اصلاح طلب

تصمیم گرفتم اخبار روز و لحظه به لحظه ایران و استکبار جهانی را اول صبح چک نکنم و آخر شب، شاید وسط روز به گوشم خورد یا کسی در گروهی فوروارد کرد یا جوکی چیزی... ولی دیگر پیگیر نیستم. 

چه فایده؟ 

چو تخته پاره بر موج، رها رها رها من

۱۳ حبه چیده شد. ۱۳

هدف یا لذت

من دیروز و امروز خیلی کسل و بی حوصله بودم، در حدی که دست و دلم به هیچ کاری نمی رفت، شاید علتش ترکیبی از فشار روانی چند روز اخیر به خاطر دون دون های لیلی و تلاش من برای تحت کنترل در آوردن اوضاع بود (از شستن همه موارد قابل شستشوی اتاق لیلی با ٩۵ درجه در ماشین تا جاروبرقی و شامپو فرش و ویزیت متخصص پوست و پوشاندن هر سوراخ و درز با چسب نواری پهن) به هر روی خیلی به این موضوع فکر کردم که چرا واقعاً؟

چرا نه به خاطر این که نمی دونم به خاطر خستگیه، از اون نظر که چرا نمی تونم یه سری سرگرمی فقط محض لذت رو توی برنامه ام گنجانده و راضی باشم؟ همه اش برنامه ریزی، همه اش هدفمند، همه اش جدی.. این وسط یه ترومای خارج برنامه هم که رخ بدهد آدم منفجر میشه یه هو :-(

۱۰ حبه چیده شد. ۱۵

این منبر رو رها کن :)

چندی است در گروهی عضو شده ام مادرگونه :) 

خیلی باری به هر جهت نیست و تا همین هفته پیش هر روز یک موضوع ثابت برای بحث درباره فرزندپروری و والدگری و تغذیه و رشد و ... داشت و با در نظر گرفتن امکان ارایه موضوع پیشنهادی از طرف اعضا، کلاْ می توانستی به موضوعات don't care باشی و همان روزی سر بزنی که موضوع پیشنهادی تو قرار بود بحث شود و ادامه ماجرا :)

خلاصه که این چند وقت زده بودند تو کار بحث‌های روانشناسانه که به شدت مورد علاقه من هست و هی "من برون" بر سر منبر رفت و هی "من درون" شاکی که "یا شیخ بیا پایین خب" :-|

آخرش امروز یکی پرسید: فلانی ببخشید رشته تحصیلی شما چیه؟ خیلی در مباحث فرزندپروری صاحب معلومات به نظر میایی :دی

و من با ذکر رشته تحصیلی و شغل فعلی، و با توجه به ارتباط زیادشان با روانشناسی، منبر را رها کرده و سکوت اختیار کردم :)

۱۳ حبه چیده شد. ۱۶

اقتصاد ایران

چه فکر می کنی؟

که بادبان شکسته،‌ زورق به گل نشسته ایست، زندگی؟

در این خراب ریخته، که رنگ عافیت از او گریخته،

به بن بست رسیده،‌ راه بسته ای است زندگی؟


- ه. الف. سایه

۱۲ حبه چیده شد. ۱۰

می رقصم و می چرخم و...

من هیچ وقت بلد نبودم برقصم، حتی از همان زمان طفولیت که مثل یک چوب خشک در مراسم ظاهر می شدم و مامان با تاسف سر تکان می داد و می گفت: مامان! یه کمی اون دستات رو نرم تکون بده آخه! چرا مثل آدم آهنی هستی :-/

کم کم بی خیال مهارت های عملی نرم شدم و خودم رو سپردم دست مهارت های غیرعملی سخت :-/ تا اواخر دهه سوم که از شدت دوری گزینی از عملیجات و تجربه ده نوع فیزیوتراپی و کایروپرکتیک، یه چندتایی کلاس ایروبیک رفتم و فهمیدم همانا رقص خیلی هم پیچیده نیست و یه چندتا فیلم ممد خردادیان دانلود کردم که آموزش ببینم :-| گرچه استعدادم خیلی شکوفا نشد ولی از اون حالت روباتی در اومدم :دی نشون به اون نشون که سر عروسی مرضی، خواهر کوچیک صابر، قبلش به صورت داوطلبانه اعلام کردم میخوام رقص کوردی یاد بگیرم و اون وسط به عنوان عروس فارس فامیل که بلده کوردی برقصه، باعث سربلندی گشتم :-)

خلاصه که اگه اون زمان ما اینستاگرام و ویدئوهای این بنده خدا مائده بود، در اوج خداحافظی می کردم، باز خدا پدر ممد خردادیان رو بیامرزه، آدم یه کم همذات پنداری می کنه باهاش و میگه: بد نیست، میشه یه کاریش کرد :دی

۱۸ حبه چیده شد. ۱۵

همنوا

جمعه ای که گذشت اولین جلسه از کارگاه پرورش فرزند بالنده (پرند) موسسه همنوا رو شرکت کردم، جدای از محتوای کارگاه که دوست دارم در پایان دوره درباره اش صحبت کنم، پدرانی بودند که به اصرار همسرانشان در کارگاه ثبت نام کرده بودند و نه تنها از فرصت به دست آمده برای یادگیری چند نکته برای سبک والدگری بهتر به نیکی یاد نمی کردند، بلکه بسیار شاکی و طلبکار که حیف خواب صبح جمعه و این کارگاه ها به ما چه :-/

انگار نه انگار که در تربیت و پرورش فرزند باری هم به دوش آن ها باشد...

۱۲ حبه چیده شد. ۲۱

کودک نوپا

در کتاب شادترین کودک محله نوشته بود:

همه ما می دانیم که بزرگ کردن و تربیت کردن یک نوپا چقدر سخت است، اما آیا هرگز لحظه ای با خود اندیشیده اید که یک کودک نوپا بودن چقدر سخت است؟

از دید کودک نوپای شما، او در تمام طول روز در حال بازنده شدن است. او ضعیف تر، کندتر و کوتاه تر از هر کس دیگر است و همین خود آغاز چالش های اوست. 



۱۴ حبه چیده شد. ۱۷

اشرف مخلوقات :)

این که مراحل رشد یک کودک رو از نزدیک و لحظه به لحظه ببینی، باعث میشه به عجائب خلقت ایمان بیاوری :)

همه مراحلش زیباست، از این که در ابتدا فقط قدرت مکیدن داره (اول ضعیف بعد قوی‌تر) تا وقتی که یاد می‌گیره چطور همزمان با ورود فرنی به دهنش آن را قورت بدهد و تف نکند (قورت دادن چیزی که بدون مکیدن وارد دهنش شده) تا بعدتر که جویدن (از نرم تا سفت) را یاد می‌گیرد (جویدن و بلعیدن با هم) و نوشیدن بدون این که بپرد تو گلویش (با نی، با لیوان سوراخ دار،‌ با لیوان معمولی)! 

حالا برای راه رفتن و ایستادن هم همین طور، از این که اولش فقط می‌تونه سیخ رو به سقف بخوابه بگیر تا شروع به نشستن و غلتیدن به روی شکم، غلتیدن از شکم به پشت (اولین مدل جابجایی لیلی غلتیدن‌های پشت سر هم بود از این ور فرش به اون ور:دی)، و بعدتر کشیدن خودش روی زمین، تا برسد به چهار دست و پا (که اول پاها رو می‌کشه روی زمین و بعد بلند می‌کند، عبور از موانع و شیرجه زدن)، این وسط تلاش برای ایستادن (که خودش هزار مرحله داره، اول با دو دست به یک جا، بعد یک دستی، بعد بدون حمایت، بعدتر وقتی ایستاد چیزی هم می‌گیرد دستش و بعدتر حتی در حالت ایستاده آب می‌خورد :دی) و در پایان: راه رفتن...

اولین بار که پایش را از روی زمین بلند می‌کند بدون این که دستش به جایی باشد، اوج سرور، شادی و غرور برایش هست، حیف که بزرگ می‌شویم، بدون این که لذت،‌ غرور و افتخار این لحظات یادمان بماند...

۱۳ حبه چیده شد. ۱۷

ابهام

یک روزهایی نمی‌دانم جوان‌تر بودم، مادر نبودم یا چه بود که می‌گفتم همه چالش‌های دنیا بیایید من اینجا با آغوش باز از شما استقبال می‌کنم. روزهایی بود که می گفتم من flexibleترین آدم روی زمینم برای تطبیق با شرایط جدید (که این طور نبود و خود خود خودم یادش هست که چقدر سخت بود برایم تغییر) و بعدتر که خودم آغازگر یک سری تغییرات بودم (تغییراتی که می‌دانستم چقدر باید آسیب پذیر و شجاع باشم برای پذیرش شان) همیشه و همیشه و همیشه از ابهام فراری بودم.

ابهام پاشنه آشیل من است،‌ نقطه آسیب پذیری، وقتی نمی‌توانم برای همه چیز برنامه بریزم و پیش بینی کنم :(

نگران می شوم، نگرانی‌ام بیشتر می شود،‌ حرف‌ها توی سرم چرخ می خورد و چرخ می خورد و نمی ریزد بیرون... جدول می کشم، open issues را می آورم روی برگه، قلبم تند می زند و فکر می کنم که چقدر ابهام من را آشوب می کند :(

امروز اول ماه رمضان بود، نفیسه مرشد زاده درصفحه اینستاگرامش نوشته بود "تنها زیبایی دست نخورده رمضان یقین به این است که پیدایمان می کند، حتی همان وقت که خیلی دوریم و در سوراخ های سیاهی پنهان شده ایم و غر می زنیم که این دوباره آمد..."

نمی دانم چرا این قدر این بخش نوشته به دلم نشست. انگار خودم تنهای تنها در عمق یک سیاهی بی پایان غرق شده ام، نوای دعای سحر و ربنای افطار انگار چیزی را در درونم بیدار می کند، سپری برای همه روزهای مبهم آینده... با خودم فکر می کنم ایمان همیشه برای روزهایی که خوب نیستیم مرهم خوبی است...

روزی که برای انتخابات با لیلی جان به پای صندوق ها رفتم نمی دانستم که سرنوشت ما جایی ورای این مرزها رقم بخورد، این که دوباره شرکت‌های خارجی می‌روند، دوباره بیکار می شویم، دوباره به این فکر کنیم که برویم؟ (فکر به رفتن بیشتر از همه من را آشوب می‌کند) :( 

و ما می مانیم و شعار استقلال آزادی جمهوری اسلامی و نه شرقی نه غربی و دور خودمان حصار می کشیم به اندازه فیلترهای بی پایان و دورمان حصار می کشند به اندازه تحریم های سیاه...


لیلی جان دخترک یازده ماهه کوچک من :( 

نمی دانم برای آینده ات چه کنم...

۱۱ حبه چیده شد. ۱۷

بد غذا :-)

نمی دونم حکمتش چیه که غذاهای لیلی این قدر خوشمزه میشه :-)
در حدی که نصف روزها دعا می کنم یه بخشی از غذایش بمونه که خودم بخورم :-)
دیگه امروز گفتم چه کاریه؟ بیا و به همون سبک برای خودتون غذا بپز :دی چون یا به خاطر کم بودنش این قدر خوب میشه (چون مزه ها خوب با هم قاطی میشه) یا به خاطر ساده بودنش هست (بی نمک، بی ادویه، بی فلفل) یا چون آروم آروم می پزه! خلاصه سه اصل اشاره شده رو به کار بردم و لوبیاپلویی شد بیا و ببین :-) بی نمک بود ولی عالی :-)

می دونید نکته اصلی لوبیاپلو چی بود؟ این که من اصلا لوبیاپلو دوست ندارم و هم چنین خورش کرفس و نخودفرنگی و یه عالمه چیز دیگه که خود بد غذایی که من باشم نمی خوره ولی برای لیلی می پزم که خوش غذا بشه و این وسط روی خودم تاثیر مثبت گذاشته :دی
۲۸ حبه چیده شد. ۲۱
موضوعات
سروستاه نامه، سنتور (۲۷)
خوشنویسی، تذهیب (۱۷)
کار، iOS، اندروید (۳۳)
زندگی بهتر (۶۷)
یاد ایام (۲۸)
مهلا (۲۰)
صابرانه (۴۳)
از این روزها (۹۵)
یک سال بدون... (۱۲)
خانه دوست کجاست؟ (۱۷)
آشپزی، خام گیاهخواری (۱۹)
نی‌نی گولو، لیلی (۵۶)
کتابخوانی (۳)
آخرین نوشته ها
مادر همه‌ی بچه‌ها
مادر خوب، سختگیر، جدی!
چله تابستون
زنبور بی عسل
اصلاح طلب
جان من است او...
هدف یا لذت
غمگین خسته (+ متخصص پوست)
این منبر رو رها کن :)
اقتصاد ایران
محبوب ترین نوشته ها
لیلی، نام دیگر عشق است...
امن‌سازی
مادرانگی :)
کوچولو بیا*
خواهرانه :-)
خسته نباشید...
همنوا
ارزش
جان، لیلی لیلی
دوازده ماه در یک قاب
پربیننده ترین نوشته ها
مهاجرت
هَکَلچه :-)
شفایافتگان
بی کلید در* :-)
لالایی لیلی :)
کوچولو بیا*
مادر شوهر
مادرانگی :)
لیلی، نام دیگر عشق است...
دوبله وسط :-)
نوشته های پر بحث تر
هَکَلچه :-)
کوچولو بیا*
لیلی، مثلِ پری
خب تا آخرش رو بگو :-|
لیلی، نام دیگر عشق است...
دوبله وسط :-)
پسر یا دختر! مسئله این است...
بی کلید در* :-)
آشپز که دو تا شد...
سه و چهار :-)
تاریخچه نوشته ها
پیوند ها
گروه نرم افزاری پرکا
دامن گلدار اسپی
تیرمن
جولیک
نارخاتون
یک آشنا
آقاگل ملت
ذهن زیبای یلدا
faella
توکا
وقتی فاطمه روز به روز بزرگتر می‌شود
یک مترسک
وایسیـ ورسا
سیناپس های نارنجی
می‌خواهم فاطمه باشم
غرور شکسته
فیلوسوفیا
پرتقال دیوانه
حریری به رنگ آبان
در دیار نیلگون خواب
دکتر میم
خانومی جانم
روزنوشت های میم صاد
پنجره می‌چکد
ریشه در باد
حنا
زندگی به سبک ام اس
لافکادیو
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان