لیلی، جانِ مامان

می‌دونی جانِ مادر :* من همیشه روز تولدم رو دوست داشتم، از وقتی که یادم میاد و حتما اون قبل‌ترها که یادم نمیاد... این که روز تولد یک نفر دیگه رو هم اندازه خودم دوست داشته باشم از محالات است، مگر این که برایم تولد دوباره باشه...

تولد دو سالگی‌ات مبارک، جگرگوشه :* 

۱۸ حبه چیده شد. ۲۲

کتاب

امروز رفتم دهکده کتاب بازی و اندیشه، شهرک غرب، دادمان، یکی از بهترین کتابفروشی‌های کودک و نوجوان که اخیراً دیدم، و درباره کتاب‌هایی که می‌خواستم برای لیلی بخرم با آقای شکوری صاحب امتیاز انتشارات بازی و اندیشه صحبت کردم و راهنمایی کردند. خواستم بگم هر کسی این آدم رو از نزدیک ببینه عمیقا متوجه میشه که چقدر بی دریغ عاشق کارش هست :)

می‌دونستید یکی از آرزوهای بچگی‌های من این بود که یه کتابفروشی داشته باشم؟

۱۴ حبه چیده شد. ۱۷

تاخیر

براتون گفته بودم که در مسیر رفت، پرواز ۵.۵ ساعته‌، ۹ ساعت طول کشید چون به خاطر تحریم مجبور شدیم قبل خروج از خاک ایران، یک ساعت ارومیه بایستیم که آخرین بنزین رو بزنیم و همان‌جا دریچه‌های بنزین ترکید و دو ساعت هم ایستادیم تا تعمیر بشه، یعنی سه ساعت و نیم تو هواپیمای نشسته در فرودگاه در حال بنزین زدن و تعمیرات...

حالا همین روزها پرواز برگشت داریم برای تولد دوسالگی لیلی، دعا کنید همون بنزین رفت که تو ارومیه می‌زنند برای برگشت ما کافی باشه و دوباره تو ارومیه فرود نیاییم :-|

۱۰ حبه چیده شد. ۱۵

خواهرم حجابت، برادرم نگاهت :)

مسئله حجاب هیچ وقت برای من چالشی‌ترین مسئله زندگی‌ام نبوده، شاید بارها بهش فکر کردم، بحث کردم، جستجو کردم که دقیقا از کجا اومده، معتبرترین مرجعی که درباره‌اش هست چی نوشته، کجای اصول و فروع دین قرار می‌گیره و اگر جزو اصول لاینفک* است چرا رعایت و پایبندی بهش این قدر سلیقه‌ایه...

به هر روی، اجرا کردنش برایم چالش برانگیز نبوده و حتی در موقعیت‌های غیر اجباری به قدر عرف فضایی که درش بودم رعایت کردم ولی...

ولی برایم یک چیزی همیشه سئوال بوده و این که چرا در ایران قانون است؟ و تنها قانونی که این قدر سفت و سخت اجرا میشه؟ چرا مسئله دست دادن یا ندادن مسئولین یا سلبریتی‌ها با جنس مخالف این قدر پر رنگ میشه و تبدیل به مسئله مرگ و زندگی؟

ولی... ولی بقیه مسائل مخصوصا فساد مالی چیزی هست که این قدر به راحتی میشه دورش زد؟ 

آیا مسئله این کشور فقط حجاب است؟ یا برخورد با بی‌حجابی و پیگیری‌اش، تنها راه فرار از بی کفایتی‌ها و بی مسئولیتی‌ها در سایر زمینه‌هاست...

راستی می‌دانید که در اینجا که همان بلاد کفر سابق و آن سوی آب‌های فعلی است، برادران غیردینی به شدت حجاب چشم رو رعایت می‌کنند، به قدر کفایت که خواهران هر دینی هر چه خواستند بپوشند یا اصلا هیچ نپوشند :دی

* چون جزو اصول نیست، یا حتی فروع :-|

۱۴ حبه چیده شد. ۱۶

محیط زیست

دوستی برایم یه ویدئو فرستاده بود از جایی که مردم برای روز محیط زیست تصمیم گرفته بودند همه با دوچرخه بروند سر کار با بنرهایی در مخالفت استفاده از پلاستیک، خواستم یه نکته‌ای بگم :دی

نکته‌ای که اینجا خیلی توجه من رو به خودش جلب کرد این بود که اگه مثلاً برای خرید خونه میری یه فروشگاه زنجیره‌ای شبیه شهروند یا با خودت کیسه، سبد، ... آوردی یا اگه برای بردن خریدهایت نیاز به کیسه داری، باید پول بدهی و کیسه پارچه‌ای یا قابل بازیافت بخری یا همه رو بگیری به دندونت و ببری خونه :دی فروشگاه‌های لباس هم اکثرا می‌پرسند کیسه می‌خواهی؟ و اگه جواب مثبت باشه یه پاکت کاغذی میدهند دستت!

و این گونه پلاستیک اضافی رو از زندگی مردم حذف می‌کنند :) دیگه از محبوبیت دوچرخه براتون نگم که در اوج سرما و برف و تگرگ و توفان، سیل دوچرخه‌ها وسط خیابون روان است...

۸ حبه چیده شد. ۱۹

اتوبوس

داشتم برای لیلی شکلک در میاوردم که مسافر آخر سوار شد، همان خانوم مهربونی که وقتی وارد ایستگاه شد بهم لبخند زد و گفت morgen :) شارژ کارت اتوبوسش تموم شده بود و کارت پول همراه نداشت. شروع کرد با راننده چونه زدن که خب من الان کارت پول همراهم نیست و دارم می‌روم کلاس زبان و دیرم شده و ... راننده هم شوخی نداشت می گفت که برو از اون فروشگاه کنار خیابون کارتت رو شارژ کن و با اتوبوس بعدی بیا و خب به من مربوط نمیشه که کلاست دیر شده و خب حالا که کارت پول نداری، نقد بده و در ضمن اون بیست یورویی رو بذار جیبت چون من پول خرد هم ندارم و دقیقا چهار یورو بده :-|

داشتم به خانم مسافر نگاه می‌کردم، به این که خانم بود، محجبه بود، خاورمیانه‌ای بود (شاید عرب بود حتی) و مسن*، به این که کلاس زبانش دیر شده بود، یعنی خوب بلد نبود حرف بزنه و منظورش را برسونه و راننده هی تکرار می‌کرد:  I don't understand :-| و تصمیم گرفتم بروم و به جایش چهار یورو رو حساب کنم حتی اگر نداشته باشه که بهم بده، کاری که تو ایران خیلی مرسومه :)

راننده وقتی من رو دید انگار تازه سفینه‌ام نشسته زمین و بقیه مسافرها همین طوری زل زده بودند بهم و خانم مسافر لبخند رضایتی زد در حد این که از صمیم قلب ازت ممنونم جونم :) هر چند خانم وقتی از پیش راننده اومد این طرف بیست یورویی رو داد به من و کلی باهاش سر و کله زدم که شانزده یورو بقیه پولش را بگیره و می‌گفت همین که حساب کردی خیلی ممنونم ازت :*

* برای من که از کشوری میام که هر کدوم از المان‌های بالا به تنهایی می‌تونه یک عامل تبعیض جدی باشه، درک شرایطی که خانم درش گیر کرده بود خیلی سخت نبود، جدای این که راننده تبعیض آمیز برخورد نمی‌کرد و قانون این بود که بدون بلیت سوار نشی ولی حتی به فکر هیچ کدوم نرسید که از بقیه مسافرها برای خرد کردن پول کمک بگیرند :)

۱۴ حبه چیده شد. ۲۱

نمایشگاه

می‌دونید مثال مرغ همسایه غازه رو برای چه زمانی ساختن؟ برای تصور ما در ایران از خارج* کشور :دی چند روزی هست در یک منطقه وسیعی در شهر نمایشگاهی برپاست، از شرق آسیا، به هوای اندونزی که سال‌ها مستعمره هلند بوده و یه بخش زیادی‌شون هنوز مقیم هستند اینجا، و ورودی داشت به ازای هر نفر روز ۱۷.۵ یورو که خب من و صابر کلی فکر کردیم که با لیلی که امکان نداریم یه روز کامل اونجا باشیم و یه بلیت عصر خریدیم از ساعت شش به بعد ۹.۵ یورو که سر جمع تا ساعت ۷ هم بیشتر نماندیم. حالا دیگه در نظر بگیرید وقتی رفتم داخل فکر کردم اوووووه چی باید باشه دیگه که بلیت ورودی داشته! فکر می‌کنید چطور بود؟ در حد این نمایشگاه‌های محلی قبل عید نوروز :-| باور کنید، یه سری خنزرپنزر و لباس و خوراکی‌جات شرق آسیا رو ریخته بودن تو غرفه‌های کوچولو کوچولو و می‌فروختند، من هنوز تو شوکم که چرا ورودیه داشت :-|

* می‌دونید که منظورم از خارج کجاست؟! یه دوستی داشتم قدیم که یه دوره چند ساله رفته بود مالزی، بعد با همسایه‌ قدیمشون صحبت می‌کرده،‌ گفته آره ما رفتیم مالزی و اینا،‌ همسایه‌ گفته اوه من فکر کردم شما رفتین خارج، نگو رفتین مالزی :دی

۷ حبه چیده شد. ۱۰

مامان لالا :)

یکی از چالش‌های اخیر من این است که موقع خواندن داستان قبل خواب، لالایی یا وقتی که می‌خواهم ادای خوابیدن رو در بیاورم که "لیلی جان ببین مامان خوابید، تو هم بخوابی دخترم..." واقعا خوابم می‌بره :-|

و نه این که یک کله بروم تا صبح، یه هو می بینی ساعت یک، دو، یک ساعتی حوالی نیمه شب بیدار میشم، با دندان نشُسته، نماز نخونده و از همه داغون‌تر این که دیگه خوابم هم نمی‌بره و یکی دو ساعت به سقف باید خیره بشم و گوسفند بشمارم :-|

* وقتی اذان مغرب ساعت ده و بیست دقیقه شب است، دیگه در نظر بگیرید ساعت هشت که لیلی می‌خوابه عصر محسوب میشه :دی

۱۴ حبه چیده شد. ۱۲

سرماخوردگی

با این وضع مهدکودک و سرماخوردگی بچه‌ها در شروع دوره که روایت شده تا یک سال همین آش و همین کاسه است، باید با سرما تماس بگیرم و بگم: بیا بیا من رو بخور، خیال همه راحت بشه :-|

پ.ن. یادم هست قدیم جولیک یه شرحی داشت در معرفی وبلاگش که مفهومش این بود که دوستان من اینجا خودم نیستم و هیچ جای دیگه هم خودم نیستم و ممنون میشم آدم باشید و اگر بیرون اینجا من رو دیدید به رو نیارید*! این موردی هست که این روزها خیلی نیاز دارم سر در این ‌جا نصب کنم :-|

* جولیک می‌دونم دقیق این نبود جمله‌ات ولی اگه دقیق رو یادم بود الان در شرح وبلاگم میذاشتم :دی

۹ حبه چیده شد. ۱۴
در جستجوی درون و برون...
موضوعات
سروستاه نامه، سنتور (۲۷)
خوشنویسی، تذهیب (۱۷)
کار، iOS، اندروید (۳۴)
زندگی بهتر (۷۵)
یاد ایام (۲۸)
مهلا (۲۲)
صابرانه (۴۳)
از این روزها (۱۳۰)
یک سال بدون... (۱۲)
خانه دوست کجاست؟ (۲۳)
آشپزی، خام گیاهخواری (۱۹)
نی‌نی گولو، لیلی (۷۷)
کتابخوانی (۴)
مشاوره (۸)
آن سوی آب‌ها (۳۶)
آخرین نوشته ها
برنامه‌ریزی
شاید آرزوی کسی باشی
ستاره قطبی
پاتریشیا*
دریچه چشم کودک
بر سر دوراهی
چطوری ایرانی؟
شاگرد آخر کلاس
مدینه فاضله
قربون چشم بادومی
محبوب ترین نوشته ها
لیلی، نام دیگر عشق است...
امن‌سازی
کوچولو بیا*
مادرانگی :)
خواهرانه :-)
شوک دمایی
حضور
مسئله
لیلی، جانِ مامان
خسته نباشید...
پربیننده ترین نوشته ها
مهاجرت
هَکَلچه :-)
شفایافتگان
لالایی لیلی :)
بی کلید در* :-)
مادر شوهر
لیلی، مثلِ پری
مادرانگی :)
پسر یا دختر! مسئله این است...
کوچولو بیا*
نوشته های پر بحث تر
هَکَلچه :-)
کوچولو بیا*
لیلی، مثلِ پری
خب تا آخرش رو بگو :-|
لیلی، نام دیگر عشق است...
دوبله وسط :-)
پسر یا دختر! مسئله این است...
بی کلید در* :-)
آشپز که دو تا شد...
گاه اندوه من
تاریخچه نوشته ها
مهر ۱۳۹۸ ( ۹ )
شهریور ۱۳۹۸ ( ۸ )
مرداد ۱۳۹۸ ( ۹ )
تیر ۱۳۹۸ ( ۹ )
خرداد ۱۳۹۸ ( ۹ )
ارديبهشت ۱۳۹۸ ( ۹ )
فروردين ۱۳۹۸ ( ۹ )
اسفند ۱۳۹۷ ( ۸ )
بهمن ۱۳۹۷ ( ۹ )
دی ۱۳۹۷ ( ۸ )
آذر ۱۳۹۷ ( ۸ )
آبان ۱۳۹۷ ( ۸ )
مهر ۱۳۹۷ ( ۹ )
شهریور ۱۳۹۷ ( ۹ )
مرداد ۱۳۹۷ ( ۹ )
تیر ۱۳۹۷ ( ۸ )
خرداد ۱۳۹۷ ( ۱۰ )
ارديبهشت ۱۳۹۷ ( ۹ )
فروردين ۱۳۹۷ ( ۹ )
اسفند ۱۳۹۶ ( ۸ )
بهمن ۱۳۹۶ ( ۱۰ )
دی ۱۳۹۶ ( ۷ )
آذر ۱۳۹۶ ( ۹ )
آبان ۱۳۹۶ ( ۹ )
مهر ۱۳۹۶ ( ۸ )
شهریور ۱۳۹۶ ( ۷ )
مرداد ۱۳۹۶ ( ۲ )
تیر ۱۳۹۶ ( ۶ )
خرداد ۱۳۹۶ ( ۹ )
ارديبهشت ۱۳۹۶ ( ۸ )
فروردين ۱۳۹۶ ( ۹ )
اسفند ۱۳۹۵ ( ۹ )
بهمن ۱۳۹۵ ( ۸ )
دی ۱۳۹۵ ( ۱۰ )
آذر ۱۳۹۵ ( ۹ )
آبان ۱۳۹۵ ( ۱۰ )
مهر ۱۳۹۵ ( ۹ )
شهریور ۱۳۹۵ ( ۹ )
مرداد ۱۳۹۵ ( ۸ )
تیر ۱۳۹۵ ( ۱۰ )
خرداد ۱۳۹۵ ( ۹ )
ارديبهشت ۱۳۹۵ ( ۹ )
فروردين ۱۳۹۵ ( ۹ )
اسفند ۱۳۹۴ ( ۸ )
بهمن ۱۳۹۴ ( ۹ )
دی ۱۳۹۴ ( ۹ )
آذر ۱۳۹۴ ( ۸ )
آبان ۱۳۹۴ ( ۸ )
مهر ۱۳۹۴ ( ۹ )
شهریور ۱۳۹۴ ( ۹ )
مرداد ۱۳۹۴ ( ۶ )
آبان ۱۳۹۳ ( ۳ )
مهر ۱۳۹۳ ( ۸ )
شهریور ۱۳۹۳ ( ۹ )
مرداد ۱۳۹۳ ( ۹ )
تیر ۱۳۹۳ ( ۹ )
خرداد ۱۳۹۳ ( ۱۰ )
ارديبهشت ۱۳۹۳ ( ۹ )
فروردين ۱۳۹۳ ( ۸ )
اسفند ۱۳۹۲ ( ۳ )
پیوند ها
گروه نرم افزاری پرکا
دامن گلدار اسپی
تیرمن
جولیک
نارخاتون
یک آشنا
آقاگل ملت
ذهن زیبای یلدا
faella
توکا
وقتی فاطمه روز به روز بزرگتر می‌شود
یک مترسک
وایسیـ ورسا
سیناپس های نارنجی
می‌خواهم فاطمه باشم
غرور شکسته
فیلوسوفیا
پرتقال دیوانه
حریری به رنگ آبان
در دیار نیلگون خواب
دکتر میم
خانومی جانم
روزنوشت های میم صاد
پنجره می‌چکد
ریشه در باد
حنا
زندگی به سبک ام اس
لافکادیو
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان