آواتار طور

وقتی یک نفر دچار بیماری سخت، مزمن و طاقت فرسایی می شود، دلداری هایی از جنس "غصه نخور، زود خوب می شوی"، "امیدوار باش فردا روز دیگری است" یا" به فرداهای روشن بیاندیش" کمک چندانی به احوالات فرد نمی کند!

در واقع مشکل بیمار این نیست که نمی خواهد باور کند خوب نمی شود، وقتی آدم در دوره های طولانی با یک بیماری دست و پنجه نرم می کند، مسئله خواستن و نخواستن نیست، او به واقع یادش نمی آید که روزهایی که بهتر بود، چطور بود یا چه حسی داشت...

بحث افسردگی و لجبازی نیست، او واقعاً نمی تواند امیدوار باشد، چون یادش نمی آید، بیماری آدم را ناتوان، درمانده و ناچار می کند و در چنین شرایطی نمی توان انتظار داشت که بتواند تصویر کند روزهای خوشی چگونه بودند...

شاید یک پیشنهاد خوب، استفاده از ترکیب دارو و واقعیت مجازی برای یادآوری روزهای بدون درد، نقص یا ناتوانی است. حتی یک روز یا چند ساعت می تواند امید را برگرداند، نقاشی یک روز امیدبخش وقتی دقیقا وسط آن روز به تصویر کشیده می شوی، باعث می شود یادت بیاد خوبی چه شکلی است، وقتی حالت خوب بود چه حسی داشتی و باید به چی فکر کنی :-)

۱۸
۱۵ بهمن ۱۸:۵۷ قاف بی قله
چیز عجیبیه
همین پریروزو یادم نمیاد
این کامنت من باب یادگاری

:-)

چقدر بد که آدم یادش نیاد سالم بودن، چه حسی داره :(
تا حالا بهش فکر نکرده بودم...

واقعا خدا نصیب نکنه، به نظرم در همه بیماریهای مزمن میاد سراغ آدم :(

۰۷ بهمن ۱۷:۰۵ قاسم صفایی نژاد
پاسخ به پاسختان:
شاید چون من راجع به واقعیت مجازی تحقیق کردم و راجع به کمک‌های پزشکی و ... هم مطالعه کردم.
۰۷ بهمن ۱۵:۲۶ قاسم صفایی نژاد
ترکیب دارو و واقعیت مجازی خوب بود :)

ممنونم آقای صفایی نژاد، شاید شما تنها نفری بودین که به نکته اصلی این پست اشاره کردین، تنها هدف من از این نوشته کمک به بیمار با ترکیب دارو و واقعیت مجازی بود، نه این که چی بگیم که طرف حالش خوب بشه :) همه اون جنبه دوم را گرفتند :-|

مجازی همیشه حضور دلگرم داشتن خیلی سخت میشه :/ حالا نثلا طرف روبروت باشه هنوز دست آدم یه کم بازه ولی مجازی هیچی اصن :دی
من همون ترجیح به سکوت میدم بیشتر :))

آره مجازی که فقط واقعیت مجازی به درد می خورد :)))

۰۶ بهمن ۱۵:۳۴ دچــ ــــار
اون که نمیشه :)
+ یه "بلاگر تودلی دار " :))) بهتون معرفی میکنم خیلی جالبه وبش :)
http://big-blogger.blog.ir/

:( دقیقا در این پست منظور من اون بود که بشه :-(((((


یعنی فقط در اون حالت میشه به صورت موثری به بیمار کمک کرد :)

دیدم وبلاگشون رو، ممنونم :) برم یاد بگیرم یه کم شاد باشم :)))) داشتم دیشب به صابر می گفتم، یا من خیلی دیر ازدواج کردم، یا خیلی دیر بچه دار شدم، یا پیر شدم (که همه موارد در مورد من صدق می کند!) یا از همون اول هم خیلی منطقی و جدی بودم :))))))))))))) در هر حال از این مامان های جینگیل جینگیل از تویم در نمیاد :-|

۰۶ بهمن ۰۹:۲۱ دچــ ــــار
ما هر جا میریم عکساشو میریزیم توی یه نیوفولدر به اسم همونجا با تاریخ :) 
+هر وقت میریم سراغشون میگیم وای پیر شدیم :))

کاشکی از حس و حال درونی مون هم می شد یک سری عکس گرفت و ریخت توی یک سری new folder :)

۰۶ بهمن ۰۶:۱۰ یا فاطمة الزهراء
منم وقتی غصه دارم اصلا حوصله دل داری ندارم شیوه ی درسا و آرزو رو دوست دارم وقتی میبینن حالم گرفته است و غم دارم انقد خاطرات خنده دار گذشته رو میگن تا از خنده از چشمام اشک میاد و به التماس میفتم که تمومش کنن :/

عالیه :) دوست دارم این شیوه رو :)

۰۵ بهمن ۲۳:۴۲ مهر2خت 69
من واقعا ناراحت میشم به طوری که تمام روز تو فکرشم اما نمیتونم حمله تسکین دهنده ای به زبون بیارم:)

آره چالش اصلی همون جمله تسکین دهنده است، بهتر است اصلا به روی مریض نیاریم :)

پریسا جان یکم به کسی که درگیره اون اتفاق یا بیماری یا هرچی هم ربط داره،من یه بیماری دارم که دراصطلاح بهش میگن اتوایمیون یا همون خود ایمنی،ایمنی بدن برضد خودش شروع به فعالیت میکنه،دوران بیماریم برام چند بخش داشت زمانی که بیماری شروع شد و کاری از دستم برنمی اومد وفقط میرفتم دکتر تا ببینم چه خاکی به سر کنم،دوره ی بعدی دوره انکاره یعنی اوج بیماریته اما تو به هیچ جات هم حساب نمیکنیش و میگی مگه من تو ۲۰ سالگی قراره چه مرگم بشه،بعد دوره قبول و افسردگیه و بدترین دوران همین دورانه،بیماریتو قبول کردی و حالا نمیدونی باید چیکار کنی دکتر یه عالمه کورتون برات تجویز کرده که چشمهات روبه بهبود بزاره و میدونی همین کورتون ممکنه کورت کنه،با عالم و آدم سر جنگ داری و هیچ حرف و جمله یی هم آدمو آروم نمیکنه،پشت همه ی اینها ترس نهفته است،ترس.حالا دوباره برگردم به خودم،ده ساله که از بیماری من میگذره من دوتا دختر دارم تمام این سالها بیماریمو کنارم دارم اما من خوبم،بیناییم بسیار بسیار افت کرده و متاسفانه باید دوتاعمل هم انجام بدم اما من خوبم ،چون شرایطمو قبول کردم،باید شرایطشو قبول کنه

اوهوم، مریم جانم چه زیبا و دقیق مراحلش رو توضیح دادی :-)

ممنونم :-)

۰۵ بهمن ۱۱:۵۴ نار خاتون
حبه ی انگور دوم٬ گلابتون٬ لیلی خانوم...کاش یکم بیشتر از حست بگی وقتی بهش فکر میکنی:)

من همه زندگی ام دوست داشتم یه دختر داشته باشم، حتی موقعی که ازدواج نکرده بودم یا آن قدر ازدواج گریز بودم :-|


حس داشتن یه دختر کوچولو برای من مثل این می مونه که یه بخشی از رویایی که دیگه بهش فکر نمی کردم برآورده شده باشه :-)

۰۵ بهمن ۱۱:۲۷ آقاگل ‌‌
ما خب اونارو نمیگیم ولی نمیدونیمم باید چی بگیم!
و خب این هم باز معضلیه!

ما هم نمی دونیم چی بگیم، معضل به توان دو :-)

اون جملات...
مخصوصا "غصه نخور خوب میشی" یا بخواب خوب میشی یا غذا بخور خوب میشی یا بمیر خوب میشی(بلانسبت همگی البته) واقعا رو مخن... کاش طرف یبار به صدای خودش موقع گفتن این جملات گوش کنه. بنظرم اگر سکوت کنه خیلی بهتره.

سکوت هم خوبه :-) از ترحم بهتره :-)

۰۵ بهمن ۰۰:۴۲ بنت شهرآشوب
امیدوارم این روزهای بد سریعتر بگذره

ایشالا :-)

۰۴ بهمن ۲۳:۴۵ محمود بنائی
مثلا خوبه یک رفیق خل و چل داشته باشی و وقتی در اوج ناراحتی هستی بشینه جلوت و بجای حرفهایی که همه میزنن با لهجه شیرینش از اون حرفهای بی ربط بزنه و اصلا اهمیت نده که تو مثلا خیلی ناراحتی و ... 

این خیلی روش خوبیه :-) لااقل برای من :-)

۰۴ بهمن ۲۳:۳۵ منِ ناشناس
بعضی وقتها اون بیمارنیاز داره که بشنوه همه چی خوب میشه

نمی دونم شاید، ولی منظورم این نیست که چی بهش بگیم، چون واقعا روی من خیلی اثر نداره، شاید روی بقیه اثر کنه، منظورم بیشتر این بود که آدم نمی تونه خوب بشه چون حس خوب بودن یادش رفته، اون رو باید درش زنده کرد...

۰۴ بهمن ۲۲:۴۹ دلا بانو
هیچ وقت یادم نمیره یه دوره خداروشکر خیلی کوتاهی بود، از نظر روحی چنان به هم ریخته بودم که مدام از همسرم میپرسیدم یعنی منی که اینقدر الان خراب و داغون شدم ممکنه یه روزی بیاد که درست بشم؟! حتی تصورشم نمیکردم روان من بتونه دیگه خوب بشه:) بارزترین اینطور لحظات اون موقع بود برام.

اوهوم، آدم واقعا یادش نمیاد خوب بودن چطوری بود که بخواد اونطوری بشه، می دونی حسش از یاد آدم میره...

۰۴ بهمن ۲۲:۴۰ gandom baanoo
من همیشه میدونستم نباید اون جمله‌ها رو بگم.... در واقع چیزی که نمیدونستم و نمیدونم همچنان اینه که پس چه جمله‌هایی رو باید بگم؟؟؟؟ :/

آره گندم بانو، نمی دونم، به نظرم این که زیاد فضای اطراف رو بیمارزده نکنیم و باهاش معمولی تر برخورد کنیم، یه کمی بهتره، ولی مهم اینه که شبیه آواتار بشه برای فرد امکانی رو فراهم کرد که به صورت واقعیت مجازی در یکی از خاطره های حال خوبش شرکت کنه، اینطوری لااقل یادش میاد حال خوب چطوریه :-(

۰۴ بهمن ۲۱:۴۸ دچــ ــــار
یعنی در این حد افسردگی!!

نه افسردگی نیست، یادت نمیاد چطوری بودی خب :-| واقعا وقت هایی که خوبیم یه کپی از حال خوبمون رو باید save کنیم که بعدا در مواقع نیاز load کنیم :-)

خب منم از اون نقاشی ها میخوام مامان پرییی

وای وای وای، همه مون بهش نیاز داریم، هر چند وقت یکبار :-)

۰۴ بهمن ۲۱:۴۵ 💖 miss fatemeh 💖
خب شما بگو چیکار کنیم؟ :)
الان بشینم از روزای قشنگ و خیالبافی های لذت بخش برات بگم؟:)
هرچی شما بگی میگیم چشم :)

عزیز دلمی فاطمه جونم:-)

من بدی نیستم الانها، ولی برام جالب بود که وقتی حالت بده به مدت طولانی، واقعا هیچ تصوری از خوب بودن نداری، وقتی برات آرزو می کنند خوب بشی، اصلا یادت نمیاد خوب بودن چطوری بود که اون طوری بشی :-(

گاهی فکر می کنم دیگه هرگز از ته دل نمی خندم 

ای دل غافل :-(

اون دلداریای الکی و حس ترحمای اون‌موقع مزخرف تر از هر حسیه😢

مخصوصا وقتی آدم حس مورد ترحم واقع شدن بهش دست بده :-(

درست حرفهایی که لازم داشتم بشنوم <3 

تنت به ناز طبیبان نیازمند مباد

خیال نازکت آزرده گزند مباد...

۰۴ بهمن ۲۱:۱۵ yalda shirazi
اون پاراگراف اول رو آدم تا وقتی خودش گرفتار نشه، درک نمیکنه! همیشه فک میکنه این جمله ها خیلی خوبن؛ در صورتی که خیلی هم این طور نیست!!!

اوهوم :-( مهمتر از اون اینه که هر چی طبیعی تر برخورد کنیم بهتره :-)

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
موضوعات
سروستاه نامه، سنتور (۲۶)
خوشنویسی، تذهیب (۱۷)
کار، iOS، اندروید (۲۴)
زندگی بهتر (۵۶)
یاد ایام (۲۸)
مهلا (۱۷)
صابرانه (۴۰)
از این روزها (۶۶)
یک سال بدون... (۱۲)
خانه دوست کجاست؟ (۱۵)
آشپزی، خام گیاهخواری (۱۹)
نی‌نی گولو، لیلی (۳۵)
کتابخوانی (۳)
آخرین نوشته ها
کودک یاری :-)
لاله
بدخوابی :-(
لباس بچه :)
جان پناه
مهر مادری...
تو لیلی شو* :)
مهلا و لیلی*
شاخک :-|
شیرخوارگی :)
محبوب ترین نوشته ها
لیلی، نام دیگر عشق است...
مادرانگی :)
کوچولو بیا*
یکی بود، یکی نبود
دوبله وسط :-)
حیوان ناطق
اشک و لبخند
توقع
خطای شناختی :-|
پذیرش :-|
پربیننده ترین نوشته ها
مهاجرت
هَکَلچه :-)
بی کلید در* :-)
کوچولو بیا*
شفایافتگان
مادر شوهر
مادرانگی :)
دوبله وسط :-)
لیلی، نام دیگر عشق است...
لیلی، مثلِ پری
نوشته های پر بحث تر
هَکَلچه :-)
کوچولو بیا*
لیلی، مثلِ پری
خب تا آخرش رو بگو :-|
لیلی، نام دیگر عشق است...
دوبله وسط :-)
پسر یا دختر! مسئله این است...
بی کلید در* :-)
آشپز که دو تا شد...
یک عالمه یک*
تاریخچه نوشته ها
پیوند ها
گروه نرم افزاری پرکا
تیرمن
خاطرات روزانه
دامن گلدار اسپی
جولیک
سرو روان
هیولای درون
سکانس های توکا
وقتی فاطمه روز به روز بزرگتر می‌شود
بابا لنگ دراز
یک آشنا
ذهن زیبای یلدا
یک مترسک
لافکادیو
جادوگر آئورا
آنای خیابان وانیلا
Begin Again
گاه نوشت های یک "من"
آقاگل ملت
بای پولار
وایسیـ ورسا
این روزهای من
بهار پاتریکیان
سیناپس های نارنجی
غرور شکسته
فیلوسوفیا
فیش نگار
نارخاتون
پرتقال دیوانه
حریری به رنگ آبان
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان