تمرین موثر ذهن آگاهی :)

ذهن آگاهی ترجمه‌ای است برای کلمه mindfulness، یک جورهایی به معنای توجه به حال یا حضور در لحظه :) 

حالا انواع روش‌ها پیشنهاد می‌شود، از تنفس شکمی و توجه به دم و بازدم تا چک کردن حواس پنجگانه (الان چی می‌بینم؟ چی می‌شنوم؟ بوی چی میاد؟ ...)، یا راه رفتن و هماهنگی دم و بازدم با شماره گام‌ها، حتی حضور داشتن هنگام خوردن چیزی، مزه مزه کردن، خوب جویدن، به مزه‌اش فکر کردن انگار که بار اول است که می‌خواهی بچشی...

من اما چند وقتی است روش دیگری پیدا کرده‌ام برای جدایی از غوطه وری در گذشته و آینده و چسبیدن به حال، همان لحظه‌ای که هستم، همان دم، از همه روش‌ها کارآمدتر...

و آن چیزی نیست جز: با طمانینه نگاه کردن به لیلی :)‌ به موهایش، به مژه‌های نازش، به لپش، چونه، به لبخندش، به چشم‌هایش...

تبارک الله... چه معجزه‌ای است انسان :)

۱۱ حبه چیده شد. ۱۷

مسواک

می‌خواهم به لیلی مسواک زدن یاد بدهم، چرا؟ چون همه انگشت‌هایم قلم شده سر مسواک انگشتی و دندون‌های تیزش :دی

حالا قدم اول چیه؟ این که مسواک رو خودش بکنه توی دهنش که مشکلی نیست، چون دندان‌ها در حال درآمدن بوده و جایشان می‌خوارد!

قدم بعدی چیه؟ آب رو تف کنه بیرون!


حالا چند روز قبل گذاشته بودمش لبه ظرفشویی و آب را پر می‌کردم توی دهنم و تف می کردم توی سینک که یاد بگیره،‌ او هم من رو خیره نگاه می‌کرد و غش غش می‌خندید، بعد لپ‌هایش رو پر آب می‌کرد و همه را قورت می‌داد :)

دلم می‌خواست خودش هم قورت بدهم اون موقع :دی

۱۵ حبه چیده شد. ۱۶

مادر همه‌ی بچه‌ها

این عبارت اولین بار تو یک پست اینستاگرامی مرتبط با آگاهی جنسی کودکان به چشمم خورد: مادر همه‌ی بچه‌ها :-) چه جالب!

درباره این بود که لپ بچه‌ی مردم رو نکشیم و یه جور خشونت مخفی است و همان طور که نگران بچه خودمون هستیم، اگه بچه بی‌پناهی رو دیدیم که گیر افتاده و نمی‌تواند از خودش دفاع کند، کمک کنیم، انگار که بچه خود ما باشد...

بعدتر اما در صفحه مادری که کودکش اوتیسم دارد به همین عبارت برخورد کردم، موقعی که هنگام یه برخورد معمولی بین پسرش و کودکی دیگر در پارک از مادر پسر عذرخواهی کرده و فرد مقابل با قیافه حق به جانب گفته که: خانوم برو بچه عقب افتاده ات رو جمع کن، معذرت نخواه :-( :-/ آیا اگر یک درصد خود را مادر یک کودک اوتیسم می‌دانست چنین برخوردی می‌کرد؟

حالا چند روز قبلتر که لیلی واکنش آلرژی داشت و آبریزش بینی و ... سر بردنش به کارگاه مادر و کودک به همین فکر می‌کردم، که اگر سرما خورده باشد چه؟ اگر مادر تارا، آدرین، ایلیا، رسا یا هانا باشم، دوست دارم که لیلی سرماخورده به کارگاه بیاید؟

خوب است خود را پدر/مادر همه‌ی بچه‌ها بدانیم :-)


 

۱۰ حبه چیده شد. ۱۷

جان من است او...

اولین بار هست که بعد از ۱۳ ماه جگرگوشه را گذاشتم خانه مامان و برگشتم خانه که کار کنم. پیش مامانی زیاد مانده ولی این که بعدش برگردم خانه اولین بار است.

این چند وقت که لیلی جان راه افتاده،‌ مدام میاد کنار صندلی من و میگه من را بغل کن که بنشینم روی میز،‌ فکر کنم دلش می‌خواد مثل من بزنه روی کیبرد لپ تاب :دی برای همین شاید روزی ۱-۲ ساعت کار کرده باشم، خانه پر. 

صبح ها که حوالی ۶ بیدار میشه (دختر سحر خیز مامان‌:*) و چقدر زودتر از او می‌تونم بیدار بشم مگه؟ و شب‌ها که می‌خوابه انگار یه تریلی از رویم رد شده و دیگه توانایی کار کردن ندارم :-| در نهایت همون یکی دو ساعتی که در طول روز بخوابه.

ولی حالا که نیست، دست و دلم به کار کردن نمیره :-\ نشستم توی هال، همه‌اش فکر می‌کنم که توی اتاق، توی تختش خوابیده و بروم نگاهش کنم :( حس می‌کنم صدای نفس‌هایش میاد، دلم برایش تنگ شده...


پ.ن. یادتون هست یک سری چیزهای لیلی گم شده بود؟ 

قاشق سبز رنگ پیدا شد :) کجا بود؟ در فاصله بین در فر و لبه بالایی اجاق گاز که وقتی در فر بسته است عمراْ که به نظر آدم برسه میشه در آن لبه باریک چیزی رو جا کنه :دی

۱۴ حبه چیده شد. ۱۹

غمگین خسته (+ متخصص پوست)

لیلی جان یک ساعت که می خوابد با گریه بیدار می شود و من یا صابر شتابان می رویم پیشش، چند روزی بود که روی دست هایش چند جوش دیده بودم و گذاشتم به حساب پشه های تابستانی، بعد آبریزش بینی شروع شد، تعداد جوش های روی دست ها زیاد شد، بعد چند تا روی پا و یکی دو تا روی صورت که گفتیم آلرژی غذایی است و من همه غذاهایی که بازه سه روزه را مدت ها قبل گذرانده بودند و در طبقه بندی غذاهای امن قرار گرفته بودند را شروع کردم به حذف کردن و بعدتر  تک و توک سرفه وسط شب شروع شد که گذاشتیم به حساب ریفلاکس، چون یک هفته ای بود که به توصیه دکتر رانیتیدین را قطع کرده بودیم و هی می گفتیم پس چرا جوش ها نمی رود و چرا نوبت دکتر نمی رسد و هی دلمان شور زد...

امروز رفتیم دکتر و گفت سرفه می تواند به دلیل ریفلاکس باشد و رانیتیدین بدهید دوباره، آبریزش احتمالا سرماخوردگی خفیفی است، ولی جوش ها حتما گزش حشره است :-(

لیلی بعد از دو ساعت انتظار برای نوبتمان بی قرار شده بود و در آغوش صابر گریه می کرد و من با دکتر ادامه دادم که چرا می گوید گزش و چرا این همه و چرا مثل اگزما شده پس؟

گفت ببین که زیر لباسش نزده، مثلا روی شکم و ببین که فاصله شان دو سانت اینهاست و ... بعدتر گفت جای خاکی نبودید اخیراً؟ 

که جواب بله بود، هفته پیشتر چیتگر بودیم، گفت شاید از این حشره های دوستدار خاک باشه، مثلا ساس :-| و یک پماد داد برای خارش احتمالی جای گزش ها. 

حالا چه؟ من سرچ کردم درباره ساس و دچار کابوس شدم :-( که هیچ راه درمانی نداره به جز سمپاشی و هی عکس گزش دیدم که مقایسه کنم ممکن است همان باشد و هی حالم بد و بدتر شد، که آیا واقعا ساس است؟ :-( و عذاب وجدان گرفتم که آیا نباید هفته قبل لیلی را می بردم کارگاه مادر و کودک یا خانه مامان و درمانده شدم که این هفته ببرم یا مثلا ممکن است منتقل شود؟ 

الان خیلی خسته ام، خسته، غمگین، درمانده و با حجم زیادی نادانی و عذاب وجدان :-(


پ.ن. سلام به همه و ممنونم بابت همه راهکارها و دلگرمی هاتون، امروز عصر لیلی رو بردیم پیش متخصص پوست، گفت گزش حشره است ولی نسبت به گزش حشره شدیداً آلرژی داده :-( ولی ساس نیست، چون پترن گزش خیلی پراکنده است و ساس سه تا پشت هم می زنه، در یه ردیف، که بهش میگیم صبحانه، نهار، شام :-/ خلاصه که گفت احتمال میدم پشه باشه، از اون پا درازها، مخصوصاً که ما پنجره هامون توری نداره...


کلاً بار سنگینی از روی دوشم برداشته شد، خدا رو شکر :-) 

۱۸ حبه چیده شد. ۱۲

مژدگانی :)

احتراماْ به اطلاع می‌رساند تعدادی از وسایل لیلی در مساحت ۶۰ متری خانه‌‌ی ما گم شده‌اند،‌ لیست اقلام به شرح زیر است:

ناخن‌گیر

قاشق سبز رنگ

چنگال نارنجی رنگ

قطره استریل آب نمک


در راستای تمیز کردن خانه برای تولد لیلی همه جا را گشته و این موارد پیدا نشده‌اند (البته لیست خیلی بلند بالاتر بود و بقیه موارد را یافتم:دی)، در صورت داشتن تجربه مشابه برای جستجوی محل خاص مورد علاقه یک کودک یک ساله، ایده‌های خود را برای من ارسال کرده و مژدگانی دریافت کنید :)

۱۸ حبه چیده شد. ۱۵

دوازده ماه در یک قاب

 تولدت مبارک قلب مامان 😘

۲۹ حبه چیده شد. ۲۱

جام جهانی چشمات :*

چشمانت بسته بود، صدای گریه‌ فضای اتاق عمل را پر کرده بود، لپ نرمت را چسباندند به گونه‌ام،‌ چقدر ناز بودی تو دختر. نگرانت بودم، نمی‌دانستم سالم هستی یا نه، می‌دانی... آخر زود آمده بودی، آن هم نه چند روز، چند هفته... اجازه نداشتم بنشینم، اجازه نداشتم تکان بخورم، گفتند نگران نباش سالم است، نگران نباش، نگران...

در بخش، روی تخت افتاده بودم که تو را گذاشتند در آغوشم.
نگاهت کردم، چشمانت بسته بود هنوز. روی سینه‌‌ام بودی، روی قلبم، تو کوچولوی ناز من، لیلی ناز من :* کمی که شیر خوردی، چشمانت را باز کردی، چشمان قشنگت :) و دنیا برای من شد، همه‌ی دنیا، همه‌ی زندگی که تو خودت معنای زندگی بودی برای مامان :*

امروز یک هفته مانده به تولد یکسالگی‌ات، در وسط همه شلوغی‌های جام جهانی، زمین سبز و توپ گرد. هنوز نمی‌دانی فوتبال چیست یا جام جهانی، یا حتی زمین سبز، ولی توپ زرد قشنگت را دوست داری :)
چند قدم به سویم بر‌می‌داری و در گام آخر با ذوق خودت را رها می‌کنی در آغوشم 
و من جان می‌دهم برای شادی چشمانت
برای چشمانت که جام جهانی ندارد :)

پ.ن. برای لیلی، به مناسبت چالش رادیوبلاگیها :)

۱۸ حبه چیده شد. ۱۷

امن‌سازی

و شما دقیقاْ نخواهی دانست چه مکان‌ها و موقعیت‌های خطرآفرینی برای جگرگوشه در خانه‌تان وجود دارد، مگر این که شروع کند به حرکت :دی 

در حالی که عطای میز نهارخوری و صندلی‌های لبه تیزش (به همراه دو صندلی متفرقه و میز و عسلی‌های کنار مبل) را در خانه تکانی عید به لقایش بخشیده‌اید و یک سری مبل تپل نرم مانده و یک عالمه محافظ لبه و گوشه و در و ... چسبیده به همه جا، متوجه می‌شوید که جگرگوشه قابلیت این را دارد که ظرف روغن مایع را در یک لحظه غفلت شما، برگرداند روی زمین و همه کاشی‌های آشپزخانه در چشم بر هم زدنی می‌شوند خطر :-|

یا متوجه یک پیچ بیرون آمده تیز از کنار میز کار وسط هال می‌شوی، در حالی که در نصف روز لیلی جان زیر میز خودش را جا می‌دهد که نزدیک شما باشد و با دستش هر روز ابعاد جدیدی از پیچ مورد نظر را کشف می‌کند :-)

هم اکنون جگرگوشه گواهینامه چهار دست و پا را چسبانده روی دیوار افتخاراتش، در حال تمرین برای امتحان گواهینامه ایستادن محکم و بدون لرزش بوده و گوشه چشمی دارد به راه رفتن در روزهای آینده :)

التماس دعا برای حفظ سلامتی همه جگرگوشه‌ها :)

۲۳ حبه چیده شد. ۲۶

کارگاه مادر و کودک :)

و ما جگرگوشه را ثبت نام کرده‌ایم کارگاه مادر و کودک برای این که هفته‌ای یک بار از فضای خانه و آشپزخانه و پشت میز کامپیوتر خارج گشته و با دنیای واقعی تعامل کنیم و لیلی جان هم چند نفر هم سن و سال را رویت کرده و فکر نکند که کل دنیا خودش هست و مادر جان، و این گونه برایتان بگویم که کارگاه مادر و کودک در رنج سنی زیر یک سال بیشتر کارگاه بازی مادر است تا کودک :دی

ما نه نفر مادر محترم با نه عدد فنچ خوشمزه یک ساعت بازی می کنیم، شعر می‌خوانیم، می‌خندیم و بسیار خوش می‌گذرد :)

جایتان خالی :)

۱۸ حبه چیده شد. ۱۵
بعدی
۱ ۲ ۳ . . . ۴ ۵ ۶
موضوعات
سروستاه نامه، سنتور (۲۷)
خوشنویسی، تذهیب (۱۷)
کار، iOS، اندروید (۳۳)
زندگی بهتر (۶۸)
یاد ایام (۲۸)
مهلا (۲۰)
صابرانه (۴۳)
از این روزها (۱۰۰)
یک سال بدون... (۱۲)
خانه دوست کجاست؟ (۱۸)
آشپزی، خام گیاهخواری (۱۹)
نی‌نی گولو، لیلی (۵۸)
کتابخوانی (۳)
مشاوره (۳)
آخرین نوشته ها
اگر دین ندارید...
همسایه
جراتمندی...
جوجکان غرب :-)
تمرین موثر ذهن آگاهی :)
تعادل
مسواک
عملیات نجات کودک درون :)
مرگ‌جویان*
بازی
محبوب ترین نوشته ها
لیلی، نام دیگر عشق است...
امن‌سازی
مادرانگی :)
کوچولو بیا*
خواهرانه :-)
خسته نباشید...
همنوا
ارزش
بد غذا :-)
جان، لیلی لیلی
پربیننده ترین نوشته ها
مهاجرت
هَکَلچه :-)
شفایافتگان
لالایی لیلی :)
بی کلید در* :-)
کوچولو بیا*
مادر شوهر
مادرانگی :)
"هل اتی" کجا رفت؟
لیلی، نام دیگر عشق است...
نوشته های پر بحث تر
هَکَلچه :-)
کوچولو بیا*
لیلی، مثلِ پری
خب تا آخرش رو بگو :-|
لیلی، نام دیگر عشق است...
پسر یا دختر! مسئله این است...
دوبله وسط :-)
بی کلید در* :-)
آشپز که دو تا شد...
گاه اندوه من
تاریخچه نوشته ها
پیوند ها
گروه نرم افزاری پرکا
دامن گلدار اسپی
تیرمن
جولیک
نارخاتون
یک آشنا
آقاگل ملت
ذهن زیبای یلدا
faella
توکا
وقتی فاطمه روز به روز بزرگتر می‌شود
یک مترسک
وایسیـ ورسا
سیناپس های نارنجی
می‌خواهم فاطمه باشم
غرور شکسته
فیلوسوفیا
پرتقال دیوانه
حریری به رنگ آبان
در دیار نیلگون خواب
دکتر میم
خانومی جانم
روزنوشت های میم صاد
پنجره می‌چکد
ریشه در باد
حنا
زندگی به سبک ام اس
لافکادیو
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان