نرم نرمک می‌رسد اینک بهار...

وسط سوز سرما و باران ایستادیم تا اتوبوس بیاید، هوا آن‌قدر سرد است که شب چله‌ی تهران، یه لبخند کجکی می‌چسبانم روی صورتم و بی‌هوا می‌گویم: لیلی داره بهار میادها، عید نوروز :) یک طور عمیقی نگاهم می‌کند انگار که بخواهد یک پرونده‌ای را از آرشیو مغزش بکشد بیرون و کمی بعد با هیجان می‌گوید: آخ جون عید، آخ جون عید! بعد عمو نوروز میاد مثل سانتا* به ما کادو میده! می‌گویم: آره مامان جانم، تازه می‌خواهیم برویم مقدمات سفره هفت سین را آماده کنیم، سبزه درست کنیم، بگردیم ببینیم گندم پیدا می‌کنیم سمنو بپزیم... می‌گوید: آخ جون بعد مامانی و دادا به من عیدی میدن :) 

عزیزم :( دلم گرفت این را گفت، چون هر چی فیلم جشن نوروز و حاجی فیروز نشانش داده بودم بعدش می‌گفتم که می‌رویم ایران، همه را می‌بینیم و بهت عیدی می‌دهند، گفتم: مامان امسال عید نمی‌رویم ایران، ولی انشاء الله برای تولدت می‌رویم، خوبه؟ گفت: آره خوبه، آخ جون تولد من، آخ جون تولد :)

چقدر دنیای بچه‌ها پاک و بی‌آلایش است...

 

* تهاجم فرهنگی :دی

۵ حبه چیده شد. ۱۴

لهیدگی

تمام روزهای این هفته له بودم، فکر می‌کنم در نتیجه‌ی برداشته شدن توامان فشار روانی و فیزیکی :-| تمام روزها از دوشنبه تا الان، لیلی را ظهرها خواباندم (کاری که مدت‌ها بود نمی‌کردم) و وسط خواباندنش، خودم خوابم برده است :دی و تمام روزها باد با قدرت تمام ۶۰ کیلومتر در ساعت وزیده و نمی‌دانم چقدر ابر باران‌زا می‌تواند سهمگین باشد که با این شدت وزش باد، هر روز هم باران باریده...

در آستانه‌ی روزهایی هستیم که به تعطیلات بهاری مدارس معروف است (هفته آخر فوریه) و به واسطه‌ی playgroup لیلی و کلاس زبان خودم، اولین بار هست که به قول خودشان *schoolvakanties به چشممان آمده!

 

* یادتان که نرفته ch رو خ بخونید؟ :دی

۲ حبه چیده شد. ۱۲

ماموریت غیرممکن

صابر، لیلی را بغل کرد و رفتند برای نهار چیزی بخرند. چمدان را گذاشتم کنارم و همان‌طور تکیه داده به ستون سُر خوردم تا نشستم رو زمین. زل زدم به حجم مسافرهایی که با شتاب از مقابلم رد می‌شدند، کوچک، بزرگ، پیر، جوان، از هر نژاد و ملیتی.

به هفت ساعت قبل فکر کردم، به همین ساعت آخر که در پلیس گذرنامه چانه می‌زدم که به عنوان خوان آخر، اجازه ورود بگیرم و دیگر حتی نا نداشتم که لیلی را بغل کنم، به دو ساعت قبلتر که در تندباد شصت کیلومتر بر ساعت هواپیما سه بار دور زد تا بنشیند و در پایان تکان‌های شدید من بودم و بچه‌ی دو سال و هفت ماهه‌ای که دلش به هم خورد و مهماندار بدخلق شاکی که چرا من را صدا زدید خب؟ به مسئول کنترل بلیت که می‌پرسید return visa یعنی چی و باید همکارم چک کند، به آخرین ساعات روز قبل‌تر که تپ‌سی عجله‌ای گرفتم که بتوانم هارد نصفه نیمه بازیابی شده‌ام را در ترافیک ساعت شش عصر تحویل بگیرم و هنوز حتی وقت نکرده‌ام چک کنم چقدر بازیابی شده‌است... به استرس تحویل ترجمه مدارک از دارالترجمه در آخرین ساعت اداری سه‌شنبه عصر و چهار ساعتی که در ترافیک چهارشنبه دو بار رفتم سفارت برای تحویل و پس گرفتن مدرک تایید شده، در حالی‌که در خانه مهمان داشتم... به چالش‌های لیلی با بچه‌های مهمان‌ها، به تلخی لحظه‌ای که رفتند... به یکشنبه قبل وقتی مسئول تایید مدارک در سفارت گفت این ترجمه قدیمی‌ است و دوباره باید ترجمه شود و مهر دادگستری و خارجه بخورد و دوباره وقت سفارت بگیرید و دارالترجمه‌ی که گفت چهار روز کاری طول می‌کشد و من بودم و آشوب فکر کردن به بلیت برگشت یکشنبه...

به همه لحظات هفته قبل فکر کردم، به لحظه بغل کردن یلدا، به جشن تولد مهلا، به خنده‌های لیلی و مهلا، به لحظه‌ای که دکتر اطفال گفت یلدا خوب نیست، عالیه... به بوس و بغل محکم به دخترها، به وقتی که مامان گفت او هم بوس و بغل محکم می‌خواهد، به نهار خانه فاطمه، مهمانی صندوق خانوادگی، عکس‌های دخترها در آتلیه، شب‌مانی‌های خانه مامان، به گریه‌های لیلی موقع خداحافظی از مهلا، به کتاب‌هایی که شب‌ها مامان برای نوه‌ها می‌خواند و بابا که پاسپورت آورده بود که موقع عبور از پلیس گذرنامه ایران اگر مشکلی بود کنارم باشد...

ترکیبی بودم از غم و شادی، کرختی بعد از رهایی از استرس و شور باور به گذر از مرز ناممکن‌ها در اوج ناامیدی، بغضم را فرو دادم، دستم را گذاشتم زمین و دوباره بلند شدم.

- تاکسی بگیرم؟

- اون قدر خوبم که می‌توانم تا خانه پیاده بیایم :)

۲ حبه چیده شد. ۱۰

زبان جدید

کلاس زبان Dutchم را دوست دارم، نه فقط به خاطر این‌که بعد از نزدیک به یک سال تنها کاری است که بیرون خانه، تنهایی و فقط برای خودم انجام می‌دهم (که فقط هم دلیلش خودم نیستم)، بیشتر از آن نظر که از کودکی پذیرفته بودم یک زبان جدید، یک زندگی جدید است. آن هم در شرایطی که هم‌کلاس‌هایت از کشورهای مختلف هستند و عملا زبان کمکی انگلیسی است و همان‌قدر که در این کلاس Dutch یاد می‌گیرم، مهارت‌های شنیداری British Englishم هم بهبود پیدا می‌کند!

و همان‌قدر که غصه‌دار می‌شوم که یکی‌شان می‌گوید ایران دوباره در صدر اخبار هست (و دلم می‌خواهد به دلیل خوش‌تری در صدر اخبار باشیم نه هر بار سقوط هواپیما)، قوت قلب است که برای خداحافظی همه می‌گویند که مراقب خودت باش و منتظریم تا برگردی :)

* این پست با ویژگی انتشار در آینده زمانی منتشر خواهد شد که ما درون هواپیما به مقصد تهران هستیم، پس اگر they don't shoot us in the air تا آخر شب خواهیم رسید :)

۹ حبه چیده شد. ۲۰

نیمه ایرانی

آنقدر درگیر حواشی بودم که یادم رفت بگویم کریستین کمی مانده به سال نو میلادی یک مهمانی گرفت و همه همسایه‌ها را دعوت کرد، حتی ما که فقط یکبار به هوای پروانه همدیگر را دیده بودیم. بعدتر یکبار زنگ زد و گپ زدیم درباره هواپیمای اوکراینی و playgroup لیلی و بعدتر دعوتش کردم یک روز عصرانه آمد خانه‌ی ما :) 

جنبه پررنگی که برایم جلوه داشت این بود که آشکارا با نوع ایرانی‌هایی که تا حالا ملاقات کرده بودم فرق دارد، از این که شوخی، تعارف و ظرافت‌های زبانی را به خوبی متوجه نمی‌شود (اولش فکر می‌کردم چه عجیب، بعدتر پذیرفتم که واقعا نمی‌داند) تا این که برای سیستم درمان اینجا نگران است، برای اعتصاب در فرانسه نگران است و افزایش سن بازنشستگی. همان اندازه که نیمه ایرانی‌اش پیگیر خطبه‌های نماز جمعه و احوال عمه کهنسالش در ایران است، نیمه اروپایی‌اش به عواقب Brexit فکر می‌کند. 

۳ حبه چیده شد. ۱۲

خاخائو

دیگه وقتی ملت به جای g میگن خ، به جای ch هم میگن خ (dochter: دختر) فقط تصور کنید چقدر آوای خ در روز می‌شنوید؟ نتیجه این‌که بچه‌ای که از بیست ماهگی اینجا بوده، تنها آوایی که حسابی تسلط داره خ است، گاهی به جای ک هم میگه خ، به جای ه هم میگه خ :-|

۶ حبه چیده شد. ۱۵

کریسمس

یکی از فامیل‌ها که تو تماس تصویری با نیش باز گفت Merry Christmas باید قیافه من را می‌دیدید :) اصلا آنقدر از فضایش دور بودم که گفتم چی؟ بعد دیدم که خنده‌اش محو شد و با کمی دلخوری تکرار کرد و گفت کریسمس مبارک! 

نمی‌دانم اینجا در شرایطی که ما با محیط دانشجویی وارد نشدیم که یک عالمه دوست و همکلاسی و مراسم گروهی داشته باشیم، بچه‌مان هم اینجا به دنیا نیامده که کلی دوست کلاس زایمان و کلاس یوگای بعدش داشته باشیم و شرکت صابر هم هر مراسم جذابی مخصوص خانواده‌های همکاران برگزار می‌کنه توصیه اکید می‌کنه که بی بچه! بچه‌مون هم در نهایت چیزی که بدون مادرش، اون هم با کلی قیافه گرفتن، رضایت داده که بره هفته‌ای دو روز، روزی دو سه ساعت playgroup است که ارمغانش بیشتر از خیر و خوشی برامون مریضی‌های طولانی بوده، دقیقا چطور توی این سرما و باد و بوران وقتی دو هفته با همسر محترم که می‌خواد کل روز خونه باشد و بچه‌ی کلافه‌ای که لااقل می‌توانست یه کلاس ورزشی یا موسیقی برود، مبارک و خوش است؟ بدون هیچ دوست و فامیلی که آدم لااقل برود دید و بازدید :-|

به قول واران، غرنوشت :)))

۶ حبه چیده شد. ۱۳

ظاهر و باطن

نشسته بودیم روی ارابه‌ی خالی سانتا که سلفی بگیریم. یک آقایی اون اطراف بود آمد جلو و پیشنهاد داد که عکس بگیره، و این شد که من و صابر با نیش تا بناگوش باز، زل زدیم به دوربین و گفتیم cheeeeese!

بعدتر وقتی خواستم عکس را بگذارم اینستاگرام کمی مکث کردم و به این فکر کردم که چقدر ظاهر و باطنش فرق دارد... در ظاهر یک خانواده شرقی خندان و شاد می‌بینید در غرب اروپا، در آخرین شب Royal Christmas Fair، تعطیلات، جشن، کریسمس، رفاه، برق شادی، نور، خوشبختی...

در باطن یک خانواده با دماغ‌های فین فینی و دست و پای یخ کرده است، با بچه‌ی دو سال و نیمه‌ای که نمی‌خواهد عکس بگیرد و اصرار دارد برویم دنبال سانتا که بهش بگیم بیاد خونه‌مون :-| پشت عکس سه هفته اسهال و استفراغ بچه خانواده، یک هفته سرفه مادر خانواده، و سه روز گلودرد پدر خانواده هم هست... وقتی روی ارابه سردی خودت رو جا دادی که چند لحظه قبلتر چک کردی آیا برای عکس گرفتن باید هزینه پرداخت کنی؟ در فضایی که اون قدر بوی الکل پخش است که فکر می‌کنی رفتی درمانگاه آمپول بزنی:دی و چند دقیقه قبل سانتای معظم بچه‌ات رو از عکس هل داده بیرون چون پریده بوده تو قاب عکس یه خانواده دیگه! پشت عکس یه عالمه سرما، باد، مریضی، نگرانی، غربت و دلتنگی هست...

از گذاشتن عکس در اینستا منصرف شدم :)

۱۴ حبه چیده شد. ۲۳

Keep pressing One

هفته‌ی قبل، همان یک جلسه‌ای که به دیدن GP نائل شدیم* من مثل این‌ها که ممکن است دیگر دستم به دکتر نرسد، شروع کردم به پرسیدن لیست سئوالات از واکسن آبله مرغان تا چکاپ چشم‌پزشکی برای لیلی، فکر کنم بنده خدا پیش خودش گفته به نظر نمی‌رسد مشکل اسهال بچه چیز پیچیده‌ای باشه، وگرنه مادرش نمی‌نشست به سئوال پرسیدن برای چکاپ چشم پزشکی :-|

خلاصه که موفق شدم یک گواهی معرفی به متخصص چشم‌پزشکی بگیرم ازش، نتیجه این که یک گواهی در دستم داشتم با یک شماره تلفن بیمارستان و یک شماره بالایش که نشان می‌داد من از جایی معرفی شدم. سه روز کاری که گذشت برگه را برداشتم که تماس بگیرم برای وقت، رفت روی منشی تلفنی که فلان دکمه رو بزن و بهمان به Dutch :-| هر چی صبر کردم اعلام کنه برای انگلیسی کدام دکمه را بزن، چیزی عایدم نشد. یکبار دیگه گوش کردم، هیچی. دلم را زدم به دریا و زدم ۱ تا شاید برسم به اپراتور، دوباره شروع کرد به بلغور کردن یک چیزهای دیگه و من دوباره زدم یک و ... فکر کنم بعد از پنج مرحله یک زدن، دیدم انگار صدای گویا داره شماره تلفن خودم را می‌خواند و دیگه گفتم بس است و قطع کردم :دی

همین‌طور که نشسته بودم به فکر کردن که چه کنم، یک هو از خود بیمارستان باهام تماس گرفتند که چی کار داشتی و حالا می‌شد انگلیسی حرف زد :دی فکر کنم در نهایت فشار دادن یک این بوده که ما خودمون باهات تماس می‌گیریم :)

* در حالی‌که لیلی از ذوق دیدن خانوم دکتر و شبیه سازی با نقش جورج در پپاپگ، تمام مدت معاینه جیک نمی‌زد، تا جایی که دکتر گفت به نظرم خیلی بی‌حال است یا همیشه این‌طور است؟

پ.ن. بعد از سه هفته لیلی به شرایط پایدار سلامتی برگشت، آخرش نفهمیدم ویروسی چیزی بود که دوره‌اش سه هفته طول کشید، یا تاثیر درمان "گرمی". سرفه خودم هم با تجویز انار پخته‌ی نیروانا در کامنت نوشته قبلی به میزان زیادی کاهش یافت. ممنون محبت همه‌تون :)

۶ حبه چیده شد. ۱۳

دلداری

از اونجایی که خودم نه تنها به مورد لیلی اضافه شدم، بلکه سه چهار روزی هم هست که سرفه می‌کنم، در کمال خوش‌بینی دارم تلاش می‌کنم به خودم دلداری بدهم که عدم تجویز دارو برای تقویت سیستم ایمنی بدن خودم خوب هست و من به حکمت ماجرا پی نبرده‌ام هنوز :-)

۹ حبه چیده شد. ۸
در جستجوی درون و برون...
موضوعات
سروستاه نامه، سنتور (۲۷)
خوشنویسی، تذهیب (۱۷)
کار، iOS، اندروید (۳۶)
زندگی بهتر (۸۳)
یاد ایام (۲۸)
مهلا (۲۳)
صابرانه (۴۵)
از این روزها (۱۶۱)
یک سال بدون... (۱۲)
خانه دوست کجاست؟ (۲۶)
آشپزی، خام گیاهخواری (۱۹)
نی‌نی گولو، لیلی (۹۵)
کتابخوانی (۶)
مشاوره (۸)
آن سوی آب‌ها (۷۴)
داستان (۲)
آخرین نوشته ها
مراقبه فعال
باریک تاریک
وارونه
چله بزرگه
نهضت ادامه دارد
پادزیست
سایه
سالی که بیست نبود
خالخالی خالی*
آن سال لعنتی
محبوب ترین نوشته ها
لیلی، نام دیگر عشق است...
کوچولو بیا*
امن‌سازی
یازده ضربدر سه
مادرانگی :)
سوگواری
حضور
خواهرانه :-)
تغییر
شوک دمایی
پربیننده ترین نوشته ها
هَکَلچه :-)
شفایافتگان
مهاجرت
لالایی لیلی :)
مادر شوهر
"هل اتی" کجا رفت؟
پسر یا دختر! مسئله این است...
بی کلید در* :-)
لیلی، مثلِ پری
مادرانگی :)
نوشته های پر بحث تر
هَکَلچه :-)
کوچولو بیا*
لیلی، مثلِ پری
خب تا آخرش رو بگو :-|
لیلی، نام دیگر عشق است...
پسر یا دختر! مسئله این است...
دوبله وسط :-)
بی کلید در* :-)
آشپز که دو تا شد...
گاه اندوه من
تاریخچه نوشته ها
بهمن ۱۳۹۹ ( ۲ )
دی ۱۳۹۹ ( ۹ )
آذر ۱۳۹۹ ( ۸ )
آبان ۱۳۹۹ ( ۷ )
مهر ۱۳۹۹ ( ۸ )
شهریور ۱۳۹۹ ( ۹ )
مرداد ۱۳۹۹ ( ۹ )
تیر ۱۳۹۹ ( ۹ )
خرداد ۱۳۹۹ ( ۹ )
ارديبهشت ۱۳۹۹ ( ۹ )
فروردين ۱۳۹۹ ( ۸ )
اسفند ۱۳۹۸ ( ۹ )
بهمن ۱۳۹۸ ( ۸ )
دی ۱۳۹۸ ( ۹ )
آذر ۱۳۹۸ ( ۹ )
آبان ۱۳۹۸ ( ۱۱ )
مهر ۱۳۹۸ ( ۹ )
شهریور ۱۳۹۸ ( ۸ )
مرداد ۱۳۹۸ ( ۹ )
تیر ۱۳۹۸ ( ۹ )
خرداد ۱۳۹۸ ( ۹ )
ارديبهشت ۱۳۹۸ ( ۹ )
فروردين ۱۳۹۸ ( ۹ )
اسفند ۱۳۹۷ ( ۸ )
بهمن ۱۳۹۷ ( ۹ )
دی ۱۳۹۷ ( ۸ )
آذر ۱۳۹۷ ( ۸ )
آبان ۱۳۹۷ ( ۸ )
مهر ۱۳۹۷ ( ۹ )
شهریور ۱۳۹۷ ( ۹ )
مرداد ۱۳۹۷ ( ۹ )
تیر ۱۳۹۷ ( ۸ )
خرداد ۱۳۹۷ ( ۱۰ )
ارديبهشت ۱۳۹۷ ( ۹ )
فروردين ۱۳۹۷ ( ۹ )
اسفند ۱۳۹۶ ( ۸ )
بهمن ۱۳۹۶ ( ۱۰ )
دی ۱۳۹۶ ( ۷ )
آذر ۱۳۹۶ ( ۹ )
آبان ۱۳۹۶ ( ۹ )
مهر ۱۳۹۶ ( ۸ )
شهریور ۱۳۹۶ ( ۷ )
مرداد ۱۳۹۶ ( ۲ )
تیر ۱۳۹۶ ( ۶ )
خرداد ۱۳۹۶ ( ۹ )
ارديبهشت ۱۳۹۶ ( ۸ )
فروردين ۱۳۹۶ ( ۹ )
اسفند ۱۳۹۵ ( ۹ )
بهمن ۱۳۹۵ ( ۸ )
دی ۱۳۹۵ ( ۱۰ )
آذر ۱۳۹۵ ( ۹ )
آبان ۱۳۹۵ ( ۱۰ )
مهر ۱۳۹۵ ( ۹ )
شهریور ۱۳۹۵ ( ۹ )
مرداد ۱۳۹۵ ( ۸ )
تیر ۱۳۹۵ ( ۱۰ )
خرداد ۱۳۹۵ ( ۹ )
ارديبهشت ۱۳۹۵ ( ۹ )
فروردين ۱۳۹۵ ( ۹ )
اسفند ۱۳۹۴ ( ۸ )
بهمن ۱۳۹۴ ( ۹ )
دی ۱۳۹۴ ( ۹ )
آذر ۱۳۹۴ ( ۸ )
آبان ۱۳۹۴ ( ۸ )
مهر ۱۳۹۴ ( ۹ )
شهریور ۱۳۹۴ ( ۹ )
مرداد ۱۳۹۴ ( ۶ )
آبان ۱۳۹۳ ( ۳ )
مهر ۱۳۹۳ ( ۸ )
شهریور ۱۳۹۳ ( ۹ )
مرداد ۱۳۹۳ ( ۹ )
تیر ۱۳۹۳ ( ۹ )
خرداد ۱۳۹۳ ( ۱۰ )
ارديبهشت ۱۳۹۳ ( ۹ )
فروردين ۱۳۹۳ ( ۸ )
اسفند ۱۳۹۲ ( ۳ )
پیوند ها
گروه نرم افزاری پرکا
دامن گلدار اسپی
تیرمن
جولیک
نارخاتون
یک آشنا
آقاگل ملت
ذهن زیبای یلدا
faella
توکا
وقتی فاطمه روز به روز بزرگتر می‌شود
یک مترسک
وایسیـ ورسا
می‌خواهم فاطمه باشم
غرور شکسته
فیلوسوفیا
پرتقال دیوانه
حریری به رنگ آبان
در دیار نیلگون خواب
دکتر میم
خانومی جانم
روزنوشت های میم صاد
پنجره می‌چکد
ریشه در باد
حنا
صخره‌نورد
لافکادیو
هیچ
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان