خودم

"خودم" یعنی مادر جان، آهسته، کمی آرام باش، دورتر بنشین، آها خوب شد، با نگاه ایرادگیرت زل نزن به دست‌های کوچک من، دلسوزی و ترحم هم قاطی‌اش نکن، صدای نچ نچ نشنوم، کمک نمی‌خواهم یا راهنمایی یا هر چی، قربان دست و پای بلوری‌ام هم نرو، می‌خواهم "خودم" تنهایی انجام دهم، و برای انجامش تا آخر دنیا وقت دارم، به ساعت من هنوز دیر نشده :)

۶ حبه چیده شد. ۱۹

چه توفیقی از این بهتر

لیلی: "مامان من دلم میخواد بزرگ که شدم آدم‌ها را بخندونم" بعد شکلک در میاره و نگاه می‌کنه ببینه می‌خندم یا نه.

مثل یک مادر سنتی که آرزو داره بچه‌ش دکتر مهندسی چیزی بشه، ازش می‌پرسم: "مثلا شبیه استندآپ کمدین‌ها که جوکی تعریف کنی که بقیه بخندند؟"

لیلی: "نه مامان، مثل clown"

من: "چقدر خوبه که می‌دونی چی می‌خوای جانِ مادر"

۱۲ حبه چیده شد. ۱۸

خستگی شده یه عادت :)

- لیلی جان، دیر رسیدی پلی‌گروپ، باهاشون صبحانه خوردی؟

- آره، ولی بعدش خسته بودم.

- خسته بودی؟ یعنی می‌خواستی استراحت کنی؟

- نه! یعنی نمی‌دونستم می‌خوام چی کار کنم...

- اوهوم یعنی یه کمی کلافه بودی؟ یا گیج شده بودی؟ ...

جگرگوشه‌ی ما پرکاربردترین احساسی که در قریب این سه سال و هشت ماه از پدر و مادرش شنیده خستگی بوده، اوایل غافلگیر می‌شدم که چرا هر چی ازش می‌پرسم میگه خسته‌ام، خسته شدم، خسته بودم... بعد دیدم پکیج احساسات ناخوشایند (منهای ناراحتی و خشم و چندتای دیگه که خوب تفکیک می‌کند) را به احترام بزرگتر، خستگی نامگذاری کرده و تمام :دی

باشد که رستگار شویم :)

۱۱ حبه چیده شد. ۲۲

سایه

با لیلی یک برنامه‌‌‌ای می‌دیدیم درباره سایه و نحوه تشکیل شدنش و ... یک جای برنامه می‌گفت سایه‌ها در پشت مانع نور تشکیل می‌شوند و سیاه هستند، چون نور نیست. لیلی یک‌هو اخم‌هایش را کرد تو هم که "نخیر، سایه‌ی من خیلی هم رنگی پَنگیه!"

حالا زبان برنامه انگلیسی بود، گفتم "رنگی پنگی انگلیسی‌اش چی میشه؟" یه ابرویی بالا انداخت و گفت "color color" :دی

پ.ن. اولین نفری که بیاد بگه چرا با ترجمه به بچه انگلیسی یاد میدی رو بلاک می‌کنم :دی

۵ حبه چیده شد. ۱۵

خالخالی خالی*

من: لیلی بهت بگم لیلیِ عسل‌ها*؟       - نه!

صابر: لیلی گل چی؟                          - نه!

لیلی: همون لیلی خالی، لیلی تنها خوبه :)

من: لیلی جون چی؟ لیلی جان؟

- آره اونم خوبه!

پ.ن. یه قسمتی بود از سریال همسران که شاید می‌خواستند برای یه گاو خال‌خالی اسم بگذارند، بعد نمی‌دونم بحث بود که خالخالیِ چی؟ و مثلا فردوس کاویانی می‌گفت خالخالی خالی؟ خالخالی تنها؟ :دی اگه سنتون به این چیزها قد نمیده، زیاد دقیق نشین در مفهومش، چون مفهوم خاصی نداره:دی  

* برای این‌که زیاد صدایش می‌زنم عسلِ عسل‌ها، لیلیِ عسل‌ها، لیلیِ جان‌ها :)

۹ حبه چیده شد. ۱۲

مزه

-"لیلی جان، چه غذایی رو دوست نداری؟"

بعد از کلی مکث: "غذای بی‌خوشمزه"

 

پ.ن. صابر همیشه میگه یاد گرفتن زبان جدید به شیوه زبان مادری، مثل یاد گرفتن یه pattern است، pattern اولیه را که یاد گرفتی، بعد جاهای مختلف جایگزین می‌کنی.

۸ حبه چیده شد. ۲۰

روبی جان

- لیلی جون، روبی* هم با خودت می‌بری حموم؟

- نه! روبی که آدم نیست عمو، عروسکه، آدم‌ها میرن حموم، عروسک‌ها میرن ماشین لباس‌شویی :)))

* عروسک روباه، عروسک خواب لیلی، هدیه‌ی عمه مریم برای لیلی جان وقتی هشت ماهه بود.

۴ حبه چیده شد. ۱۶

خط خطی

پاک کردم، دیوارها، میزها، کشوها، پارکت‌ها، لبه‌های تخت. از نقاشی‌ها، از رد خشک شده‌ی استیکرهای کریسمس قبل، از خاطره‌ها. با اسکاچ کشیدم از راست به چپ، از بالا به پایین، آن‌قدر که نوک انگشتانم از تماس با ماده‌ی شوینده سرخ شد و شانه‌هایم فریاد کشیدند که بس کن و من ادامه دادم. پاک کردم دیوارهای آخرین جایی که نقاشی‌ها هنوز مانده بودند، دیوار اتاق لیلی.

نقاشی‌ها؟ همان‌ها که پشت تلفن به این و آن غر زدم «خط خطی! این بچه همه دیوارها را خط خطی کرده» و یادم رفت، یادم رفت که همه‌جا به نقاشی‌هایش گفته بودم خط خطی، تا آن شب. آن شب که کلافه بودم که چرا دیگر نقاشی نمی‌کشد، مداد را پرت کرد که «من نقاشی بلد نیستم، خط خطی می‌کنم» :(

غصه خوردم، خودم را در آینه‌اش دیدم، و دیگر هیچ‌وقت به هیچ‌کس نگفتم خط خطی‌های دیوار خانه‌مان، برایش از خاطره‌هایم با نقاشی گفتم، از جادوی کاغذ و مدادرنگی، از آرزوی مدادرنگی ۳۶ رنگ، از جادوی خلق، از این که «من خیلی نقاشی کردن را دوست دارم» و نگاهم کرد یا نه، زیر لب گفت «ولی من یه کمی دوست دارم»

دیشب وقتی کنارش نشسته بودم برای خواندن داستان قبل خواب، دفتر نقاشی‌اش را آورد، با یک تیکه شکسته مداد شمعی «می‌خواهم نقاشی کنم» و بعد همه جا ترکیب درهمی از خط‌ها را می‌دیدم که پروانه‌ی زیبایی بود برایش، یک پروانه قرمز.

از کی آن‌قدر بزرگ شدم که دیگر پروانه‌ها را ندیدم؟

 

۱۰ حبه چیده شد. ۱۹

حکاکی روی دیوار غار

چند روز قبل همه دیوارهای خانه را از نقاشی‌های لیلی شستم، گفتم اگر سر سیاه زمستان، قرار به تحویل خانه به صاحبخانه باشد، از همین چند روز آفتابی باقیمانده برای فرصت خشک شدن نم دیوار استفاده کنم. حالا لحظه‌ای را تصور کنید که از اتاق خواب برگشتم توی هال، با شانه‌های دردناک، پوست دست رفته و سردرد، بعد از دو روز ساییدن دیوارها با اسکاچ و سیف و می‌بینم که لیلی انبردست به دست در حال کندن دیوار است :-| یعنی دنیا پیش چشمانم سیاه شد! "یعنی این بچه نمی‌فهمد که من این قدر همه جا را سابیدم، حالا می‌خواهد دیوارها را بکند؟!"

خلاصه مثل فرشته عذاب نازل شدم بالای سرش که "انبردست را بده من، همین حالا!" بعد هم گریه و جیغ و "نمیدم و برو" و ... آخر شب، قبل خواب وسط قصه و بازی دو تا سناریو رو کرد، اول این که می‌خواسته بقایای محو نقاشی‌هایش را با انبردست از روی دیوار در بیاره، دوم این‌که این دفعه طوری بکشد که دیگر پاک نشه :( عزیز دلم :(

۷ حبه چیده شد. ۱۱

چالش والدگری

گاهی بعضی از روزها، مثل امروز انگار سه بار از چرخ گوشت رد شده‌ام، در فرآیند هدایت احساس و رفتار در چاه ویل بی‌انتهایی گیر افتادم و حتی کل روز رفته‌ام دنبال پیدا کردن روش‌های دیگری برای والدگری. در کل این سه سال و چند ماه هیچ وقت به اندازه‌ی امروز فکر نکرده‌ام که این روش تربیتی که در پیش گرفته‌ام (اگر بشود اسمش را گذاشت تربیت) جواب نمی‌دهد :-|

۵ حبه چیده شد. ۷
در جستجوی درون و برون...
موضوعات
سروستاه نامه، سنتور (۲۷)
خوشنویسی، تذهیب (۱۷)
کار، iOS، اندروید (۳۶)
زندگی بهتر (۸۴)
یاد ایام (۲۸)
مهلا (۲۳)
صابرانه (۴۵)
از این روزها (۱۶۵)
یک سال بدون... (۱۲)
خانه دوست کجاست؟ (۲۶)
آشپزی، خام گیاهخواری (۱۹)
نی‌نی گولو، لیلی (۹۸)
کتابخوانی (۶)
مشاوره (۸)
آن سوی آب‌ها (۸۲)
داستان (۲)
چالش وبلاگی (۱)
آخرین نوشته ها
ستاره
شب‌های روشن
خودم
شرح حال
مجید جان، دلبندم
ابر‌قهرمان
مشاهده
هزار و سیصد و چند
خوش به حال روزگار...
دکمه استاپ را فشار بده...
محبوب ترین نوشته ها
گاهی بیرون رو نگاه کن
لیلی، نام دیگر عشق است...
سهیم شدن
کوچولو بیا*
امن‌سازی
مادرانگی :)
یازده ضربدر سه
سوگواری
وخیم
ظاهر و باطن
پربیننده ترین نوشته ها
هَکَلچه :-)
شفایافتگان
مهاجرت
لالایی لیلی :)
"هل اتی" کجا رفت؟
مادر شوهر
پسر یا دختر! مسئله این است...
بی کلید در* :-)
لیلی، مثلِ پری
مادرانگی :)
نوشته های پر بحث تر
هَکَلچه :-)
کوچولو بیا*
لیلی، مثلِ پری
خب تا آخرش رو بگو :-|
لیلی، نام دیگر عشق است...
دوبله وسط :-)
پسر یا دختر! مسئله این است...
بی کلید در* :-)
آشپز که دو تا شد...
گاه اندوه من
تاریخچه نوشته ها
فروردين ۱۴۰۰ ( ۷ )
اسفند ۱۳۹۹ ( ۸ )
بهمن ۱۳۹۹ ( ۹ )
دی ۱۳۹۹ ( ۹ )
آذر ۱۳۹۹ ( ۸ )
آبان ۱۳۹۹ ( ۷ )
مهر ۱۳۹۹ ( ۸ )
شهریور ۱۳۹۹ ( ۹ )
مرداد ۱۳۹۹ ( ۹ )
تیر ۱۳۹۹ ( ۹ )
خرداد ۱۳۹۹ ( ۹ )
ارديبهشت ۱۳۹۹ ( ۹ )
فروردين ۱۳۹۹ ( ۸ )
اسفند ۱۳۹۸ ( ۹ )
بهمن ۱۳۹۸ ( ۸ )
دی ۱۳۹۸ ( ۹ )
آذر ۱۳۹۸ ( ۹ )
آبان ۱۳۹۸ ( ۱۱ )
مهر ۱۳۹۸ ( ۹ )
شهریور ۱۳۹۸ ( ۸ )
مرداد ۱۳۹۸ ( ۹ )
تیر ۱۳۹۸ ( ۹ )
خرداد ۱۳۹۸ ( ۹ )
ارديبهشت ۱۳۹۸ ( ۹ )
فروردين ۱۳۹۸ ( ۹ )
اسفند ۱۳۹۷ ( ۸ )
بهمن ۱۳۹۷ ( ۹ )
دی ۱۳۹۷ ( ۸ )
آذر ۱۳۹۷ ( ۸ )
آبان ۱۳۹۷ ( ۸ )
مهر ۱۳۹۷ ( ۹ )
شهریور ۱۳۹۷ ( ۹ )
مرداد ۱۳۹۷ ( ۹ )
تیر ۱۳۹۷ ( ۸ )
خرداد ۱۳۹۷ ( ۱۰ )
ارديبهشت ۱۳۹۷ ( ۹ )
فروردين ۱۳۹۷ ( ۹ )
اسفند ۱۳۹۶ ( ۸ )
بهمن ۱۳۹۶ ( ۱۰ )
دی ۱۳۹۶ ( ۷ )
آذر ۱۳۹۶ ( ۹ )
آبان ۱۳۹۶ ( ۹ )
مهر ۱۳۹۶ ( ۸ )
شهریور ۱۳۹۶ ( ۷ )
مرداد ۱۳۹۶ ( ۲ )
تیر ۱۳۹۶ ( ۶ )
خرداد ۱۳۹۶ ( ۹ )
ارديبهشت ۱۳۹۶ ( ۸ )
فروردين ۱۳۹۶ ( ۹ )
اسفند ۱۳۹۵ ( ۹ )
بهمن ۱۳۹۵ ( ۸ )
دی ۱۳۹۵ ( ۱۰ )
آذر ۱۳۹۵ ( ۹ )
آبان ۱۳۹۵ ( ۱۰ )
مهر ۱۳۹۵ ( ۹ )
شهریور ۱۳۹۵ ( ۹ )
مرداد ۱۳۹۵ ( ۸ )
تیر ۱۳۹۵ ( ۱۰ )
خرداد ۱۳۹۵ ( ۹ )
ارديبهشت ۱۳۹۵ ( ۹ )
فروردين ۱۳۹۵ ( ۹ )
اسفند ۱۳۹۴ ( ۸ )
بهمن ۱۳۹۴ ( ۹ )
دی ۱۳۹۴ ( ۹ )
آذر ۱۳۹۴ ( ۸ )
آبان ۱۳۹۴ ( ۸ )
مهر ۱۳۹۴ ( ۹ )
شهریور ۱۳۹۴ ( ۹ )
مرداد ۱۳۹۴ ( ۶ )
آبان ۱۳۹۳ ( ۳ )
مهر ۱۳۹۳ ( ۸ )
شهریور ۱۳۹۳ ( ۹ )
مرداد ۱۳۹۳ ( ۹ )
تیر ۱۳۹۳ ( ۹ )
خرداد ۱۳۹۳ ( ۱۰ )
ارديبهشت ۱۳۹۳ ( ۹ )
فروردين ۱۳۹۳ ( ۸ )
اسفند ۱۳۹۲ ( ۳ )
پیوند ها
گروه نرم افزاری پرکا
دامن گلدار اسپی
تیرمن
جولیک
نارخاتون
یک آشنا
آقاگل ملت
ذهن زیبای یلدا
faella
توکا
وقتی فاطمه روز به روز بزرگتر می‌شود
یک مترسک
وایسیـ ورسا
می‌خواهم فاطمه باشم
غرور شکسته
فیلوسوفیا
پرتقال دیوانه
حریری به رنگ آبان
در دیار نیلگون خواب
دکتر میم
خانومی جانم
روزنوشت های میم صاد
پنجره می‌چکد
ریشه در باد
حنا
صخره‌نورد
لافکادیو
هیچ
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان