فرنچ :-)

صدای اون ور خط مکثی کرد و پرسید: are you French؟

من این ور خط فکر کردم، برای چی ممکنه کسی فکر کنه من فرانسوی باشم؟ مثلاً از روی اسمم ( Parissa ملت رو یاد Paris میاندازه)؟ یا این که هی به لیلی می‌گفتم مامان مامان؟

در هر حال اگه از نزدیک دیده بودیم هم رو، حدسش از کشورهای خاورمیانه فراتر نمی‌رفت :دی

پ.ن. اینجا هوا همچنان سرد است، سرمای استخوان سوز (البته از نحوه پوشش ملت این‌طور برنمیاد) :-/ ولی نه این‌که مشرفیم به ساحل دریای شمال طبیعت سبز و بهاریه، تو خونه همسایه رو به رویی و کناری اردک و مرغ هم مشاهده شده، آدم حس می‌کنه رفته روستایی چیزی شمال ایران :دی

۱۰ حبه چیده شد. ۱۳

اقلیت

چند وقت قبل ترانه‌ای شنیدم از رامین مظهر که غوغا تابان خواننده افغان با لهجه‌ی شیرینش خوانده بود، آن یک دقیقه اینستاگرام این‌طور شروع می‌شد: از عشق، از امید، از فردا نمی‌ترسی...

و امروز پادکست چهارم "آن" با عنوان " به آیینه نگاه کردم" را گوش کردم، سرنوشت ریحانه، شاعر افغان متولد ایران و همه سختی‌هایی که در ایران داشته به خاطر رفتار نژاد پرستانه‌ی هم‌وطنان با یک "افغانی"

یاد کتاب بادبادک باز افتادم و این که بعد از خواندنش چقدر نگاهم به افغان‌ها تغییر کرد و فیلم "زندگی زیباست" و همه رنجی که در مسیر داستان، پدر می‌کشید تا دنیای سیاه، تلخ و خشن آشویتس را برای پسر کوچکش به شیرینی یک بازی در بیاورد... و این که به قول غزال نصیری تلخی آشویتس در کوره آدم سوزی نبود که اگر بود، جسدها را می سوزاندند نه زندگان و نه در روش مرگ که حمام گاز بی‌دردترین روش برای ترک دنیاست... آشویتس تلخ و سیاه بود برای نگاه نژادپرستانه‌ای که تصمیم می‌گرفت چه کسانی به حمام مرگ بروند، با چه ملاکی، چه معیاری... 

همه این‌ها برایم یک جرقه بود، یک بارش افکار، که خودم را که نگاه می‌کنم به عنوان اقلیت در یک کشور صنعتی اروپایی، چقدر حس متفاوتی دارم هنگامی که با نگاه نژادپرستانه با من اقلیت رفتار نمی‌کنند...

که رنگ مو، رنگ چشم، رنگ پوست یا حتی بودن یا نبودن پوششی بر سر به عنوان ملاک و ارزش انسان بودن تو نیست، که چقدر اینجا بیشتر احساس می‌کنی که عضوی از یک جامعه بزرگتری، جامعه‌ای به بزرگی کل جهان که هر کسی با هر نظری به ذات انسان بودنش محترم است...


* با دیدگاه سیاسی کشورها، به خصوص کشور خودمان کاری ندارم، اینجا نگاه عامه مردم انسانی‌تر است...

۴ حبه چیده شد. ۱۱

ننه سرما

من از وقتی که یادم میاد سرمایی بودم، یعنی وسط چله تابستون هم یه پتویی چیزی می‌تونستی روی تخت من پیدا کنی :دی

حالا با این پیشینه تاریخی اومدم در جوار پطروس فداکار و همین طور که به روان رفته‌اش درود می‌فرستم، از پشت پنجره درخت‌ها رو می‌بینم که چطور در باد وحشی این طرف و اون طرف خم می‌شوند و تا مغز استخوان درک می‌کنم که وقتی میگن ۵ درجه سانتی‌گراد یعنی چقدر سرد :-|

یعنی با اون همه آسمان خراش که در تهران داریم و نمی‌دونم اون همه خونه تا دم ذوب شدن گرم و اون همه ماشین شاید، وقتی میگن بیرون هوا پنج درجه است، بدانید و آگاه باشید که فریبی بیش نیست (دارند دمای اون مرکزی که اندازه گرفته رو اعلام می‌کنند) و real feel شما در حد ۱۰-۱۲ درجه است!

۱۸ حبه چیده شد. ۱۱

یار غار

می‌دونید ویژگی رفیق‌های خیلی قدیمی اینه که شما رو از خیلی قدیم می‌شناسند :-) (چشم بسته غیب گفتم :دی) یعنی گاهی یه چیزهایی رو یادشونه و یادتون می‌اندازند که خودتون هم یادتون نیست :-)

مثلاْ یه روز نهار برای خداحافظی یا بهناز رویایی قرار گذاشته بودیم و گفت: یادت هست وقتی دانشجو بودی چقدر دلت می‌خواست بروی خارج؟ چقدر تلاش کردی؟ چقدر آرزویت بود؟ حالا ممکنه شرایط فرق کرده باشه ولی اگه حس اون روزها رو یادت بیاد می‌بینی این شبیه آرزوی برآورده شده‌ات هست، با شرایط خیلی بهتر :)


حالا من با خودکاوی‌های بسیار به این نتیجه رسیدم که اگه از تاثیر منفی اصل ‌"همون همیشگی" بودن من بگذریم و با آغوش باز تجربه‌های جدید رو پذیرا باشم، یادم هست که همیشه این جمله رو به ملت می‌گفتم* که آدم اگه ایران ازدواج کرد باید همین‌جا زندگی کنه، اگه رفت اون ور آب ازدواج کرد باید همون جا زندگی کنه :دی و حالا شبیه همه تابوهایی که داشتم و برای مردم می‌رفتم بالای منبر باید همونی رو زندگی کنم که می‌گفتم نکنید (مثلا یکی از معروف ترین تابوهایی که برایش بالای منبر می‌رفتم بیشتر بودن سن مرد از زن برای ازدواج بود :-|) :)))))))


* اصلاْ حتی نمی‌دونم که این رو از کجا در آوردم :-| از یه فیلم؟ کتاب؟ نقل قول؟ نصیحت؟ تجربه یه آدمی؟

۳ حبه چیده شد. ۱۱

در انتظار رفتن...

جلسه آخر مدرسه طبیعت لیلی خیلی سخت نگذشت، حتی موقع خداحافظی از تسهیلگرها و عکس یادگاری انداختن.
چرا میگم سخت نگذشت؟ چون فکر می‌کردم خیلی بغض کنم و گریه کنم و اینا :-(
ولی اینطور نشد، اتفاقاً با لبخند مقادیر زیادی همدیگر رو بغل کردیم، با لیلی عکس تکی انداختند، درباره رفتن و مهاجرت و اوضاع مملکت گپ زدیم، چند نفر گفتن که در کشور مقصد دوستانی دارند که می‌تونند شماره‌شون رو بدهند و ...
و همین :-)
منتظرم ویزای من و لیلی بیاد، صابر خانه را نهایی کند و بیاید دنبالمان برای رفتن...
آدمی به مرور شرایط جدید را می‌پذیرد، حتی وقتی غمگین و دلتنگ است و عمیقاً احساس تنهایی می‌کند.
۱۰ حبه چیده شد. ۱۵

آیا به نظر آن‌ها هم روش ما تمیزتر هست؟!

دیشب داشتم درباره انواع راه‌های ملت برای شست و شو و نظافت در دستشویی در آن ور آب سرچ می‌کردم، اون قدر ویدئوی خلاقانه دیدم از راه‌های جالبشون که حقیقتاً باید به این جنبه از پرورش استعداد آفرین گفت :دی

و نکته قابل تامل این که همین‌قدر که ما به آن‌ها ، نظافت و روششان انتقاد داریم، خودمون هم از دیدگاه اون‌ها مورد انتقاد هستیم :-|

۸ حبه چیده شد. ۱۳

ای کاش...

ای کاش آدمی وطنش را
مثل بنفشه‌ها
یک روز می‌توانست،
همراه خویشتن ببرد هر کجا که خواست
در روشنای باران، در آفتاب پاک

محمدرضا شفیعی کدکنی
۱۰ حبه چیده شد. ۱۵

بازسازی

چند وقت هست که درگیر پیدا کردن خانه برای اجاره هستیم، آن سوی آب‌ها :)

جدای قیمت و امکانات و خانه مبله و ... نکته‌ای که خیلی برای من جالب هست، سال ساخت خانه‌هاست، مثلا در آگهی زده سال ساخت ۱۹۰۱ یا ۱۹۵۰ یا همین حدود :-| 

یعنی با عکس‌های داخل خانه هم که بسنجیم انگار که طرف فقط اسکلت خانه را نگه داشته و بعد همه چی رو کوبیده و از نو ساخته :-) فقط جالبه برام که ۱۹۰۱ هم آپارتمان داشتن مثلا ۶۰ متر :-/ یا شاید اسکلت رو نگه داشتن و داخلش رو تفکیک کردن؟ نمی‌دونم، از رو عکس هیچی نمیشه گفت...

۱۰ حبه چیده شد. ۱۰

مرو ای دوست...

داریم جمع و جور می‌کنیم که بریم "آن سوی آب‌ها" (می‌خواستم بنویسم بلاد کفر،‌ ولی دفعه قبل یک آدم روشنفکری برایم کامنت گذاشته بود که در واقع دارید از بلاد کفر میرین و چون عمیقاْ حق با اون بود، دیگه به بلاد کفر سابق میگیم آن سوی آب‌ها). 

یک بخشی از جمع و جور کردن تحویل کار است،‌ می‌تونستم کار فعلی را با کمی تغییر حفظ کنم (چون remote هست و وابستگی مکانی نداره) ولی چون ریال به شدت بی ارزش شده و اونجا work permit دارم، نخواستم تعهدی بدهم اینجا که بعداْ تویش بمانم، بلکه هم یک سال آینده را فقط با لیلی اروپاگردی کردیم و هیچ پولی در نیاوردیم و خوش گذرونی و صفا (چقدر هم که به من میاد و با روحیاتم سازگاره :-|) :دی

من تا حالا دوبار کار تحویل دادم در زندگی شغلی‌ام و همیشه یکی از سخت‌ترین مراحل است، نه به خاطر این که خوب مستند نمی‌کنم (که الهه‌ی مستندسازی‌ام) بیشتر به خاطر این که با کارم رابطه عاطفی دارم همیشه و الان فکر می‌کنم نفر بعدی می‌خواد بیاد همه تلاش و دسترنج من را نابود کنه (به کلام خودمونی گند بزنه تو کدهای من:-|)

خلاصه که انگار دارم بچه‌ام رو می‌فرستم یه جای نامعلوم که می‌دونم قراره اتفاق بدی برایش بیفته، یه همچین حسی دارم بابت تحویل کار...

۲۱ حبه چیده شد. ۱۸
در جستجوی درون و برون...
موضوعات
سروستاه نامه، سنتور (۲۷)
خوشنویسی، تذهیب (۱۷)
کار، iOS، اندروید (۳۴)
زندگی بهتر (۷۵)
یاد ایام (۲۸)
مهلا (۲۳)
صابرانه (۴۴)
از این روزها (۱۴۲)
یک سال بدون... (۱۲)
خانه دوست کجاست؟ (۲۵)
آشپزی، خام گیاهخواری (۱۹)
نی‌نی گولو، لیلی (۸۰)
کتابخوانی (۴)
مشاوره (۸)
آن سوی آب‌ها (۴۹)
آخرین نوشته ها
آشفتگی
باب افتعال*
سر خط خبرها...
مهلا و یلدا
حاضر جوابی
خاخائو
کریسمس
ظاهر و باطن
Keep pressing One
دلداری
محبوب ترین نوشته ها
لیلی، نام دیگر عشق است...
امن‌سازی
کوچولو بیا*
مادرانگی :)
سوگواری
یازده ضربدر سه
حضور
شوک دمایی
خواهرانه :-)
مسئله
پربیننده ترین نوشته ها
مهاجرت
هَکَلچه :-)
شفایافتگان
لالایی لیلی :)
بی کلید در* :-)
مادر شوهر
لیلی، مثلِ پری
مادرانگی :)
پسر یا دختر! مسئله این است...
کوچولو بیا*
نوشته های پر بحث تر
هَکَلچه :-)
کوچولو بیا*
لیلی، مثلِ پری
خب تا آخرش رو بگو :-|
لیلی، نام دیگر عشق است...
پسر یا دختر! مسئله این است...
دوبله وسط :-)
بی کلید در* :-)
آشپز که دو تا شد...
یک عالمه یک*
تاریخچه نوشته ها
دی ۱۳۹۸ ( ۸ )
آذر ۱۳۹۸ ( ۹ )
آبان ۱۳۹۸ ( ۱۱ )
مهر ۱۳۹۸ ( ۹ )
شهریور ۱۳۹۸ ( ۸ )
مرداد ۱۳۹۸ ( ۹ )
تیر ۱۳۹۸ ( ۹ )
خرداد ۱۳۹۸ ( ۹ )
ارديبهشت ۱۳۹۸ ( ۹ )
فروردين ۱۳۹۸ ( ۹ )
اسفند ۱۳۹۷ ( ۸ )
بهمن ۱۳۹۷ ( ۹ )
دی ۱۳۹۷ ( ۸ )
آذر ۱۳۹۷ ( ۸ )
آبان ۱۳۹۷ ( ۸ )
مهر ۱۳۹۷ ( ۹ )
شهریور ۱۳۹۷ ( ۹ )
مرداد ۱۳۹۷ ( ۹ )
تیر ۱۳۹۷ ( ۸ )
خرداد ۱۳۹۷ ( ۱۰ )
ارديبهشت ۱۳۹۷ ( ۹ )
فروردين ۱۳۹۷ ( ۹ )
اسفند ۱۳۹۶ ( ۸ )
بهمن ۱۳۹۶ ( ۱۰ )
دی ۱۳۹۶ ( ۷ )
آذر ۱۳۹۶ ( ۹ )
آبان ۱۳۹۶ ( ۹ )
مهر ۱۳۹۶ ( ۸ )
شهریور ۱۳۹۶ ( ۷ )
مرداد ۱۳۹۶ ( ۲ )
تیر ۱۳۹۶ ( ۶ )
خرداد ۱۳۹۶ ( ۹ )
ارديبهشت ۱۳۹۶ ( ۸ )
فروردين ۱۳۹۶ ( ۹ )
اسفند ۱۳۹۵ ( ۹ )
بهمن ۱۳۹۵ ( ۸ )
دی ۱۳۹۵ ( ۱۰ )
آذر ۱۳۹۵ ( ۹ )
آبان ۱۳۹۵ ( ۱۰ )
مهر ۱۳۹۵ ( ۹ )
شهریور ۱۳۹۵ ( ۹ )
مرداد ۱۳۹۵ ( ۸ )
تیر ۱۳۹۵ ( ۱۰ )
خرداد ۱۳۹۵ ( ۹ )
ارديبهشت ۱۳۹۵ ( ۹ )
فروردين ۱۳۹۵ ( ۹ )
اسفند ۱۳۹۴ ( ۸ )
بهمن ۱۳۹۴ ( ۹ )
دی ۱۳۹۴ ( ۹ )
آذر ۱۳۹۴ ( ۸ )
آبان ۱۳۹۴ ( ۸ )
مهر ۱۳۹۴ ( ۹ )
شهریور ۱۳۹۴ ( ۹ )
مرداد ۱۳۹۴ ( ۶ )
آبان ۱۳۹۳ ( ۳ )
مهر ۱۳۹۳ ( ۸ )
شهریور ۱۳۹۳ ( ۹ )
مرداد ۱۳۹۳ ( ۹ )
تیر ۱۳۹۳ ( ۹ )
خرداد ۱۳۹۳ ( ۱۰ )
ارديبهشت ۱۳۹۳ ( ۹ )
فروردين ۱۳۹۳ ( ۸ )
اسفند ۱۳۹۲ ( ۳ )
پیوند ها
گروه نرم افزاری پرکا
دامن گلدار اسپی
تیرمن
جولیک
نارخاتون
یک آشنا
آقاگل ملت
ذهن زیبای یلدا
faella
توکا
وقتی فاطمه روز به روز بزرگتر می‌شود
یک مترسک
وایسیـ ورسا
سیناپس های نارنجی
می‌خواهم فاطمه باشم
غرور شکسته
فیلوسوفیا
پرتقال دیوانه
حریری به رنگ آبان
در دیار نیلگون خواب
دکتر میم
خانومی جانم
روزنوشت های میم صاد
پنجره می‌چکد
ریشه در باد
حنا
زندگی به سبک ام اس
لافکادیو
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان