چه توفیقی از این بهتر

لیلی: "مامان من دلم میخواد بزرگ که شدم آدم‌ها را بخندونم" بعد شکلک در میاره و نگاه می‌کنه ببینه می‌خندم یا نه.

مثل یک مادر سنتی که آرزو داره بچه‌ش دکتر مهندسی چیزی بشه، ازش می‌پرسم: "مثلا شبیه استندآپ کمدین‌ها که جوکی تعریف کنی که بقیه بخندند؟"

لیلی: "نه مامان، مثل clown"

من: "چقدر خوبه که می‌دونی چی می‌خوای جانِ مادر"

۱۸

عزیز دلممممممممممممممم 

واقعا چقدر خوب که میدونه چی میخواد و چقدر این دنیا به آدمهایی مثل لیلی نیاز داره

دلخوشیم به نسل بعدی:) دلخوشیم به خودمون که مادراشون هستیم، که از همه چرک و خون و لجن راه داریم می گذریم که نسل بعدی ده درصد بهتر بشه راهش

۱۴ اسفند ۲۰:۱۸ منتظر اتفاقات خوب (حورا)

شاید سر همین علاقه به ساختن بود که رفتم سراغ مهندسی! اما ساخت کاردستی و وسایل هنری یه حس و حال دیگه‌ای داره. الان هم گاهی خودم رو سرگرم می‌کنم. برای خودم یا برای بقیه چیزهایی درست می‌کنم اما این وقت خالی هم رفته رفته داره کمتر میشه!

هر موقع یه چیزی درست کنم که مامانم خوشش بیاد میگه بیا از اینا بذار تو اینترنت، بفروششون:)))) ولی واقعا اگر اون موقع می‌پرسیدن میخوای در آینده چیکاره بشی؟ می‌گفتم سازنده کاردستی:/ به نظر خنده‌دار بود! ولی الان خیلی‌ها کارشون ساخت دست‌سازه است:)

چه شغل دلچسبیه سازنده کاردستی :*

آره اتفاقا

خواهر زادم امسال تعیین رشته داشت میخواست که کامپیوتر یا هنر بخونه

خونه پدر بزرگش به زوور فرستادنش تجربی بخونه تو فامیلشون دکتر نداشتن میخاستن دکتر بشه آخرم به اجبار وادارش کردن

نظر خودشم که کشک هم نبود

 

هر چیم بهش گفتیم کوتاه نیاد آخر سر افاقه نکرد

چه غصه دار

عزیزم :))

 

یاد یکی از دوستام افتادم که اهل ترکیه بود و دانشگاه رشته‌ی مهندسی رو رها کرده بود و دلقک شده بود. دلقکِ واقعی! تا با لباس دلقکی ندیدمش باور نمی‌کردم. 

چه خاطره جالبی بود

۱۳ اسفند ۰۷:۲۰ آقاگل ‌‌

:))

بچه‌ها تا سال‌های سال برای پدر و مادرهاشون همین دلقک هستن. می‌بینیشون و با هربار دیدنشون لبخند می‌زنی. حتا وقت‌هایی که رفته سراغ کابینت، شیشه‌ی عسل رو انداخته شکسته، بعدهم نشسته بالای سر شیشه به عسل خوردن.

 

خرس کوچولوی خونه

۱۲ اسفند ۱۰:۰۸ فیلو سوفیا

من دوست داشتم معلم کلاس دوم بشم، آخه خیلی معلم خوبی داشتم سال دوم:)))

من هم معلم کلاس دومم بی نظیر بود :)

۱۲ اسفند ۰۶:۵۰ منتظر اتفاقات خوب (حورا)

یکی از بازی‌های بچگیم هم این بود که کاردستی‌هام رو می‌چیدم و براشون فاکتور خرید می‌نوشتم و می‌گفتم بیاین ازم بخرین:))) فاکتورهاش رو تا همین چند وقت پیش داشتم:/

عزیز دلم :* یه صفحه اینستا مثلا؟

۱۲ اسفند ۰۶:۴۸ منتظر اتفاقات خوب (حورا)

من بچه بودم دلم می‌خواست بزرگ شدم یه کارگاه بزنم نقاشی بکشم و کاردستی درست کنم و بفروشم:)))

هنوز هم می تونی :) دلت میخواد؟

۱۲ اسفند ۰۶:۴۵ حامد سپهر

چقدر خوبه که بچه‌ها از اون ماتریکسی که میخواست بچه‌ها فقط دکتر و مهندس و خلبان بشن دراومده

آره واقعا همینه

۱۱ اسفند ۲۱:۵۵ نیــ روانا

عزیزم

جه دل مهربونی داره ❤️❤️❤️

دوره ما که همش میخاستن مارو دکتر مهندس کنن

همدوره بودیم؟ هنوز هم همین‌اند :-|

وبلاگ خوبی دارید دنبالتون کردم از وبلاگ من نیز دیدن کنید و در صورتی که مایل بودید دنبال کنید وبلاگ من رو

:)

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
در جستجوی درون و برون...
موضوعات
سروستاه نامه، سنتور (۲۷)
خوشنویسی، تذهیب (۱۷)
کار، iOS، اندروید (۳۶)
زندگی بهتر (۸۴)
یاد ایام (۲۸)
مهلا (۲۳)
صابرانه (۴۵)
از این روزها (۱۶۵)
یک سال بدون... (۱۲)
خانه دوست کجاست؟ (۲۶)
آشپزی، خام گیاهخواری (۱۹)
نی‌نی گولو، لیلی (۹۸)
کتابخوانی (۶)
مشاوره (۸)
آن سوی آب‌ها (۸۲)
داستان (۲)
چالش وبلاگی (۱)
آخرین نوشته ها
ستاره
شب‌های روشن
خودم
شرح حال
مجید جان، دلبندم
ابر‌قهرمان
مشاهده
هزار و سیصد و چند
خوش به حال روزگار...
دکمه استاپ را فشار بده...
محبوب ترین نوشته ها
گاهی بیرون رو نگاه کن
لیلی، نام دیگر عشق است...
سهیم شدن
کوچولو بیا*
امن‌سازی
مادرانگی :)
یازده ضربدر سه
سوگواری
وخیم
ظاهر و باطن
پربیننده ترین نوشته ها
هَکَلچه :-)
شفایافتگان
مهاجرت
لالایی لیلی :)
"هل اتی" کجا رفت؟
مادر شوهر
پسر یا دختر! مسئله این است...
بی کلید در* :-)
لیلی، مثلِ پری
مادرانگی :)
نوشته های پر بحث تر
هَکَلچه :-)
کوچولو بیا*
لیلی، مثلِ پری
خب تا آخرش رو بگو :-|
لیلی، نام دیگر عشق است...
دوبله وسط :-)
پسر یا دختر! مسئله این است...
بی کلید در* :-)
آشپز که دو تا شد...
گاه اندوه من
تاریخچه نوشته ها
فروردين ۱۴۰۰ ( ۷ )
اسفند ۱۳۹۹ ( ۸ )
بهمن ۱۳۹۹ ( ۹ )
دی ۱۳۹۹ ( ۹ )
آذر ۱۳۹۹ ( ۸ )
آبان ۱۳۹۹ ( ۷ )
مهر ۱۳۹۹ ( ۸ )
شهریور ۱۳۹۹ ( ۹ )
مرداد ۱۳۹۹ ( ۹ )
تیر ۱۳۹۹ ( ۹ )
خرداد ۱۳۹۹ ( ۹ )
ارديبهشت ۱۳۹۹ ( ۹ )
فروردين ۱۳۹۹ ( ۸ )
اسفند ۱۳۹۸ ( ۹ )
بهمن ۱۳۹۸ ( ۸ )
دی ۱۳۹۸ ( ۹ )
آذر ۱۳۹۸ ( ۹ )
آبان ۱۳۹۸ ( ۱۱ )
مهر ۱۳۹۸ ( ۹ )
شهریور ۱۳۹۸ ( ۸ )
مرداد ۱۳۹۸ ( ۹ )
تیر ۱۳۹۸ ( ۹ )
خرداد ۱۳۹۸ ( ۹ )
ارديبهشت ۱۳۹۸ ( ۹ )
فروردين ۱۳۹۸ ( ۹ )
اسفند ۱۳۹۷ ( ۸ )
بهمن ۱۳۹۷ ( ۹ )
دی ۱۳۹۷ ( ۸ )
آذر ۱۳۹۷ ( ۸ )
آبان ۱۳۹۷ ( ۸ )
مهر ۱۳۹۷ ( ۹ )
شهریور ۱۳۹۷ ( ۹ )
مرداد ۱۳۹۷ ( ۹ )
تیر ۱۳۹۷ ( ۸ )
خرداد ۱۳۹۷ ( ۱۰ )
ارديبهشت ۱۳۹۷ ( ۹ )
فروردين ۱۳۹۷ ( ۹ )
اسفند ۱۳۹۶ ( ۸ )
بهمن ۱۳۹۶ ( ۱۰ )
دی ۱۳۹۶ ( ۷ )
آذر ۱۳۹۶ ( ۹ )
آبان ۱۳۹۶ ( ۹ )
مهر ۱۳۹۶ ( ۸ )
شهریور ۱۳۹۶ ( ۷ )
مرداد ۱۳۹۶ ( ۲ )
تیر ۱۳۹۶ ( ۶ )
خرداد ۱۳۹۶ ( ۹ )
ارديبهشت ۱۳۹۶ ( ۸ )
فروردين ۱۳۹۶ ( ۹ )
اسفند ۱۳۹۵ ( ۹ )
بهمن ۱۳۹۵ ( ۸ )
دی ۱۳۹۵ ( ۱۰ )
آذر ۱۳۹۵ ( ۹ )
آبان ۱۳۹۵ ( ۱۰ )
مهر ۱۳۹۵ ( ۹ )
شهریور ۱۳۹۵ ( ۹ )
مرداد ۱۳۹۵ ( ۸ )
تیر ۱۳۹۵ ( ۱۰ )
خرداد ۱۳۹۵ ( ۹ )
ارديبهشت ۱۳۹۵ ( ۹ )
فروردين ۱۳۹۵ ( ۹ )
اسفند ۱۳۹۴ ( ۸ )
بهمن ۱۳۹۴ ( ۹ )
دی ۱۳۹۴ ( ۹ )
آذر ۱۳۹۴ ( ۸ )
آبان ۱۳۹۴ ( ۸ )
مهر ۱۳۹۴ ( ۹ )
شهریور ۱۳۹۴ ( ۹ )
مرداد ۱۳۹۴ ( ۶ )
آبان ۱۳۹۳ ( ۳ )
مهر ۱۳۹۳ ( ۸ )
شهریور ۱۳۹۳ ( ۹ )
مرداد ۱۳۹۳ ( ۹ )
تیر ۱۳۹۳ ( ۹ )
خرداد ۱۳۹۳ ( ۱۰ )
ارديبهشت ۱۳۹۳ ( ۹ )
فروردين ۱۳۹۳ ( ۸ )
اسفند ۱۳۹۲ ( ۳ )
پیوند ها
گروه نرم افزاری پرکا
دامن گلدار اسپی
تیرمن
جولیک
نارخاتون
یک آشنا
آقاگل ملت
ذهن زیبای یلدا
faella
توکا
وقتی فاطمه روز به روز بزرگتر می‌شود
یک مترسک
وایسیـ ورسا
می‌خواهم فاطمه باشم
غرور شکسته
فیلوسوفیا
پرتقال دیوانه
حریری به رنگ آبان
در دیار نیلگون خواب
دکتر میم
خانومی جانم
روزنوشت های میم صاد
پنجره می‌چکد
ریشه در باد
حنا
صخره‌نورد
لافکادیو
هیچ
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان