مزرعه

یکی از مواردی که اینجا توجه من رو به شدت به خودش جلب کرد مکان‌هایی بودند به نام مزرعه شهری stadsboerderij یا مزرعه کودکان. یک فضای سبز گسترده با حیوانات اهلی گوناگون (گاو، گوسفند، بز، خوک، مرغ، خروس، خرگوش، زنبورعسل، اردک، ...) درست وسط شهر!

به شما و کودک اجازه می‌دهند که به حیوان‌ها نزدیک بشوید، آن‌ها رو قشو کنید، همه جا و همه چیز و به همه حیوانات نه، ولی بعضی جاها اجازه دارید به گاو، گوسفند، خرگوش و بز، سیب، کاهو و هویج بدهید و خلاصه که کودک در شهر و وسط اون همه مصادیق مدرنیته، زندگی در کنار گونه‌ای دیگر از حیات و نگهداری‌اش رو از سن پایین می‌بیند و لمس می‌کند، یادش بخیر در مدرسه طبیعت هم تلاش بر این بود فضایی شبیه مزرعه ایجاد شود.

حیف برای تعطیلی مدارس طبیعت...

۳ حبه چیده شد. ۱۲

پاییز

باورم نمیشه پاییز به این زودی شروع بشه :'|

امروز با لیلی رفته بودیم بلوط‌های ریخته رو جمع کنیم برای غذای روبی، عروسک محبوبش، چنان سوزی می‌آمد که حس کردم در عرض چند روز برگ درختان سبز هم به زرد و نارنجی تغییر رنگ داده‌اند :دی

سلام پاییز...

بعد از ماجراهای لیلی و مهدکودک، دیروز رفتم دیدن یه گروه از مادران غیر بومی که بچه‌هاشون عمدتاً زیر دو سال بودند. نکته جالب برای من تجارب گسترده هر کدام از زندگی در خارج کشور محل تولدشان بود، حتی خانمی که پاکستانی بود هم مدت‌ها جای دیگری زندگی کرده بود و همه چیز در دایره امن و در توان هضم خانواده!

یک لحظه فکر کردم چه خوب که دایره امن هر کدامشان به اندازه دنیا وسعت دارد...

۲ حبه چیده شد. ۱۳

پروانه

لیلی گفت: "برو" و با دست پروانه رو دور کرد، گفتم: "لیلی جان، پروانه است، نگاهش کن چه نازه، پروانه، پروانه، بیا" یه هو صدای یه خانمی از بالا گفت: "شما الان گفتین پروانه؟" :-)

چی‌؟ شاخک‌هایم تیز شد، کی داشت فارسی حرف می‌زد؟ کسی از من سئوال پرسید؟ صدا از کجا بود؟ سرم رو بلند کردم و دیدم یه خانمی تو بالکن ایستاده و با لبخند نگاهم می‌کنه، دوباره گفت: "شما گفتین پروانه؟"

گفتم: "بله بله" و نیشم تا بناگوش باز شد که یک نفر داشت فارسی حرف می‌زد، کجا؟ تو بالکن خانه همسایه‌ی کناری :) کمی با هم گپ زدیم، من و لیلی کنار باغچه‌ی خونه‌ی اونها تو خیابون و اون تو بالکن طبقه دوم، گفت اسمش کریستین است و  نیمه ایرانی، با همسر و پسرش ده روز است آمدند اینجا. 

فرض کن یه خانواده اینترنشنال واقعی: پدر ایرانی، مادر فرانسوی، شوهر هلندی، بیست سال لندن بودند و بچه‌شون انگلیسی :دی برایم جالب بود که اینقدر خوب فارسی حرف می‌زد، مخصوصاً که پدرش ایرانی بود، نه مادرش؛ حتی بهش گفتم، کلی خوشحال شد، گفت: من همیشه فارسی رو دوست داشتم، همیشه و همین چند دقیقه قبل داشتم با عمه‌ام تو تهران صحبت می‌کردم :)

۲ حبه چیده شد. ۲۰

برداشت

خواستم با کالسکه لیلی از در جلوی اتوبوس وارد بشم که راننده در را باز نمی‌کرد و هی ایما و اشاره که از در وسط بیایید بالا!

سر کالسکه رو کج کردم به سمت در وسط اتوبوس و منتظر موندم مسافرها پیاده شدند، وقتی با کالسکه جا گیر شدیم، دیدم که وسط راهروی ابتدای اتوبوس یه سگ خوابیده اندازه گراز :دی خب قاعدتا لجم گرفت و تو دلم گفتم که به! بیا! سگ عزیز بر کالسکه بچه اولویت داشته! صاحب سگ هم همون جا در صندلی اول نشسته بود و با راننده گپ می‌زد و من هر چند یکبار نگاه "همینه رشد جمعیتتون منفیه"طور بهشون می‌انداختم...

ایستگاه بیمارستان که خواستند پیاده بشن، تازه متوجه شدم که بنده خدا نابینا بوده و بالتبع سگ مزبور، سگ راهنما :-| بعد از کلی خجالت و شرمندگی و اینا یاد این جمله افتادم که خشم، غم یا شادی شما ربطی به اتفاق بیرونی ندارد، بلکه برداشت شما از اون اتفاق است که در احساس درونی شما، نقش اصلی رو ایفا می‌کنه! برای همین یک اتفاق یکسان، یک فیلم مشترک، یک کتاب معروف می‌تونه یکی رو بخندونه و دیگری رو به های های گریه بیاندازه :)

۸ حبه چیده شد. ۱۹

اعتصاب غذا

به مربی لیلی میگم: خب این که بچه‌های دیگه همه اینجا شاد هستند که دلیل نمیشه، بچه‌ها متفاوتند (در واقع می‌خواستم بگم هر بچه منحصر بفرد است، ولی کلمه‌اش به ذهنم نرسید، بعدتر دوستی بهم گفت می‌تونستی بگی unique) لیلی در خانه، پارک و خونه همه دوستان و آشنایان خیلی بچه شاد و پر جنب و جوشی است و غذا خوردن رو خیلی دوست داره، وقتی این‌جا پیش شما هیچی نمی‌خوره و همه‌اش می‌خواد بخوابه، برای من نشانه این است که راحت نیست، خوش نیست، و این برای من مهمتر از هر چیز دیگه است!
ناگفته نماند وقتی به تغییر مهد لیلی فکر می‌کنم مور مور میشم :-( حتی فکر می‌کنم شاید مهد رفتن برایش زود بوده و بهتره بیاد ور دل خودم، در هر حال که من اینجا کار پاره وقت سه روز در هفته پیدا نکردم...
۵ حبه چیده شد. ۱۰

شوک دمایی

دیشب که دوباره به آغوش سرما برگشتیم، دریافتم که آدم تو سرما ممکنه چند بار وسط شب بیدار بشه ولی برتری‌اش به گرما اینه که بعدش راحت خوابت می‌بره، یعنی چی؟ یعنی یه پتو اضافی، یه ملحفه‌ای، یه چیزی که کنار رفته رو دوباره می‌پیچی دور خودت و می‌خوابی، ولی گرما این طوری نیست...

اگه به خاطر گرما بیدار بشی، یا باید کولر روشن کنی یا دو تا لیوان آب سرد بخوری یا صورتت رو بشوری که در هر حال بیم آن می‌رود که خوابت بپرد کلا :-|

دیگه اون همه از سرما غر زدم، گفتم درباره مزایایش هم بگم :دی

۱۳ حبه چیده شد. ۲۳

محیط زیست

دوستی برایم یه ویدئو فرستاده بود از جایی که مردم برای روز محیط زیست تصمیم گرفته بودند همه با دوچرخه بروند سر کار با بنرهایی در مخالفت استفاده از پلاستیک، خواستم یه نکته‌ای بگم :دی

نکته‌ای که اینجا خیلی توجه من رو به خودش جلب کرد این بود که اگه مثلاً برای خرید خونه میری یه فروشگاه زنجیره‌ای شبیه شهروند یا با خودت کیسه، سبد، ... آوردی یا اگه برای بردن خریدهایت نیاز به کیسه داری، باید پول بدهی و کیسه پارچه‌ای یا قابل بازیافت بخری یا همه رو بگیری به دندونت و ببری خونه :دی فروشگاه‌های لباس هم اکثرا می‌پرسند کیسه می‌خواهی؟ و اگه جواب مثبت باشه یه پاکت کاغذی میدهند دستت!

و این گونه پلاستیک اضافی رو از زندگی مردم حذف می‌کنند :) دیگه از محبوبیت دوچرخه براتون نگم که در اوج سرما و برف و تگرگ و توفان، سیل دوچرخه‌ها وسط خیابون روان است...

۸ حبه چیده شد. ۱۹

اتوبوس

داشتم برای لیلی شکلک در میاوردم که مسافر آخر سوار شد، همان خانوم مهربونی که وقتی وارد ایستگاه شد بهم لبخند زد و گفت morgen :) شارژ کارت اتوبوسش تموم شده بود و کارت پول همراه نداشت. شروع کرد با راننده چونه زدن که خب من الان کارت پول همراهم نیست و دارم می‌روم کلاس زبان و دیرم شده و ... راننده هم شوخی نداشت می گفت که برو از اون فروشگاه کنار خیابون کارتت رو شارژ کن و با اتوبوس بعدی بیا و خب به من مربوط نمیشه که کلاست دیر شده و خب حالا که کارت پول نداری، نقد بده و در ضمن اون بیست یورویی رو بذار جیبت چون من پول خرد هم ندارم و دقیقا چهار یورو بده :-|

داشتم به خانم مسافر نگاه می‌کردم، به این که خانم بود، محجبه بود، خاورمیانه‌ای بود (شاید عرب بود حتی) و مسن*، به این که کلاس زبانش دیر شده بود، یعنی خوب بلد نبود حرف بزنه و منظورش را برسونه و راننده هی تکرار می‌کرد:  I don't understand :-| و تصمیم گرفتم بروم و به جایش چهار یورو رو حساب کنم حتی اگر نداشته باشه که بهم بده، کاری که تو ایران خیلی مرسومه :)

راننده وقتی من رو دید انگار تازه سفینه‌ام نشسته زمین و بقیه مسافرها همین طوری زل زده بودند بهم و خانم مسافر لبخند رضایتی زد در حد این که از صمیم قلب ازت ممنونم جونم :) هر چند خانم وقتی از پیش راننده اومد این طرف بیست یورویی رو داد به من و کلی باهاش سر و کله زدم که شانزده یورو بقیه پولش را بگیره و می‌گفت همین که حساب کردی خیلی ممنونم ازت :*

* برای من که از کشوری میام که هر کدوم از المان‌های بالا به تنهایی می‌تونه یک عامل تبعیض جدی باشه، درک شرایطی که خانم درش گیر کرده بود خیلی سخت نبود، جدای این که راننده تبعیض آمیز برخورد نمی‌کرد و قانون این بود که بدون بلیت سوار نشی ولی حتی به فکر هیچ کدوم نرسید که از بقیه مسافرها برای خرد کردن پول کمک بگیرند :)

۱۴ حبه چیده شد. ۲۱

نمایشگاه

می‌دونید مثال مرغ همسایه غازه رو برای چه زمانی ساختن؟ برای تصور ما در ایران از خارج* کشور :دی چند روزی هست در یک منطقه وسیعی در شهر نمایشگاهی برپاست، از شرق آسیا، به هوای اندونزی که سال‌ها مستعمره هلند بوده و یه بخش زیادی‌شون هنوز مقیم هستند اینجا، و ورودی داشت به ازای هر نفر روز ۱۷.۵ یورو که خب من و صابر کلی فکر کردیم که با لیلی که امکان نداریم یه روز کامل اونجا باشیم و یه بلیت عصر خریدیم از ساعت شش به بعد ۹.۵ یورو که سر جمع تا ساعت ۷ هم بیشتر نماندیم. حالا دیگه در نظر بگیرید وقتی رفتم داخل فکر کردم اوووووه چی باید باشه دیگه که بلیت ورودی داشته! فکر می‌کنید چطور بود؟ در حد این نمایشگاه‌های محلی قبل عید نوروز :-| باور کنید، یه سری خنزرپنزر و لباس و خوراکی‌جات شرق آسیا رو ریخته بودن تو غرفه‌های کوچولو کوچولو و می‌فروختند، من هنوز تو شوکم که چرا ورودیه داشت :-|

* می‌دونید که منظورم از خارج کجاست؟! یه دوستی داشتم قدیم که یه دوره چند ساله رفته بود مالزی، بعد با همسایه‌ قدیمشون صحبت می‌کرده،‌ گفته آره ما رفتیم مالزی و اینا،‌ همسایه‌ گفته اوه من فکر کردم شما رفتین خارج، نگو رفتین مالزی :دی

۷ حبه چیده شد. ۱۰

مامان لالا :)

یکی از چالش‌های اخیر من این است که موقع خواندن داستان قبل خواب، لالایی یا وقتی که می‌خواهم ادای خوابیدن رو در بیاورم که "لیلی جان ببین مامان خوابید، تو هم بخوابی دخترم..." واقعا خوابم می‌بره :-|

و نه این که یک کله بروم تا صبح، یه هو می بینی ساعت یک، دو، یک ساعتی حوالی نیمه شب بیدار میشم، با دندان نشُسته، نماز نخونده و از همه داغون‌تر این که دیگه خوابم هم نمی‌بره و یکی دو ساعت به سقف باید خیره بشم و گوسفند بشمارم :-|

* وقتی اذان مغرب ساعت ده و بیست دقیقه شب است، دیگه در نظر بگیرید ساعت هشت که لیلی می‌خوابه عصر محسوب میشه :دی

۱۴ حبه چیده شد. ۱۲
در جستجوی درون و برون...
موضوعات
سروستاه نامه، سنتور (۲۷)
خوشنویسی، تذهیب (۱۷)
کار، iOS، اندروید (۳۴)
زندگی بهتر (۷۵)
یاد ایام (۲۸)
مهلا (۲۳)
صابرانه (۴۴)
از این روزها (۱۴۲)
یک سال بدون... (۱۲)
خانه دوست کجاست؟ (۲۵)
آشپزی، خام گیاهخواری (۱۹)
نی‌نی گولو، لیلی (۸۰)
کتابخوانی (۴)
مشاوره (۸)
آن سوی آب‌ها (۴۹)
آخرین نوشته ها
آشفتگی
باب افتعال*
سر خط خبرها...
مهلا و یلدا
حاضر جوابی
خاخائو
کریسمس
ظاهر و باطن
Keep pressing One
دلداری
محبوب ترین نوشته ها
لیلی، نام دیگر عشق است...
امن‌سازی
کوچولو بیا*
مادرانگی :)
سوگواری
یازده ضربدر سه
حضور
شوک دمایی
خواهرانه :-)
خسته نباشید...
پربیننده ترین نوشته ها
مهاجرت
هَکَلچه :-)
شفایافتگان
لالایی لیلی :)
بی کلید در* :-)
مادر شوهر
لیلی، مثلِ پری
مادرانگی :)
پسر یا دختر! مسئله این است...
کوچولو بیا*
نوشته های پر بحث تر
هَکَلچه :-)
کوچولو بیا*
لیلی، مثلِ پری
خب تا آخرش رو بگو :-|
لیلی، نام دیگر عشق است...
پسر یا دختر! مسئله این است...
دوبله وسط :-)
بی کلید در* :-)
آشپز که دو تا شد...
یک عالمه یک*
تاریخچه نوشته ها
دی ۱۳۹۸ ( ۸ )
آذر ۱۳۹۸ ( ۹ )
آبان ۱۳۹۸ ( ۱۱ )
مهر ۱۳۹۸ ( ۹ )
شهریور ۱۳۹۸ ( ۸ )
مرداد ۱۳۹۸ ( ۹ )
تیر ۱۳۹۸ ( ۹ )
خرداد ۱۳۹۸ ( ۹ )
ارديبهشت ۱۳۹۸ ( ۹ )
فروردين ۱۳۹۸ ( ۹ )
اسفند ۱۳۹۷ ( ۸ )
بهمن ۱۳۹۷ ( ۹ )
دی ۱۳۹۷ ( ۸ )
آذر ۱۳۹۷ ( ۸ )
آبان ۱۳۹۷ ( ۸ )
مهر ۱۳۹۷ ( ۹ )
شهریور ۱۳۹۷ ( ۹ )
مرداد ۱۳۹۷ ( ۹ )
تیر ۱۳۹۷ ( ۸ )
خرداد ۱۳۹۷ ( ۱۰ )
ارديبهشت ۱۳۹۷ ( ۹ )
فروردين ۱۳۹۷ ( ۹ )
اسفند ۱۳۹۶ ( ۸ )
بهمن ۱۳۹۶ ( ۱۰ )
دی ۱۳۹۶ ( ۷ )
آذر ۱۳۹۶ ( ۹ )
آبان ۱۳۹۶ ( ۹ )
مهر ۱۳۹۶ ( ۸ )
شهریور ۱۳۹۶ ( ۷ )
مرداد ۱۳۹۶ ( ۲ )
تیر ۱۳۹۶ ( ۶ )
خرداد ۱۳۹۶ ( ۹ )
ارديبهشت ۱۳۹۶ ( ۸ )
فروردين ۱۳۹۶ ( ۹ )
اسفند ۱۳۹۵ ( ۹ )
بهمن ۱۳۹۵ ( ۸ )
دی ۱۳۹۵ ( ۱۰ )
آذر ۱۳۹۵ ( ۹ )
آبان ۱۳۹۵ ( ۱۰ )
مهر ۱۳۹۵ ( ۹ )
شهریور ۱۳۹۵ ( ۹ )
مرداد ۱۳۹۵ ( ۸ )
تیر ۱۳۹۵ ( ۱۰ )
خرداد ۱۳۹۵ ( ۹ )
ارديبهشت ۱۳۹۵ ( ۹ )
فروردين ۱۳۹۵ ( ۹ )
اسفند ۱۳۹۴ ( ۸ )
بهمن ۱۳۹۴ ( ۹ )
دی ۱۳۹۴ ( ۹ )
آذر ۱۳۹۴ ( ۸ )
آبان ۱۳۹۴ ( ۸ )
مهر ۱۳۹۴ ( ۹ )
شهریور ۱۳۹۴ ( ۹ )
مرداد ۱۳۹۴ ( ۶ )
آبان ۱۳۹۳ ( ۳ )
مهر ۱۳۹۳ ( ۸ )
شهریور ۱۳۹۳ ( ۹ )
مرداد ۱۳۹۳ ( ۹ )
تیر ۱۳۹۳ ( ۹ )
خرداد ۱۳۹۳ ( ۱۰ )
ارديبهشت ۱۳۹۳ ( ۹ )
فروردين ۱۳۹۳ ( ۸ )
اسفند ۱۳۹۲ ( ۳ )
پیوند ها
گروه نرم افزاری پرکا
دامن گلدار اسپی
تیرمن
جولیک
نارخاتون
یک آشنا
آقاگل ملت
ذهن زیبای یلدا
faella
توکا
وقتی فاطمه روز به روز بزرگتر می‌شود
یک مترسک
وایسیـ ورسا
سیناپس های نارنجی
می‌خواهم فاطمه باشم
غرور شکسته
فیلوسوفیا
پرتقال دیوانه
حریری به رنگ آبان
در دیار نیلگون خواب
دکتر میم
خانومی جانم
روزنوشت های میم صاد
پنجره می‌چکد
ریشه در باد
حنا
زندگی به سبک ام اس
لافکادیو
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان