یازدهِ یازده :-)

یازدهِ یازده باید من رو یاد ۱۱/۱۱/۱۱ بیاندازد که سالگرد ازدواجمان هست، ولی امروز تولد چهارسالگی مهلای جان بود و من خیلی غیرمنتظره یه ایمیل از گذشته‌ام دریافت کردم، ۳۱ ژانویه ۲۰۱۱ که گویا خیلی حالم بد بوده، دو تا از همکارهای آن زمانم اخراج شده بودند، هم اتاقی‌ام قرار بود تا آخر سال بره مالزی و مسئولیت کارهای ناتمامش رو هل بده سمتم و ته ایمیل نوشته بودم کاش وقتی در آینده این ایمیل رو می‌خونم روز بهتری باشه...

و امروز واقعاً روز بهتری بود، من هفت سال هست که ازدواج کردم، حالا یک لیلی خوشمزه دارم، عمه‌ی یک مهلای شیرین هستم که چهار ساله شده، دیگر کار حضوری نمی‌کنم که مدت‌ها آرزویش را داشتم، یک خانواده مهربان و حامی دارم، یک عالمه دوست عزیزتر از جان و تجربه‌های متفاوت، در انتظار تجربه یک دنیای متفاوت در یک کشور متفاوت در سال آینده...

خدا رو شکر :-) امروز باید ایمیلی برای آینده‌ام بفرستم :))))

۱۲ حبه چیده شد. ۲۱

کودکی

مهلا جانم چشم می‌گذاشت و می‌شمارد، در اواسط شمارش می‌گفت: لیلی! قایم شدی؟ و لیلی کجا بود؟ همان کنار مهلا چشم گذاشته بود، لیلیِ عاشق قایم باشک محو چشم گذاشتن شده بود :-)

مهلا چشمانش را باز کرد، لیلی را دید همان کنار و با بی ‌تابی گفت: اااا چرا قایم نشدی پس؟ مگه نمی‌خواهی بازی کنی؟  و من برای مهلا از بازی تقلید گفتم، این که لیلی دوست دارد همان کاری را بکند که تو می کنی و بازی دو نقشی برایش سخت است و ...

مهلا چه کرد؟  نگاهش را از من برگرداند، رو به لیلی: آها لیلی فهمیدم، بیا دو تایی چشم بذاریم :)

کودکی دنیای بی ریای دوستی ها :-)

۱۳ حبه چیده شد. ۱۷

خواهرانه :-)

مهلا رو به مادرش: مامان، من که خواهر ندارم...

سمانه: خب...

مهلا: تو هم که خواهر نداری...

سمانه: خب...

مهلا: پس بیا خواهر هم باشیم :دی

بعد سرش رو میذاره روی پای من و خطاب به من ادامه میده: خواهر عزیزم، خواهر عزیزم :-)


الهی عمه قربون شیرین زبونی هات بره مهلا جانم :*

۱۵ حبه چیده شد. ۲۳

مهر مهلا :-)

به مهلا میگم: عمه جون، تولدت هست خب، الان خانوم تولدی، بلند شو برقص :-*
میگه: نه! تولد من نیست فقط، تولد من و لیلیه :دی

دیدید بچه این قدر مهربون که روز تولدش رو با کسی شریک بشه؟ 
۱۹ حبه چیده شد. ۱۹

وجه تسمیه :-)

مداح داشت می خوند: "مهلاً مهلا، اکبر لیلا"

مهلا ریز می خندید :-)

و می گفت: "مهلا و لیلی :-) من، مهلا، با لیلی"

حامد یه فایل صوتی ضبط کرده بود برای توضیحش که خودش که مهلا است، لیلا هم گرفته لیلی، خوشحاله که اسمشون تو شعر است :-)


لیلی جان شده گل آفتابگردان، هر جای خونه که میروم سرش را می چرخونه همون طرف :-)

۸ حبه چیده شد. ۱۴

مهلا و لیلی*

شاید یادتان باشد که چقدر دنبال لالایی گشتم برای لیلی جان جان :)
خواستم بگویم خیلی هم به کارم نیامد، با آن همه که حفظش کردم و آن همه که آهنگش را گوش دادم در دوران بارداری، عاقبت این روزها رسیده ام به یک لالایی من در آوردی (هشتگ شود همه‌ی من در آوردی هایم :دی) که در جاهای مختلفش مهلا و لیلی جاسازی کرده ام :-)

لالا لا،لا لالا آغوش مادر
لالا لا،لا لالا میخوابه دختر

لالا لا،لا لالا لیلی بابا
لالا لا،لا لالا میخوابه حالا

لالا لا،لا لالا لالا لالایی
لالا لا،لا لالا لیلی لالایی

لالا لا،لا لالا دختر بخوابه
لالا لا،لا لالا لیلی بخوابه

لالا لا،لا لالا گل های صحرا
لالا لا،لا لالا لیلی و مهلا

لالا لا،لا لالا گل های نیلی
لالا لا،لا لالا مهلا و لیلی

لالا لا،لا لالا لالا لالایی
لالا لا،لا لالا مهلا لالایی

لالا لا،لا لالا لالای من کو؟
گل صحرای من، مهلای من کو؟

لالا لا،لا لالا لالا لالایی
لالا لا،لا لالا لیلی لالایی

لالا لا،لا لالا لالای من کو؟
گل نیلی من، لیلی من کو؟

لالایی لیلی

* اسم گروه خانواده شش نفره مان است که سمان درست کرد روزهایی که باردار بودم و شامل من و صابر هست، سمان، حامد، مامان و بابا :) و جایتان خالی، پر است از عکس های مهلا و لیلی :)

اولین پیام صوتی لیلی برای شما :)
۲۰ حبه چیده شد. ۱۰

هاااااااا هوم* :-)

دویدم و دویدم، سر کوهی رسیدم، 

دو تا خاتون رو دیدم

یکی به من آب داد، یکی به من نون داد

نون رو خودم خوردم

آب رو دادم به صحرا، صحرا به من علف داد

علف رو دادم به بزی، بزی به من شیر داد**

شیر رو دادم به بقال، بقال به من سوزن داد

سوزن رو دادم به خیاط، خیاط به من عبا داد

عبا رو دادم به ملّا، ملّا به من دعا داد

دعا رو دادم به خدا، خدا به من شفا داد...


شفا رو پیش خودم نگه داشتم :-)


* صدای نفس های لیلی، موقعی که وسط شب برای شیر خوردن بیدار میشه :-)

** مهلا به این جای شعر که می رسید، می گفت شیر رو خودم خوردم و تمام :-))


پ.ن. اسمم رو تو تیم توسعه حفظ کردن :-)

۱۸ حبه چیده شد. ۸

مهلا لالا :-)

دیروقت بود، می خواستیم برگردیم خونه کم کم، ولی مهلا با اون چشم های درشت نازش، داشت عکس های کتاب داستانش رو نشونم می داد و بلبل زبونی می کرد.

یادم افتاد چند وقت پیش، در یکی از پیشنهادهای روزانه وبلاگ جولیک، یک پدری تعریف می کرد که خانمش موقع خوابوندن پسر کوچولویشان همیشه آخر داستان، شخصیت اصلی رو می خوابونه، مثلاً اگه داستان باب اسفنجیه، آخرش باب اسفنجی میره میخوابه، اگه داستان بزبز قندیه، بچه هاش آخرش میرن می خوابن و ...

به خودم گفتم بیا امتحان کنیم :دی یکی از عکس های کتاب رو نشون مهلا دادم و همین طوری که از خودم داستان در می آوردم، گفتم: ماهی لالا، ماهی لالا، ماهی خوابیده، مهلا هم بخوابه :-)

اون هم یه نگاهی به ماهی انداخت، بعد با اون انگشتهای کوچولوش چشم های ماهی رو نشونم داد و گفت: عمه! ماهی بیداره :-)))))


هیچی دیگه رفتم در افق محو شدم :-)

۲۱ حبه چیده شد. ۱۹

ناناز :-)

مهلا بزرگ شده، دیشب آمده بودند خانه مان دورهمی و سمانه از تجاربش درباره سیسمونی برایم می گفت (دنبال یک لیست از ضروریات سیسمونی بودم و بعد از کلی صحبت به این نتیجه رسیدم که هیچ کدامش ضروری نیست :دی)


مهلا با یک عروسک بافتنی در بغل آمده بود، به همراه یک عروسک برای لیلی.

می پرسم: اسم عروسکت چیه، عمه؟

میگه: ناناز :-)

می پرسم: این که برای لیلی آوردی اسمش چیه؟

میگه: ناناز :-)

میگم: اونم ناناز؟ ناناز شماره یک یا دو؟

لباشو غنچه می کنه، دو تا انگشتش را میاره بالا و میگه: دو :-)


حالا ناناز شماره دو، منتظر اومدن لیلی است :-)


پ.ن. شنبه رفتم سونوگرافی، بعد از دوازده هفته انتظار، دکتر فرزانه سکوت کرده بود و با دقت اندازه می زد، من زل زده بودم به شگفتی خلقت خدا، به سرش، چشماش، گوش هایش، قلبش، ستون فقراتش، انگشت های کوچولوش، دنده ها، قفسه سینه اش... خدا رو شکر :-)


پ.ن.۲ از آنجا که رسانه ملی اعلام کرده که مراسم اسکار اصلا مهم نیست، از همین تریبون جشنواره مردمی فیلم عمار را به عنوان مهمترین جشنواره فیلم بین المللی اعلام می داریم، بله :-| :-/

۲۲ حبه چیده شد. ۱۷

نی نیِ مهلا :*

بهش میگم: "عمه! بیا بیا ببین من یه نی نی تو دلم دارم"

از همون دور دلش رو میده جلو، کمرش رو می بره عقب، به دلش اشاره می کنه و میگه:"خودم نی نی دارم!"

میگم: "کو؟ من که نمی بینمش. بیا ببینم" و یک عالمه بوسش می کنم :-)


سمانه از دور اشاره می کنه، طوری که مهلا نفهمه، میگه: "فکر کنم به خاطر عکسیه که از وقتی شش ماهه باردار بودم، نشونش دادم، چند روز پیش یه عروسک کرده بود زیر لباسش و وقتی می گفتیم نی نی ات کو؟ می گفت: ایناهاش :-)"


پ.ن. کسی نظری داره چرا به زنِ دایی و زنِ عمو میگیم زن دایی، زن عمو، ولی به شوهر عمه و شوهر خاله میگیم عمو؟ خب به اون دو تا اولی هم بگیم خاله :-)

۲۸ حبه چیده شد. ۱۱
در جستجوی درون و برون...
موضوعات
سروستاه نامه، سنتور (۲۷)
خوشنویسی، تذهیب (۱۷)
کار، iOS، اندروید (۳۴)
زندگی بهتر (۷۲)
یاد ایام (۲۸)
مهلا (۲۲)
صابرانه (۴۳)
از این روزها (۱۲۸)
یک سال بدون... (۱۲)
خانه دوست کجاست؟ (۲۲)
آشپزی، خام گیاهخواری (۱۹)
نی‌نی گولو، لیلی (۷۶)
کتابخوانی (۴)
مشاوره (۸)
آن سوی آب‌ها (۳۲)
آخرین نوشته ها
واسط
انسان‌نگر
دلتنگی
آخرین تمشک وحشی
همه چی قاطی
حضور
مزرعه
خشم قلمبه*
باز باران
Peppa pig :)
محبوب ترین نوشته ها
لیلی، نام دیگر عشق است...
امن‌سازی
کوچولو بیا*
مادرانگی :)
خواهرانه :-)
شوک دمایی
حضور
مسئله
لیلی، جانِ مامان
خسته نباشید...
پربیننده ترین نوشته ها
مهاجرت
هَکَلچه :-)
شفایافتگان
لالایی لیلی :)
بی کلید در* :-)
مادر شوهر
لیلی، مثلِ پری
مادرانگی :)
پسر یا دختر! مسئله این است...
کوچولو بیا*
نوشته های پر بحث تر
هَکَلچه :-)
کوچولو بیا*
لیلی، مثلِ پری
خب تا آخرش رو بگو :-|
لیلی، نام دیگر عشق است...
دوبله وسط :-)
پسر یا دختر! مسئله این است...
بی کلید در* :-)
آشپز که دو تا شد...
گاه اندوه من
تاریخچه نوشته ها
شهریور ۱۳۹۸ ( ۷ )
مرداد ۱۳۹۸ ( ۹ )
تیر ۱۳۹۸ ( ۹ )
خرداد ۱۳۹۸ ( ۹ )
ارديبهشت ۱۳۹۸ ( ۹ )
فروردين ۱۳۹۸ ( ۹ )
اسفند ۱۳۹۷ ( ۸ )
بهمن ۱۳۹۷ ( ۹ )
دی ۱۳۹۷ ( ۸ )
آذر ۱۳۹۷ ( ۸ )
آبان ۱۳۹۷ ( ۸ )
مهر ۱۳۹۷ ( ۹ )
شهریور ۱۳۹۷ ( ۹ )
مرداد ۱۳۹۷ ( ۹ )
تیر ۱۳۹۷ ( ۸ )
خرداد ۱۳۹۷ ( ۱۰ )
ارديبهشت ۱۳۹۷ ( ۹ )
فروردين ۱۳۹۷ ( ۹ )
اسفند ۱۳۹۶ ( ۸ )
بهمن ۱۳۹۶ ( ۱۰ )
دی ۱۳۹۶ ( ۷ )
آذر ۱۳۹۶ ( ۹ )
آبان ۱۳۹۶ ( ۹ )
مهر ۱۳۹۶ ( ۸ )
شهریور ۱۳۹۶ ( ۷ )
مرداد ۱۳۹۶ ( ۲ )
تیر ۱۳۹۶ ( ۶ )
خرداد ۱۳۹۶ ( ۹ )
ارديبهشت ۱۳۹۶ ( ۸ )
فروردين ۱۳۹۶ ( ۹ )
اسفند ۱۳۹۵ ( ۹ )
بهمن ۱۳۹۵ ( ۸ )
دی ۱۳۹۵ ( ۱۰ )
آذر ۱۳۹۵ ( ۹ )
آبان ۱۳۹۵ ( ۱۰ )
مهر ۱۳۹۵ ( ۹ )
شهریور ۱۳۹۵ ( ۹ )
مرداد ۱۳۹۵ ( ۸ )
تیر ۱۳۹۵ ( ۱۰ )
خرداد ۱۳۹۵ ( ۹ )
ارديبهشت ۱۳۹۵ ( ۹ )
فروردين ۱۳۹۵ ( ۹ )
اسفند ۱۳۹۴ ( ۸ )
بهمن ۱۳۹۴ ( ۹ )
دی ۱۳۹۴ ( ۹ )
آذر ۱۳۹۴ ( ۸ )
آبان ۱۳۹۴ ( ۸ )
مهر ۱۳۹۴ ( ۹ )
شهریور ۱۳۹۴ ( ۹ )
مرداد ۱۳۹۴ ( ۶ )
آبان ۱۳۹۳ ( ۳ )
مهر ۱۳۹۳ ( ۸ )
شهریور ۱۳۹۳ ( ۹ )
مرداد ۱۳۹۳ ( ۹ )
تیر ۱۳۹۳ ( ۹ )
خرداد ۱۳۹۳ ( ۱۰ )
ارديبهشت ۱۳۹۳ ( ۹ )
فروردين ۱۳۹۳ ( ۸ )
اسفند ۱۳۹۲ ( ۳ )
پیوند ها
گروه نرم افزاری پرکا
دامن گلدار اسپی
تیرمن
جولیک
نارخاتون
یک آشنا
آقاگل ملت
ذهن زیبای یلدا
faella
توکا
وقتی فاطمه روز به روز بزرگتر می‌شود
یک مترسک
وایسیـ ورسا
سیناپس های نارنجی
می‌خواهم فاطمه باشم
غرور شکسته
فیلوسوفیا
پرتقال دیوانه
حریری به رنگ آبان
در دیار نیلگون خواب
دکتر میم
خانومی جانم
روزنوشت های میم صاد
پنجره می‌چکد
ریشه در باد
حنا
زندگی به سبک ام اس
لافکادیو
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان