more slowly, please

می خواستم از روی تخت بلند بشم و بشینم برای گرفتن فشار خون، دکتر مچم رو گرفت: آروم تر، آروم تر، شما خیلی تند و تیزی!

داشتم آستینم را بالا می زدم و دکتر جان ادامه می داد: بله! همه کارها رو باید خیلی آهسته انجام بدی، سرعتت رو بیار پایین :-|

و حتی موقعی که می خواستم برم روی ترازو: آروم، آروم، اصلا عجله نکن، خیلی آهسته :-/

یعنی همه این سی و سه سال یه طرف، این سه هفته اخیر هم یه طرف :دی


به جز تمرین خوابیدن، باید تمرین "به آهستگی" بکنم، خدا کمک کنه خودش :دی


پ.ن. این پست آرورا را خیلی دوست داشتم، مخصوصاً شعر اولش :)

۱۴
۱۱ خرداد ۱۳:۳۹ ماهی کوچولو
من نه تو همه چی ولی تو یه سری چیزا فرفره ام تو یه سری چیزا نه خیلی آرومم
اما تو مطب دکتر چون آماده فرارم همیشه فرفره میشم :)) شاید تو هم جدای از سرعت عادیت یکم حالت فرار داری تند تر میشه اعمالت :)). 
+ فقط کامنت دوستای شیرازی مون :)) 

ماهی جانم این کامنتت، خیلی من رو به فکر فرو برد :-)

شاید، شاید تو مطب دکتر میرم تو مود فرار...

برو تو کنترل پنلت تیک اسلوموشنت رو بزن و واسه سه هفته تنظیمش کن بمونه :دی

اووووه توکا، این راه حلت عالی بود :-)

۱۰ خرداد ۱۵:۰۵ Miss pocker face
انشالله سالم و سلامت دنیا میاد :))
گندم راست میگه برو شیراز میری رو دور کند :))))))))))

یعنی این راه حل شیراز رو باید عملی کنم :-))))

۰۹ خرداد ۱۵:۲۳ مهر2خت 69
ان شاالله که به خوبی و سلامتی بگذره!:دی

مرسی دختروووو :-)

۰۹ خرداد ۱۵:۰۵ دلا بانو
عزییییزم
ان شاالله این مدت باقیمونده خوب طی بشن:))
کامنت آقاگل چه خوب بود! قشنگ آهستگی و یواشی رو منتقل می کرد! فکرکنم کاملا یواش نوشته شده بود!

:-) من هم همین طور فکر می کنم :دی

۰۹ خرداد ۱۱:۴۱ یــاسـᓄـךּ ●‿●
اوووه !
چه بد 
خدا صبر بده بهت :)

ممنونم :-)

پاشو بیا شیراز تا خود به خود یواش بشی! ^__*

آره، باید بیام :-)

۰۹ خرداد ۱۰:۳۶ دچـــــ ــــــار
باید صابر از این تابلوها بخره نصب کنه توی خونه :)))

http://azintraffic.com/wp-content/uploads/2015/10/276-300x229.jpg

:-|

آخی چه سخته ها:)))

دیوانه کننده :-|

۰۹ خرداد ۰۷:۲۰ مترسک ‌‌
این طوری که بوش میاد از همین الان دارید به عنوان یه مادر پست مدرن اعلام استقلال می‌کنید! اون از تیپ اون سری و اینم از این سری :))

این کامنت رو دوست داشتم، خیلی :-)

۰۸ خرداد ۲۱:۴۸ ام اسی خوشبخت
آهستگی خیلی کار سختیه, خیلی زیاد.
خدا کمکتون کنه.

خدایا help me, please

:-)

۰۸ خرداد ۲۱:۳۶ محمود بنائی
کلا این تند بودن خیلی جالب میشه بعضی وقتها، یکی از دوستان روزنامه نگار بود و هر از گاهی متن هایی را برای رادیو تنظیم میکرد! بعد میگفتن برای پنج دقیقه متن بنویس، ایشون می نوشت و با صدای خودش می خوند، می شد پنج دقیقه، بعد اون کسی که متن را می خوند توی ده دقیقه هم نمی تونست تمومش کنه :) کل نظم برنامه به هم میخورد. 

چه مثال باحالی زدین :-)))))

اینو بهش میگن تکنیک شیرازی! بعله... شیرازی بودن مزایای زیادی داره!
اینجا کلا همه چی آرومه! ما هم خیلی خوشبختیم!

باید بیام شیراز زندگی کنم :دی

۰۸ خرداد ۱۹:۲۵ آقاگل ‌‌
پس با این حساب خودتان را ببرید بخوابد. ولی به اهستگی :)
در ضمن حواستان باشد زین پس پست هایتان را هم به اهستگی بنویسید. و به اهستگی کامنت هایش را جواب دهید. :))

:-))))))


دیگه تند نوشتن و حرف زدن و اینا مجازه خب :-) وگرنه دیوانه می شدم :-)

در این مورد پیام خاصی ندارم خب آهسته تر خواهرِمن :دی
یه کامنت بی ربط: دقت کردی هرچی (حتی عجیب و بی ربط!) به فکرت میاد سرچ کنی درمورد بارداری, قبلا کسان دیگه ای هم سرچ کردن و خودش suggest میکنه؟ "هرچیزی در بارداری" انگار روشش فرق میکنه :))
امروز یه سوال درمورد قرمه سبزی داشتم, تا زدم قرمه سبزی دیدم نوشته قرمه سبزی در بارداری =))) چشمام داشت از تعجب درمیومد:))

وایییییی، اینو بگو ثمین:دی یعنی هر چی سرچ می کنی، یکی با "در بارداری" سرچ کرده :-|

۰۸ خرداد ۱۸:۳۴ بای پولار
آره بابا همین طور عجولید که لیلی جان هم عجله می کنه برا به دنیا اومدن. شما آروم بشید لیلی جان هم آروم می شه :)

این تحلیل عالی بود :)

هیچ وقت از این زاویه بهش نگاه نکرده بودم :)

۰۸ خرداد ۱۸:۳۳ خانومی ...
عزیزم :)))
عوضش من خیلی کندم، توی کارهای خودم و کارهای خونه نه ها ولی حس میکنم در کل عکس العمل هام کنده :/

یعنی من هیچ وقت با این عمق متوچه نشده بودم که چقدر تندم :-/ دکتر روی هر حرکتی که می کردم کامنت می داد :دی

۰۸ خرداد ۱۸:۲۲ •✿ آرورا ✿•
ای جانم :)) مامان پری گل دخترمون کی به دنیا میااااد؟

از اوایل تیر فکر کنم به صورت جدی منتظر اومدنش باشیم :) برای سزارین گفتن اواسط تیر، طبیعی آخرای تیر :)

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
موضوعات
سروستاه نامه، سنتور (۲۶)
خوشنویسی، تذهیب (۱۷)
کار، iOS، اندروید (۲۴)
زندگی بهتر (۵۶)
یاد ایام (۲۸)
مهلا (۱۷)
صابرانه (۴۰)
از این روزها (۶۶)
یک سال بدون... (۱۲)
خانه دوست کجاست؟ (۱۵)
آشپزی، خام گیاهخواری (۱۹)
نی‌نی گولو، لیلی (۳۵)
کتابخوانی (۳)
آخرین نوشته ها
کودک یاری :-)
لاله
بدخوابی :-(
لباس بچه :)
جان پناه
مهر مادری...
تو لیلی شو* :)
مهلا و لیلی*
شاخک :-|
شیرخوارگی :)
محبوب ترین نوشته ها
لیلی، نام دیگر عشق است...
مادرانگی :)
کوچولو بیا*
یکی بود، یکی نبود
دوبله وسط :-)
حیوان ناطق
اشک و لبخند
توقع
خطای شناختی :-|
پذیرش :-|
پربیننده ترین نوشته ها
مهاجرت
هَکَلچه :-)
بی کلید در* :-)
کوچولو بیا*
شفایافتگان
مادر شوهر
مادرانگی :)
دوبله وسط :-)
لیلی، نام دیگر عشق است...
لیلی، مثلِ پری
نوشته های پر بحث تر
هَکَلچه :-)
کوچولو بیا*
لیلی، مثلِ پری
خب تا آخرش رو بگو :-|
لیلی، نام دیگر عشق است...
دوبله وسط :-)
پسر یا دختر! مسئله این است...
بی کلید در* :-)
آشپز که دو تا شد...
یک عالمه یک*
تاریخچه نوشته ها
پیوند ها
گروه نرم افزاری پرکا
تیرمن
خاطرات روزانه
دامن گلدار اسپی
جولیک
سرو روان
هیولای درون
سکانس های توکا
وقتی فاطمه روز به روز بزرگتر می‌شود
بابا لنگ دراز
یک آشنا
ذهن زیبای یلدا
یک مترسک
لافکادیو
جادوگر آئورا
آنای خیابان وانیلا
Begin Again
گاه نوشت های یک "من"
آقاگل ملت
بای پولار
وایسیـ ورسا
این روزهای من
بهار پاتریکیان
سیناپس های نارنجی
غرور شکسته
فیلوسوفیا
فیش نگار
نارخاتون
پرتقال دیوانه
حریری به رنگ آبان
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان