هویت

بعد از صمیمیت، هویت مسئله‌ی دیگری است که دغدغه‌ی این روزهایم شده. به خصوص در برخورد با افراد مختلف با انعطاف‌پذیری وصف نشدنی، مثلا Meredith آمریکایی که با همسر هندی‌اش در هلند زندگی می‌کنند (کشور سوم) یا Olina اهل جمهوری چک که با همسر سوئدی‌اش سال‌ها در دوبی زندگی کرده و پسر کوچکش هلند به دنیا آمده.

برای منِ ایرانی که در جایی بزرگ شده‌ام که حتی ازدواج بین قومی هم کمتر مرسوم است (مثلاً کرد‌ها با ترک‌ها...)، یا بهتر است بگویم ترجیح نیست، سئوال است که این‌ها چطور کنار می‌آیند؟ زبان را چه می‌کنند؟ فرهنگ را؟ چرا برای من پیشینه تاریخ و ادبیات و هنر و فرهنگ این‌قدر پررنگ شده؟ چرا من نگران زبان مادری کودکم هستم؟ جایگاه زبان و خاک در هویت کجاست؟ آیا تمایز هویت مفهومی تبعیض آمیز است؟ آیا تعلق به خاک می‌تواند ریشه‌های نژادپرستانانه را تقویت کند؟ بحران هویت یعنی چه؟ اگر خود را فراتر از رنگ و زبان و خاک بدانی دیگر بحرانِ چه؟

و هزار گره کور دیگر در کلاف سردرگم افکارم... مشتاق نظرات شما هستم :)

۱۱ حبه چیده شد. ۱۳

یازده ضربدر سه

با صدای بسته شدن در بیدار شدم. هوا تاریک است، صدای باران شدید می‌آید از پشت شیشه دو جداره. از لای پتو دست می‌برم که ساعت را ببینم، حدس می‌زنم قبل شش و نیم باشد که صابر رفته. دمپایی‌‌هایم کجاست؟ یادم نمی‌آید. با اکراه پاهایم را می‌گذارم زمین، روی نوک پا می‌روم تا آشپزخانه برای گرم کردن شیر و عسل برای لیلی، بیدارش کنم؟ دیر نشود...

دکمه کناری گوشی را فشار می‌دهم، نور آبی فضا را پر ‌می‌کند، نگاهم می‌ماند روی یازده نوامبر، یازدهِ یازده... هشت سال پیش، یازده یازده یازده :) یک شب سرد آخر آبان سال نود که دو خانواده تنگ هم نشسته بودیم تو دو تا ماشین که برویم محضر، یک جمعه شب وسط اعیاد ذی الحجه، تولد امام دهم.

سپیدی، نور، گل، بله، خنده، حلقه، بوسه، شام رستوران لانه کبوتر... انگار همین دیشب بود، همین قدر گرم، همین قدر نزدیک... به هشتمین سالگرد ازدواج ما خوش آمدید :)

۱۳ حبه چیده شد. ۲۳

عمق

اخیرا خیلی پیش اومده که یک اتفاقی افتاده و بعدش دیگه خود سابقم نبودم و یک پله یا بیشتر رشد کردم و بزرگ شدم، به خاطر تنها بودن در غربت است؟ نمی‌دونم! به خاطر خلوت بودن برنامه روزانه از جبر زمانه است؟ شاید! به خاطر سن و سال است؟ ممکنه!

هر چی که هست، این وسط یک چیزی تغییر کرده، انگار اتفاقات با تاثیر عمیق‌تری رخ می‌دهند و ماندگاری بیشتری دارند. انگار وسط قایق سواری در این دریاچه وحشی با هر سقوط لمس‌کننده، حس می‌کنم دارم کمی بزرگ می‌شوم و قوی‌تر، رنج‌ها به زندگی ما معنا می‌دهند...

پ.ن. مجتبی شکوری هم کشف جدید این روزهایم هست...

۳ حبه چیده شد. ۸

پاتریشیا*

کی فکرش رو می‌کرد که یک روز برای یاد دادن نحوه تلفظ اسمم به ملت، دست به دامن پاریس بشم (Parissa)؟ :دی یعنی رسما از آموزش مفهوم پری و سا در فارسی دست شسته‌ام، تا اشارتی به پاریس می‌کنی در چشم بر هم زدنی تلفظ ملت درست خواهد شد :)

* یکی از عناوین من در یک نوشته‌ی قدیمی در بلاگفا

۳ حبه چیده شد. ۱۳

چطوری ایرانی؟

با جگرگوشه در رستوران نشسته بودیم و یکی از این کلاه‌های دست ساز مرسوم رستوران‌ها را گذاشته بود و دلبری می‌کرد، میز کنار ما چند نفر نشسته بودند از آسیای شرقی و بعد از چند تا گوگولی مگولی گفتن به زبان خودشان :دی یکی‌شان پرسید که ما اهل کجاییم؟ و بعد از شنیدن جواب، مکثی کوتاه کرد و شروع کرد به تکرار یه کلمه‌ای که نمی‌فهمیدم چیه :-| و وسطش هی می‌گفت ایران؟ و همون کلمه :-|

آخرش ناامید شد، گفت how are you و من تازه دستگیرم شد که داره تلاش می‌کنه بگه "چطوری" :-) این طوری میگفت choootooori با استرس جابجا و تلفظ چ شبیه هر چی به غیر از چ :دی

۸ حبه چیده شد. ۱۷

شاگرد آخر کلاس

همه‌ی سال‌های درس خواندن، ما را با توهم شاگرد اول بودن یا آرزوی رسیدن به‌اش بزرگ می‌کنند، این که بین شاگرد اول و آخر تفاوتی هست، بین بیست و ۱۹.۷۵... سال‌ها بعد وقتی یک جامعه با کمال‌گرایی منفی و ocpd و هزار جور تله نقص و شرم و طردشدگی و رهاشدگی و "من به اندازه‌ی کافی خوب نیستم" تحویل گرفتیم، تازه می‌گردیم دنبال راه حل...

انگار وقتی سندروم شاگرد اول بودن داری، مهاجرت و زندگی در جایی خارج از دایره امن (حیطه‌ی چیرگی‌ها و مهارت‌ها) برای تو درست شده، درست شده که گاهی، جایی وسط میدان، وقتی بیم "بهترین نبودن" داری، ناچار و ناخودآگاه چنگ نزنی به اجتناب، حمله یا تسلیم. بلکه ماندن را بپذیری، با همه رنج‌هایش، با شجاعتِ آسیب پذیر بودن، حتی وقتی شاگرد آخر هستی یا قرار هست بشوی، چون با تجربه‌ی رنج‌هایی که "خیال" می‌کنی "آخر بودن" دارد، می‌بینی که تنها نیستی، نه به اندازه تنهاییِ همیشه بی‌نقص بودنِ شاگرد اول... آنجا ته کلاس، شانه‌ای هست برای گریه، دستی هست برای نوازش و امیدی هست برای ادامه. شاگرد آخرها تنها نیستند...

پ.ن. اگر اهل پادکست گوش کردن هستید، اپیزود ۲۵ پادکست bplus را از دست ندهید، مهره‌ی حیاتی!

۵ حبه چیده شد. ۱۵

مدینه فاضله

هیچ می‌دانستید هیچ مدینه‌ی فاضله‌ای این ور دنیا وجود ندارد؟ در واقع هیچ‌کجا وجود ندارد!

مدینه‌ی فاضله از تفکر سیاه و سفید می‌آید که القا می‌کند ما در بدبختی و جهل مرکب، ابدالدهر مانده‌ایم و آن ور دنیا همه در بینش عمیق و خوشبختی غلت می‌زنند، که نظام آموزشی ما رفتارنگر و رقابتی و ... است و آن ور دنیا همه انسان‌نگر و نه تنبیه-نه تشویق، که سیستم حمل و نقل ما دیزلی و هندلی است و آنجا ساعت حرکت اتوبوس‌ها از پیش ثبت شده و هرگز یک دقیقه جابجا نمی‌شود...

باور کنید یا نه این‌طور نیست! مدینه فاضله نداریم چون نظام گردش دنیا سیاه و سفید نیست، خاکستری است، حالا برای ما در یک بخش‌هایی خاکستری پررنگ، آن ور دنیا خاکستری کمرنگ، برای ما در بخش‌های دیگری خاکستری کمرنگ، برای آن‌ها پررنگ... 

* عنوان نوشته را از آرمان‌شهر به مدینه فاضله تغییر دادم که به منظور من نزدیکتر باشد :)

۱۲ حبه چیده شد. ۲۰

واسط

داشتم درباره قواعد معکوس شدن جملات پیرو در زبان هلندی غر می‌زدم، این که وقتی جمله پیرو باشد فعل در انتها می‌آید و چون در دولینگو انگلیسی زبان واسط است، این نکته گاهی خیلی به چشم می‌آید و همیشه برای من اینطور بود که باید تا آخر جمله صبر کنی تا ببینی فعل چیه :-|
حالا داشتم برای صابر از فارسی یه مثال می‌زدم که نگاه کن ... که وسط مثال پی بردم که خودمون هم فعل رو آخر جمله می‌آوریم و دست از غر زدن برداشتم و با کسانی که می‌خواهند فارسی یاد بگیرند همدردی کردم :دی

۶ حبه چیده شد. ۲۰

آخرین تمشک وحشی

دوباره سُر خوردیم تو سرما... باران می‌بارید امروز نم‌نم و سرعت وزش باد ۳۷ کیلومتر بر ساعت، و همان عامل اصلی سرمای استخوان سوز اینجاست، باد سرد شدید :-| رسیدیم کنار بوته تمشک پارک همیشگی، باقیمانده تمشک‌ها از سرما خشک شده بودند، نگاه لیلی مانده بود روی تمشک‌های خشک شده... کلی گشتم در بوته، بالا پایین و برای لیلی می‌گفتم که فصل تمشک تمام شده جانِ مامان که یک دانه تمشک دیدم، هورا :) یه تمشک آبدار سیاه زیر یک برگ در امان بود از سوز سرما... شد برای لیلی، آخرین تمشک، تمشک لیلی :)

پ.ن. داشتم به دوستم می‌گفتم که لیلی شانه کردن را دوست ندارد، موهای دخترم وحشی است، گفت: اصلا تو منابع ادبیاتمون داریم که موی لیلی پریشون و پر پیچ تاب بوده و دل مجنون هم تو همین پیچ و تاب گیر کرده بوده...
خانم شونه نکن، شونه نکن خانوم :))))))

۳ حبه چیده شد. ۱۵

همه چی قاطی

داشتم فکر می‌کردم اول که اومده بودیم اینجا کل مناطقی که می‌رفتم در شعاع ۲.۵ کیلومتری خانه بود، چون با کالسکه لیلی حداکثر می‌شد نیم‌ساعت پیاده‌روی (رفت و برگشت یک تا یک ساعت و نیم پیاده‌روی)! بعد رسیدم به سوار اتوبوس شدن و هر جایی که دو تا مسیر اتوبوس می‌خواست به صورت پیش فرض از گزینه‌های رفتن حذف می‌شد!

بعد از طی کردن دو مسیر اتوبوس رسیدیم به tram، بعد اتوبوس و tram قاطی، بعد اتوبوس و قطار، اتوبوس و tram و قطار قاطی :دی الان این که وسط روز سر از یه شهر دیگه در بیاریم اصلا دور از تصور نیست، حیف که هوا دوباره داره می‌رسه به مرحله خیلی سرد، وگرنه سر از کشورهای دیگه در‌می‌آوردیم (با اغراق زیاد!) :دی

۲ حبه چیده شد. ۱۵
در جستجوی درون و برون...
موضوعات
سروستاه نامه، سنتور (۲۷)
خوشنویسی، تذهیب (۱۷)
کار، iOS، اندروید (۳۴)
زندگی بهتر (۷۵)
یاد ایام (۲۸)
مهلا (۲۳)
صابرانه (۴۴)
از این روزها (۱۴۲)
یک سال بدون... (۱۲)
خانه دوست کجاست؟ (۲۵)
آشپزی، خام گیاهخواری (۱۹)
نی‌نی گولو، لیلی (۸۰)
کتابخوانی (۴)
مشاوره (۸)
آن سوی آب‌ها (۴۹)
آخرین نوشته ها
آشفتگی
باب افتعال*
سر خط خبرها...
مهلا و یلدا
حاضر جوابی
خاخائو
کریسمس
ظاهر و باطن
Keep pressing One
دلداری
محبوب ترین نوشته ها
لیلی، نام دیگر عشق است...
امن‌سازی
کوچولو بیا*
مادرانگی :)
سوگواری
یازده ضربدر سه
حضور
شوک دمایی
خواهرانه :-)
خسته نباشید...
پربیننده ترین نوشته ها
مهاجرت
هَکَلچه :-)
شفایافتگان
لالایی لیلی :)
بی کلید در* :-)
مادر شوهر
لیلی، مثلِ پری
مادرانگی :)
پسر یا دختر! مسئله این است...
کوچولو بیا*
نوشته های پر بحث تر
هَکَلچه :-)
کوچولو بیا*
لیلی، مثلِ پری
خب تا آخرش رو بگو :-|
لیلی، نام دیگر عشق است...
پسر یا دختر! مسئله این است...
دوبله وسط :-)
بی کلید در* :-)
آشپز که دو تا شد...
یک عالمه یک*
تاریخچه نوشته ها
دی ۱۳۹۸ ( ۸ )
آذر ۱۳۹۸ ( ۹ )
آبان ۱۳۹۸ ( ۱۱ )
مهر ۱۳۹۸ ( ۹ )
شهریور ۱۳۹۸ ( ۸ )
مرداد ۱۳۹۸ ( ۹ )
تیر ۱۳۹۸ ( ۹ )
خرداد ۱۳۹۸ ( ۹ )
ارديبهشت ۱۳۹۸ ( ۹ )
فروردين ۱۳۹۸ ( ۹ )
اسفند ۱۳۹۷ ( ۸ )
بهمن ۱۳۹۷ ( ۹ )
دی ۱۳۹۷ ( ۸ )
آذر ۱۳۹۷ ( ۸ )
آبان ۱۳۹۷ ( ۸ )
مهر ۱۳۹۷ ( ۹ )
شهریور ۱۳۹۷ ( ۹ )
مرداد ۱۳۹۷ ( ۹ )
تیر ۱۳۹۷ ( ۸ )
خرداد ۱۳۹۷ ( ۱۰ )
ارديبهشت ۱۳۹۷ ( ۹ )
فروردين ۱۳۹۷ ( ۹ )
اسفند ۱۳۹۶ ( ۸ )
بهمن ۱۳۹۶ ( ۱۰ )
دی ۱۳۹۶ ( ۷ )
آذر ۱۳۹۶ ( ۹ )
آبان ۱۳۹۶ ( ۹ )
مهر ۱۳۹۶ ( ۸ )
شهریور ۱۳۹۶ ( ۷ )
مرداد ۱۳۹۶ ( ۲ )
تیر ۱۳۹۶ ( ۶ )
خرداد ۱۳۹۶ ( ۹ )
ارديبهشت ۱۳۹۶ ( ۸ )
فروردين ۱۳۹۶ ( ۹ )
اسفند ۱۳۹۵ ( ۹ )
بهمن ۱۳۹۵ ( ۸ )
دی ۱۳۹۵ ( ۱۰ )
آذر ۱۳۹۵ ( ۹ )
آبان ۱۳۹۵ ( ۱۰ )
مهر ۱۳۹۵ ( ۹ )
شهریور ۱۳۹۵ ( ۹ )
مرداد ۱۳۹۵ ( ۸ )
تیر ۱۳۹۵ ( ۱۰ )
خرداد ۱۳۹۵ ( ۹ )
ارديبهشت ۱۳۹۵ ( ۹ )
فروردين ۱۳۹۵ ( ۹ )
اسفند ۱۳۹۴ ( ۸ )
بهمن ۱۳۹۴ ( ۹ )
دی ۱۳۹۴ ( ۹ )
آذر ۱۳۹۴ ( ۸ )
آبان ۱۳۹۴ ( ۸ )
مهر ۱۳۹۴ ( ۹ )
شهریور ۱۳۹۴ ( ۹ )
مرداد ۱۳۹۴ ( ۶ )
آبان ۱۳۹۳ ( ۳ )
مهر ۱۳۹۳ ( ۸ )
شهریور ۱۳۹۳ ( ۹ )
مرداد ۱۳۹۳ ( ۹ )
تیر ۱۳۹۳ ( ۹ )
خرداد ۱۳۹۳ ( ۱۰ )
ارديبهشت ۱۳۹۳ ( ۹ )
فروردين ۱۳۹۳ ( ۸ )
اسفند ۱۳۹۲ ( ۳ )
پیوند ها
گروه نرم افزاری پرکا
دامن گلدار اسپی
تیرمن
جولیک
نارخاتون
یک آشنا
آقاگل ملت
ذهن زیبای یلدا
faella
توکا
وقتی فاطمه روز به روز بزرگتر می‌شود
یک مترسک
وایسیـ ورسا
سیناپس های نارنجی
می‌خواهم فاطمه باشم
غرور شکسته
فیلوسوفیا
پرتقال دیوانه
حریری به رنگ آبان
در دیار نیلگون خواب
دکتر میم
خانومی جانم
روزنوشت های میم صاد
پنجره می‌چکد
ریشه در باد
حنا
زندگی به سبک ام اس
لافکادیو
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان