پاتریشیا*

کی فکرش رو می‌کرد که یک روز برای یاد دادن نحوه تلفظ اسمم به ملت، دست به دامن پاریس بشم (Parissa)؟ :دی یعنی رسما از آموزش مفهوم پری و سا در فارسی دست شسته‌ام، تا اشارتی به پاریس می‌کنی در چشم بر هم زدنی تلفظ ملت درست خواهد شد :)

* یکی از عناوین من در یک نوشته‌ی قدیمی در بلاگفا

۳ حبه چیده شد. ۱۳

چطوری ایرانی؟

با جگرگوشه در رستوران نشسته بودیم و یکی از این کلاه‌های دست ساز مرسوم رستوران‌ها را گذاشته بود و دلبری می‌کرد، میز کنار ما چند نفر نشسته بودند از آسیای شرقی و بعد از چند تا گوگولی مگولی گفتن به زبان خودشان :دی یکی‌شان پرسید که ما اهل کجاییم؟ و بعد از شنیدن جواب، مکثی کوتاه کرد و شروع کرد به تکرار یه کلمه‌ای که نمی‌فهمیدم چیه :-| و وسطش هی می‌گفت ایران؟ و همون کلمه :-|

آخرش ناامید شد، گفت how are you و من تازه دستگیرم شد که داره تلاش می‌کنه بگه "چطوری" :-) این طوری میگفت choootooori با استرس جابجا و تلفظ چ شبیه هر چی به غیر از چ :دی

۸ حبه چیده شد. ۱۷

شاگرد آخر کلاس

همه‌ی سال‌های درس خواندن، ما را با توهم شاگرد اول بودن یا آرزوی رسیدن به‌اش بزرگ می‌کنند، این که بین شاگرد اول و آخر تفاوتی هست، بین بیست و ۱۹.۷۵... سال‌ها بعد وقتی یک جامعه با کمال‌گرایی منفی و ocpd و هزار جور تله نقص و شرم و طردشدگی و رهاشدگی و "من به اندازه‌ی کافی خوب نیستم" تحویل گرفتیم، تازه می‌گردیم دنبال راه حل...

انگار وقتی سندروم شاگرد اول بودن داری، مهاجرت و زندگی در جایی خارج از دایره امن (حیطه‌ی چیرگی‌ها و مهارت‌ها) برای تو درست شده، درست شده که گاهی، جایی وسط میدان، وقتی بیم "بهترین نبودن" داری، ناچار و ناخودآگاه چنگ نزنی به اجتناب، حمله یا تسلیم. بلکه ماندن را بپذیری، با همه رنج‌هایش، با شجاعتِ آسیب پذیر بودن، حتی وقتی شاگرد آخر هستی یا قرار هست بشوی، چون با تجربه‌ی رنج‌هایی که "خیال" می‌کنی "آخر بودن" دارد، می‌بینی که تنها نیستی، نه به اندازه تنهاییِ همیشه بی‌نقص بودنِ شاگرد اول... آنجا ته کلاس، شانه‌ای هست برای گریه، دستی هست برای نوازش و امیدی هست برای ادامه. شاگرد آخرها تنها نیستند...

پ.ن. اگر اهل پادکست گوش کردن هستید، اپیزود ۲۵ پادکست bplus را از دست ندهید، مهره‌ی حیاتی!

۵ حبه چیده شد. ۱۵

مدینه فاضله

هیچ می‌دانستید هیچ مدینه‌ی فاضله‌ای این ور دنیا وجود ندارد؟ در واقع هیچ‌کجا وجود ندارد!

مدینه‌ی فاضله از تفکر سیاه و سفید می‌آید که القا می‌کند ما در بدبختی و جهل مرکب، ابدالدهر مانده‌ایم و آن ور دنیا همه در بینش عمیق و خوشبختی غلت می‌زنند، که نظام آموزشی ما رفتارنگر و رقابتی و ... است و آن ور دنیا همه انسان‌نگر و نه تنبیه-نه تشویق، که سیستم حمل و نقل ما دیزلی و هندلی است و آنجا ساعت حرکت اتوبوس‌ها از پیش ثبت شده و هرگز یک دقیقه جابجا نمی‌شود...

باور کنید یا نه این‌طور نیست! مدینه فاضله نداریم چون نظام گردش دنیا سیاه و سفید نیست، خاکستری است، حالا برای ما در یک بخش‌هایی خاکستری پررنگ، آن ور دنیا خاکستری کمرنگ، برای ما در بخش‌های دیگری خاکستری کمرنگ، برای آن‌ها پررنگ... 

* عنوان نوشته را از آرمان‌شهر به مدینه فاضله تغییر دادم که به منظور من نزدیکتر باشد :)

۱۲ حبه چیده شد. ۲۰

واسط

داشتم درباره قواعد معکوس شدن جملات پیرو در زبان هلندی غر می‌زدم، این که وقتی جمله پیرو باشد فعل در انتها می‌آید و چون در دولینگو انگلیسی زبان واسط است، این نکته گاهی خیلی به چشم می‌آید و همیشه برای من اینطور بود که باید تا آخر جمله صبر کنی تا ببینی فعل چیه :-|
حالا داشتم برای صابر از فارسی یه مثال می‌زدم که نگاه کن ... که وسط مثال پی بردم که خودمون هم فعل رو آخر جمله می‌آوریم و دست از غر زدن برداشتم و با کسانی که می‌خواهند فارسی یاد بگیرند همدردی کردم :دی

۶ حبه چیده شد. ۲۰

آخرین تمشک وحشی

دوباره سُر خوردیم تو سرما... باران می‌بارید امروز نم‌نم و سرعت وزش باد ۳۷ کیلومتر بر ساعت، و همان عامل اصلی سرمای استخوان سوز اینجاست، باد سرد شدید :-| رسیدیم کنار بوته تمشک پارک همیشگی، باقیمانده تمشک‌ها از سرما خشک شده بودند، نگاه لیلی مانده بود روی تمشک‌های خشک شده... کلی گشتم در بوته، بالا پایین و برای لیلی می‌گفتم که فصل تمشک تمام شده جانِ مامان که یک دانه تمشک دیدم، هورا :) یه تمشک آبدار سیاه زیر یک برگ در امان بود از سوز سرما... شد برای لیلی، آخرین تمشک، تمشک لیلی :)

پ.ن. داشتم به دوستم می‌گفتم که لیلی شانه کردن را دوست ندارد، موهای دخترم وحشی است، گفت: اصلا تو منابع ادبیاتمون داریم که موی لیلی پریشون و پر پیچ تاب بوده و دل مجنون هم تو همین پیچ و تاب گیر کرده بوده...
خانم شونه نکن، شونه نکن خانوم :))))))

۳ حبه چیده شد. ۱۵

همه چی قاطی

داشتم فکر می‌کردم اول که اومده بودیم اینجا کل مناطقی که می‌رفتم در شعاع ۲.۵ کیلومتری خانه بود، چون با کالسکه لیلی حداکثر می‌شد نیم‌ساعت پیاده‌روی (رفت و برگشت یک تا یک ساعت و نیم پیاده‌روی)! بعد رسیدم به سوار اتوبوس شدن و هر جایی که دو تا مسیر اتوبوس می‌خواست به صورت پیش فرض از گزینه‌های رفتن حذف می‌شد!

بعد از طی کردن دو مسیر اتوبوس رسیدیم به tram، بعد اتوبوس و tram قاطی، بعد اتوبوس و قطار، اتوبوس و tram و قطار قاطی :دی الان این که وسط روز سر از یه شهر دیگه در بیاریم اصلا دور از تصور نیست، حیف که هوا دوباره داره می‌رسه به مرحله خیلی سرد، وگرنه سر از کشورهای دیگه در‌می‌آوردیم (با اغراق زیاد!) :دی

۲ حبه چیده شد. ۱۵

مزرعه

یکی از مواردی که اینجا توجه من رو به شدت به خودش جلب کرد مکان‌هایی بودند به نام مزرعه شهری stadsboerderij یا مزرعه کودکان. یک فضای سبز گسترده با حیوانات اهلی گوناگون (گاو، گوسفند، بز، خوک، مرغ، خروس، خرگوش، زنبورعسل، اردک، ...) درست وسط شهر!

به شما و کودک اجازه می‌دهند که به حیوان‌ها نزدیک بشوید، آن‌ها رو قشو کنید، همه جا و همه چیز و به همه حیوانات نه، ولی بعضی جاها اجازه دارید به گاو، گوسفند، خرگوش و بز، سیب، کاهو و هویج بدهید و خلاصه که کودک در شهر و وسط اون همه مصادیق مدرنیته، زندگی در کنار گونه‌ای دیگر از حیات و نگهداری‌اش رو از سن پایین می‌بیند و لمس می‌کند، یادش بخیر در مدرسه طبیعت هم تلاش بر این بود فضایی شبیه مزرعه ایجاد شود.

حیف برای تعطیلی مدارس طبیعت...

۳ حبه چیده شد. ۱۲

پاییز

باورم نمیشه پاییز به این زودی شروع بشه :'|

امروز با لیلی رفته بودیم بلوط‌های ریخته رو جمع کنیم برای غذای روبی، عروسک محبوبش، چنان سوزی می‌آمد که حس کردم در عرض چند روز برگ درختان سبز هم به زرد و نارنجی تغییر رنگ داده‌اند :دی

سلام پاییز...

بعد از ماجراهای لیلی و مهدکودک، دیروز رفتم دیدن یه گروه از مادران غیر بومی که بچه‌هاشون عمدتاً زیر دو سال بودند. نکته جالب برای من تجارب گسترده هر کدام از زندگی در خارج کشور محل تولدشان بود، حتی خانمی که پاکستانی بود هم مدت‌ها جای دیگری زندگی کرده بود و همه چیز در دایره امن و در توان هضم خانواده!

یک لحظه فکر کردم چه خوب که دایره امن هر کدامشان به اندازه دنیا وسعت دارد...

۲ حبه چیده شد. ۱۳

پروانه

لیلی گفت: "برو" و با دست پروانه رو دور کرد، گفتم: "لیلی جان، پروانه است، نگاهش کن چه نازه، پروانه، پروانه، بیا" یه هو صدای یه خانمی از بالا گفت: "شما الان گفتین پروانه؟" :-)

چی‌؟ شاخک‌هایم تیز شد، کی داشت فارسی حرف می‌زد؟ کسی از من سئوال پرسید؟ صدا از کجا بود؟ سرم رو بلند کردم و دیدم یه خانمی تو بالکن ایستاده و با لبخند نگاهم می‌کنه، دوباره گفت: "شما گفتین پروانه؟"

گفتم: "بله بله" و نیشم تا بناگوش باز شد که یک نفر داشت فارسی حرف می‌زد، کجا؟ تو بالکن خانه همسایه‌ی کناری :) کمی با هم گپ زدیم، من و لیلی کنار باغچه‌ی خونه‌ی اونها تو خیابون و اون تو بالکن طبقه دوم، گفت اسمش کریستین است و  نیمه ایرانی، با همسر و پسرش ده روز است آمدند اینجا. 

فرض کن یه خانواده اینترنشنال واقعی: پدر ایرانی، مادر فرانسوی، شوهر هلندی، بیست سال لندن بودند و بچه‌شون انگلیسی :دی برایم جالب بود که اینقدر خوب فارسی حرف می‌زد، مخصوصاً که پدرش ایرانی بود، نه مادرش؛ حتی بهش گفتم، کلی خوشحال شد، گفت: من همیشه فارسی رو دوست داشتم، همیشه و همین چند دقیقه قبل داشتم با عمه‌ام تو تهران صحبت می‌کردم :)

۲ حبه چیده شد. ۲۰
در جستجوی درون و برون...
موضوعات
سروستاه نامه، سنتور (۲۷)
خوشنویسی، تذهیب (۱۷)
کار، iOS، اندروید (۳۴)
زندگی بهتر (۷۵)
یاد ایام (۲۸)
مهلا (۲۲)
صابرانه (۴۳)
از این روزها (۱۳۰)
یک سال بدون... (۱۲)
خانه دوست کجاست؟ (۲۳)
آشپزی، خام گیاهخواری (۱۹)
نی‌نی گولو، لیلی (۷۷)
کتابخوانی (۴)
مشاوره (۸)
آن سوی آب‌ها (۳۶)
آخرین نوشته ها
برنامه‌ریزی
شاید آرزوی کسی باشی
ستاره قطبی
پاتریشیا*
دریچه چشم کودک
بر سر دوراهی
چطوری ایرانی؟
شاگرد آخر کلاس
مدینه فاضله
قربون چشم بادومی
محبوب ترین نوشته ها
لیلی، نام دیگر عشق است...
امن‌سازی
کوچولو بیا*
مادرانگی :)
خواهرانه :-)
شوک دمایی
حضور
مسئله
لیلی، جانِ مامان
خسته نباشید...
پربیننده ترین نوشته ها
مهاجرت
هَکَلچه :-)
شفایافتگان
لالایی لیلی :)
بی کلید در* :-)
مادر شوهر
لیلی، مثلِ پری
مادرانگی :)
پسر یا دختر! مسئله این است...
کوچولو بیا*
نوشته های پر بحث تر
هَکَلچه :-)
کوچولو بیا*
لیلی، مثلِ پری
خب تا آخرش رو بگو :-|
لیلی، نام دیگر عشق است...
دوبله وسط :-)
پسر یا دختر! مسئله این است...
بی کلید در* :-)
آشپز که دو تا شد...
گاه اندوه من
تاریخچه نوشته ها
مهر ۱۳۹۸ ( ۹ )
شهریور ۱۳۹۸ ( ۸ )
مرداد ۱۳۹۸ ( ۹ )
تیر ۱۳۹۸ ( ۹ )
خرداد ۱۳۹۸ ( ۹ )
ارديبهشت ۱۳۹۸ ( ۹ )
فروردين ۱۳۹۸ ( ۹ )
اسفند ۱۳۹۷ ( ۸ )
بهمن ۱۳۹۷ ( ۹ )
دی ۱۳۹۷ ( ۸ )
آذر ۱۳۹۷ ( ۸ )
آبان ۱۳۹۷ ( ۸ )
مهر ۱۳۹۷ ( ۹ )
شهریور ۱۳۹۷ ( ۹ )
مرداد ۱۳۹۷ ( ۹ )
تیر ۱۳۹۷ ( ۸ )
خرداد ۱۳۹۷ ( ۱۰ )
ارديبهشت ۱۳۹۷ ( ۹ )
فروردين ۱۳۹۷ ( ۹ )
اسفند ۱۳۹۶ ( ۸ )
بهمن ۱۳۹۶ ( ۱۰ )
دی ۱۳۹۶ ( ۷ )
آذر ۱۳۹۶ ( ۹ )
آبان ۱۳۹۶ ( ۹ )
مهر ۱۳۹۶ ( ۸ )
شهریور ۱۳۹۶ ( ۷ )
مرداد ۱۳۹۶ ( ۲ )
تیر ۱۳۹۶ ( ۶ )
خرداد ۱۳۹۶ ( ۹ )
ارديبهشت ۱۳۹۶ ( ۸ )
فروردين ۱۳۹۶ ( ۹ )
اسفند ۱۳۹۵ ( ۹ )
بهمن ۱۳۹۵ ( ۸ )
دی ۱۳۹۵ ( ۱۰ )
آذر ۱۳۹۵ ( ۹ )
آبان ۱۳۹۵ ( ۱۰ )
مهر ۱۳۹۵ ( ۹ )
شهریور ۱۳۹۵ ( ۹ )
مرداد ۱۳۹۵ ( ۸ )
تیر ۱۳۹۵ ( ۱۰ )
خرداد ۱۳۹۵ ( ۹ )
ارديبهشت ۱۳۹۵ ( ۹ )
فروردين ۱۳۹۵ ( ۹ )
اسفند ۱۳۹۴ ( ۸ )
بهمن ۱۳۹۴ ( ۹ )
دی ۱۳۹۴ ( ۹ )
آذر ۱۳۹۴ ( ۸ )
آبان ۱۳۹۴ ( ۸ )
مهر ۱۳۹۴ ( ۹ )
شهریور ۱۳۹۴ ( ۹ )
مرداد ۱۳۹۴ ( ۶ )
آبان ۱۳۹۳ ( ۳ )
مهر ۱۳۹۳ ( ۸ )
شهریور ۱۳۹۳ ( ۹ )
مرداد ۱۳۹۳ ( ۹ )
تیر ۱۳۹۳ ( ۹ )
خرداد ۱۳۹۳ ( ۱۰ )
ارديبهشت ۱۳۹۳ ( ۹ )
فروردين ۱۳۹۳ ( ۸ )
اسفند ۱۳۹۲ ( ۳ )
پیوند ها
گروه نرم افزاری پرکا
دامن گلدار اسپی
تیرمن
جولیک
نارخاتون
یک آشنا
آقاگل ملت
ذهن زیبای یلدا
faella
توکا
وقتی فاطمه روز به روز بزرگتر می‌شود
یک مترسک
وایسیـ ورسا
سیناپس های نارنجی
می‌خواهم فاطمه باشم
غرور شکسته
فیلوسوفیا
پرتقال دیوانه
حریری به رنگ آبان
در دیار نیلگون خواب
دکتر میم
خانومی جانم
روزنوشت های میم صاد
پنجره می‌چکد
ریشه در باد
حنا
زندگی به سبک ام اس
لافکادیو
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان