خرافات


کوچکتر که بودم یک سری عقاید خرافی پیچیده داشتم :-| مثلاً می گفتم اگه از این ور خیابون رفتم اون ور، فلان طور شد، معلم درس نمی پرسه، اگه نشد، می پرسه :))))))))))

یا وقتی می رفتیم پیک نیک تمام مدت دنبال شبدر چهار پر می گشتم :-|

یا هر وقت دعا می کردم، باید آمین می گفتم که اگه مرغ آمین از بالا سرم رد شد، سریع دعایم قبول بشه :-|

یا تو خیابان دنبال گل قاصدک می کردم و به تعدادی که می گرفتم احساسم این بود که 20 می‌گیرم :-|

از همه پیشرفته تر زمانی بود که به صورت پیچیده ای عقاید مذهبی-خرافی ام رو با هم قاطی کرده بودم، و افتاده بودم توی کار نذرهای عجیب و غریب، که مثلاً به ازای هر 20 در کارنامه باید 100 تا صلوات بفرستم و مثلاً اگه یک دانه صلوات بفرستم فایده نداره و یه موقعی می ماندم با 1400 تا صلوات :-||||||||||


می دونید مشکل خرافات (مذهبی یا غیر مذهبی) چیه؟ این که آدم احساس می کنه اگه اون کار را نکنه اتفاق بسیار بدی برایش می افته که خودش مقصر بوده، مثلاً اگه صبح یک عدد یاسین بخونی، روز خوبی داری، اگه نخونی، نداری :-|||||||||||| و این که هی پیشرفته و پیشرفته تر میشه، مثلاً اول باید یک یاسین بخونی، بعد دو تا، بعد پنج تا :))))))))))))))


در راستای ریشه کن کردن همه انواع اعتقادات این مدلی، یک مدت پیه همه چیز را به تنم مالیدم و هیچ کاری نکردم، یعنی خواستم برای خودم مسجل بشه که اگه اون کار را انجام ندهم، هیچ اتفاق بدی نمی‌افته :))))) و واقعاً هم هیچ اتفاقی نیافتاد و از سرم افتاد :)


الان سال ها از اون روزها می گذره، برای تجدید خاطره، چند وقت پیش دچار یک خرافه کامپیوتری شده بودم که اگه فولدر یک پروژه را از همان حرف‌های اول با کارفرما، جدا کنم، اون پروژه جور نمیشه، اگه جدا نکنم، جور میشه :)))))))))))))))))))


یعنی آخر خرافات چرت :))))))))


در همین راستا الان نشستم و فولدر همه را جدا کردم، می خواد جور بشه، می خواد جور نشه :))))))

۲۶ حبه چیده شد. ۱۳

مهلایی :)


مهلا عصر اومده بود خونه عمه :) 

الان که تکیه داده بودم به مبل، دیدم جای انگشت های کوچولویش مونده روی شیشه میز :)


دلم نمی خواهد شیشه را پاک کنم، می خواهم بذارم همین طوری مهلایی بمونه :)))


پ.ن. اگر مطالب سایت خوابگرد را دنبال می کنید، شاید این را دیده باشید، اگر نه که همانا بدانید متن و نقد آموزشی 20 اثر برگزیده دومین دوره جایزه بهرام صادقی است، اگر می خواهید اصولی تر داستان نویسی کنید، شاید خوشتون بیاد :)

۱۵ حبه چیده شد. ۴

سوپر نخ :)


به خاطر چهارشنبه‌هایی که مترو سواری می‌کنم (برای دیدن جوجه‌هایی که دوست دارند زیباتر بنویسند)، با مفهومی آشنا شدم تحت عنوان: "شال سوپر نخ" :-)))))))

و اگر در واگن بانوان، خوب به همه کسانی که سوار می‌شوند نگاه کنید، می بینید که همه‌شان یکی از این شال‌های سوپر نخ سر کرده‌اند و خوشحال و خندان که گرما با ما کاری ندارد :)

خلاصه این که وسوسه شدم و نه از مترو، که از کنار خیابان یک دانه از این شال‌های سوپر نخ خریدم، سورمه ای رنگ، چرا که آن قدر نازک هست که پوشیدن رنگ‌های روشن‌تر، اصولاً نقض غرض است :)))

و بعد دیدم انگار از همان شال هایی است که الهام پارسال به‌شان می‌گفت: "بهشتی"، چرا که هم‌چون قوزک پای حوریان بهشتی از شدت لطافت و نازکی می‌توان آن سویش را دید :))))))

خلاصه این که ما خیلی راضی هستیم، و در بیشتر ساعات باید دست بکشیم روی سرمان تا مطمئن شویم که شال پوشیده ایم :-| و توصیه می کنیم در این گرمای تابستان خودتان را به یک دانه از این شال‌های بهشتی-سوپرنخ مجهز کنید :)


پ.ن. این بار بدی حالم به یک نصفه روز ختم شد، نصفه روزی که آغازش همان موقع هایی بود که دوشنبه پست وبلاگ را گذاشتم، و پایانش خواندن آن همه همدردی، دلداری، راهکار و ایمیل دوست عزیز تر از جانم بود با یک عالمه توصیه برای بهتر شدن :) از همه تون ممنونم :) اگر می دانستید که سابقه حال بد من می تواند تا یک ماه کشدار شود، می‌دیدید که چقدر ارزشمند بوده آن همه پیشنهاد و چقدر شق القمر بوده تغییر از حال بد به حال خوب :)

۱۵ حبه چیده شد. ۱۳

مثلاً over-commitment !


احساس می کنم یک بار بزرگی از دوشم برداشته شده، دقایقی پیش کار را تحویل دادم و سبک شدم...

همیشه همین طوری ام، این طوری بودم، حتی وقتی که خیلی کوچیک بودم، موقع تصمیم گیری برای انجام یک کاری، خوب اندازه سبد را نگاه نمی کنم، و هی پر می کنم، هی پر می کنم، آن قدر پر که از کناره هایش همین طوری کار لبریز میشه رو زمین...


بدبختی بزرگ این که باید حتماً لبریز باشه تا حالم خوب باشه :-| کمتر از لبریز بودن احساس پوچی بهم دست میده و فکر می کنم از همه توانایی هایم استفاده نشده :-| در طی سه سال اخیر (یعنی از وقتی که دینگ سال سی ام به صدا در اومد)، احساس کردم یک چیزی جور نیست، حالم خوب نیست، احساس خوشبختی ندارم، چه کنم؟ بعد هی گشتم و گشتم و گشتم...


اول اسمش بود کمال گرایی منفی که نتیجه اش می شد اهمال کاری، بعد معلوم شد علاوه بر همه این ها over-commitment هم هست که در همه کمال گراها نیست، ولی در من هست، چون هیچ به ماتریس آیزنهاور    محل نمیذارم :-)))))))))))))


حالا شما این پازل را بچین کنار هم، خیلی ساده است: اول سبد کاری رو پر می کنی تا سرریز بشه، بعد نه تنها همه کارها را باید به حد اعلاء انجام بدهی، بلکه بیشتر از اون چیزی که تعهد کردی هم انجام می دهی که حست خوب بشه :-|


نتیجه چی میشه؟ استرس، استرس، استرس، بدو بدو بدو! صبح شد، شب شد، بدو بدو بدو بدو...


الهام چند روز پیش می گفت: کی گفته باید روزی 9 ساعت کار کنی؟ کی گفته همه کارها را باید قبول کنی و تنهایی انجام بدهی؟ یادت هست چرا تصمیم گرفتی دیگه فول تایم کار نکنی؟ چرا تصمیم گرفتی بیایی کلاس خط؟ چرا تصمیم گرفتی تذهیب یاد بگیری؟ یادت هست چرا فکر کردی ساز حالت رو خوب می کنه؟ 


حالا از خودم می پرسم: "هی پری جان! یادت هست؟" 


یادم نیست :-(


پ.ن. می شود بیایید کارهایی که برای خوب شدن حالتان می کنید را برایم بگویید، شاید یکی شان روی من جواب داد :( 

۱۶ حبه چیده شد. ۸

مادر شوهر


در همه سال هایی که بچه بودم و تلویزیون یک عالمه فیلم درباره مادرشوهرهایی نشان می‌داد که گودزیلا بودند و تنها وظیفه شان خون به جگر کردن عروس ها بود تا زمانی که بزرگتر شدم و زندگی خودمان را از دید دیگری دیدم، یا حتی سال های بعد که ازدواج کردم و یک مادر شوهر واقعی برای خودم داشتم یا زمانی که برادرم ازدواج کرد و مامان را در هیبت مادرشوهر دیدم، یک واژه مشترک بود: مادر شوهر!

بله و برایم جالب هست که دوستان هم سن و سال خودم را می بینم که وقتی دور هم نشسته ایم درباره مادرشوهرهایشان طوری صحبت می کنند که انگار فلش بک سریال آیینه است و مهین شهابی در نقش مادر شوهر سنتی بدجنس آمده که عروس بدبخت را له کند :-| و بارها از من می پرسند که تو چرا هیچ چیز نمی گویی؟ مادر شوهرت خیلی خوب است آیا؟ 

واقعیت این که فرق من این است که با همه بررسی‌هایی که این سال ها داشته ام، می توانم واژه مادر شوهر  را از دید عروس در چهار سرفصل خلاصه کنم و این طوری اگر فکر کنی که او هم یک مادر دوست داشتنی است، همان اندازه مهربان که نگران پسرش باشد و همان اندازه مهربان که تو را دوست بدارد، نیمی از مشکل حل می شود :-)


با این حال به جرات می توان گفت با انجام هر کدام از موارد زیر به تدریج به مجسمه سنتی مادرشوهر نزدیک تر می شوید:

۱- تعریف از خود: وقتی که مادر شوهر از خودش تعریف می کند! مثلاً بگوید که آشپزی اش چنان و بهمان است، از هر انگشتش هنر می ریزد و همیشه خانه اش مثل دسته گل است و در کلاس خیاطی نفر اول می شده و ...


۲- تعریف از پسر خود: وقتی مادر شوهر از پسرش تعریف می کند! مثلاً بگوید که پسرم خیلی زرنگ است، پسرم خیلی سر به زیر است، پسرم خیلی خانواده دوست است و ... و می توان برای این که مادر شوهر خفنی باشید اضافه کنید پسرم فلان طور و بهمان طور است چون من یادش داده ام (مخلوطی از تعریف از خود و تعریف از پسر خود) :-|


۳- دوست داشتن پسر بیشتر از عروس: وقتی که به صراحت در مقابل عروس به پسرتان ابراز علاقه می کنید، مثلاً پسرتان را دو تا ماچ می کنید، عروس را یک دانه :-))))))))))))) (باور کنید همچنین گزینه ای را دیده ام، موضوع به همین مسخرگی باعث اختلاف شده و عروس گفته: مادر تو من را دوست ندارد!) احوال پسرتان را می پرسید، احوال عروس را نه، می گویید پسرتان شب بیاید خانه تان و اکر تنها آمد نمی پرسید زنش کجاست و عروس گلتان را چرا نیاورده...


۴- سرزنش عروس به خاطر کارهایی که برای پسر نکرده: این از همه موارد قبلی خفن تر است و از شما، مادر شوهر خفن تری خواهد ساخت، این که هی به عروس سرکوفت بزنید که آخی پسرم رو ببین چه لاغر شده، چرا هیچی نمیدی بهش بخوره؟ یا ببین چقدر قیافه پسرم زرد شده و چی کارش کردی؟ :-)))))))))))) یا این که چرا برای پسر من بچه نمی آوری؟ (انگار که یک کار یک نفره ای باشد) یا ...


۵- انجام دادن کاری برای سه گانه پسر، عروس، نوه به صورت غافلگیری: این مورد همیشه منفی نیست، با این حال کاملاً پتانسیل آن را دارد که در رده بندی "دخالت" قرار بگیرد! مثلاً خرید هدیه به هر مناسبتی، اگر به عنوان مادر انتظار نداشته باشید که حتماً استفاده شود (که کمی بعید است)، مشکلی ندارد، ولی اگر پافشاری کنید که فلان چیز که خریدم کجاست؟ یا در مهمانی ها بپرسید که چرا آن لباس که برایت خریده ام را نپوشیدی؟ دیگر کار تمام است، شما یک مادرشوهر اصیل خواهید شد :-))))))))) حتی مورد داشتیم که مادرشوهر برای عروس بی نماز بی حجابش، به عنوان کادوی عقد فیش حج خریده بود و بعد هی اصرار و اصرار که بروید خانه خدا را ببینید بلکه انشاءالله اصلاح شوید :-)))))) یا به عنوان هدیه آیینه و شمعدان خریده بود، کادویی که تا عمر داری باید بگذاری در ویترین پذیرایی و قاعدتاً باید به سلیقه خودت باشد و دوستش داشته باشی...


حالا اگر خودتان مادر شوهر باشید، می فهمید هر کدام از موارد بالا دغدغه های ساده یک مادر است، فقط همین :) مخصوصاً بخش ۵ که به طور خاص، مادر به عنوان دلسوزی محض کاری را برای پسر-عروس-نوه انجام می‌دهد... می خواهم بگویم علاوه بر این که باید قبول کنید که عروس همیشه عروس است (و این که  مثل دخترشان هستید، تعارفی بیش نیست) جایگاه خود را دوست داشته و از آن لذت ببرید، به مادر همسرتان احترام بگذارید، علائق و سلائق‌تان را به طور غیرمستقیم به او بگویید، برایش هدیه‌ای به سلیقه خود بخرید و بگذارید کم کم شما را بشناسد و او را نه مثل مادر خودتان (که شاید نتوانید)، بلکه مثل یک مادر نگران مهربان دوست بدارید :)


پ.ن.۱ می‌توانم یک نوشته دیگر درباره خواهر شوهر هم بنویسم، ولی مواردش خیلی شبیه مادرشوهر است، تعریف از خود، تعریف از برادر، ابراز علاقه علنی به برادر، سرزنش عروس و کارهای غافلگیرانه!


پ.ن.۲ اگر پسر هستید و این نوشته را می خوانید، لطفاً از مادر و خواهرتان خواهش کنید که موارد بالا را انجام ندهند، مطمئناً حرف شما را گوش می دهند، مثلاً خواهش کنید که جلوی عروس هی از شما تعریف نکنند و قربان صدقه تان نروند، بدون هماهنگی با شما و در نظر گرفتن سلیقه عروس کاری نکنند یا اگر شروع کردند به سرزنش عروس برای کارهایی که برای شما نکرده، لطفاً مرد باشید و بگویید که شما خودتان نیاز نداشته اید و خیالشان را راحت کنید که عروس دختر خوبی است و شما خوشبختید :-)


پ.ن.۳ حالا دیدگاهی در آن سوی داستان هم وجود دارد، این که شما مادر شوهر یا خواهر شوهر ایده آلی بوده (یا در مقام پسر صاحب چنین مادر و خواهری هستید) ولی عروس نمی فهمد، زودرنج، بهانه گیر و پرتوقع بوده و تعامل با او خیلی سخت است :-| بله همیشه این طور نیست که مادر شوهر گودزیلا باشد، گاهی عروس هم شاخ است!!! در چنین مواردی لطفاً صبوری پیشه کنید، کار دیگری نمی‌شود کرد...


پ.ن.۴ اگر عروس هستید، سعی کنید علاوه بر افزایش همدلی و مهربانی، تصور مادرشوهر سنتی ایرانی را از ذهنتان خارج کنید و هدیه هایش را با مهربانی بپذیرید و اگر خیلی آزاردهنده نیست، استفاده کنید :-) وقتی دیدگاهتان به مسئله خیلی سیاه است، طرف مقابل هر کاری هم که بکند، شما مسئله را سیاه می بینید :-|

۲۱ حبه چیده شد. ۱۳

این فیلم را به عقب برگردان...

فرصتی نمانده است 
بیا همدیگر را بغل کنیم 
فردا 
یا من تو را می کشم 
یا تو چاقو را در آب خواهی شست 

همین چند سطر 
دنیا به همین چند سطر رسیده است 
به اینکه انسان 
کوچک بماند بهتر است 
به دنیا نیاید بهتر است 

اصلاً 
این فیلم را به عقب برگردان 
آن قدر که پالتوی پوست پشت ویترین 
پلنگی شود 
که می دود در دشت های دور 
آن قدر که عصاها 
پیاده به جنگل برگردند 
و پرندگان 
دوباره بر زمین 
زمین 

نه 
به عقب تر برگرد 
بگذار خدا 
دوباره دست هایش را بشوید 
در آینه بنگرد 
شاید 
تصمیم دیگری گرفت 


گروس عبدالملکیان
رنگ های رفته دنیا



پ.ن. هر آدمی یک مادر درونی دارد، حتی مردها... مادری که به صورت غریزی به تو یاد می‌دهد که چطور از یک کودک مراقبت کنی، چطور نگذاری بلایی سر خودش بیاورد، یا خودش را به خطر بیاندازد... انگار این هدیه ای باشد از طرف خدا، برای این که آدم ها بمانند...

خواستم بگویم برای این که مادر درونی شما در لحظه خطر وظیفه اش را درست انجام دهد، نیازی نیست بچه داشته باشید، باور کنید :-(
۷ حبه چیده شد. ۶

انگیزه


تا حالا شده غر بزنید که انگیزه ندارم؟

هر روز که بلند می شوید فکر کنید که اووووووووووووف، دیگه حوصله  هیچ کاری رو ندارم؟

یا مثلاً همه کارهایی که باید انجام بدهید را عقب بیاندازید و سرتان را به کارهای الکی گرم کنید؟


می خواستم بگم کی گفته که برای شروع کار حتماً باید انگیزه داشت؟ چرا همیشه فکر می‌کنیم که تا انگیزه نداشته باشیم نباید شروع کنیم؟

خیلی از موقع ها، انگیزه بعد از شروع کار میاد سراغمون، بعد از این که نیم ساعت، یک ساعت سرگرم کار شدیم، یک دلیلی پیدا میشه برای ادامه اش :)

یک دلیلی که قبل از شروعش امکان نداره وجود داشته باشه :)


پس همین حالا شروع کنید، هر کاری را که عقب انداختید، نمی روید سراغش و هی بهانه میارید که حوصله ندارم و انگیزه ندارم و ...


شروع کنید، انگیزه خودش میاد سراغتون :)


پ.ن. این مطلب را به پیشنهاد فاطمه بخوانید، عالیه :)

۱۷ حبه چیده شد. ۹

دادار


عسل امسال می رود کلاس ششم، نقاشی دوست دارد ولی تقریباً از خوشنویسی، زیبا نویسی یا هر چی که به این مقوله ها مربوط باشد، متنفر است :-| سعی کردم حروف را با نقاشی یادش دهم، الف مثل آدم ایستاده، ب مثل قایق بادبانی، د دماغی (که دماغش رو عمل نکرده و سر پایین است:-|)، ر مرغی...


خوشش آمده بود، روی حروف که نقاشی می کشیدم از ته دل می خندید :)

برایش نوشتم: دارو، درد، زود، دادار ...


آخر کلاس گفت: خانوم! اون "دادار" که برایم سرمشق نوشتید یعنی دادار دودور؟ :)))))))))

کمی جا خوردم، گفتم: نه عسل جون، اول بگو به نظرت "داد" یعنی چی؟

گفت: "داد" یعنی جیغ، فریاد، مثل داد زدن...

گفتم: آهان :)))))))) خب آره، اونم میشه، ولی من منظورم یک معنای دیگرش بود، "داد" یعنی "عدل"، "دادار" یعنی "عادل" :)


یک سری تکان داد، ولی فکر کنم با همان "دادار دودور" بیشتر حال کرد :)


۱۹ حبه چیده شد. ۵

ماده گرگ وحشی


صابر در حال کوتاه کردن ریش...

می‌گویم: "دیشب خواب دیدم امتحان ادبیات* داشتم، هر چی تلاش کردم نرسیدم به جلسه :-("

صابر: "تعبیر مدل فرویدش رو که بلدی؟" (اشاره به اینجا)

من در حال سر تکان دادن...


صابر با لحن شاکی ادامه می‌دهد: "مدل یونگ هم بلدی؟ همه مدل ها را بلدی؟"

من هم چنان در حال سر تکان دادن...


صابر: "الان که خدا را شکر مدل گرگی اش هم بلدی! [اشاره به کتاب "زنانی که با گرگ‌ها می‌دوند" که اخیراً می‌خوانم] پس این قدر به خودت استرس وارد نکن، نگرانی مثل سم می‌مونه!"


من: :-(

یونگ، فروید و کلاریسا پینکولا استس: :-|

ضمیر ناخود آگاه من: :-)))))


* نمره ادبیاتم همیشه عالی بود، در حدی که در کنکور 100 زدم :-| آن قدر که عاشق ادبیات بودم/هستم :)


۲۴ حبه چیده شد. ۱۰

عمه در گالری -:)


مهلا نشسته در آغوشم، تکیه داده به من و می خواهد که موبایل را بیاوریم تا با هم عکس ببینیم...

البته کار مورد علاقه اش این است که شما گالری را برایش باز کنی، او دانه دانه عکس ها را رد کند، وقتی به فیلم های خودش رسید، بزند رویش تا اجرا شود و با دقت فیلم های خودش را ببیند، آن هم برای چند بار :-)))

این دفعه ولی عکس ها را که می دید، هیچ، فیلم های خودش را هم که چند بار می دید هیچ، به عکس های من که می رسید، می‌گفت: عمه!


من را در عکس با انگشت نشان می داد، می گفت عمه! بعد بر می گشت من را نگاه می کرد که مطمئن شود و  این بار من را نشان می داد و دوباره می گفت: عمه :-))))))))


به این میگن: auntie recognition in gallery :-))))


پ.ن.۱. چالش نرم افزاری تمام شد، پروژه را فرستادم برایشان، البته اواسط کار سیگنال دادند که به نظرشان این کار باید ۳ ساعت طول بکشد :-| یکی نیست بگوید که من اگر هر سه ساعت می توانستم یک اپلیکیشن بنویسم که الان بازار در سیطره من بود :-))))))))))) مهم نیست، مهم این است که من نشان دادم که در ۵ روز می شود کار را انجام داد، داستان‌های بعدش برای این است که مبلغ درخواستی را ندهند که قابل پیش بینی است... کار سابق خودمان را انجام می دهیم، خب :-)


پ.ن.۲. از اتاق فرمان اشاره می کنند که از این چهارشنبه می رویم مسجد الرحمن برای آموزش خوشنویسی به چند فنچ دبستانی :) و... خوشحالیم :)

۲۳ حبه چیده شد. ۱۳
موضوعات
سروستاه نامه، سنتور (۲۷)
خوشنویسی، تذهیب (۱۷)
کار، iOS، اندروید (۳۱)
زندگی بهتر (۶۴)
یاد ایام (۲۸)
مهلا (۱۹)
صابرانه (۴۳)
از این روزها (۸۷)
یک سال بدون... (۱۲)
خانه دوست کجاست؟ (۱۷)
آشپزی، خام گیاهخواری (۱۹)
نی‌نی گولو، لیلی (۵۰)
کتابخوانی (۳)
آخرین نوشته ها
امن‌سازی
ابهام
بد غذا :-)
خسته نباشید...
کتاب کودک :)
کارگاه مادر و کودک :)
مثل گورخر :)
هر چه بیشتر، بهتر :-|
خارها گل می شود :-)
پیری* و هزار دردسر :)
محبوب ترین نوشته ها
لیلی، نام دیگر عشق است...
مادرانگی :)
امن‌سازی
کوچولو بیا*
خسته نباشید...
یکی بود، یکی نبود
ارزش
بد غذا :-)
دوبله وسط :-)
اشک و لبخند
پربیننده ترین نوشته ها
مهاجرت
هَکَلچه :-)
شفایافتگان
بی کلید در* :-)
کوچولو بیا*
مادر شوهر
مادرانگی :)
لالایی لیلی :)
لیلی، نام دیگر عشق است...
دوبله وسط :-)
نوشته های پر بحث تر
هَکَلچه :-)
کوچولو بیا*
لیلی، مثلِ پری
خب تا آخرش رو بگو :-|
لیلی، نام دیگر عشق است...
دوبله وسط :-)
پسر یا دختر! مسئله این است...
بی کلید در* :-)
آشپز که دو تا شد...
گاه اندوه من
تاریخچه نوشته ها
پیوند ها
گروه نرم افزاری پرکا
دامن گلدار اسپی
تیرمن
جولیک
نارخاتون
یک آشنا
آقاگل ملت
ذهن زیبای یلدا
faella
توکا
وقتی فاطمه روز به روز بزرگتر می‌شود
یک مترسک
وایسیـ ورسا
سیناپس های نارنجی
می‌خواهم فاطمه باشم
غرور شکسته
فیلوسوفیا
پرتقال دیوانه
حریری به رنگ آبان
در دیار نیلگون خواب
دکتر میم
خانومی جانم
روزنوشت های میم صاد
پنجره می‌چکد
ریشه در باد
حنا
زندگی به سبک ام اس
لافکادیو
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان