محمد، رسول الله


مامان صبح تماس گرفت که بابا شنیده، مسجد امام علی هماهنگ کرده برای پردیس سینمایی کوروش که بچه های مسجد بتوانند رایگان فیلم محمد رسول الله را ببینند برای سانس 1:30 امروز، در نتیجه گفت که می آییم دنبالت ساعت 1 :)

و صابر که سر کار بود و در نتیجه مثل خیلی قدیم ها (فکر کنم آن زمانی که حامد مشهد دانشجو بود) ما سه نفری رفتیم سینما، من و مامان و بابا :))))


خاطره خوبی بود امروز، فیلم محمد رسول الله بسیار خوش ساخت کار شده است و من نفهمیدم چطور 3 ساعت گذشت :)

۲ حبه چیده شد. ۱

خوابگاه دختران


دیشب برای اولین بار یک تجربه خوابگاهی داشتم، با دخترهای خونگرم دانشگاه کردستان، مرضیه جانم دفاع کرد با صلابت و من شبی پیش او و دوستانش بودم :)

حسی که من داشتم سخت بودن تطبیق با شرایط خوابگاه برای درس خواندن بود، زمانی که آزادی های تو محدود می شود به چند مورد، روی زمان خاموش کردن چراغ، زمان دقیق خواب، سر و صدای راهرو، مهمان داشتن یا نداشتن، زمان پخت غذای شام و ... نمی توانی با قطعیت صحبت کنی و این عدم قطعیت برای همه شب های ترم ادامه خواهد داشت:-|

۱ حبه چیده شد. ۲

تعهد


یک مجموعه آموزش material design از Youtube گرفته ام که شامل 50-60 ویدئوی کوتاه 10 دقیقه ای است، فرد ارائه دهنده خیلی تند و روان صحبت می کنه، در کل ده دقیقه یک دقیقه هم حرف اضافه نمی زند، هی مِن و مِن نمی کنه، هر گاه بخواهد جستجویی انجام بدهد، ویدئو را متوقف می کنه، کاملاً معلومه که ویدئو ویرایش شده و هر ده دقیقه اش، معادل است با 60 دقیقه آموزش مشابه به زبان فارسی در هر کدوم از هزاران سایتی که این روزها به مقوله آموزش اندروید و iOS توجه خاصی نشون میدن :-|


 میخوام بگم به قول دکتر شیری در tagهای فرهنگ های خوب، چه خوبه که یاد بگیریم که در یک فرهنگ خوب، این تنها هزینه مادی نیست که مهم است، فقط حجم دانلود آن فایل 300 مگابایتی نیست که مهم است (که می تونه فقط 10 مگ باشه)، مدت زمانی که از کاربر بابت تماشای ویدئوی آموزشی ما گرفته میشه هم اهمیت داره و اگر میشه مطلبی را در 10 دقیقه خلاصه کرد، به وقت بییندگان احترام بگذاریم :)

۲ حبه چیده شد. ۲

چشم مایی!


بعد از ظهر جمعه در حالی که هوا توفانی شده بود و من آخرین مراحل نصب اتوکد را روی کامپیوتر شاهین، پسرخاله، تکمیل می کردم، درد چشم راستم شروع شد...

گوشه داخلی اش یه چند تا تیر کشید، و من گذاشتم به حساب این که هوا موقع توفان کمی تاریک شده بود و نور اتاق هم کم بود و من دماغم رفته بود توی مانیتور :)))))))))))))


شب خوابیدم و شنبه نزدیک های عصر دوباره یه سلامی کرد :) احساس کردم یه ربطی به خستگی چشم داره که چشم راست شروع می کنه به آلارم دادن :))))

حالا دیروز که تو شوک رفتار ناشایست شرکتی بودم که شنبه با اون همه انرژی مثبت رفتم پیششان، ولی امروز ساعات زیادی را به شیوه دزد دریایی طی کردم (یه روسری نازک بسته بودم، کجکی روی چشمم) :)


گذشت تا یک ساعت پیش صابر زنگ زد که خبر بدهد در راه باشگاه هست با دوستانش، حال و احوال پرسید، گفتم که چشمم درد می کند :-|


گفت درمان قدیمی را انجام داده ای؟ (یک درمان سنتی محلی است، این گونه که در آب خنک پلک می زنی، بیشترین کاربردش خواباندن پف چشم است بعد از گریه:)))))))))))-- به نظر صابر این یه جور درمان خنک سازی چشم است:) )


گفتم: نه... و بعد پیش خودم فکر کردم چرا که نه؟


الان ساعتی گذشته و به اندازه کل این دو روز حالم خوب شده :) خدایا شکرت :))))

۳ حبه چیده شد. ۱

عصر یک روز پاییزی :)


یک لیست مقابلم نشسته که فقط چند مورد کوچکش باقی مانده...

صبح یکشنبه بود که لیست را نوشتم...

برای همه کارهایی که می خواستم تا 15 مهر تمام شود، 15 مهری که می خواستم بروم شرکت جدید را ببینم (که تماس گرفتند و گفتند شنبه بیا)


آن وقت، لیست در خود 15 مهر هم ادامه یافت (از دوختن روکش لحاف بگیر تا گوشه آذربایجانی ماهور، از عوض کردن فویل اجاق گاز تا تکمیل زیرنویس ویدئوهای TED برای گروه گیمیفیکیشن) و حالا فقط پاسخ به نامه ی دوست عزیزتر از جان مانده و تمام :)


حس و حال غریبی دارم، خوشحالم که فردا کنسرت استاد است، می دانم که حال و هوای خوبی پیدا می کنم :)


برای نهار بچه سیب زمینی پختم (یک سری سیب زمینی نقلی را توی روغن زیتون و آویشن و نمک خواباندم، بعد دورشان فویل پیچیدم و گذاشتم یک ساعت و نیم در فر کبابی شود با چند حبه سیر)، خیلی خوشمزه شد :)


چند بار تصور کردم که شنبه چطور خواهد گذشت، آن ها چطوری اند و من چه کار کنم؟ :)

مثل دفعه قبل استرس نگرفته ام که شب خواب ببینم به جای توانیر رفته ام واوان :))))))))))))

تمام صحنه هایی که تصور کرده ام پر است از راضی، شادی و مهربانی، فکر کنم دوستشان داشته باشم :)

۳ حبه چیده شد. ۱

لحاف پاییزی :)


کوچک که بودیم، مامان یادمان داده بود چطوری برای لحاف ها روکش بدوزیم (یک دوخت خاص داشت)...

وقتی روکش ها را می شست، به هم کمک می کردیم تا روکش به آن بزرگی به خوبی تا بخورد و روی بند رخت بماند...

بعد روکش را پهن می کردیم کف اتاق، از همه طرف می کشیدیم تا صاف صاف و بدون چروک باشد...

مرحله بعد خود لحاف را می آوردیم و می انداختیم وسط روکش، روکش ژرسه وسط لحاف هم پهن می کردیم درست آن وسط بالا...

بعد با کلی مراسم و دقت کناره ها را تا می زدیم و لحاف را جلد می کردیم عین دفترهای مدرسه مان :))))


دیروز بعد از مدت ها وقت شد که روکش لحاف را عوض کنم، شاید ده روزی می شد که شسته بودمش، ولی فرصتی نبود برای دوختن...

بعد دیدم چقدر سخت است، تنهایی روکش کردن لحاف :)))))


 وسط یک فرش 2 در 3 که آن هم کجکی انداخته ایم وسط هال و یک گوشه اش زیر مبل است، یک گوشه اش زیر میز وسط هال و یک گوشه اش زیر میز تلویزیون (آن یکی گوشه نرسیده به میز نهار خوری تمام می شود :))))))))))))) )


خلاصه کلی نشستم آن وسط و هر سوزنی که می زدم یاد گذشته ها کردم، یاد پهن کردن روکش، پهن کردن لحاف، تا زدن کناره ها و دوختن...

یادش بخیر :)

۵ حبه چیده شد. ۳

دوستی نیز گلی است :)


بودن با دوستانم حالم را خوش می کند،


وقتی درباره ی امید با هم صحبت می کنیم، وقتی درباره شادی صحبت می کنیم، وقتی درباره غم صحبت می کنیم، انگار تکه های وجودم هستند در کالبدهای دیگر...

۲ حبه چیده شد. ۰

حال خوب :)


امروز یک روز توفانی بود، نگران نباشید، از آن توفان های خوب :)))))))))))


از آن روزها که صبح رفتم دیدم بهاره و امیر و کلی راجع به ایده های ناب اپلیکیشن صحبت کردیم و در حالی که به این فکر می کردم که چقدر عالیه که با این دو نفر کار کنم، عصر رفتم یک جای دیگر برای گرفتن پروژه و کارمان به این جا رسید که شاید از شنبه بروم پیششان برای کار --حتی تمام وقت، آن قدر که رویم تاثیر مثبت گذاشتند و آن قدر که خوشم آمد ازشان :)


برای یکی دو ساعت بعد از برگشتن در شوک بودم، این که انرژی مثبت این روزهای اخیر چقدر زندگی آدم را متحول می کند:))))


و چقدر اتفاق خوب می تواند برای آدم بیفند در یک روز، در چند ساعت :)

۲ حبه چیده شد. ۰

من در میان و ...


با تمام تکنیک هایی که برای بهتر بودن به کار می گیرم، خیلی از اوقات مهار کار از دستم خارج می شود...


البته پیشرفت مهمی که حاصل شده است این که معمولاً در میانه کار خودم را می بینم که دارم اشتباه می کنم، عصبانی شده ام، نگرانم، یا ترسیده ام... ولی معمولاً مهار کار در میانه بسیار دشوارتر از زمانی است که هنوز شروع نکرده ای...


اخیراً به یک مفهوم جدید از نگرانی رسیده ام، این که من بیشتر روزها نگرانم و استرس دارم چون آینده برایم نامعلوم است، اگر بپذیرم که همین نامعلوم بودن است که آینده را زیبا می کند، دیگر نگران نمی شوم :)


به تمرین ادامه می دهیم :))))

۱ حبه چیده شد. ۰
موضوعات
سروستاه نامه، سنتور (۲۶)
خوشنویسی، تذهیب (۱۷)
کار، iOS، اندروید (۲۶)
زندگی بهتر (۵۸)
یاد ایام (۲۸)
مهلا (۱۸)
صابرانه (۴۰)
از این روزها (۶۸)
یک سال بدون... (۱۲)
خانه دوست کجاست؟ (۱۵)
آشپزی، خام گیاهخواری (۱۹)
نی‌نی گولو، لیلی (۳۸)
کتابخوانی (۳)
آخرین نوشته ها
مگو چیست کار...
بستنی اش خوشمزه تره :-)
باورها
وجه تسمیه :-)
یک گل، صد گل، صدها گل :)
با خودمان مهربان باشیم :-)
زیر گنبد کبود :-)
ما و مادران ما...
چمن نکاریم :-)
کودک یاری :-)
محبوب ترین نوشته ها
لیلی، نام دیگر عشق است...
مادرانگی :)
کوچولو بیا*
یکی بود، یکی نبود
اشک و لبخند
دوبله وسط :-)
حیوان ناطق
خطای شناختی :-|
توقع
پذیرش :-|
پربیننده ترین نوشته ها
مهاجرت
هَکَلچه :-)
بی کلید در* :-)
کوچولو بیا*
شفایافتگان
مادر شوهر
مادرانگی :)
دوبله وسط :-)
لیلی، نام دیگر عشق است...
لیلی، مثلِ پری
نوشته های پر بحث تر
هَکَلچه :-)
کوچولو بیا*
لیلی، مثلِ پری
خب تا آخرش رو بگو :-|
لیلی، نام دیگر عشق است...
دوبله وسط :-)
پسر یا دختر! مسئله این است...
بی کلید در* :-)
آشپز که دو تا شد...
یک عالمه یک*
تاریخچه نوشته ها
پیوند ها
گروه نرم افزاری پرکا
تیرمن
خاطرات روزانه
دامن گلدار اسپی
جولیک
سرو روان
هیولای درون
سکانس های توکا
وقتی فاطمه روز به روز بزرگتر می‌شود
بابا لنگ دراز
یک آشنا
ذهن زیبای یلدا
یک مترسک
لافکادیو
جادوگر آئورا
آنای خیابان وانیلا
Begin Again
گاه نوشت های یک "من"
آقاگل ملت
بای پولار
وایسیـ ورسا
این روزهای من
بهار پاتریکیان
سیناپس های نارنجی
غرور شکسته
فیلوسوفیا
فیش نگار
نارخاتون
پرتقال دیوانه
حریری به رنگ آبان
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان