اگر دین ندارید...

از این که همین دو پر ایمانی که برایم مونده رو می‌خواهند سیاسی کنند، خوشم نمیاد!

از این که امام حسین و عاشورا و شهادت رو جناح بندی کنند، خوشم نمیاد!

از این که روز عاشورایی یه چفیه گذاشتیم سر لیلی مثلا مدل این بچه‌های تعزیه‌ها بشه و بگن چرا سر بچه یک ساله روسری کردی، خوشم نمیاد!

از این که در سال چهلم (با توجه به سابقه مقدس بودن عدد چهل) به روزگاری دراومدیم که به جای با امید به هم قوت قلب دادن که چی کار باید بکنیم، هر روز با ناچاری غر می‌زنیم که حالا قراره چی بشه...

خوشم نمیاد؟ بله، از این یکی واقعاً خوشم نمیاد :-| 


کلاً از منفعل بودن، اسیر جبر بودن، در چنگال قضا و قدر گرفتار بودن و امثالهم خوشم نمیاد، حس اختیار داشتن آدمی رو ازم می‌گیره ....



۱۴ حبه چیده شد. ۲۰

همسایه

امروز با مامانای گروه جوجکان غرب رفته‌ بودیم بیرون، یکی از مامانا وقتی می‌خواست درباره شیطنت‌های جوجه‌اش بگه، به جای اسم نبرم و اینا می‌گفت همسایه :-) مثلاً: 

"گفته‌بودم به‌تون که همسایه‌مون تلویزیون رو شست؟ 

دادند برای تعمیر، شده ۸۰۰هزار تومن :-/ تو این اوضاع بی‌پولی و گرونی...

خلاصه که مراقب همسایه‌تون باشید، موقع آب بازی "


ما: : دی

همسایه شوینده تلویزیون: :-؟

همسایه واقعی: :-/


۱۶ حبه چیده شد. ۱۴

جراتمندی...

می‌گفت: یک خط را در نظر بگیر، یک سر خط خشم گرم است، یعنی داد، فریاد، پرخاش که در اوج داغی میرسه به کتک کاری و زد و خورد و اون سرش که سرد شده میشه قهر، تحقیر، بی محلی...

راه درست چیه؟ جراتمندی، ما از داد و بیداد و قهر و بی‌محلی دنبال چی هستیم؟ که نیازمان برآورده بشه (به دوست داشته شدن، به مهربانی، به حمایت...) که در نهایت با این روش‌ها برآورده نمیشه :-| باید تمرین کنیم که بدون قضاوت کردن کل شخصیت مخاطب، احساس و نیازمان رو در آرامش بیان کنیم. با خودمان دو دو تا چهار تا کنیم که واقعا چی می‌خواستم که در نهایت قهر کردم، که داد کشیدم سرش؟


در همین راستا یک کتاب جالب پیدا کردم به نام "موهبت شگفت انگیز خشم"، نوشته مارشال روزنبرگ (نویسنده کتاب ارتباط بدون خشونت)، باشد که رستگار شویم :-)

۷ حبه چیده شد. ۱۱

جوجکان غرب :-)

یک گروه از مادران ساکن غرب تهران با بچه‌هایی از ۱۴ تا ۳۰ ماه* دور هم جمع شدیم توی یه گروه تلگرامی که اسمش را گذاشتم جوجکان غرب :-)

امروز عصر یه دورهمی مادر و کودک رفتیم پارک فراز و کلی حرف روانشناسی و شناخت احساسات زدیم و بچه‌ها هم کلی بازی کردند و رقصیدند :-)

اولین دورهمی مادر و کودکی بود که اینقدر خوش گذشت، جای شما خالی:)


* البته خارج گستره هم داریم یه چندتا، ولی عمده گروه در همین بازه هستند.


پ.ن. نکات خلاف قانون متن را بیابید:دی

۵ حبه چیده شد. ۱۳

تمرین موثر ذهن آگاهی :)

ذهن آگاهی ترجمه‌ای است برای کلمه mindfulness، یک جورهایی به معنای توجه به حال یا حضور در لحظه :) 

حالا انواع روش‌ها پیشنهاد می‌شود، از تنفس شکمی و توجه به دم و بازدم تا چک کردن حواس پنجگانه (الان چی می‌بینم؟ چی می‌شنوم؟ بوی چی میاد؟ ...)، یا راه رفتن و هماهنگی دم و بازدم با شماره گام‌ها، حتی حضور داشتن هنگام خوردن چیزی، مزه مزه کردن، خوب جویدن، به مزه‌اش فکر کردن انگار که بار اول است که می‌خواهی بچشی...

من اما چند وقتی است روش دیگری پیدا کرده‌ام برای جدایی از غوطه وری در گذشته و آینده و چسبیدن به حال، همان لحظه‌ای که هستم، همان دم، از همه روش‌ها کارآمدتر...

و آن چیزی نیست جز: با طمانینه نگاه کردن به لیلی :)‌ به موهایش، به مژه‌های نازش، به لپش، چونه، به لبخندش، به چشم‌هایش...

تبارک الله... چه معجزه‌ای است انسان :)

۱۱ حبه چیده شد. ۱۷

تعادل

حفظ تعادل در زندگی این روزهای من سخت شده...

به لیست عادت‌های سلامتی (آب خوردن، خواب کافی، ورزش، ویتامین و مراقبت از سینوزیت) که می‌پردازم، می‌بینم کار از اون طرف لیست افتاده بیرون و حداکثر روزی دو ساعت نصیبش شده و نگرانی و دلشوره خفه‌ام می‌کند و می‌روم پیش مشاور :-|

روی انجام کار که متمرکز میشم، حس می‌کنم معده درد قدیمی هر روز بهم سلام می‌کنه، دست‌ها و گردنم تیر می‌کشه و تیغه دماغم بوی پاییز می‌دهد :-|

از آن طرف لیلی هست با همه کارهایی که می‌خواهم برایش انجام دهم، کارگاه‌های مادر و کودک، گردش در پارک/خانه بازی با همسالان، دورهمی خانگی با همسالان، پارک دوتایی، موسیقی، آب بازی، ...

به نظرتون در موقع فشار اول از همه، کدوم یکی از موارد بالا رو حذف می‌کنم؟


بله، درست حدس زدین، مورد اول :-| در نتیجه الان یه پریسای از نظر روحی stable و از نظر جسمی داغون هستم که به علت خوردن غذای بیرون مسموم شده و دو ساعت بالا آورده، دوباره آب به اندازه کافی نمی‌خوره و دست و گردنش خشک شده، سینوزیت؟ سلام گرمی می‌رسونده بهتون :-/

۸ حبه چیده شد. ۱۰

مسواک

می‌خواهم به لیلی مسواک زدن یاد بدهم، چرا؟ چون همه انگشت‌هایم قلم شده سر مسواک انگشتی و دندون‌های تیزش :دی

حالا قدم اول چیه؟ این که مسواک رو خودش بکنه توی دهنش که مشکلی نیست، چون دندان‌ها در حال درآمدن بوده و جایشان می‌خوارد!

قدم بعدی چیه؟ آب رو تف کنه بیرون!


حالا چند روز قبل گذاشته بودمش لبه ظرفشویی و آب را پر می‌کردم توی دهنم و تف می کردم توی سینک که یاد بگیره،‌ او هم من رو خیره نگاه می‌کرد و غش غش می‌خندید، بعد لپ‌هایش رو پر آب می‌کرد و همه را قورت می‌داد :)

دلم می‌خواست خودش هم قورت بدهم اون موقع :دی

۱۵ حبه چیده شد. ۱۶

عملیات نجات کودک درون :)

گفتم: یک نکته‌ای که هنوز آزاردهنده است برایم، این که یک نفری حرفی می‌زند که خوشم نمی‌آید (ولی در کل بحث بی اهمیتی است) بعد همین بحث بی اهمیت روی اعصاب، نه تنها من را درگیر خود می‌کند، بلکه یک هو به خودم می‌آیم و می‌بینم که دارم درباره همان موضوع با صابر یا مامانم صحبت می‌کنم، شاید نیم ساعت، یک ساعت :-| یعنی فرصت یک گپ و گفت لذت بخش را از خودم دریغ می‌کنم و آخرش هم نمی‌دانم چرا...

گفت: کودک را ببین :) خودش را می‌کشد بالا و می‌گوید: ببین! من را ببین که چقدر طفلکی‌ام... ببین که چقدر گناه دارم که فلانکی یه چی گفت که خوشم نیومد... ببین چقدر خوبم... اگر ببینی‌اش، نوازشش کنی، دوستش داشته باشی... آرام می‌شود،‌ درونت آرام می‌شود...

گفتم: من هنوز ذهنم درگیر بازسازی خاطره جلسه قبل است،‌ آخر آن اتفاق که افتاده بود، چرا تصویرسازی این قدر در کم کردن زهر داستان موثر بود؟ هر بار که بعد از آن روز خاطره را همان طور بازسازی کردم، حس خوب آن روز تکرار شد،‌ انگار نه انگار که سال‌ها قبل آن قدر رنجیده شده بودم...

گفت: نکته مهم این است که کودک درون فقط دنبال ارضاء نیازهای عاطفی برآورده نشده‌اش هست. اگر نادیده بگیری‌اش، سرزنشش کنی،‌ تنبیه‌اش کنی، هی بکن و نکن در آوری سرش، هی بگویی چرا این طور؟ چرا آن طور؟ می‌شود کودک لجباز، کودک شلخته، اهمال کاری می‌کند، خرابکاری می‌کند، از درون آزارت می‌دهد، هر چی بیشتر سرزنشش کنی و سرکوب شود، بیشتر لجبازی می‌کند و سرکشی. باید مثل دختر خودت که دوستش داری، دوستش داشته باشی :) برایش یک والد کارآمد باشی، والد کارآمدی که ندارد با یک عالمه نیازهای عاطفی برآورده نشده. تو وقتی نیازش را برآورده کنی، اصلاْ مهم نیست که در واقعیت چی اتفاق افتاده بوده، آرام می‌شود، حال تو خوب می‌شود :)))) در واقع مهمترین نکته در بازسازی خاطره این است که خود الانت بروی کمک کودک بی پناه خاطره‌ها و او را در آغوش بگیری، ازش دفاع کنی و دوستش داشته باشی...


خیلی از راهکارهای مشاورم لذت می‌برم،‌ اول تشخیص می‌دهد که کدام طرحواره‌ها درونت فعال است (تله‌های شخصیتی جفری یانگ)، بعد با روش رفتار درمانی-شناخت درمانی (CBT) به تو کمک می‌کند که ببینی پشت احساسات ناخوشایندت چه افکار منفی‌ای خوابیده و چگونه کودک لجباز-والد سرزنشگر پشت افکار را ببینی و با جدول خطاهای شناختی پی ببری که چه افکار مقابله‌ای وجود دارد که به تو حس بهتری می‌دهد (بالا آمدن بالغ) و در این میان گریزی می‌زند به خاطرات دوران کودکی‌ات (آن‌هایی که احتمالاْ در تشکیل طرحواره‌ها نقش موثری داشتند) و با بازسازی آن‌ها کمک می‌کند که والد درونت به یاری کودک بی پناه درون شتافته و او را آرام کند: والد کارآمد، کودک آرام، بالغ حاکم :) حال خوب :)

۱۰ حبه چیده شد. ۱۶

مرگ‌جویان*

گفتم: در کارگاه فرزندپروری همنوا که والدین اشاره می‌کردند یادآوری بعضی از خاطرات کودکی برایشان بسیار آزاردهنده بوده و انگار وسط یک بیابان برهوت رها شده باشند و راهکار چیست؟ تسهیلگر دوره گفت که باید حضور داشته باشی و همین :-/

گفت: یعنی چی باهاش باشی؟ من مراجع دارم که از کودکی خاطره abuse دارد، آن هم از جانب یکی از نزدیکان درجه اول، نمی‌شود که بگویی برو و با این خاطره باش :-/ یک تکنیکی هست به اسم بازسازی خاطره، که تو به مخاطب کمک می‌کنی تا با بازسازی، از تلخی جانکاه خاطره کم کند. مثلا درمانگر گاهی وارد شده نمی‌گذارد اتفاق بیفتد، گاهی مداخله می‌کند، گاهی خود الانت که بزرگ هستی می‌روی کمک کودکی‌هایت یا یک نفر آنجا کمک می‌کند مثل مادر یا ...

بعد به من که با چشمان گرد شده زل زده بودم بهش و رفته بودم تو فکر هیپنوتیزم و اینا گفت: همین الان یه خاطره تلخ از کودکی‌ات تعریف کردی، می‌خواهی با هم بازسازی کنیم؟ چقدر جزئیاتش را به خاطر داری؟

گفتم: خیلی زیاد، به طور خاص این خاطره را بسیار شفاف به یاد می‌آورم و نمی‌دانم چرا...

گفت: شاید به خاطر این بوده که یکی از تله‌ها (طرحواره‌ها) همان موقع شکل گرفته... آماده‌ای؟


و ما وارد خاطره من شدیم و او به من یاد داد که چطور از کودک بی دفاع بچگی‌هایم دفاع کنم و وقتی کودک خاطرات کودکی‌ام در آغوش مادرم پناه گرفت، من به پهنای صورت اشک می‌ریختم و کودکی درونم آرام گرفت...

تجربه غریبی بود...


روان آدمی دنیای غریبی است...


* برای صابر که تعریف کردم، گفت یاد فیلم مرگ‌جویان افتادم، آنجا که می‌خواستند به خاطره روز شروع فوبیای سگ یکی از بچه‌ها برگردند...

۱۱ حبه چیده شد. ۱۵
موضوعات
سروستاه نامه، سنتور (۲۷)
خوشنویسی، تذهیب (۱۷)
کار، iOS، اندروید (۳۳)
زندگی بهتر (۶۹)
یاد ایام (۲۸)
مهلا (۲۰)
صابرانه (۴۳)
از این روزها (۱۰۸)
یک سال بدون... (۱۲)
خانه دوست کجاست؟ (۲۰)
آشپزی، خام گیاهخواری (۱۹)
نی‌نی گولو، لیلی (۶۱)
کتابخوانی (۳)
مشاوره (۷)
آخرین نوشته ها
شب زنده دار :-|
بلاد کفر
معنا
نور کم انتهای آشپزخانه
مسئله
سفر
بی‌تجربه :-)
آیلین
شالاپ-شلوپ
دایره امن
محبوب ترین نوشته ها
لیلی، نام دیگر عشق است...
امن‌سازی
مادرانگی :)
کوچولو بیا*
خواهرانه :-)
مسئله
خسته نباشید...
ارزش
بد غذا :-)
جان، لیلی لیلی
پربیننده ترین نوشته ها
مهاجرت
هَکَلچه :-)
شفایافتگان
لالایی لیلی :)
بی کلید در* :-)
مادر شوهر
کوچولو بیا*
مادرانگی :)
"هل اتی" کجا رفت؟
لیلی، نام دیگر عشق است...
نوشته های پر بحث تر
هَکَلچه :-)
کوچولو بیا*
لیلی، مثلِ پری
خب تا آخرش رو بگو :-|
لیلی، نام دیگر عشق است...
دوبله وسط :-)
پسر یا دختر! مسئله این است...
بی کلید در* :-)
آشپز که دو تا شد...
شهاب الدین*
تاریخچه نوشته ها
پیوند ها
گروه نرم افزاری پرکا
دامن گلدار اسپی
تیرمن
جولیک
نارخاتون
یک آشنا
آقاگل ملت
ذهن زیبای یلدا
faella
توکا
وقتی فاطمه روز به روز بزرگتر می‌شود
یک مترسک
وایسیـ ورسا
سیناپس های نارنجی
می‌خواهم فاطمه باشم
غرور شکسته
فیلوسوفیا
پرتقال دیوانه
حریری به رنگ آبان
در دیار نیلگون خواب
دکتر میم
خانومی جانم
روزنوشت های میم صاد
پنجره می‌چکد
ریشه در باد
حنا
زندگی به سبک ام اس
لافکادیو
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان