وجه تسمیه :-)

مداح داشت می خوند: "مهلاً مهلا، اکبر لیلا"

مهلا ریز می خندید :-)

و می گفت: "مهلا و لیلی :-) من، مهلا، با لیلی"

حامد یه فایل صوتی ضبط کرده بود برای توضیحش که خودش که مهلا است، لیلا هم گرفته لیلی، خوشحاله که اسمشون تو شعر است :-)


لیلی جان شده گل آفتابگردان، هر جای خونه که میروم سرش را می چرخونه همون طرف :-)

۸ حبه چیده شد. ۱۴

مهلا و لیلی*

شاید یادتان باشد که چقدر دنبال لالایی گشتم برای لیلی جان جان :)
خواستم بگویم خیلی هم به کارم نیامد، با آن همه که حفظش کردم و آن همه که آهنگش را گوش دادم در دوران بارداری، عاقبت این روزها رسیده ام به یک لالایی من در آوردی (هشتگ شود همه‌ی من در آوردی هایم :دی) که در جاهای مختلفش مهلا و لیلی جاسازی کرده ام :-)

لالا لا،لا لالا آغوش مادر
لالا لا،لا لالا میخوابه دختر

لالا لا،لا لالا لیلی بابا
لالا لا،لا لالا میخوابه حالا

لالا لا،لا لالا لالا لالایی
لالا لا،لا لالا لیلی لالایی

لالا لا،لا لالا دختر بخوابه
لالا لا،لا لالا لیلی بخوابه

لالا لا،لا لالا گل های صحرا
لالا لا،لا لالا لیلی و مهلا

لالا لا،لا لالا گل های نیلی
لالا لا،لا لالا مهلا و لیلی

لالا لا،لا لالا لالا لالایی
لالا لا،لا لالا مهلا لالایی

لالا لا،لا لالا لالای من کو؟
گل صحرای من، مهلای من کو؟

لالا لا،لا لالا لالا لالایی
لالا لا،لا لالا لیلی لالایی

لالا لا،لا لالا لالای من کو؟
گل نیلی من، لیلی من کو؟

لالایی لیلی

* اسم گروه خانواده شش نفره مان است که سمان درست کرد روزهایی که باردار بودم و شامل من و صابر هست، سمان، حامد، مامان و بابا :) و جایتان خالی، پر است از عکس های مهلا و لیلی :)

اولین پیام صوتی لیلی برای شما :)
۲۰ حبه چیده شد. ۱۰

هاااااااا هوم* :-)

دویدم و دویدم، سر کوهی رسیدم، 

دو تا خاتون رو دیدم

یکی به من آب داد، یکی به من نون داد

نون رو خودم خوردم

آب رو دادم به صحرا، صحرا به من علف داد

علف رو دادم به بزی، بزی به من شیر داد**

شیر رو دادم به بقال، بقال به من سوزن داد

سوزن رو دادم به خیاط، خیاط به من عبا داد

عبا رو دادم به ملّا، ملّا به من دعا داد

دعا رو دادم به خدا، خدا به من شفا داد...


شفا رو پیش خودم نگه داشتم :-)


* صدای نفس های لیلی، موقعی که وسط شب برای شیر خوردن بیدار میشه :-)

** مهلا به این جای شعر که می رسید، می گفت شیر رو خودم خوردم و تمام :-))


پ.ن. اسمم رو تو تیم توسعه حفظ کردن :-)

۱۸ حبه چیده شد. ۸

مهلا لالا :-)

دیروقت بود، می خواستیم برگردیم خونه کم کم، ولی مهلا با اون چشم های درشت نازش، داشت عکس های کتاب داستانش رو نشونم می داد و بلبل زبونی می کرد.

یادم افتاد چند وقت پیش، در یکی از پیشنهادهای روزانه وبلاگ جولیک، یک پدری تعریف می کرد که خانمش موقع خوابوندن پسر کوچولویشان همیشه آخر داستان، شخصیت اصلی رو می خوابونه، مثلاً اگه داستان باب اسفنجیه، آخرش باب اسفنجی میره میخوابه، اگه داستان بزبز قندیه، بچه هاش آخرش میرن می خوابن و ...

به خودم گفتم بیا امتحان کنیم :دی یکی از عکس های کتاب رو نشون مهلا دادم و همین طوری که از خودم داستان در می آوردم، گفتم: ماهی لالا، ماهی لالا، ماهی خوابیده، مهلا هم بخوابه :-)

اون هم یه نگاهی به ماهی انداخت، بعد با اون انگشتهای کوچولوش چشم های ماهی رو نشونم داد و گفت: عمه! ماهی بیداره :-)))))


هیچی دیگه رفتم در افق محو شدم :-)

۲۱ حبه چیده شد. ۱۹

ناناز :-)

مهلا بزرگ شده، دیشب آمده بودند خانه مان دورهمی و سمانه از تجاربش درباره سیسمونی برایم می گفت (دنبال یک لیست از ضروریات سیسمونی بودم و بعد از کلی صحبت به این نتیجه رسیدم که هیچ کدامش ضروری نیست :دی)


مهلا با یک عروسک بافتنی در بغل آمده بود، به همراه یک عروسک برای لیلی.

می پرسم: اسم عروسکت چیه، عمه؟

میگه: ناناز :-)

می پرسم: این که برای لیلی آوردی اسمش چیه؟

میگه: ناناز :-)

میگم: اونم ناناز؟ ناناز شماره یک یا دو؟

لباشو غنچه می کنه، دو تا انگشتش را میاره بالا و میگه: دو :-)


حالا ناناز شماره دو، منتظر اومدن لیلی است :-)


پ.ن. شنبه رفتم سونوگرافی، بعد از دوازده هفته انتظار، دکتر فرزانه سکوت کرده بود و با دقت اندازه می زد، من زل زده بودم به شگفتی خلقت خدا، به سرش، چشماش، گوش هایش، قلبش، ستون فقراتش، انگشت های کوچولوش، دنده ها، قفسه سینه اش... خدا رو شکر :-)


پ.ن.۲ از آنجا که رسانه ملی اعلام کرده که مراسم اسکار اصلا مهم نیست، از همین تریبون جشنواره مردمی فیلم عمار را به عنوان مهمترین جشنواره فیلم بین المللی اعلام می داریم، بله :-| :-/

۲۲ حبه چیده شد. ۱۷

نی نیِ مهلا :*

بهش میگم: "عمه! بیا بیا ببین من یه نی نی تو دلم دارم"

از همون دور دلش رو میده جلو، کمرش رو می بره عقب، به دلش اشاره می کنه و میگه:"خودم نی نی دارم!"

میگم: "کو؟ من که نمی بینمش. بیا ببینم" و یک عالمه بوسش می کنم :-)


سمانه از دور اشاره می کنه، طوری که مهلا نفهمه، میگه: "فکر کنم به خاطر عکسیه که از وقتی شش ماهه باردار بودم، نشونش دادم، چند روز پیش یه عروسک کرده بود زیر لباسش و وقتی می گفتیم نی نی ات کو؟ می گفت: ایناهاش :-)"


پ.ن. کسی نظری داره چرا به زنِ دایی و زنِ عمو میگیم زن دایی، زن عمو، ولی به شوهر عمه و شوهر خاله میگیم عمو؟ خب به اون دو تا اولی هم بگیم خاله :-)

۲۸ حبه چیده شد. ۱۱

زندگی مارپیچی :-)

همیشه فکر می کردم وقتی بعد از یک عالمه تلاش و کوشش برگشتی سر خونه اول، یک فاجعه واقعی است! انگار از زاویه صفر شروع کردی و رفتی و رفتی تا رسیدی به 360 و تازه فهمیدی که ای دل غافل، این جا که همون جاست :-|

حالا اما می خواهم بگویم که سفر زندگی شبیه یک دایره چسبیده به صفحه نیست، دو بعدی نیست... سه بعدی است شاید :-) وقتی دایره تموم میشه بر نمی گردی سر جای اول، مثل فنر است، یک سطح رفتی بالاتر، رشد کردی بالغ شدی، تو دیگه آدم قبلی نیستی :-)

یا حتی اسپایرال، شعاعت هم بزرگ شده، دیدگاهت گسترده شده...


سفر زندگی یه همچین شکلی باید داشته باشه...


پ.ن. مهلا بهم میگه "عمه نا"، سمانه هی میگه، بگو: عمه پریسا :-) اون میگه: عمه نا، عمه نا :-)))))

۱۹ حبه چیده شد. ۹

مهلایی :)


مهلا عصر اومده بود خونه عمه :) 

الان که تکیه داده بودم به مبل، دیدم جای انگشت های کوچولویش مونده روی شیشه میز :)


دلم نمی خواهد شیشه را پاک کنم، می خواهم بذارم همین طوری مهلایی بمونه :)))


پ.ن. اگر مطالب سایت خوابگرد را دنبال می کنید، شاید این را دیده باشید، اگر نه که همانا بدانید متن و نقد آموزشی 20 اثر برگزیده دومین دوره جایزه بهرام صادقی است، اگر می خواهید اصولی تر داستان نویسی کنید، شاید خوشتون بیاد :)

۱۵ حبه چیده شد. ۴

عمه در گالری -:)


مهلا نشسته در آغوشم، تکیه داده به من و می خواهد که موبایل را بیاوریم تا با هم عکس ببینیم...

البته کار مورد علاقه اش این است که شما گالری را برایش باز کنی، او دانه دانه عکس ها را رد کند، وقتی به فیلم های خودش رسید، بزند رویش تا اجرا شود و با دقت فیلم های خودش را ببیند، آن هم برای چند بار :-)))

این دفعه ولی عکس ها را که می دید، هیچ، فیلم های خودش را هم که چند بار می دید هیچ، به عکس های من که می رسید، می‌گفت: عمه!


من را در عکس با انگشت نشان می داد، می گفت عمه! بعد بر می گشت من را نگاه می کرد که مطمئن شود و  این بار من را نشان می داد و دوباره می گفت: عمه :-))))))))


به این میگن: auntie recognition in gallery :-))))


پ.ن.۱. چالش نرم افزاری تمام شد، پروژه را فرستادم برایشان، البته اواسط کار سیگنال دادند که به نظرشان این کار باید ۳ ساعت طول بکشد :-| یکی نیست بگوید که من اگر هر سه ساعت می توانستم یک اپلیکیشن بنویسم که الان بازار در سیطره من بود :-))))))))))) مهم نیست، مهم این است که من نشان دادم که در ۵ روز می شود کار را انجام داد، داستان‌های بعدش برای این است که مبلغ درخواستی را ندهند که قابل پیش بینی است... کار سابق خودمان را انجام می دهیم، خب :-)


پ.ن.۲. از اتاق فرمان اشاره می کنند که از این چهارشنبه می رویم مسجد الرحمن برای آموزش خوشنویسی به چند فنچ دبستانی :) و... خوشحالیم :)

۲۳ حبه چیده شد. ۱۳

دکمه


مهلا جانم آمده بود عید دیدنی عمه پری :)

دکمه های لباس من را می کشید و می گفت: چیه؟

می گفتم: دکمه :)

دکمه بعدی را می کشید: این چیه؟

- دکمه :)

خوب نگاه می کرد و می گفت: دو، سه... دو، سه... (بلده بگه دو، سه، احساس می کرد همونه)


۶ حبه چیده شد. ۶
موضوعات
سروستاه نامه، سنتور (۲۶)
خوشنویسی، تذهیب (۱۷)
کار، iOS، اندروید (۲۶)
زندگی بهتر (۵۸)
یاد ایام (۲۸)
مهلا (۱۸)
صابرانه (۴۰)
از این روزها (۶۸)
یک سال بدون... (۱۲)
خانه دوست کجاست؟ (۱۵)
آشپزی، خام گیاهخواری (۱۹)
نی‌نی گولو، لیلی (۳۸)
کتابخوانی (۳)
آخرین نوشته ها
مگو چیست کار...
بستنی اش خوشمزه تره :-)
باورها
وجه تسمیه :-)
یک گل، صد گل، صدها گل :)
با خودمان مهربان باشیم :-)
زیر گنبد کبود :-)
ما و مادران ما...
چمن نکاریم :-)
کودک یاری :-)
محبوب ترین نوشته ها
لیلی، نام دیگر عشق است...
مادرانگی :)
کوچولو بیا*
یکی بود، یکی نبود
اشک و لبخند
دوبله وسط :-)
حیوان ناطق
خطای شناختی :-|
توقع
پذیرش :-|
پربیننده ترین نوشته ها
مهاجرت
هَکَلچه :-)
بی کلید در* :-)
کوچولو بیا*
شفایافتگان
مادر شوهر
مادرانگی :)
دوبله وسط :-)
لیلی، نام دیگر عشق است...
لیلی، مثلِ پری
نوشته های پر بحث تر
هَکَلچه :-)
کوچولو بیا*
لیلی، مثلِ پری
خب تا آخرش رو بگو :-|
لیلی، نام دیگر عشق است...
دوبله وسط :-)
پسر یا دختر! مسئله این است...
بی کلید در* :-)
آشپز که دو تا شد...
یک عالمه یک*
تاریخچه نوشته ها
پیوند ها
گروه نرم افزاری پرکا
تیرمن
خاطرات روزانه
دامن گلدار اسپی
جولیک
سرو روان
هیولای درون
سکانس های توکا
وقتی فاطمه روز به روز بزرگتر می‌شود
بابا لنگ دراز
یک آشنا
ذهن زیبای یلدا
یک مترسک
لافکادیو
جادوگر آئورا
آنای خیابان وانیلا
Begin Again
گاه نوشت های یک "من"
آقاگل ملت
بای پولار
وایسیـ ورسا
این روزهای من
بهار پاتریکیان
سیناپس های نارنجی
غرور شکسته
فیلوسوفیا
فیش نگار
نارخاتون
پرتقال دیوانه
حریری به رنگ آبان
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان