در دنیای مدرن عموماً این تصور وجود دارد که بچه جلوی رشد، پیشرفت و تعالی مادر را می گیرد و حالا که اشتباه اول را مرتکب شدی، قبل از اشتباه دوم بهتر است کمی تامل کنی! 

عموم دوستان تحصیل کرده من، خصوصاً در سال های اول ازدواجشان، گلایه مند بودند، خوشحال نبودند چون در انتخاب هایت محدود می شوی و دیگر تنها تو نیستی که باید برای سرنوشتت تصمیم بگیری، مسئولیت کارهای خانه به عهده توست و شاید حتی با سر کار رفتن دچار مشکل بشوی، این مسئله مخصوصاً وقتی در حوالی سی سالگی ازدواج می کنی، و لااقل نزدیک به 8 سال زندگی مستقل را تجربه کرده ای پررنگ تر می شود.

بعد من به دوستان جدیدی برخورد کردم که از ازدواجشان راضی بودند، دختران نیمه مدرن-نیمه سنتی که با پسران نیمه مدرن-نیمه سنتی ازدواج می کردند. پسران در کارهای خانه کمک می کردند، غذا می پختند، ظرف می شستند و دختران علاوه بر فعالیت اقتصادی در بخش گسترده ای از فعالیت های اجتماعی-هنری نیز شرکت داشتند. 

این دوستان جدید به بهبود دیدگاه من کمک کردند:))))) دوستی داشتم که هیچگاه طرف آشپزخانه نمی رفت و هر دو از زندگی مشترکشان راضی بودند، یا دیگری ساعت های زیادی را بین آموزش های هنری و فعالیت های اجتماعی خیرخواهانه تقسیم کرده بود و مدام از سمت همسرش حمایت می شد...

خب انگار موج جدیدی شروع بود :))))) دیدگاه سنتی نسبت به ازدواج داشت جای خودش را به یک دیدگاه قابل قبول تر می داد و سطح جدیدی در جامعه شکل گرفته بود... و در این دوران من ازدواج کردم :) با دیدگاه نیمه سنتی-نیمه مدرن، با یک ایده آل فعالیت اقتصادی، اجتماعی، هنری و حساب کردن روی کمک طرف مقابل در امور جاری منزل :)

نتیجه بهتر از سطح انتظار من بود، حتی بهتر از نمونه هایی که اطرافم دیده بودم :)

با این حال هنوز سد دوم چالش ها پا برجاست، نگاه مدرن در هیچ تعریفی بچه را جای نمی دهد، همکاری دارم که چند سالی از من بزرگتر است، دو گربه پرشین بسیار زیبا دارد (دوک و دوشس) که اخیراً دو بچه گربه برایش آورده اند (آناستازیا و آریانا)، جدای این که من از گربه یا نگهداری حیوان در خانه خوشم نمی آید، او از زندگی اش راضی است و انتخاب خودش را از زندگی مدرن داشته.

در این سمت دوستان دیگرم هستند که بلااستثناء برخوردهای دست و پاگیری با بچه دارند، یکی در قبال پرسش حالا دیگر کار نمی کنی؟ با لحن کنایه آمیز-اندوه باری می گفت: نه! من دیگر یک مادر شیرده هستم! و آن یکی از این که به مراقبت از نوزادش می پرداخت شاکی بود و می گفت: من مشغول خانه داری و بچه مشغول مادر آزاری است :)))))))))))))))

این میان هر کار که می کنم دیدگاه های نیمه مدرن ام نمی تواند بر دیدگاه های نیمه سنتی ام چیره شود :) نمی توانم به این فکر کنم که گربه هایم برایم نوه بیاورند یا خیلی شیک و مجلسی هرگز هیچ تلاشی در این زمینه نکنم...

این تقابل نیمه ی سنتی و نیمه ی مدرن من است :) تقابل نیمه مدرن که من را سوق داده به سمت فعالیت هایی که می توانم در منزل انجام دهم (معاملات آنلاین بورس، تجربه حوزه جدیدی از firmware development و هنر (نویسندگی، ساز، خوشنویسی)) و تقابل نیمه سنتی که من را سوق داده به سمت بهبود نظم اطراف، تلاش برای شادی، تقویت روابط خانوادگی و درست کردن غذاهای خانگی...

باید نیمه های مخالف به هم کمک کنند تا تجربه جدیدی شکل بگیرد، شاید یک نمونه متفاوت :)

۰ حبه چیده شد. ۱

پیش بینی نشده...


برنامه ات چقدر برای پیش بینی نشده ها آمادگی دارد؟

 

سرو ستاه نامه:

این بار استاد تفاوت های ضرب و تمبک را بیان کردند و این که جایگاه یک ضرب گیر در گروه نوازندگان قدیمی چقدر بالا بوده و حتی بعد از ورود مترونوم به ایران، یک بار به تعریف از حاجی خان این گونه یاد شده که حاجی خان شبیه مترونوم عمل می کند :) بعد استاد یاد گذشته ها کردند و این که برای به دست آوردن یکی از ضربی های حبیب سماعی نزدیک به 15 سال هر روز ضربی مذکور را زده اند و حتی به خاطر هزینه های بالای ضبط یک سیستم ضبط در منزلشان برقرار کرده بودند. استاد گفتند که بالاخره بعد از آن همه سال، یک روز وقتی که دوباره به ضربی گوش می دادند، حس کرده اند که یک دورانی در این نغمه هاست، در تکرار آن ها، در تکرار رمل ها و بعد به این نتیجه رسیده اند که اگر با انتقال حس دوران بنوازند، این بار آهنگ درست خواهد شد :)))) مثال جالبی که ذکر کردند این بود که در ایقاع به تکرار دو رمل  می گویند "ره سماع" و در نظر بگیرید دوران رقص سماع را و شباهتش با نوای ضربی حبیب...

۰ حبه چیده شد. ۲

عاشقانه ای برای ستوان دوم وظیفه، صابر :*


تلویزیون روشن بود، صدای فوتبال می آمد (ایتالیا-اروگوئه) و من ماهی شیر تفت می دادم برای شام، اشتها نداشتم و به این فکر می کردم که وقتی تنها باشی انگار همه چیز به طرز عذاب آوری کش دار می شود، زمین، زمان، فوتبال، حرف های هر کسی که تلفن می زند برای احوالپرسی...

حواسم را پرت کرده بودم به چیزهای مختلف که یادم نیاید که نیستی، که انگار شبیه آن است که رفته ای ماموریت و یادت رفته موبایل ببری و موبایل دوستت هم نیست و دیگر شب شده و باید خوابم بیاید ...

چرا خوابم نمی آید؟ :(

صبح ها که نیستی راحت تر می گذرد، لااقل شبیه صبح های پنج شنبه است که وقتی بیدار می شوم رفته ای، اما روز شروع می شود و جای خالی پیام های وسط روز... آن دلخوشی های کوچک من... "نهار خوشمزه بود، دستت درد نکند نازکی"...

با ساهره خداحافظی کردم، ناخود آگاه خواستم تماس بگیرم: "من راه افتادم" ... که دوباره یادم افتاد نیستی، نشستم توی ون، باد می زد و اشک هایم را با خود می برد، به دستت رساند؟

خسته بودم که رسیدم خانه، داشتم در را باز می کردم که زنگ زدی با تلفن پادگان، گفتی سلام و دلم ریخت پایین... مثل بار اولی که نگاهمان در هم تلاقی کرد، مثل بار اولی که دستم را گرفتی، مثل بار اولی که گریه می کردم و اشک هایم را پاک می کردی، مثل ...

من چطور این همه مدت بدون تو دوام بیاورم صابر؟ :(

۰ حبه چیده شد. ۲

از جلو، از راست نظام!

صابر تعریف می کرد که روز اول پادگان چطور بوده، چقدر معطلی داشته و در مقابل صفر یک ارتش شبیه هتل هست یا نه؟

حامد هیجان زده شده بود و پشت بند خاطرات صابر، خاطرات خودش از صفر یک را تعریف می کرد و بابا رفته بود به خاطرات جوانی اش، این وسط صابر یک سئوال کنکوری پرسید از سربازان قدیم: نماد نظم نیروهای نظامی چیه؟

بابا اون طرف اتاق متفکر نشسته بود و حامد داشت به مغزش فشار می آورد و از این طرف من به اش تقلب می رسوندم که سمانه گفت: مراسم صبحگاهی؟

ایول! درست بود حدسش، تمشک و مامانش با دو فکر از همه زودتر جواب دادند :))))))

پ.ن. فکر می کنید ماه رهایی از قضاوت (سرزنش دیگران) چطور شروع شده است؟ دیروز و امروز با این پیش فرض که باورهایمان، ارزش ها را تشکیل می دهند و ارزش های هر کس تعیین کننده قضاوت هایش هست، تنها موفقیت شگفت آورم این است که لااقل در 30 درصد موارد متوجه می شوم که دارم قضاوت می کنم :)))))))) و برای تمرین گام های بعدی تیرماه آغاز کار است :)

۰ حبه چیده شد. ۱
موضوعات
سروستاه نامه، سنتور (۲۷)
خوشنویسی، تذهیب (۱۷)
کار، iOS، اندروید (۳۳)
زندگی بهتر (۶۷)
یاد ایام (۲۸)
مهلا (۲۰)
صابرانه (۴۳)
از این روزها (۹۵)
یک سال بدون... (۱۲)
خانه دوست کجاست؟ (۱۷)
آشپزی، خام گیاهخواری (۱۹)
نی‌نی گولو، لیلی (۵۶)
کتابخوانی (۳)
آخرین نوشته ها
مادر همه‌ی بچه‌ها
مادر خوب، سختگیر، جدی!
چله تابستون
زنبور بی عسل
اصلاح طلب
جان من است او...
هدف یا لذت
غمگین خسته (+ متخصص پوست)
این منبر رو رها کن :)
اقتصاد ایران
محبوب ترین نوشته ها
لیلی، نام دیگر عشق است...
امن‌سازی
مادرانگی :)
کوچولو بیا*
خواهرانه :-)
خسته نباشید...
همنوا
ارزش
جان، لیلی لیلی
دوازده ماه در یک قاب
پربیننده ترین نوشته ها
مهاجرت
هَکَلچه :-)
شفایافتگان
بی کلید در* :-)
لالایی لیلی :)
کوچولو بیا*
مادر شوهر
مادرانگی :)
لیلی، نام دیگر عشق است...
دوبله وسط :-)
نوشته های پر بحث تر
هَکَلچه :-)
کوچولو بیا*
لیلی، مثلِ پری
خب تا آخرش رو بگو :-|
لیلی، نام دیگر عشق است...
دوبله وسط :-)
پسر یا دختر! مسئله این است...
بی کلید در* :-)
آشپز که دو تا شد...
سه و چهار :-)
تاریخچه نوشته ها
پیوند ها
گروه نرم افزاری پرکا
دامن گلدار اسپی
تیرمن
جولیک
نارخاتون
یک آشنا
آقاگل ملت
ذهن زیبای یلدا
faella
توکا
وقتی فاطمه روز به روز بزرگتر می‌شود
یک مترسک
وایسیـ ورسا
سیناپس های نارنجی
می‌خواهم فاطمه باشم
غرور شکسته
فیلوسوفیا
پرتقال دیوانه
حریری به رنگ آبان
در دیار نیلگون خواب
دکتر میم
خانومی جانم
روزنوشت های میم صاد
پنجره می‌چکد
ریشه در باد
حنا
زندگی به سبک ام اس
لافکادیو
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان