با منبر خداحافظی کن :-|


صابر می گوید من از آن آدم هایی هستم که اگر فکر کنم یک مطلبی درست است، می روم بالای منبر و دیگر پایین نمی آیم :-|

می گوید این اخلاق خوبی نیست و خیلی از اوقات مخاطب علاقمند به مطلبی که برایش تعریف می کنم نیست :-|


موضوع اصلی بحثمان همین داستان خام گیاهخواری بود...

می گفت: "مثلاً رفته ای مهمانی و میزبان کلی تدارک دیده است، 

خیلی به میزبان علاقه داری، درست،

نگران سلامتی اش هستی، درست،

ولی وقتی قورمه سبزی پخته است برای شام، چه لزومی دارد بروی بالای منبر و دو ساعت و نیم راجع به فواید خام خواری صحبت کنی، در حالی که همه دلشان را صابون مالیده اند که شام بخورند و بعد معذب می شوند؟!"


این روزها خیلی به حرفهایش فکر می کنم، راست می گوید، اسباب شرمندگی...

می خواهم با منبر خداحافظی کنم :)))))))))))

تمرین می کنیم :)

۱ حبه چیده شد. ۲

شفایافتگان


نشد و نگفتم از همایش بزرگ خام گیاهخواران ایران که دم خانه مان برگزار شده بود چهارشنبه هفته قبل...


انجمن خام گیاهخواران برایم جذابیت داشت از آنجا که شنیده بودم بیماری های لاعلاج و صعب العلاج با خام گیاهخواری خوب می شوند، رفتم برای کنجکاوی شاید که دیدم آن قدر شلوغ است که تا 10 متر آن طرف تر ورودی سالن هم نمیشه رسید، چه رسد به این که بروی داخل، ایستادم کنار در مشغول sms بازی با صابر که دوست جان پیش دانشگاهی ام (مهناز) که از برگزار کنندگان همایش بود، من را کشف کرد و فهمید من درونگرا اگر تا قیامت هم آن جا سر پا می ایستادم به او زنگ نمی زدم که نکند برایش دردسر داشته باشد...

لطفی کرد و من را از پشت سالن بخش نیروهای داخلی برد کنار سن و گفت پریسا جان شرمنده که جای نشستن نیست، همین جا بایست و برنامه را ببین (البته بعدتر برایم جا هم پیدا کرد، طفکی مهربان من) :*


من دقیقاً ابتدای نمایش فیلم مربوط به شفایافتگان رسیدم، انگار رفته باشم همایش شفایافتگان یک امامزاده ای چیزی و هر کسی بیاید و بگوید آری دیشب یک نوری در خواب من وارد شد و بعد من حالم خوب شد :-|


بیمار سرطانی بود که از شفا می گفت (سرطان سینه، سرطان خون، سرطان روده، ...)، آرتریت روماتوئید، آرتروزهای شدید فلج کننده، دیابت، آسم، کم کاری تیروئید، افسردگی دو قطبی، کم خونی، ام اس، شیمیایی دفاع مقدس، لوپوس، آندومیوز رحم، ... فقط و فقط با خام گیاهخواری...


هر بیماری عجیب و غریبی که اسمش به گوشتان خورده یا نه با خام گیاهخواری شفا گرفته بود :-|


من نشسته بودم با دهان باز، انگار داشتم داستان معجزه های رخ داده در یک امامزاده را می شنیدم...


واقعاً باور نکردنی بود، چطور می شود این همه شفا یافته فقط با خام گیاهخواری؟ پس پروتئین حیوانی چه؟ آهن چه که می گویند گیاهی اش جذب نمی شود؟ این ها چطور 40 سال خام گیاهخوار بوده اند و این قدر سالم هستند؟ چطور با خام گیاهخواری بارداری را گذرانده اند؟ چطور بچه سالم به دنیا آمده؟ پس ویتامین B12 چه شد؟ پس اسید آمینه ها چه شد؟ پس این همه سال گوشت و لبنیات خوردیم که چه؟


نمی توانم برایتان بگویم که غذاهای پخته چه بر سر بدن می آورند، نمی توانم برایتان بگویم که چطور بدن مکانیزم درمان خودش را دارد اگر به اندازه کافی آنتی اکسیدان واردش کنیم، نمی دانم چطور برایتان بگویم که همه مریضی ها فقط به خاطر غذای ناسالم هست و بس...


اگر توانستید کتاب خام گیاه خواری نوشته آرشاویر در آوانسیان را بخوانید (اگر پیدا نکردید بگویید من فایل pdfش را برایتان بفرستم) یا شاید دلتان خواست سری به سایت خانم دکتر زرین آذر زدید و ببینید که چطور مریضی های مختلف درمان می شوند با خام گیاهخواری... البته انجمن تغذیه طبیعی واژه مناسب تری است، از خام گیاه خواری شاید...


با این حال نمی گویم که همه خام گیاهخواری کنید، این یک انتخاب است، فقط خواستم بگویم اگر کسی اطرافتان هست که از دنیا نا امید شده، آن قدر که بیمار است، مریض سرطانی بدخیم، ام اس یا ... بگویید به عنوان آخرین راه این را هم امتحان کند، من مطمئنم که خوب می شود :)

۵ حبه چیده شد. ۱

دندان، آجیل، درد...


خام گیاهخواری می تواند مشکل باشد، اگر دندان هایت یاری نکنند:-(

به هر حال جویدن غذای پخته راحت تر است از آن همه چیز خام که اگر میکس هم کنی دانه های ریزش می رود یک جاهای پنهانی از کرم خوردگی های دندانت لانه می کند :-|


نمی دانم شاید به قول بهاره که امشب زنگ زده بود پیگیر کارهای سایت، این خام گیاهخواری برای صابر سبب خیر بود که برود دندان هایش را نشان دهد، شاید به قول خودش این هم یک بخشی از برون ریزی است، ولی به نظر من کاش طور دیگری پیش می رفت، و این همه دندان درد نمی کشید، طفلک من...

۰ حبه چیده شد. ۱

خام گیاهخواری...


امروز و دیروز پر از خبر بود، از کارگاه دوست جان پیش دانشگاهی ام درباره ارتباطات موثر، تا همایش خام گیاهخواری...

دریغ این که اصلا نبودم و الان رمقی نمانده که تعریف کنم برایتان:-|

۲ حبه چیده شد. ۲

یک شب پاییزی...


سه شنبه یک دمو اولیه از سایتی که برای بهاره و امیر طراحی کرده بودم بردم برای نمایش، خوب بود، دنیاهایمان خیلی با هم فرق دارند، دنیای خشک مهندسی و دنیای رویایی گرافیک و فیلمسازی، با این حال فکر می کنم با هم کنار می آییم، هر چند شاید کمک های غیر مالی بیشتر به هم بکنیم تا کسب درآمد مشترک، این حسی بود که از جلسه اول گرفتم :)


و یک عالمه ایده جدید پیدا کردم در این مسیر، برای بهبود اپلیکیشن هایم، برای سایت و کارهای بعدی، و کلی کمک می توانند بکنند که سایت سر و شکل بهتری پیدا کند و حتی برای این حبه انگور جانم، مثل طراحی لوگو، پس زمینه یا چیدمان بهتر :)


نمی دانم امشب چرا یاد اولین شبی افتادم که بعد از عروسی می خواستم غذا درست کنم (شاید چون خیلی نزدیک سالگرد ازدواجمان هستیم)، آن هم من که در نهایت نیمرو و املت بلد بودم یا یک سوپ ساده که حامد یادم داده بود :)))))))) (نخندید که چرا حامد آشپزی بلد بود و من نبودم، او بلد بود چون دوران دانشجویی مشهد زندگی می کرد، خودش تنهایی)


یادم هست که شام آن شب عدس پلو بود، صابر خیلی مهربان بود آن روزها، [این روزها بیشتر خسته است تا مهربان:))))))))) ] گفت که بلد است کته درست کند و گفت باید اول عدس را بگذاریم جدا بپزد و ... تا ساعت 12 شب طول کشید و خوب یادم هست که ته دیگ ردیفی داشت :)


یادش بخیر :)

۲ حبه چیده شد. ۲

عصر یک روز پاییزی :)


یک لیست مقابلم نشسته که فقط چند مورد کوچکش باقی مانده...

صبح یکشنبه بود که لیست را نوشتم...

برای همه کارهایی که می خواستم تا 15 مهر تمام شود، 15 مهری که می خواستم بروم شرکت جدید را ببینم (که تماس گرفتند و گفتند شنبه بیا)


آن وقت، لیست در خود 15 مهر هم ادامه یافت (از دوختن روکش لحاف بگیر تا گوشه آذربایجانی ماهور، از عوض کردن فویل اجاق گاز تا تکمیل زیرنویس ویدئوهای TED برای گروه گیمیفیکیشن) و حالا فقط پاسخ به نامه ی دوست عزیزتر از جان مانده و تمام :)


حس و حال غریبی دارم، خوشحالم که فردا کنسرت استاد است، می دانم که حال و هوای خوبی پیدا می کنم :)


برای نهار بچه سیب زمینی پختم (یک سری سیب زمینی نقلی را توی روغن زیتون و آویشن و نمک خواباندم، بعد دورشان فویل پیچیدم و گذاشتم یک ساعت و نیم در فر کبابی شود با چند حبه سیر)، خیلی خوشمزه شد :)


چند بار تصور کردم که شنبه چطور خواهد گذشت، آن ها چطوری اند و من چه کار کنم؟ :)

مثل دفعه قبل استرس نگرفته ام که شب خواب ببینم به جای توانیر رفته ام واوان :))))))))))))

تمام صحنه هایی که تصور کرده ام پر است از راضی، شادی و مهربانی، فکر کنم دوستشان داشته باشم :)

۳ حبه چیده شد. ۱

برای همه روزهایی که نهار نداریم :)


همه روزهایی که نهار نداریم، روزهایی هستند که از قبل به نهار فکر نکرده ام، مثل امروز...

لیست بلند بالای چه غذاهایی را می شود پخت را نگاه نکرده ام...

با همه علاقه ای که به آشپزی دارم، هیچی از فریزر بیرون نگذاشته ام، برنج پاک نکرده ام، برنج خیس نکرده ام و لیست نکرده ام که چه داریم و چه نداریم...


همه روزهایی که نهار نداریم، دلم می خواهد که یک چیز حاضری بخوریم، نیمرو، املت، نان پنیر، و حتی فکر کردن به همه غذاهای خوشمزه ای که دوستشان دارم و دلم را آب می اندازند هم باعث نمی شود تصمیم بگیرم یک غذای جدی درست کنم :-|


همه روزهایی که نهار نداریم، اصلاً دلم غذا نمی خواهد :))))))))))

ولی چه کنیم که یک صابر هست که دلش غذا می خواهد :)))))))


همه روزهایی که نهار نداریم چه کنم، وقتی دلم غذا نمی خواهد؟ :)



پ.ن. ای هم آخرین کار در بازار: بازی ضرب المثل انگلیسی

۳ حبه چیده شد. ۲

مزاج

مدت هاست که نحوه پخت یا ترکیبی که برای خوردن غذاهای اصیل ایرانی رعایت می شد یا فراموش شده یا از طعمش خوشمان نمی آمده و کم کم از زندگی حذف شده، مثل:

کباب با سماق، ماست با نعناع یا پونه، عدسی با گلپر، کشک بادمجان با گردو و نعناع و ...

حالا چه به مزاج شناسی اعتقاد داشته باشید یا نه، چند هفته رعایت کردن اصولی که با مزاج شما سازگاری بیشتری دارد، باعث می شود که اعتقاد پیدا کنید :)))))

این یعنی غذاهایی که می خوریم نه تنها در سلامت عمومی، بلکه در احوال خلقی ما تاثیر بسزایی دارند و خیلی از مشکلات مزمن جامعه مدرن امروزی (مثل سر درد، نفخ، تیک عصبی و ...)، نتیجه بی توجهی به مزاج شناسی در زندگی است :)


پ.ن. امروز رفتیم وام ازدواج را تسویه کردیم، این یعنی سومین سالگرد ازدواج :)

۰ حبه چیده شد. ۰

خانه و خانواده :))))


این چند روز، روزهای درخشانی بودند، اول یک مهمانی گرفتم با قورمه سبزی:) روز بعدش مقدمات دلمه گوجه-فلفل-بادمجان (غذای محبوبم) را فراهم کردم و امروز نهار دلمه داشتیم (جای شما خالی)، فردا هم می خواهم آش رشته درست کنم :) یک دختر کدبانو 

خانه را مرتب کردم، کارهایم را مرتب کردم، همه لباس ها را شستم، یک سری دیگر لواشک درست کردم، این وسط مهمانی هم رفتیم و بی دریغ ساز زدم و خط نوشتم و ورزش کردم :)

شنا سوئدی:

اگر هر روز با کامپیوتر بیدار می شوید و می خوابید، اگر از کمربند شانه ای تان در موقعیت ثابت سر پایین، زیاد کار می کشید (مثل نوشتن، ساز زدن، غذا پختن، ...) بیایید و به ما ملحق شوید! برنامه تمرینی برای رکورد 100 شنا سوئدی به شما کمک می کند که برای همیشه از گرفتگی عضلات سرشانه و کتف رها شوید :)

برنامه به این گونه است که سه روز در هفته انتخاب می کنید (مثلاً انتخاب من دوشنبه، چهار شنبه و جمعه است) و بر طبق برنامه ذکر شده (بسته به این که در کدام هفته از شروع تمرین قرار دارید) مطابق مدل پیشنهادی پیش می روید تا هفته هفتم :) 

مهم نیست از چه هفته ای تصمیم می گیرید که شروع کنید و حتی مهم نیست که بخواهید با ما پیش بروید یا نه (برنامه این کار از اینجا برداشته شده است)، می توانید روند خودتان را در پیش بگیرید، ولی بیایید در لذت تکمیل این برنامه همراه باشیم :)

منتظرتان هستیم :)))))

سرو ستاه نامه:

استاد این بار تعریف می کردند برایمان: "وقتی که جوان بودم، یک موسسه ای بود به اسم چاووش که با آقای لطفی خدا بیامرز یک جا بودیم (البته در زمان تعریف این خاطره ایشان رفته بودند آمریکا) و خواهر آقای لطفی مسئول هماهنگی کارها و کلاس ها بود. من کلاس های موسیقی ام را به همین شیوه رایج این روزها برگزار می کردم آن موقع ها، هر ساعت را به چهار قسمت تقسیم کرده بودیم و چهار نفر می آمدند درس می گرفتند و می رفتند... یک بار خواهر آقای لطفی به من گفت: آقای کیانی، می دانید چند نفر در رزرو کلاس های شما مانده اند؟ افرادی هستند که نزدیک سه سال است منتظر کلاسند! و من آن موقع پیش خودم فکر کردم که چرا باید این طور باشد... بعد یک سفری رفتم به کانادا و هوا بسیار سرد بود، می دانید در سرما حس غربت بیشتر سراغ آدم می آید... من در روزهای برنامه که بسیار تنها بودم، به ایران فکر می کردم و حس کردم که چقدر دلتنگ ایران و مردمش هستم :) بعد به این فکر کردم که چرا باید افرادی سه سال منتظر من بمانند؟ مگر من کی هستم؟! و همان موقع تصمیم گرفتم که اگر برگشتم ایران، روند تشکیل کلاس هایم را عوض کنم، دیگر به هیچ کس نگویم که جا نداریم، یا باید منتظر بمانی، بگذارم هر کسی که مشتاق یادگیری موسیقی ایرانی است بیاید و فقط برای دل خودم کار کنم :)

می دانید بعضی کارها فقط دلی است، یعنی باید با دلت و برای دلت کار کنی که جواب بدهد، اگر دل حضور نداشته باشد، اثر کار از بین می رود، مثل پزشکی، اگر پزشک کارش را به پول بسنجد اثر شفابخشی دستش از بین می رود، مثل تدریس، اگر آموزگار مبنا را بر پول بگذارد، تاثیر آموزش از بین می رود، دل حرم امن است، باید با دل کار کنیم"

البته کلام استاد بسیار شیرین تر از اینی است که نقل به مضمون کردم،فقط خواستم شما هم در لذت حرف های آن روز استاد سهیم باشید :)

۱ حبه چیده شد. ۰
در جستجوی درون و برون...
موضوعات
سروستاه نامه، سنتور (۲۷)
خوشنویسی، تذهیب (۱۷)
کار، iOS، اندروید (۳۶)
زندگی بهتر (۸۴)
یاد ایام (۲۸)
مهلا (۲۳)
صابرانه (۴۵)
از این روزها (۱۶۱)
یک سال بدون... (۱۲)
خانه دوست کجاست؟ (۲۶)
آشپزی، خام گیاهخواری (۱۹)
نی‌نی گولو، لیلی (۹۶)
کتابخوانی (۶)
مشاوره (۸)
آن سوی آب‌ها (۷۹)
داستان (۲)
چالش وبلاگی (۱)
آخرین نوشته ها
دنیا از دریچه چشم مادر
طاقت بیار رفیق :)
خستگی شده یه عادت :)
گاهی بیرون رو نگاه کن
پودر برف
سهیم شدن
اشکال نداره هیچی*
سوپاپ اطمینان
مراقبه فعال
باریک تاریک
محبوب ترین نوشته ها
لیلی، نام دیگر عشق است...
سهیم شدن
گاهی بیرون رو نگاه کن
کوچولو بیا*
امن‌سازی
مادرانگی :)
یازده ضربدر سه
سوگواری
حضور
خواهرانه :-)
پربیننده ترین نوشته ها
هَکَلچه :-)
شفایافتگان
مهاجرت
لالایی لیلی :)
"هل اتی" کجا رفت؟
مادر شوهر
پسر یا دختر! مسئله این است...
بی کلید در* :-)
لیلی، مثلِ پری
مادرانگی :)
نوشته های پر بحث تر
هَکَلچه :-)
کوچولو بیا*
لیلی، مثلِ پری
خب تا آخرش رو بگو :-|
لیلی، نام دیگر عشق است...
دوبله وسط :-)
پسر یا دختر! مسئله این است...
بی کلید در* :-)
آشپز که دو تا شد...
شهاب الدین*
تاریخچه نوشته ها
اسفند ۱۳۹۹ ( ۱ )
بهمن ۱۳۹۹ ( ۹ )
دی ۱۳۹۹ ( ۹ )
آذر ۱۳۹۹ ( ۸ )
آبان ۱۳۹۹ ( ۷ )
مهر ۱۳۹۹ ( ۸ )
شهریور ۱۳۹۹ ( ۹ )
مرداد ۱۳۹۹ ( ۹ )
تیر ۱۳۹۹ ( ۹ )
خرداد ۱۳۹۹ ( ۹ )
ارديبهشت ۱۳۹۹ ( ۹ )
فروردين ۱۳۹۹ ( ۸ )
اسفند ۱۳۹۸ ( ۹ )
بهمن ۱۳۹۸ ( ۸ )
دی ۱۳۹۸ ( ۹ )
آذر ۱۳۹۸ ( ۹ )
آبان ۱۳۹۸ ( ۱۱ )
مهر ۱۳۹۸ ( ۹ )
شهریور ۱۳۹۸ ( ۸ )
مرداد ۱۳۹۸ ( ۹ )
تیر ۱۳۹۸ ( ۹ )
خرداد ۱۳۹۸ ( ۹ )
ارديبهشت ۱۳۹۸ ( ۹ )
فروردين ۱۳۹۸ ( ۹ )
اسفند ۱۳۹۷ ( ۸ )
بهمن ۱۳۹۷ ( ۹ )
دی ۱۳۹۷ ( ۸ )
آذر ۱۳۹۷ ( ۸ )
آبان ۱۳۹۷ ( ۸ )
مهر ۱۳۹۷ ( ۹ )
شهریور ۱۳۹۷ ( ۹ )
مرداد ۱۳۹۷ ( ۹ )
تیر ۱۳۹۷ ( ۸ )
خرداد ۱۳۹۷ ( ۱۰ )
ارديبهشت ۱۳۹۷ ( ۹ )
فروردين ۱۳۹۷ ( ۹ )
اسفند ۱۳۹۶ ( ۸ )
بهمن ۱۳۹۶ ( ۱۰ )
دی ۱۳۹۶ ( ۷ )
آذر ۱۳۹۶ ( ۹ )
آبان ۱۳۹۶ ( ۹ )
مهر ۱۳۹۶ ( ۸ )
شهریور ۱۳۹۶ ( ۷ )
مرداد ۱۳۹۶ ( ۲ )
تیر ۱۳۹۶ ( ۶ )
خرداد ۱۳۹۶ ( ۹ )
ارديبهشت ۱۳۹۶ ( ۸ )
فروردين ۱۳۹۶ ( ۹ )
اسفند ۱۳۹۵ ( ۹ )
بهمن ۱۳۹۵ ( ۸ )
دی ۱۳۹۵ ( ۱۰ )
آذر ۱۳۹۵ ( ۹ )
آبان ۱۳۹۵ ( ۱۰ )
مهر ۱۳۹۵ ( ۹ )
شهریور ۱۳۹۵ ( ۹ )
مرداد ۱۳۹۵ ( ۸ )
تیر ۱۳۹۵ ( ۱۰ )
خرداد ۱۳۹۵ ( ۹ )
ارديبهشت ۱۳۹۵ ( ۹ )
فروردين ۱۳۹۵ ( ۹ )
اسفند ۱۳۹۴ ( ۸ )
بهمن ۱۳۹۴ ( ۹ )
دی ۱۳۹۴ ( ۹ )
آذر ۱۳۹۴ ( ۸ )
آبان ۱۳۹۴ ( ۸ )
مهر ۱۳۹۴ ( ۹ )
شهریور ۱۳۹۴ ( ۹ )
مرداد ۱۳۹۴ ( ۶ )
آبان ۱۳۹۳ ( ۳ )
مهر ۱۳۹۳ ( ۸ )
شهریور ۱۳۹۳ ( ۹ )
مرداد ۱۳۹۳ ( ۹ )
تیر ۱۳۹۳ ( ۹ )
خرداد ۱۳۹۳ ( ۱۰ )
ارديبهشت ۱۳۹۳ ( ۹ )
فروردين ۱۳۹۳ ( ۸ )
اسفند ۱۳۹۲ ( ۳ )
پیوند ها
گروه نرم افزاری پرکا
دامن گلدار اسپی
تیرمن
جولیک
نارخاتون
یک آشنا
آقاگل ملت
ذهن زیبای یلدا
faella
توکا
وقتی فاطمه روز به روز بزرگتر می‌شود
یک مترسک
وایسیـ ورسا
می‌خواهم فاطمه باشم
غرور شکسته
فیلوسوفیا
پرتقال دیوانه
حریری به رنگ آبان
در دیار نیلگون خواب
دکتر میم
خانومی جانم
روزنوشت های میم صاد
پنجره می‌چکد
ریشه در باد
حنا
صخره‌نورد
لافکادیو
هیچ
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان