آقای حکایتی، اسم قصه‌گوی ماست...

این دفعه وسط کارگاه مادر و کودک لیلی بغض کردم...

 اول مهر بود، هوای بعد از ظهر به طرز غریبی بوی پاییز می‌داد و من هیچ کدوم از مامان‌های این دوره رو نمی‌شناختم و اون‌ها همه‌شون همدیگر رو می‌شناختند (یعنی مرگ من لحظه ورود به جمعی است که همه از قبل همدیگر رو ‌می‌شناسند و من تازه وارد هستم)، بعد نمی‌دونم چرا مربی کارگاه تصمیم گرفت برای یه سری فسقل بچه زیر دو سال آهنگ آقای حکایتی رو بذاره*

و من یاد چه خاطره‌ای افتادم که دلم خواست بزنم زیر گریه؟ نمی‌دونم... فقط می‌دونم ترکیب بوی پاییز و حس غربت و آقای حکایتی من رو پرت کرد به یه خاطره خیلی دور  غمگین که یادم نمیاد :-(


* البته می‌دونم هفتاد درصد مخاطبین اینجا هم با مجموعه آقای حکایتی و آهنگ اولش و عباس و ... هیچ خاطره‌ای ندارند، ولی اگر خاطره دارید بگین که دلم شاد بشه :-)

۱۷
۰۸ مهر ۱۲:۱۰ بانوی عاشق
منم خاطره ای ازش ندارم
فقط دوست داشتم منم یک کتاب به اون بزرگی میداشتم
ولی هیچوقت قسمتم نشد

ایشالا قسمتت بشه با پاشا :)

۰۷ مهر ۱۴:۰۸ روزالیند فرانکلین
معلومههه که خاطره داریم باهاش
آقای حکایتی اسم قصه گوی ماست... :)
نشستم توی دانشگاه بلند بلند پلی کردم و باهاش خوندم.. فک کنم اینجا هم کسی نشناسدش:))

این ها همه جوجه هستند سنشون به آقای حکایتی قد نمیده :)

۰۶ مهر ۱۳:۵۹ گندم بانو
منم فقط آهنگشو یادمه!! :)

+ این کارگاه مادر و کودک که میگی چجور جاییه؟ تو همه شهرا هست یا فقط واسه پایتخت نشیناس؟ من تا حالا نشنیده بودم درموردش!

شما یه نی نی بیار من خودم برات جزییاتش را آموزش میدم توی شهرتون یه کارگاه مادر و کودک راه بیانداز :*

۰۶ مهر ۱۱:۰۱ هولدن کالفیلد
من دیوانه مستر استوری تلر بودم :دی

هی مستر استوری تلر، هی وای :)

۰۶ مهر ۱۰:۵۸ صبورا کرمی
من نمیدونم کی هستن ایشون🤔

خاطره نداری باهاش خب :) کوچولو بودی خیلی 

۰۶ مهر ۰۹:۴۵ واران ..
سلام 
آقای حکایتی یادش بخیر با اون کتاب بزرگش که پر از قصه بود و ما رو با قصه های خوبش سرگرم می کرد .
من الانم این آقا رو تو تلویزیون می بینم کلی خاطره سازی میکنم :))
همیشه میگم درسته برنامه های کودک تو زمان ما خیلی ساده بود ولی خدایی به دل می نشست .
هادی هدی ، خونه مادربزرگه ، چاق و لاغر و اندیشه و کار ، مدرسه موش ها و 
 کلی برنامه ی دیگه که همش پر از خاطره های شیرین و دوست داشتنی است

منم همون لحظه جای شما بودم بدون شک پرت میشدم به گذشته های خیلی دور ...
خود پاییز یعنی گذشته های خیلی دور چه برسه به اینکه با غربت و آقای حکایتی همراه بشه :))
یادش بخیر  و ممنونم بابت یادآوری این خاطره :*



+


یکی بود یکی نبود
زیر گنبد کبود

روبروی بچه ها
قصه گو نشسته بود

قصه گو قصه می گفت
از کتاب قصه ها

قصه های پرنشاط
قصه های آشنا

قصه ی باغ بزرگ
قصه ی گل قشنگ

قصه ی شیر و پلنگ
قصه ی موش زرنگ

قصه ی باغ بزرگ
قصه ی گل قشنگ

قصه ی شیر و پلنگ
قصه ی موش زرنگ

آقای حکایتی اسم قصه گوی ماست
زیر گنبد کبود شهر خوب قصه هاست
زیر گنبد کبود شهر خوب قصه هاست

ستاره بود بالا
شکوفه بود پایین

قصه ی ما تموم شد
قصه ی ما بود همین

پایین اومدیم آب بود
رفتیم بالا آسمون
تا قصه های دیگه
خدا نگهدارتون

پایین اومدیم آب بود
رفتیم بالا آسمون
تا قصه های دیگه
خدا نگهدارتون


چقدر من این شعر رو دوست دارم واران گیانم :*

۰۶ مهر ۰۹:۱۴ چوگویک ...
من خیلی کوچولو بودم :دی فقط میدونم دیدمش خاطره ندارم باهاش :(

نکته اش این بود که چرا باعث میشه من گریه ام بگیره هر بار؟

حتی الان که تو خونه میذارم هم گریه ام می گیره :-|

۰۶ مهر ۰۴:۲۹ آقاگل ‌‌
من فقط شعرش رو یادمه. خاطرۀ خاصی با اون ندارم. ولی مثلاً با الستون و بلستون قلب منو شکستن چه شیطونایی هستن زیاد خاطره دارم. 

خب شما کوچولویید خیلی :)‌ این آهنگ مال ما پیرزن هاست :دی

۰۵ مهر ۲۲:۴۹ ام اسی خوشبخت
ما با این آهنگ ها بزرگ شدیم. چقدر با ذوق حفظش کرده بودیم و وقتی پخش میشد همخوانی میکردیم. برنامه های دوره ما پربارتر بودن.

موافقم عزیز دلم :* چقدر ذوق داشتیم که ببینیمشون

۰۵ مهر ۲۲:۰۰ ابوالفضل ...
می‌دیدمش اما فقط آهنگ تیتراژش، خود آقای حکایتی و اون کتاب بزرگش توی ذهنمه و خاطره‌ای ندارم باهاش...

نمی دونم چرا این قدر من رو پرت می کنه به گذشته ها این آهنگ

۰۵ مهر ۲۱:۵۵ بهارنارنج :)
آخی:)عزیزم

:*

۰۵ مهر ۲۱:۳۲ خانومی ...
من آهنگش رو یادمه ولی هیچ خاطره ای سادم نمیاد‌ . ولی تا دلت بخواد از قصه ظهر جمعه خاطره دارم ...

قصه ظهر جمعه هم خیلی خوب بود :)

۰۵ مهر ۲۱:۳۱ اقلیما ...
ما دهه شصتیا با آقای حکایتی و اون کتاب بزرگش بزرگ شدیم:))
با این که اون روزا دوسش داشتم ولی نمی‌دونم چرا الان فکر کردن به برنامه های قدیم برام دلگیره:(

هی روزگار...

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
موضوعات
سروستاه نامه، سنتور (۲۷)
خوشنویسی، تذهیب (۱۷)
کار، iOS، اندروید (۳۳)
زندگی بهتر (۶۹)
یاد ایام (۲۸)
مهلا (۲۰)
صابرانه (۴۳)
از این روزها (۱۰۳)
یک سال بدون... (۱۲)
خانه دوست کجاست؟ (۱۹)
آشپزی، خام گیاهخواری (۱۹)
نی‌نی گولو، لیلی (۵۸)
کتابخوانی (۳)
مشاوره (۷)
آخرین نوشته ها
شکست مثلث :-)
مثلث
هر چی بیشتر،‌ بهتر :-|
FATF
کدبانوگری :-)
ذهن شلوغ
آقای حکایتی، اسم قصه‌گوی ماست...
زندگی خود را دوباره بیافرینید*
اگر دین ندارید...
همسایه
محبوب ترین نوشته ها
لیلی، نام دیگر عشق است...
امن‌سازی
مادرانگی :)
کوچولو بیا*
خواهرانه :-)
خسته نباشید...
بد غذا :-)
یکی بود، یکی نبود
ارزش
همنوا
پربیننده ترین نوشته ها
مهاجرت
هَکَلچه :-)
شفایافتگان
لالایی لیلی :)
بی کلید در* :-)
کوچولو بیا*
مادر شوهر
مادرانگی :)
"هل اتی" کجا رفت؟
لیلی، نام دیگر عشق است...
نوشته های پر بحث تر
هَکَلچه :-)
کوچولو بیا*
لیلی، مثلِ پری
خب تا آخرش رو بگو :-|
لیلی، نام دیگر عشق است...
دوبله وسط :-)
پسر یا دختر! مسئله این است...
بی کلید در* :-)
آشپز که دو تا شد...
یک عالمه یک*
تاریخچه نوشته ها
پیوند ها
گروه نرم افزاری پرکا
دامن گلدار اسپی
تیرمن
جولیک
نارخاتون
یک آشنا
آقاگل ملت
ذهن زیبای یلدا
faella
توکا
وقتی فاطمه روز به روز بزرگتر می‌شود
یک مترسک
وایسیـ ورسا
سیناپس های نارنجی
می‌خواهم فاطمه باشم
غرور شکسته
فیلوسوفیا
پرتقال دیوانه
حریری به رنگ آبان
در دیار نیلگون خواب
دکتر میم
خانومی جانم
روزنوشت های میم صاد
پنجره می‌چکد
ریشه در باد
حنا
زندگی به سبک ام اس
لافکادیو
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان