غول مرحله آخر :-)

دو مدل نگرانی داریم:


یکی از اونهایی که آرام آرام نفوذ می‌کنند، از اون‌هایی که هی تو بی خیالش می‌شوی ولی هست، انگار زیر پوستت جریان داره، مثل یک مار خزنده، مثل یک هیولا*. که هی منتظری انگار که یه اتفاقی بیفته، انگار همه ثانیه های عمرت را داری فدای انتظار برای رخ دادن چیزی می کنی که آخرش هیچ وقت پیش نمیاد...


دومی از اونهایی که یک هو خراب میشه روی سرت، مثلاً یک خبر ناگوار غافلگیرانه می‌شنوی که اصلاً انتظارش را نداشتی، خوشحال و خندان داشتی زندگی می کردی و هی برای آینده درخشانت برنامه می ریختی که یکی میزنه روی شونه ات و میگه: فلانی خوبی؟ یه هو پس نیفتی ها، ولی سرطان داری :-( و نگرانی مثل یک بمب درونت منفجر میشه!


من در هفته گذشته تجربه ارزشمندی داشتم، بعد از حدود پنج هفته حالت تهوع مداوم (که به هیچ تهوع واقعی ختم نشد) دو روز خوب بودم، خیلی خیلی خوب :-O و هی تقویم را نگاه کردم که الان در چه هفته ای هستم و سطح هورمون بتا HCG چقدر برگشته پایین یعنی و واقعاً خوب شدم؟ و دیگه تمام شد؟ و ... و هی ناباورانه دو روز مذکور را طی نمودم :-|


و پنجشنبه روزی همه چی برگشت به حال سابق، خیلی خیلی بدتر، به قول یکی از دوستان: "بازگشت اژدها" :-))))

و دیگه نمی‌تونستم تحمل کنم، تمام پنجشنبه، جمعه و شنبه گذشته در انکار گذشت، نمی‌تونستم قبول کنم که دوباره در حالت مسمومیت دائمی باشم، عملاً فلج شده بودم، روی مبل افتاده بودم و لحظه به لحظه بدتر شدن حالم را نظاره می کردم...


مثل موقعی که قبل از مرحله آخر، یک غولی توی بازی پیدا بشه و بزنه منفجرت کنه، تمام، Game Over :-| انگار دنیا تمام شده...


که یک تلنگری اتفاق افتاد این وسط، یک نوشته ای خوندم، یاد یک مقاله‌ای افتادم، یک داستانی، حکایتی، و به این فکر کردم که یعنی چی؟ تمام شد یعنی چی؟ پا شدم خاطرات روزهای قبلم را خواندم، دیدم این ناتوانی، این فلج شدگی باعث شده این قدر حس بدی داشته باشم، بهتره پا بشم و دوباره یک کاری بکنم، یک چایی زنجبیلی، یک کاسه سیرابی، یک کمی یوگا، یک کمی برگشت به زندگی...


غول مرحله آخر یعنی چی؟ باید پا بشم و نگذارم بازی، این طوری، در این وضعیت اسفبار تموم بشه :-)

پست مادرانگی حاصل یک renovation بود :) حاصل مقابله با درماندگی آموخته شده :-)


* به داروهایی که باعث نقص ژنتیکی یا ناهنجاری مادرزادی در جنین می شوند، می گویند تراتوژن، یعنی هیولا :-| و به انواع سندرم‌های شناخته شده‌ای که در آزمایش‌های غربالگری تشخیص داده می‌شوند، می‌گویند تریزومی، یعنی حضور یک کروموزوم اضافی، مثلاً تریزومی 13، 18 و 21 به ترتیب می‌شوند: سندرم پاتاو، سندرم ادوارد و سندرم داون... 

نتیجه گیری: تراتوژن ها می توانند سبب افزایش بروز تریزومی شوند :-| :-)))) (علاوه بر ارث (سابقه خانوادگی) و عوامل محیطی (مثل پارازیت، ملاقات با اشعه X و آلودگی هوا))


صرفاً جهت افزایش اطلاعات عمومی شما :-| و کاهش استرس من قبل از آزمایش غربالگری :-)


پ.ن. داغترین عکس یافت شده از هکلچه در آبان 1404، مرسی لافکادیو :)

۸
۲۰ دی ۱۴:۲۳ פـریـر ...
نمی دونم! :))) ولی اون قرار استارتش توسط فاطمه زده شده بود(وبلاگ خانه من)

:: خب الهی شکر...ایشالله که بهتر میشی...کلا بعد سه ماه دیگه از بیحالی ها و ... کم میشه :))

:: اوه! خب پس جواب اومد به ما هم اطلاع بده مامانی مهربون ^_^

قربونت پریسا بانو :* :*

چشم عزیز دلم، حتما :* ممنونم :-)

ع چرا این پستت توی لیست وبلاگ‌های به روز شده‌ی من نیومده و ستاره‌ات روشن نشده بود؟ :/

بیان بیا پاسخگو باش :-)

۱۸ دی ۲۲:۰۲ واران :)

سلام

خوبین ؟

فقط خواستم بیایم بگم اگر این تهوع ها همراه با عذر میخوام استفراغ باشه

خوشحال باشین که یه دختر تو راهه :))

البته یه دختر خیلی شیطون چون از همون اول داره با ناز میاد :)):دی

البته اگر تهوع باشه ولی میل شما و باباشون به خوردن شیرینی بیشتر شه بچه اولتون پسره ولی اگر بسمت ترشی جات بره دختره!

در هر صورت اگر تعداد تهوع هاتون خیلی زیاد باشه بازم نوید یه دختر رو  بهتون میدم

و البته شیرینی ما محفوظه دیگه :))):دی

نتیجه گیری باید دید در طول هفته های دیگه این تهوع چه شکلی از آب درمیاد ؟:)


امضاء:

 پزشک طب سنتی واران :دی



+

با اجازه من بقیه پست بعدا میام میخونم :)

فقط حرف آخر دعا میکنم حالتون روز به روز خوبتر بشه.آمین

واران جانم یعنی حتی دریغ از یک استفراغ، هیچی، فقط حالتش هست :-/


من نه ترشی، نه شیرینی، تنها چیزی که در حال حاضر برام قابل تحمله شوری است :-|

بیا دعا کنیم هفته های دیگه در کار نباشه و مثلا همین فردا یه هویی تموم شه دکتر واران جان :-'(((((((((((((

ممنونم عزیز دلم :-*

چقد خوبه ادم بتونه وسط کلی نا امیدی و بی حس و حالی
یهو به خودش بیاد
ببینه زندگی جریان داره و الکی راکدش کرده

ایشالا که هم نی نی هم مامان نی نی صحیح و سالم باشن :)

آره، خیلی سخته ولی آدم از وسط رخوت و سکون بکشه بیرون :-(


ممنونم :-)

۱۸ دی ۱۴:۴۳ پـامـ ـوک
زود ِ زود این لحظه ها تموم میشه بعد اون حس قشنگا میان. هر چقدر راحت تر بگیری نی نی هم راحت تر به دنیا میاد. عین واقعیته. دوست من از اول بارداریش تا بعد از زایمانش همش می خندید. الان بچه اش یک سال و نیمشه. یه پسر خوشرو و بدون هیچ نق و بهانه گیری ای. :))
نی نی شما هم همینطوری میشه می دونم. کلا نوشته ها و چهره تون پر از انرژی مثبته. :))

چه دوست خوبی داری، برم یاد بگیرم ازش :-(

۱۷ دی ۱۵:۴۹ جولـ ـیک
چقدرررر حساسی تو آخه:دی

حساس لوس ته تغاری :)))))))))))))

۱۷ دی ۰۰:۰۴ yalda shirazi
نی نی خیلی هم سالم و سرحال خواهد بود.. بعله! مگه اون فال یادتون نیست؟!
ما هم دست به دعا برمیداریم! انشالله..
+چرا نوتیفیکشن این پست برای من نیومد؟ اگه خودم نیومده بودم، کی پاسخگو بود؟!

وای یلدا راست میگی، اصلاً فال رو یادم نبود :-)

ممنونم که یادم انداختی عزیز دلم :*

شاید چون زمان انتشارش را گذاشته بودم برای ساعت 9 شب، که فرصت کنم کامنت ها را جواب بدهم و به وبلاگهاتون سر بزنم، بعد که کارم زودتر تموم شد، یک زدم رو انتشار :)))))))))) شاید برای این قاطی کرده و نوتیفیکیشن نداده :)

۱۶ دی ۲۲:۰۷ گیسو کمند

توکلت به خدا باشه. بعضی اتفاقها حکمتشون خیلی پیچیده تر از اونیه که ما بخوایم همون موقع بفهمیمش.

اوهوم، هیییییییییی روزگار، خدا به دلهامون آرامش بده :(

۱۶ دی ۱۸:۴۳ פـریـر ...
ما قبلنا تو بلاگفا یه قرار 1404 گذاشته بودیم...نمی دونم این همونه یا نه؟

:: الان خوبی بانو؟ :)
همه برای آزمایش غربالگری استرس دارن ولی بیخیال! مطمئن باش سالمه! اصلنم نگران نباش! خدا خودش هوای نی نی کوچولوها رو داره که چیزیشون نشه :)) مخصوصا اون نی نی کوچولویی که ما کلی برا سلامتیش هی دعا می کنیم ^_^

:) شاید همون باشه، ما موقعی که تو بلاگفا بودیم قرار 1404 نداشتیم ولی :-)))))


حریر جانم کمی روند رو به بهبود درونم شروع شده، و امیدوارم توی این هفته ای که هستیم عوارض سه ماه اول اگه تموم نمیشه، لااقل به میزان زیادی کم بشه :-)
دیگه آزمایش خون را جمعه صبح دادم، باید ده روز منتظر بمانم برای جواب و ویزیت دکتر که از شانس دوتایش افتاده توی یک روز :-O

مرسی بابت دلگرمی قشنگت حریر جان، ایشالا :)

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
موضوعات
سروستاه نامه، سنتور (۲۷)
خوشنویسی، تذهیب (۱۷)
کار، iOS، اندروید (۳۳)
زندگی بهتر (۶۹)
یاد ایام (۲۸)
مهلا (۲۰)
صابرانه (۴۳)
از این روزها (۱۰۳)
یک سال بدون... (۱۲)
خانه دوست کجاست؟ (۱۹)
آشپزی، خام گیاهخواری (۱۹)
نی‌نی گولو، لیلی (۵۸)
کتابخوانی (۳)
مشاوره (۷)
آخرین نوشته ها
شکست مثلث :-)
مثلث
هر چی بیشتر،‌ بهتر :-|
FATF
کدبانوگری :-)
ذهن شلوغ
آقای حکایتی، اسم قصه‌گوی ماست...
زندگی خود را دوباره بیافرینید*
اگر دین ندارید...
همسایه
محبوب ترین نوشته ها
لیلی، نام دیگر عشق است...
امن‌سازی
مادرانگی :)
کوچولو بیا*
خواهرانه :-)
خسته نباشید...
بد غذا :-)
یکی بود، یکی نبود
ارزش
همنوا
پربیننده ترین نوشته ها
مهاجرت
هَکَلچه :-)
شفایافتگان
لالایی لیلی :)
بی کلید در* :-)
کوچولو بیا*
مادر شوهر
مادرانگی :)
"هل اتی" کجا رفت؟
لیلی، نام دیگر عشق است...
نوشته های پر بحث تر
هَکَلچه :-)
کوچولو بیا*
لیلی، مثلِ پری
خب تا آخرش رو بگو :-|
لیلی، نام دیگر عشق است...
دوبله وسط :-)
پسر یا دختر! مسئله این است...
بی کلید در* :-)
آشپز که دو تا شد...
یک عالمه یک*
تاریخچه نوشته ها
پیوند ها
گروه نرم افزاری پرکا
دامن گلدار اسپی
تیرمن
جولیک
نارخاتون
یک آشنا
آقاگل ملت
ذهن زیبای یلدا
faella
توکا
وقتی فاطمه روز به روز بزرگتر می‌شود
یک مترسک
وایسیـ ورسا
سیناپس های نارنجی
می‌خواهم فاطمه باشم
غرور شکسته
فیلوسوفیا
پرتقال دیوانه
حریری به رنگ آبان
در دیار نیلگون خواب
دکتر میم
خانومی جانم
روزنوشت های میم صاد
پنجره می‌چکد
ریشه در باد
حنا
زندگی به سبک ام اس
لافکادیو
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان