خاخائو

دیگه وقتی ملت به جای g میگن خ، به جای ch هم میگن خ (dochter: دختر) فقط تصور کنید چقدر آوای خ در روز می‌شنوید؟ نتیجه این‌که بچه‌ای که از بیست ماهگی اینجا بوده، تنها آوایی که حسابی تسلط داره خ است، گاهی به جای ک هم میگه خ، به جای ه هم میگه خ :-|

۶ حبه چیده شد. ۱۵

دانگی‌شو!

یعنی این‌که میگن مادر بهتر از هر کس دیگری زبان بچه‌اش رو می‌فهمه فریبی بیش نیست :دی بامزه‌ترین خاطره مربوط به دانگی‌شو (dangi-sho) است، این دختر ما هر چند وقت یه‌ باری می‌گفت دانگی‌شو، مثلا رفت و مثل دانگی‌شو زد، دانگی‌شو رو بلند کرد... یکبار وسط خیابان یه مجسمه‌ای رو نشان داد که شبیه هیچی نبود و بلند گفت: مامان! مامان! دانگی‌شو :-|

خلاصه من خیلی ذهنم درگیر این دانگی‌شو بود تا یکبار رفته بودیم بخش کودک کتابخانه و همین‌طور وسط یکی از عکس‌ها یک دایناسور نشان داد و گفت: "اااا دانگی‌شو!" من هم دو زاری‌ام کج، گفتم: "آها مامان آره اینم دانگی‌شو است"، دست بر قضا صفحه پر بود از دایناسور... هی ذوق کرد و خندید که "چقدر دانگی‌شو"... که یه هو اون وسط ارتباط کلمه با تصویر در مغزم برقرار شد! اوه! دانگی‌شو... دایناسور، دایناسور

بهش گفتم: "مامان منظورت دایناسور است؟" گفت: "بله مثل جرج و دانگی‌شو" :دی 

پ.ن. شرمنده محبت همگی که از دوشنبه پاسخ ندادم، حال لیلی از یکشنبه تا امروز صبح تقریبا ثابت بود، مشکلات گوارشی، سرفه و آبریزش بینی، گاهی کمی تب، ولی به طور معجزه آسایی از نه ده صبح امروز بهتر شده :) 

۷ حبه چیده شد. ۱۶

دیگه تماس نگیر!

به جرات اولین برخورد جدی من با سیستم درمان اینجا، چند روز اخیر بود، لیلی با علائم ترکیبی اسهال-استفراغ در ظهر جمعه و تب ۳۹.۵ ساعت ۴ عصر، من را واداشت که به GP مورد نظر زنگ بزنم برای کسب تکلیف. نتیجه؟ چرا با بخش Emergency  تماس گرفتید خانم؟* :-| آیا به نظر شما یه کودک ۲.۵ ساله با تب ۳۹.۵ که جلوی چشم مادرش قرص جویدنی استامینوفن (البته اینجا بهش میگن پاراستامول) را بالا میاره، موقعیت اورژانسی محسوب نمیشه؟

بماند که جمعه شب و شنبه را چطور سر کردیم، از صبح دیروز، تب کامل قطع و عصر دیروز علائم سرماخوردگی شامل آبریزش بینی و کمی سرفه نمایان شد و امروز ادامه داشت. امروز از سر ساعت ۸ زنگ می‌زدم به GP و هر بار می‌گفت یازده نفر جلوی شما هستند، دوازده نفر جلوی شما هستند... در نهایت گفتم بهتره از ساعت ۱۱ رد نشه، از ساعت ۱۱ تلفن را قطع نکردم تا بعد یک ربع نوبت شد و دستیار دکتر تلفن را برداشت! صلوات بفرست :) شرایط را برایش توضیح دادم و پرسیدم که نگران سرفه هستم و وقت معاینه می‌خواهم چون فردا می‌خواهم ببرمش playgroup برای اولین بار و نگران این هستم که مسری باشه، فکر می‌کنی چی گفت؟ خانم تو این فصل همه سرماخوردند و بچه رو ببر اوکیه :-| و دفعه بعد اگه دو هفته سرفه‌اش ادامه پیدا کرد یا تب بالای ۳۹.۵ داشت زنگ بزن :-|

الان من خیلی به سیستم درمان ایران عادت کردم یا اینا خیلی بی خیالند؟ یک عدد پزشک پاسخگو باشه :)

 

* فکر می‌کنید چرا با emergency تماس گرفته بودم؟ چون شماره دکتر می‌گفت که برای تعیین وقت بین ساعت ۸ تا ۱۱ صبح زنگ بزنید و من ساعت ۴ روزی که فردا و پس‌فردا عملاً همگی تعطیل هستند، چه باید می‌کردم؟

۱۴ حبه چیده شد. ۹

دریچه چشم کودک

می‌گویند که هیچ اتفاقی نیست که در همه انسان‌ها احساس مشترکی ایجاد کند، حتی تولد یا مرگ برای بعضی‌ها احساس شادی و شعف و در دیگران غم و اندوه و سوگواری است... یکی از راه‌های دیدن دنیا از دریچه چشم کودک یادآوری خاطرات کودکی ما است که این روزها که به مدد شبه چهارپایه‌ای که لیلی از یکی سطل‌ها برای خودش ساخته است و کمتر جایی در خانه دور از دسترس می‌نماید، بیشتر به چشم می‌آید.

این که خاطرات خوش و هیجان انگیز کودکی‌ام از کشوی اول دراور اتاق مامان و بابا آمیخته است با عطر و رنگ و یادگاری‌ها و یادداشت‌های کوچک مامان، چقدر در افزایش قابل مقایسه‌ی صبر و حوصله‌ی من هنگام اکتشاف کشوی لوازم من توسط لیلی موثر است :) 

۱ حبه چیده شد. ۱۵

انسان‌نگر

"کودک را در جایگاهی ارزشمند، بزرگوار و محترم دریابید، گویی او افتخار هم‌گام شدن با خود را به شما داده‌است، هم‌پیمایی با کسی که یک عمر در آرزوی هم صحبت بودن با او بوده‌اید، آن‌قدر ارزشمند و بزرگوار."

به این نقل به مضمون فکر می‌کنم این‌روزها و این‌که چقدر این نگرش با این که فکر کنم کودک مخلوط‌کن بی‌در است و انسان غارنشین در نوع نگاهم به کودکم فرق دارد...

۵ حبه چیده شد. ۱۸

آخرین تمشک وحشی

دوباره سُر خوردیم تو سرما... باران می‌بارید امروز نم‌نم و سرعت وزش باد ۳۷ کیلومتر بر ساعت، و همان عامل اصلی سرمای استخوان سوز اینجاست، باد سرد شدید :-| رسیدیم کنار بوته تمشک پارک همیشگی، باقیمانده تمشک‌ها از سرما خشک شده بودند، نگاه لیلی مانده بود روی تمشک‌های خشک شده... کلی گشتم در بوته، بالا پایین و برای لیلی می‌گفتم که فصل تمشک تمام شده جانِ مامان که یک دانه تمشک دیدم، هورا :) یه تمشک آبدار سیاه زیر یک برگ در امان بود از سوز سرما... شد برای لیلی، آخرین تمشک، تمشک لیلی :)

پ.ن. داشتم به دوستم می‌گفتم که لیلی شانه کردن را دوست ندارد، موهای دخترم وحشی است، گفت: اصلا تو منابع ادبیاتمون داریم که موی لیلی پریشون و پر پیچ تاب بوده و دل مجنون هم تو همین پیچ و تاب گیر کرده بوده...
خانم شونه نکن، شونه نکن خانوم :))))))

۳ حبه چیده شد. ۱۵

باز باران

با یک سری کارت داشتیم قطار بازی می‌کردیم که نمی‌دونم چطور به کله‌ام زد که بارون کارتی بسازم :-| "لیلی جان نگاه کن! بارون کارتی" :دی و کارت‌ها در آسمان رقصیده و همه جا پخش می‌شدند! گام بعدی چی بود؟

"مامان، من! من! من بارون کارتی!" "مامان، مامان، من برم بالا، بارون کارتی!" (یعنی من رو بذار بالا از اونجا کارت‌ها رو بریزم پایین) و گام‌های بعدتر؟

بارون پازلی مقوایی، بارون پازلی چوبی :-| (مادر جان من دونه‌هایش رو از کجا پیدا کنم آخه؟)، بارون برگ، بارون خاک، ... بارون سنگ نیاد صلوات :-|

خلاصه از من به شما نصیحت وقتی موقع بازی با کودک دو ساله حس می‌کنید که خیلی باحالید، به عواقبش فکر کنید!

۳ حبه چیده شد. ۱۵

آموخته یا منحصر به‌ فرد

یک کاسه پلاستیکی گرفته دستش و می‌کشد روی پنجره. صدایی بلند می‌شود شبیه کشیدن ناخن روی تخته سیاه :-| زیر چشمی نگاهش می‌کنم کنجکاو است و شاد، می‌خندد و با دقت نگاه می‌کند که چطور این صدا ایجاد می‌شود.

اول گوش‌هایم را می‌گیرم و همان طور که از پشت دست‌هایم هنوز صدای سوت مانندش آزاردهنده است، به این فکر می‌کنم که آیا این واکنش طبیعی منحصر به‌ فرد من بوده یا در گذر زندگی آموخته‌ام که آزار ببینم مثل ترس از سوسک؟

۳ حبه چیده شد. ۱۳

شکست

اولین بار که یکی از مداد شمعی‌هایش شکست، پرت شدم به همه روزهایی که کاری رو کرده بودم که نباید، با دهن باز، ماتِ مداد شمعی مونده بودم... "شکست؟" نگاهم کرد و از شنیدن کلمه شکست خنده‌اش گرفت، "بذار برم چسب بیارم" رفتم چسب آوردم و در حالی‌که تلاش می‌کردم با چسبِ مایع کمر شکسته مداد شمعی رو صاف کنم، دیدم یک کمر شکسته دیگه رو گرفته سمتم و میگه: "چفس" یعنی چسب :دی

این بهت‌زدگی موند باهام، سر اولین ماژیکی که یه شب تا صبح درش باز مونده بود و از فردایش خشک شد و دیگه ننوشت، سر قلموی آبرنگ که شکسته و کمرش صاف نشده، سر خمیربازی‌ها که اونقدر همه رو به هم فشار داده فقط به درد ساختن المر و پتوی چهل تیکه می‌خوره :دی

ولی امروز عصر از همون پتوی چهل تیکه یه گردالو ساخت و زد سر یکی از مدادهای نوک شکسته‌اش (که بیشتر از خود مداد به تراشیدنش علاقه داره) و گرفت سمتم و گفت: مامان! بستنی :)

یعنی کی گفته که باید در همه ماژیک‌ها رو بست و مداد شمعی‌ها رو نشکست و خمیربازی‌ها رو قاطی نکرد؟ "ول کن جهان را، قهوه‌ات یخ کرد" :)

۶ حبه چیده شد. ۱۷

اعتصاب غذا

به مربی لیلی میگم: خب این که بچه‌های دیگه همه اینجا شاد هستند که دلیل نمیشه، بچه‌ها متفاوتند (در واقع می‌خواستم بگم هر بچه منحصر بفرد است، ولی کلمه‌اش به ذهنم نرسید، بعدتر دوستی بهم گفت می‌تونستی بگی unique) لیلی در خانه، پارک و خونه همه دوستان و آشنایان خیلی بچه شاد و پر جنب و جوشی است و غذا خوردن رو خیلی دوست داره، وقتی این‌جا پیش شما هیچی نمی‌خوره و همه‌اش می‌خواد بخوابه، برای من نشانه این است که راحت نیست، خوش نیست، و این برای من مهمتر از هر چیز دیگه است!
ناگفته نماند وقتی به تغییر مهد لیلی فکر می‌کنم مور مور میشم :-( حتی فکر می‌کنم شاید مهد رفتن برایش زود بوده و بهتره بیاد ور دل خودم، در هر حال که من اینجا کار پاره وقت سه روز در هفته پیدا نکردم...
۵ حبه چیده شد. ۱۰
بعدی
۱ ۲ ۳ . . . ۶ ۷ ۸
در جستجوی درون و برون...
موضوعات
سروستاه نامه، سنتور (۲۷)
خوشنویسی، تذهیب (۱۷)
کار، iOS، اندروید (۳۴)
زندگی بهتر (۷۵)
یاد ایام (۲۸)
مهلا (۲۳)
صابرانه (۴۴)
از این روزها (۱۴۳)
یک سال بدون... (۱۲)
خانه دوست کجاست؟ (۲۵)
آشپزی، خام گیاهخواری (۱۹)
نی‌نی گولو، لیلی (۸۰)
کتابخوانی (۴)
مشاوره (۸)
آن سوی آب‌ها (۴۹)
آخرین نوشته ها
دکمه قرمز
آشفتگی
باب افتعال*
سر خط خبرها...
مهلا و یلدا
حاضر جوابی
خاخائو
کریسمس
ظاهر و باطن
Keep pressing One
محبوب ترین نوشته ها
لیلی، نام دیگر عشق است...
امن‌سازی
کوچولو بیا*
مادرانگی :)
سوگواری
حضور
شوک دمایی
خواهرانه :-)
یازده ضربدر سه
مسئله
پربیننده ترین نوشته ها
مهاجرت
هَکَلچه :-)
شفایافتگان
لالایی لیلی :)
بی کلید در* :-)
مادر شوهر
لیلی، مثلِ پری
مادرانگی :)
پسر یا دختر! مسئله این است...
کوچولو بیا*
نوشته های پر بحث تر
هَکَلچه :-)
کوچولو بیا*
لیلی، مثلِ پری
خب تا آخرش رو بگو :-|
لیلی، نام دیگر عشق است...
پسر یا دختر! مسئله این است...
دوبله وسط :-)
بی کلید در* :-)
آشپز که دو تا شد...
گاه اندوه من
تاریخچه نوشته ها
دی ۱۳۹۸ ( ۹ )
آذر ۱۳۹۸ ( ۹ )
آبان ۱۳۹۸ ( ۱۱ )
مهر ۱۳۹۸ ( ۹ )
شهریور ۱۳۹۸ ( ۸ )
مرداد ۱۳۹۸ ( ۹ )
تیر ۱۳۹۸ ( ۹ )
خرداد ۱۳۹۸ ( ۹ )
ارديبهشت ۱۳۹۸ ( ۹ )
فروردين ۱۳۹۸ ( ۹ )
اسفند ۱۳۹۷ ( ۸ )
بهمن ۱۳۹۷ ( ۹ )
دی ۱۳۹۷ ( ۸ )
آذر ۱۳۹۷ ( ۸ )
آبان ۱۳۹۷ ( ۸ )
مهر ۱۳۹۷ ( ۹ )
شهریور ۱۳۹۷ ( ۹ )
مرداد ۱۳۹۷ ( ۹ )
تیر ۱۳۹۷ ( ۸ )
خرداد ۱۳۹۷ ( ۱۰ )
ارديبهشت ۱۳۹۷ ( ۹ )
فروردين ۱۳۹۷ ( ۹ )
اسفند ۱۳۹۶ ( ۸ )
بهمن ۱۳۹۶ ( ۱۰ )
دی ۱۳۹۶ ( ۷ )
آذر ۱۳۹۶ ( ۹ )
آبان ۱۳۹۶ ( ۹ )
مهر ۱۳۹۶ ( ۸ )
شهریور ۱۳۹۶ ( ۷ )
مرداد ۱۳۹۶ ( ۲ )
تیر ۱۳۹۶ ( ۶ )
خرداد ۱۳۹۶ ( ۹ )
ارديبهشت ۱۳۹۶ ( ۸ )
فروردين ۱۳۹۶ ( ۹ )
اسفند ۱۳۹۵ ( ۹ )
بهمن ۱۳۹۵ ( ۸ )
دی ۱۳۹۵ ( ۱۰ )
آذر ۱۳۹۵ ( ۹ )
آبان ۱۳۹۵ ( ۱۰ )
مهر ۱۳۹۵ ( ۹ )
شهریور ۱۳۹۵ ( ۹ )
مرداد ۱۳۹۵ ( ۸ )
تیر ۱۳۹۵ ( ۱۰ )
خرداد ۱۳۹۵ ( ۹ )
ارديبهشت ۱۳۹۵ ( ۹ )
فروردين ۱۳۹۵ ( ۹ )
اسفند ۱۳۹۴ ( ۸ )
بهمن ۱۳۹۴ ( ۹ )
دی ۱۳۹۴ ( ۹ )
آذر ۱۳۹۴ ( ۸ )
آبان ۱۳۹۴ ( ۸ )
مهر ۱۳۹۴ ( ۹ )
شهریور ۱۳۹۴ ( ۹ )
مرداد ۱۳۹۴ ( ۶ )
آبان ۱۳۹۳ ( ۳ )
مهر ۱۳۹۳ ( ۸ )
شهریور ۱۳۹۳ ( ۹ )
مرداد ۱۳۹۳ ( ۹ )
تیر ۱۳۹۳ ( ۹ )
خرداد ۱۳۹۳ ( ۱۰ )
ارديبهشت ۱۳۹۳ ( ۹ )
فروردين ۱۳۹۳ ( ۸ )
اسفند ۱۳۹۲ ( ۳ )
پیوند ها
گروه نرم افزاری پرکا
دامن گلدار اسپی
تیرمن
جولیک
نارخاتون
یک آشنا
آقاگل ملت
ذهن زیبای یلدا
faella
توکا
وقتی فاطمه روز به روز بزرگتر می‌شود
یک مترسک
وایسیـ ورسا
سیناپس های نارنجی
می‌خواهم فاطمه باشم
غرور شکسته
فیلوسوفیا
پرتقال دیوانه
حریری به رنگ آبان
در دیار نیلگون خواب
دکتر میم
خانومی جانم
روزنوشت های میم صاد
پنجره می‌چکد
ریشه در باد
حنا
زندگی به سبک ام اس
لافکادیو
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان