تو لیلی شو* :)

در این چند وقت بچه داری دو چیز رو حسابی با پوست و استخوانم وجدان کردم:


اول: حال و روز اون طفلک هایی که با ویلچر از این خیابون ها تردد می کنند (پیاده رو نیست که،‌ در حد پرش با مانع است :-|).

دوم: تغییر ساعت در اول مهر (دقیقاْ فردای روزی که ساعت را کشیدیم عقب،‌ ساعت خواب شب لیلی خیلی شیک و مجلسی یک ساعت اومد عقب :-) مثلاْ تا قبلش ۱۰:۳۰ خوابش می برد،‌ یک هو شد ۹:۳۰،‌ چی از این بهتر :دی) 


* مرا گویی که چونی؟ چونم ای دوست

جگر پر درد و دل پر خونم ای دوست

حدیث عاشقی بر من رها کن

تو لیلی شو، که من مجنونم ای دوست


۱۶
۲۱ مهر ۲۲:۲۰ پـــــر ی
5 سالشه 
موجودی است بس عجیب که اصلا خواب نداره در زندگانیش :)

نسل جدیدند،‌ همه شون دراگون اند :)))))

۰۶ مهر ۲۰:۰۳ سینا شهبازی
سلام پریسای عزیز.
(می‌خواستم بگم سلام حبۀ انگور ولی دیدم در شأن یک متممی نیست که هنوز چایی نخورده،‌پسرخاله بشه :-D)
کامنتت رو خوندم و از روی کنجکاوی روی اسمت کلیک کردم و در کمال تعجب دیدم وبلاگ داری. سریع اومدم و یه مختصر چرخی هم اینجاها زدم و خیلی خوشحال شدم که اینقدر مرتب داری وبلاگ می‌نویسی.
لحن نوشته‌ها و سبک‌شون رو خیلی دوست دارم. قالب وبلاگ هم فوق‌العاده زیبا (و البته دخترونه) است.
امیدوارم خدا لیلی رو در پناه شما و باباش حفظ کنه و مطمئنم که به وجود مادری مثل تو می‌نازه. البته الآن دلت رو صابون نزن، احتمالاً چندسال دیگه این روزهای خوب رو ببینی :-)
بی‌نهایت خوشحالم که اینجا رو پیدا کردم. بیشتر به اینجا سر می‌زنم و سعی می‌کنم از این نظمت یاد بگیرم. به هرحال نوشتن از سال 92 تا الآن، کار هرکسی نیست. امیدوارم یه وقت اگه سرت خلوت شد، یه خرده هم از تجربیات وبلاگ‌نویسیت (به صورت شخصی یا در قالب پست) برامون بنویسی.
شاد باشی دوست خوبم. ایام به کام.

سلام سینا جان :) ببخش من این روزها خیلی درگیرم و شاید تنها نظمی که وفادارانه رعایت کرده ام همین هفته ای دو روز نوشتن در وبلاگ باشد.

من چند روز قبل سعی کردم همه کامنت های پاسخ نداده را پاسخ دهم و خوشحالانه از to-do list م خط زدم :)))

باورت نمی شود اما که دیروز یا روز قبلترش یک هو یادم افتاد که یک نفر از متمم برایم کامنت گذاشته بود و من یادم نمی آید که جوابش را داده باشم :-| در نتیجه برگشتم اینجا و دیدم بله در پنج صفحه قبل از کامنت های پاسخ داده شده به هیچ کامنتی از مطلب (تو لیلی شو) جواب نداده ام که اتفاقا کامنت شما هم داخلش بود و باعث شد یادم بیفتد و بیایم اینجا :#

خواستم بگویم شرمنده شدم پسر خوب :) واقعیت وبلاگ من خیلی ترکیبی است و مثل نوشته های شما یا آقای شعبانعلی به سمت سبک زندگی یا حرفه ای بهتر جهت گیری نشده،‌ یک ترکیبی است از زندگی شخصی،‌ خاطرات گذشته،‌ دخترم،‌ خانواده،‌کار و دوستان :)

ولی اگر برایت جالب هست این ایده وفادار ماندن به نوشتن در وبلاگ دو روز در هفته را از jamesclear.com گرفتم و واقعا به غیر از هفته های بعد از زایمان و موقعی که به خاطر رفلاکس لیلی نتوانستم در بقیه موارد وفادار ماندم :)

۰۶ مهر ۱۴:۵۷ פـریـر بانو
ای جان! چه هماهنگه با ساعت جهانی! :))
 اوخی *_* آدم اینا رو می شنوه دلش میخواد ماچش کنه ^_^

اونم دلش می خواد شما رو ماچ کنه خاله حریر جان جان :*

۰۶ مهر ۰۷:۳۷ ماهی قرمز
چه هوشمندنا :)))))))))


دهه نودی اند دیگه :)

۰۵ مهر ۲۰:۵۱ ماهی کوچولو
لیلی به نت وصل نیست؟ :)) 

این خیلی نکته ظریفی بود :))

چه لیلی هوشمندی :)))))

:)))))

۰۵ مهر ۱۰:۰۸ حصار آسمان
خب کسی به حال اونا توجهی نداره
باید خودشونم ویلچری باشن تا بفهمن دردشونو

این که باید ویلچری باشند رو خیلی خوب گفتی :) همه بیماری های خاص هم همین طوری اند،‌ اگه بچه یکی از مسوولین این طوری بشه یه هو هزار تا سمینار و اطلاع رسانی میشه، وگرنه که هیچی‌:-|

۰۵ مهر ۰۶:۱۷ زمرد .🌹
دست لیلی درد نکنه 
چ هوشمندن بچهای امروزی :دی

هوشمند دیجیتال :)

۰۴ مهر ۱۷:۳۲ ام اسی خوشبخت
خداروشکر لیلی خانم انقدر هوای والدینش رو داره, همینه میگن فرزند صالح گلی است از گلهای بهشت :)

یه گل خوشبوی ناز :)

۰۴ مهر ۱۶:۴۲ ملکه بانو
اول: دقیقا با گوشت و پوست و خونم احساس کردم چه شهر نامناسبی داریم برایشان
دوم: D:

کالسکه یعنی نماد حس کردن ویلچر است :-)

۰۴ مهر ۱۴:۵۱ فروردین دخت
بعله... از اونطرف صبح زودتر بیدار نمیشه احیانا؟  الهی خدا لیلی رو برا شما و شما رو برای لیلی حفظ کنه... ^_^

خب چرا،‌ ولی وقتی شب ها زودتر می خوابه و خوابش عمیق میشه همین که وسط شب هم بلند بشه،‌ شبیه وسط خواب بیدار شدن رفتار می کنه، یعنی یک ربع شیر می خوره و می خوابه،‌ و اگه این روند از ساعت ۹ شروع بشه تا ۶-۷ صبح دیگه سرحال و خوشحال بیدار میشه :)

۰۴ مهر ۱۴:۳۱ پـــــر ی
خواهرزاده من 4 صبح میخوابه !!!!!!

چند سالش هست؟ :-|

۰۴ مهر ۰۹:۳۹ آقای دیوار نویس
چه جالب، ساعت خوابش با ساعت کشور تنظیمه :) 

آره خیلی خوب بود :) فقط چون از فردا شبش رفتار ما مطابق ساعت رسمی کشور بود،‌ دوباره برگشت به همون ۱۰:۳۰

۰۴ مهر ۰۸:۵۵ یک آشنا
خیابون ها که فاجعه اند ، اصلا هیچ نظارتی و هیچ اصولی رو رعایت نمی کنند
مثلا موزاییک های زرد برجسته هست توی خیابون ، اینابرای نابینا ها طراحی شده که علاوه بر عصای سفید با کف پا هم بشه احساسش کرد و مسیر درست رو پیدا کرد.
خوب منکر این نیستم که یکی از تفریحاتم اینه که با چشم بسته توی پیاده رو با استفاده از همین موزاییک ها قدم میزنم بعد بارها شده که دارم میرم میخورم به یه تیر برق ! چرا ؟
چون مسیر موزاییک زردا دقیقا رفته تو تیر برق ! یا این که یهو بعد از خط های افقی که رو موزاییک ها هست بدون این که گرد بشه نقطه نقطه بشه ، میخورم به خیابون :|
اصلا یه جوری طراحی شدن که انگار از قصد میخوان معلولین رو از جامعه حذف کنند
مورد دیگه هم همین میدان موانع ! پیاده رو نیست که

چه کار جالبی می کنی آشنا :) باعث میشه حس نابیناها رو درک کنی کاملا :)

۰۴ مهر ۰۶:۱۷ مترسک ‌‌
لیلی‌مون چقدر باکلاسه، ساعت بدنش با ساعت رسمی کشور تغییر می‌کنه! :))

هشتگ بزنم high-tech Leily :)

۰۴ مهر ۰۰:۵۴ آقاگل ‌‌
بچه های دهه نود به بعد هوشمند هستن. خودشون با ساعت جهانی هماهنگ میشن :))

یعنی این هوشمندی بچه های نسل جدید من رو کشته :)

۰۴ مهر ۰۰:۳۴ ♫ شباهنگ
بچه باید مثل جغدا شبا رو بیدار بمونه. ساکت هم نمونه و جیغ بزنه :دی

ای شباهنگ جونم کوتاه بیا :-))))) بچه باید شب ها مثل خرس ها که در زمستان می خوابند،‌ خواب زمستانی کنه :) بچه جغد خیلی داغونه :دی

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
موضوعات
سروستاه نامه، سنتور (۲۶)
خوشنویسی، تذهیب (۱۷)
کار، iOS، اندروید (۲۶)
زندگی بهتر (۵۸)
یاد ایام (۲۸)
مهلا (۱۸)
صابرانه (۴۰)
از این روزها (۶۸)
یک سال بدون... (۱۲)
خانه دوست کجاست؟ (۱۵)
آشپزی، خام گیاهخواری (۱۹)
نی‌نی گولو، لیلی (۳۸)
کتابخوانی (۳)
آخرین نوشته ها
مگو چیست کار...
بستنی اش خوشمزه تره :-)
باورها
وجه تسمیه :-)
یک گل، صد گل، صدها گل :)
با خودمان مهربان باشیم :-)
زیر گنبد کبود :-)
ما و مادران ما...
چمن نکاریم :-)
کودک یاری :-)
محبوب ترین نوشته ها
لیلی، نام دیگر عشق است...
مادرانگی :)
کوچولو بیا*
یکی بود، یکی نبود
اشک و لبخند
دوبله وسط :-)
حیوان ناطق
خطای شناختی :-|
توقع
پذیرش :-|
پربیننده ترین نوشته ها
مهاجرت
هَکَلچه :-)
بی کلید در* :-)
کوچولو بیا*
شفایافتگان
مادر شوهر
مادرانگی :)
دوبله وسط :-)
لیلی، نام دیگر عشق است...
لیلی، مثلِ پری
نوشته های پر بحث تر
هَکَلچه :-)
کوچولو بیا*
لیلی، مثلِ پری
خب تا آخرش رو بگو :-|
لیلی، نام دیگر عشق است...
دوبله وسط :-)
پسر یا دختر! مسئله این است...
بی کلید در* :-)
آشپز که دو تا شد...
یک عالمه یک*
تاریخچه نوشته ها
پیوند ها
گروه نرم افزاری پرکا
تیرمن
خاطرات روزانه
دامن گلدار اسپی
جولیک
سرو روان
هیولای درون
سکانس های توکا
وقتی فاطمه روز به روز بزرگتر می‌شود
بابا لنگ دراز
یک آشنا
ذهن زیبای یلدا
یک مترسک
لافکادیو
جادوگر آئورا
آنای خیابان وانیلا
Begin Again
گاه نوشت های یک "من"
آقاگل ملت
بای پولار
وایسیـ ورسا
این روزهای من
بهار پاتریکیان
سیناپس های نارنجی
غرور شکسته
فیلوسوفیا
فیش نگار
نارخاتون
پرتقال دیوانه
حریری به رنگ آبان
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان