گاندی

اگر کسی به ندایت پاسخی نمی‌دهد، تنها گام بگذار 
اگر کسی از روی ترس سخن نمی‌گوید، تنها به سخن در آی
اگر هیچ‌‌کس یاریت نمی‌کند، تنها گام بردار

#رابیندرانات_تاگور

 

نمی‌دانم تا حالا به اپیزودی از پادکست رخ گوش داده‌اید یا نه، من هفته گذشته دو پادکست مربوط به گاندی را گوش کردم و عمیقا به این فکر افتادم که چرا اسم یک بزرگراه بزرگ در تهران را گذاشته‌ایم محمد علی جناح :-|

۴ حبه چیده شد. ۶

پایان باز

دیشب داشتم با یه مامانی که نی‌نی تو دلی دارن صحبت می‌کردم،‌ درگیر دل‌آشوبه و سنگینی سر دل و ... می‌خندید که "مامانم گفتن تازه الان راحتی‌اش است، بعد میاد بیرون داستان‌هایش شروع میشه". حالا در نظر بگیرید همزمان لیلی هم سوار ماشین اسباب‌بازی و ممتد بوق می‌زد و صدا به صدا نمی‌رسید :-| یه چشمکی هم زد که "این‌طوری که می‌بینم داستانش هیچ وقت تموم هم نمیشه" :دی

پ.ن. شنبه بود به گمانم که فهمیدم بعد یک هفته آزگار میشه داخل وبلاگ شد، یه دو روز صبر کردم مطمئن بشم کار میکنه و رسیدیم به دوشنبه :)

۷ حبه چیده شد. ۱۲

پنجشنبه‌ای که گذشت

بعضی وقت‌ها یه حس گندی می‌آید سراغ آدم. یادم هست سه سال قبل آخرین باری که همه چی در این حد به هم گوریده بود و نمی‌دانستم چه کار کنم، آن جمله درخشان را دیدم: it is too overwhelming و انگار چراغی در ذهنم روشن شد: آره، خودشه، وصف اوضاع من!

حالا چرخه‌ی روزگار دوباره گشته. یک زمانی که می‌دانستم دارم چه کار می‌کنم و کجا خواهم بود (یا لااقل این‌طور گمان می‌کردم)، تصمیم گرفتم به شروع،‌ بسم‌الله. بعد که همه‌ی "می‌دانم‌ها" در یک چشم بر هم زدن دود شد و رفت هوا، من ماندم، تنها با کاسه‌ی "چه کنم"، "چه خواهد شد".

و حالا نه تاب پیشروی دارم، نه توان عقب نشینی. مثل آخرین سرباز یک گُردان شکست‌خورده، پناه گرفته پشت سنگری مخروبه که چه پیش برود یا برگردد سرنوشت همان است، پنهان شده پشت ابرهای ابهام.

دوستانی که من را کمتر می‌شناسند وقتی شرح حال می‌شنوند با شوق و حسرت می‌گویند: دمت گرم! چقدر خوب بلدی در حال زندگی کنی :-| اما خودم که می‌دانم بلد نیستم، که این اسمش زندگی در حال نیست، مدارا در اوضاع overwhelming است.

 

پ.ن. من از پنج‌شنبه موفق نشدم وارد وبلاگم شوم تا الان، نمی‌دانم فقط مشکل من بود یا نه، ولی ظاهرا مشکلم با یک سری از وبسایت‌های هاست ایران بود، این مطلب را نوشته بودم برای پنج‌شنبه و حس الانم این نیست، خواستم بگویم خوشحالم که در مسیر دست‌یابی به مهارت گذرا بودن احساسات هستم، که یک احساس را مثل زنگ خطر می‌شنوم و می‌گردم به دنبال علت پشتش و کاری می‌کنم برایش. می‌دانم که دیگر قرار نیست برای یک ماه بچسبم به حال ناخوش.

۱۰ حبه چیده شد. ۱۱

غم

عکس سیاه پروفایل، شبیه دهانه سیاهچاله نگاهت را در خودش می‌بلعد، هفته پیش با هم گپ زده بودیم و همه چی خوب بود، آخرین پیام را بی پاسخ گذاشته بود و سرک کشیدم ببینم همه چی خوبه که ... نه :( مادرش را از دست داده بود. تو این روزهای لعنتی کرونا زده... دوست نازنینم، الی گلی جانم :(

با مامان گپ می‌زدم، بغض کرد: "داغ مادر هیچ‌وقت خوب نمیشه دختر، هر بار اسم مامان میاد من میشم همون دختر کوچولوی چهار ساله و دلم آغوشش رو میخواد"

پ.ن. برای آرامش دلش دعا می‌کنید؟

۸ حبه چیده شد. ۱۸

با چشمان نیمه‌باز

الان ساعت یازده شب است، یک اپلیکیشن نصب کردم که هر روز یادم بیاندازد که باید شکرگزاری کنم "Presently" و در حالی که به یادداشت‌های بیست روز اخیر نگاه می‌کنم به این فکر می‌کنم که بد نیست ایده‌های نوشتن در وبلاگ را هم جایی یادداشت کنم تا در آخرین ساعت دوشنبه پنج‌شنبه کاسه‌ی چه‌ بنویسم دست نگیرم :-|

۳ حبه چیده شد. ۱۵

محل دیدار علاقه و استعداد

نوشتن را دوست دارم، چه به قول کوچ‌ها برای ژورنالینگ فکر و احساس باشد، چه برای یادداشت کوتاه دوشنبه-پنج‌شنبه‌های حبه‌انگور، چه به قول بچه‌های فروش story-telling ارائه‌ی محصول، چه کامنت‌گذاری کد قبل از کامیت روی git یا نوشتن گزارش کار ساده قبل تحویل به کارفرما.

نوشتن برای من در دایره‌ی امن قرار دارد، منطقه‌ی چیرگی‌ها و مهارت‌ها، جایی که هر وقت کار سر قوز افتاد و رسیدم به نوشتن، انگار همه چیز ساده شد.

پ.ن. از مواهب پنهان این روزها، پنج‌شنبه قبل، جلسه هشت از ده جلسه کلاس آنلاین داستان‌ کوتاه مقدماتی با مرتضی برزگر گذشت، به لطف عارفه.

۴ حبه چیده شد. ۱۸

که عشق آسان نمود اول...

من همیشه دوچرخه‌سواری جزو خاطره‌های نابم بود، ناب، پر از شادی و تفریح. این مطلب قرار است درباره تفاوت آنچه گمان‌ می‌کنیم و آنچه هست،  باشد. پس می‌نویسم که این مراحل یادم بماند و برای هر کدام از خودم تقدیر کنم :) مراحل دوچرخه‌سواری به عنوان وسیله نقلیه و نه یک ابزار تفریحی:

۱- حفظ تعادل اولیه (همان چیزی که معروف هست به بلد بودن دوچرخه‌سواری)

۲- حفظ تعادل ثانویه :دی (حرکت روی شیب سی درجه، سنگفرش، خاکی، ساندویچ، دست انداز، از لبه‌ی چهار سانتی  بالا به پایین و برعکس) 

۳- مهارت دور زدن به طرفین یا دوربرگردان (با یک دست روی فرمان، در حالی‌که دست دوم به عنوان راهنما مسیر را به پشت سری‌ها نشان می‌دهد)

۴- مهارت توقف و شروع دوباره پی در پی بدون اعوجاج در زمین اکثراً لغزنده پس از باران (پشت چراغ قرمز، قبل ورود به مسیر اصلی، ...)

۵- مهارت دوچرخه سواری شهری و آشنایی با علائم راهنمایی رانندگی (کنترل هیجانی کنار خیل دوچرخه سواران و موتور سواران، کنار ماشین‌ها و اتوبوس‌ها...)

۶- آمادگی جسمانی برای پا زدن به مدت حداقل ده تا پانزده دقیقه مداوم برای رسیدن به مقصد، در آب و هوای سرد مرطوب و سرعت باد ۴۰ کیلومتر در ساعت.

۷- تکرار همه مراحل فوق با یک بچه ۱۵ کیلویی در صندلی کودک عقب (می‌توانید اول با وزنه امتحان کنید) :-)

پ.ن. تقریبا اواسط خوان دوم هستم، با نوک زدن به خوان‌های سوم، چهارم، پنجم و هفتم :)

۸ حبه چیده شد. ۱۳

شکست مهم نیست، بازنده نباش!

دقیقاً مهم نیست چندبار زمین می‌خوری، یکبار، د‌ه‌بار، هزاربار... مهم این است که بعد هر بار زمین خوردن، بروی کنار خودت، خاک‌ها را بتکانی از روی لباست، چند بار با محبت بزنی روی شانه‌ات و بگویی: "خیلی خوب بود، من دیدم که تو تمام تلاشت را کردی، من همیشه‌ی همیشه‌ی همیشه کنارت ایستاده‌ام و دوستت دارم".

پ.ن. کتاب "خرگوش گوش داد" را بارها خواندم، نه برای لیلی، برای خودم...

۵ حبه چیده شد. ۱۳

اسکرین تایم!

یعنی اسیر این دوران قرنطینه هستم! هر چی شعار و توصیه و التماس و درخواست و ... درباره استفاده کمتر از اسکرین بود، دست اندر کاران حوزه کودک همه با هم فراموش کردند :-| خب البته چی کار کنند؟ الان کلاس ورزشی آنلاین، کلاس موسیقی آنلاین، همه امتحان‌ها آنلاین،‌ دکتر آنلاین، داستان آنلاین، این وسط مظلوم ترین آنلاینی که همیشه تیر اتهام به سمتش بود انیمیشن و برنامه کودک است که خب اسکرین تایم محسوب میشه و حتما محدود کنید! حالا انگار بقیه اش خارج اسکرین تایم است :دی

۲ حبه چیده شد. ۱۶

social distancing

اینجا رعایت فاصله یک و نیم متر الزام قانونی دارد، یعنی اگر تجمع بیشتر از سه نفر از اعضای غیر خانواده مشاهده شود، جریمه خواهید شد... و بدین گونه بعد از دو هفته ما امکان بیرون رفتن کوتاهی پیدا کردیم، من با لیلی در کالسکه و خانم کریستین با فاصله دو متر از هم و بلکه هم بیشتر :) و برایم جالب بود که همه مردم رعایت می‌کردند، البته تعداد کمی آدم در خیابان بودند ولی همان تعداد هم واقعاً دو متری هم راه می‌رفتند (مثلاً متر گذاشته بودند تو جیبشان :دی)

و از همه جالب‌تر این‌که من دیدم میشه دو متری هم راه رفت و حرف زد، حقیقتاً اگر قبل از این دوران بود می‌گفتم یعنی چی، باید تو خیابون داد بزنیم :-| حالا مثلا اگر ما به فاصله دو متر پشت هم در یک طرف پیاده رو بودیم و یک هو کسی از مقابل می‌آمد چه؟ خب می‌رفت اون طرف خیابان :) این‌قدر دلم خواست وقتی بچه بودم و صبح زود می‌رفتم مدرسه یا عصرها که تاریک بود از سر کار بر میگشتم خانه یه social distancing حسابی برقرار می‌شد...

۵ حبه چیده شد. ۱۴
در جستجوی درون و برون...
موضوعات
سروستاه نامه، سنتور (۲۷)
خوشنویسی، تذهیب (۱۷)
کار، iOS، اندروید (۳۶)
زندگی بهتر (۸۳)
یاد ایام (۲۸)
مهلا (۲۳)
صابرانه (۴۵)
از این روزها (۱۶۱)
یک سال بدون... (۱۲)
خانه دوست کجاست؟ (۲۶)
آشپزی، خام گیاهخواری (۱۹)
نی‌نی گولو، لیلی (۹۵)
کتابخوانی (۶)
مشاوره (۸)
آن سوی آب‌ها (۷۴)
داستان (۲)
آخرین نوشته ها
مراقبه فعال
باریک تاریک
وارونه
چله بزرگه
نهضت ادامه دارد
پادزیست
سایه
سالی که بیست نبود
خالخالی خالی*
آن سال لعنتی
محبوب ترین نوشته ها
لیلی، نام دیگر عشق است...
کوچولو بیا*
امن‌سازی
یازده ضربدر سه
مادرانگی :)
سوگواری
حضور
خواهرانه :-)
تغییر
شوک دمایی
پربیننده ترین نوشته ها
هَکَلچه :-)
شفایافتگان
مهاجرت
لالایی لیلی :)
مادر شوهر
"هل اتی" کجا رفت؟
پسر یا دختر! مسئله این است...
بی کلید در* :-)
لیلی، مثلِ پری
مادرانگی :)
نوشته های پر بحث تر
هَکَلچه :-)
کوچولو بیا*
لیلی، مثلِ پری
خب تا آخرش رو بگو :-|
لیلی، نام دیگر عشق است...
پسر یا دختر! مسئله این است...
دوبله وسط :-)
بی کلید در* :-)
آشپز که دو تا شد...
گاه اندوه من
تاریخچه نوشته ها
بهمن ۱۳۹۹ ( ۲ )
دی ۱۳۹۹ ( ۹ )
آذر ۱۳۹۹ ( ۸ )
آبان ۱۳۹۹ ( ۷ )
مهر ۱۳۹۹ ( ۸ )
شهریور ۱۳۹۹ ( ۹ )
مرداد ۱۳۹۹ ( ۹ )
تیر ۱۳۹۹ ( ۹ )
خرداد ۱۳۹۹ ( ۹ )
ارديبهشت ۱۳۹۹ ( ۹ )
فروردين ۱۳۹۹ ( ۸ )
اسفند ۱۳۹۸ ( ۹ )
بهمن ۱۳۹۸ ( ۸ )
دی ۱۳۹۸ ( ۹ )
آذر ۱۳۹۸ ( ۹ )
آبان ۱۳۹۸ ( ۱۱ )
مهر ۱۳۹۸ ( ۹ )
شهریور ۱۳۹۸ ( ۸ )
مرداد ۱۳۹۸ ( ۹ )
تیر ۱۳۹۸ ( ۹ )
خرداد ۱۳۹۸ ( ۹ )
ارديبهشت ۱۳۹۸ ( ۹ )
فروردين ۱۳۹۸ ( ۹ )
اسفند ۱۳۹۷ ( ۸ )
بهمن ۱۳۹۷ ( ۹ )
دی ۱۳۹۷ ( ۸ )
آذر ۱۳۹۷ ( ۸ )
آبان ۱۳۹۷ ( ۸ )
مهر ۱۳۹۷ ( ۹ )
شهریور ۱۳۹۷ ( ۹ )
مرداد ۱۳۹۷ ( ۹ )
تیر ۱۳۹۷ ( ۸ )
خرداد ۱۳۹۷ ( ۱۰ )
ارديبهشت ۱۳۹۷ ( ۹ )
فروردين ۱۳۹۷ ( ۹ )
اسفند ۱۳۹۶ ( ۸ )
بهمن ۱۳۹۶ ( ۱۰ )
دی ۱۳۹۶ ( ۷ )
آذر ۱۳۹۶ ( ۹ )
آبان ۱۳۹۶ ( ۹ )
مهر ۱۳۹۶ ( ۸ )
شهریور ۱۳۹۶ ( ۷ )
مرداد ۱۳۹۶ ( ۲ )
تیر ۱۳۹۶ ( ۶ )
خرداد ۱۳۹۶ ( ۹ )
ارديبهشت ۱۳۹۶ ( ۸ )
فروردين ۱۳۹۶ ( ۹ )
اسفند ۱۳۹۵ ( ۹ )
بهمن ۱۳۹۵ ( ۸ )
دی ۱۳۹۵ ( ۱۰ )
آذر ۱۳۹۵ ( ۹ )
آبان ۱۳۹۵ ( ۱۰ )
مهر ۱۳۹۵ ( ۹ )
شهریور ۱۳۹۵ ( ۹ )
مرداد ۱۳۹۵ ( ۸ )
تیر ۱۳۹۵ ( ۱۰ )
خرداد ۱۳۹۵ ( ۹ )
ارديبهشت ۱۳۹۵ ( ۹ )
فروردين ۱۳۹۵ ( ۹ )
اسفند ۱۳۹۴ ( ۸ )
بهمن ۱۳۹۴ ( ۹ )
دی ۱۳۹۴ ( ۹ )
آذر ۱۳۹۴ ( ۸ )
آبان ۱۳۹۴ ( ۸ )
مهر ۱۳۹۴ ( ۹ )
شهریور ۱۳۹۴ ( ۹ )
مرداد ۱۳۹۴ ( ۶ )
آبان ۱۳۹۳ ( ۳ )
مهر ۱۳۹۳ ( ۸ )
شهریور ۱۳۹۳ ( ۹ )
مرداد ۱۳۹۳ ( ۹ )
تیر ۱۳۹۳ ( ۹ )
خرداد ۱۳۹۳ ( ۱۰ )
ارديبهشت ۱۳۹۳ ( ۹ )
فروردين ۱۳۹۳ ( ۸ )
اسفند ۱۳۹۲ ( ۳ )
پیوند ها
گروه نرم افزاری پرکا
دامن گلدار اسپی
تیرمن
جولیک
نارخاتون
یک آشنا
آقاگل ملت
ذهن زیبای یلدا
faella
توکا
وقتی فاطمه روز به روز بزرگتر می‌شود
یک مترسک
وایسیـ ورسا
می‌خواهم فاطمه باشم
غرور شکسته
فیلوسوفیا
پرتقال دیوانه
حریری به رنگ آبان
در دیار نیلگون خواب
دکتر میم
خانومی جانم
روزنوشت های میم صاد
پنجره می‌چکد
ریشه در باد
حنا
صخره‌نورد
لافکادیو
هیچ
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان